eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.9هزار عکس
683 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
مَــــــــنِ آرام💜✨
🦋💙🦋 چهارده سالم بود که عموم منو‌ برای پسر بزرگش خاستگاری کرد . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°
سلام کانالتون واقعا عالیه خیلی خوبه ❤️ من ۱۷ سالمه f هستم میخاستم یکمی باهاتون درد دل کنم 😢 اگ میشه راهنمایی کنید🖤 من وقتی ۱۴ سالم بود عموم منو برای پسر بزرگش خواستگاری کرد اون سرباز بود هنوز خدمتش تموم نشده بود جوون درست حسابی هم نبود منم بچه بودم فک کردم ی نفر ازمن خواستگاری کرده چ گلی ب سرم زده😂🤦‍♀ ولی ته دلم راضی نبودم آخه هنوز سن ازدواجم نبود ک ی چن ماهی گذشت خلاصه عموم و عمه کوچیکم خیلی بهم اسرار کردن ک پسر خوبیه فلان اینا هزار تا تعریف تمجید من ک راضی نمی‌شدم تو گوش مامان بابام میخوندن اگ شوهرش ندین ابروتون میره فلان 🤦‍♀ 😅 من دختر بدی نبودم فقط چون خودساخته بودم بخودم می‌رسیدم ن بخاطر اینک کسی نگام کنه بخاطر دلم خودم 🖤 خلاصه کل فامیلای بابام هی تو گوششون میخوندن ک این حتما دلش پیش فلانیه 😐🤦‍♀ زودتر بدینش بره دلم اثن راضی نمیشد ک ازدواج کنم خیلی برام سخت ترسناک بود من بچه بودم ولی نمیخواستن درکم کنن همش با کتک کاری سعی میکردن راضیم کنن یادم میوفته گریه میکنم🖤 من آنقدر زجر داد کتکم زد پدرم ک دیگ گفتم اشکال نداره قبوله میدونستم اشتباهه ولی اونا نمیخواستن باور کنن ک دارن با زندگی دخترشون چیکار میکنن🖤 گذشت روز نامزدی رسید اومدن ک بریم خرید کنیم منم رفتم باهاشون ی چن تیکه وسایل گرفتمو برگشتیم خونه فامیلای زن عموم هیچکدوم نیومده بودن خودش اونجا بود ک ماتم گرفته بود انگار اومده مراسم ختم اخمو ناراحت عصبانی همه ناراحت بودن اونا حتی برای منم طلا نخریده بودن 😔 روز نامزدی گذشت تموم شد من ب مادرم گفتم ک شماره همو داشته باشیم ک صحبت کنیم باهم از مادرم اجازه گرفتم بعد چن وقت حرفو اینا بهم‌گف تو از فلانی خوشت میومده دوسش داشتی اینا همه جارو پر کرده بودن خودش خواهرش و خاله هاش 😔 آبرومو بردن همیشه بهم تهمت میزد ک تو فلانی این ور میری اون ور میری اگ مامان بابام جایی میرفتن من حق نداشتم باهاشون برم چون آقا بهش بر می‌خورد پدر م میگف راس میگه خب💔 من حتی یمهمونی خانوادگی ساده ک فامیلای منو هستن هم نرفتم برای هرچی گ میخواست برای من بخره میگف بزار از خواهر مادرم نظر بپرسم آخرم ی دعوا الکی بامن راه مینداخت کل فامیل می‌فهمیدن آخرشم نخرید ب بابام گف بابام منو عین چی زد ی جور ک ی هفته مدرسه نمی‌رفتم بعد از دوماه مادرش زنگ زد ب مادرم گفت 👇👇👇ادامه . . .
دخترت فلان عله بله 🤦‍♀🖤 پسرمون اذیت میکنه از این حرفا ازش چیزای آنچنانی میخاد ولی من بیچاره اگ ی شاخه گلم بهم میدادن عین دیونه ها میخندیدم 😂💔 گذشت ۹ ماه شده بود درست ن کاری داشت ن درآمدی ن پولی ن خونه ای ن آینده ای کلن آدم بی فکر بیخیالی بود و چشچرون🤦‍♀ دیگ مامان هم مثل خودم ناراضی بود میگفت اگ باهاش ازدواج نکنی پدرت ی بلایی سرت میاره 🤦‍♀ بنده خدا بخاطر من می‌ترسید دیگ😅 خلاصه گذشت ما هروز دعوا هامون بیشتر می‌شد من نمیتونستم تحملش کنم ب مادرم گفتم تمومش کنه مادرم زنگ ب عموم گفت که دخترم میخاد درسشو بخونه نمیخاد ازدواج کنه و بهم نمیخورن تموم شه بهتره عموم ن گذاش ن برداشت گف ایشالا سیاه بخت بشه زندگیش نابود بشه ایشالا با ی معتاد ازدواج کنه هروز بدبختی بکشه مامانم هیچی بهش نگف گوشیو قطع کرد🖤 مامانم کلی نشست گریه کرد خیلی دلم براش سوخت 😔 ب بابام خبر داده بود عموم گفته بود دخترت فلان کارو کرده مام دیگ نمیخایمش من از خدا بیخبر 😅 گرف کتک کتک کاری تا میتونست زد بد بختی من از اونجا شروع شد دیگ از قبلم بدبخت بودماا🖤 هروز وقتی از مدرسه برمیشگم بابام بدون دلیل بهم حمله میکرد ناسزا میگف بهم منم‌می‌ریختم تو خودم تا دوسال تموم بابام چ بلا هایی ک ب سرم نیاورد هر دستش میومد پرت میکرد سمت من 🖤(: من افسردگی شدید گرفته بودم یجوری ک نمیتونستم غذا بخورم حالم از هر چی ک تودنیا بود بهم می‌خورد هنوزم خوب نشدم باعث بانیشم هیچ وخت نمیبخشم گذشت اون آقا بعد از چن وخ متوجه شدم ک با دختر خالش نامزد کرده اثن برام مهم نبود 😐 پدرم بمن گف تو داری میسوزی از حسودی داری میمیری تو عیب ایراد داشتی ک نخواستنت خدا شاهده یکبار بهم نگفته بابام عزیزم یا قربونت برم درد مرض چیه همش فحش دعوا کتک ناسزا گفتن حتی بعضی وقتا مارو بخار بحث های بخیود در باره اون ماجرا از خونه مینداخت بیرون🖤🚶‍♀ بازم هم اونا باهم ازدواج کردن پدرم خیلی با اونا صمیمی شده خیلی ی جوری میان خونه ما هر وقت ک دلشون بخواد من خیلی ناراحت میشم خب دیگ هیچی مثل قبل ک نیست ولی درستم نیست اینا وقتی بی وقت بیان خونه ما ولی پدرم بخار اینکه منو عصبی کنه حرصم بده این کارارو میکنه کلن زندگیمو خراب کردن فامیلای پدرم با حرفایی ک پشتم زدن همه ی جوری نگام میکنن ک آب میشم میرم ی جا کز میکنم ساکت میشم 🖤 خیلی افسرده عصبی ناراحت پرخاشگر شدم حتی از درسامو عقب موندم خیلی بهم لطمه خورد خیلی لاغر شدم دیگ اون دختر خوشحال خوش ذوق مهربون سابق نیستم میشه راهنمایی کنید میدونم خیلی حرف زدم من خیلی تنهام(: ببخشید سرتونو درد آوردم لطفا بزارین تو کانالتون ی دنیاااااااااا ممنون از کانال خوبتون❤️💋😘 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 تا کلاس هشتم درس خوندم . . . سلام دوستان خیلی ب راهنمایی تون نیاز دارم ..من ۱۵ سالمه و تا کلاس ۸ خوندم ..خواستم ی شغل خوب و پردرآمد بهم معرفی کنیدوسوال دیگ اینکه چ چیزی واقعا برای اینک ک خواستگار بیاد خوبه من تا حالا یدونه خواستگار هم نداشتم و بابت این موضوع خیلی ناراحتم و دوستان شما خیلی خوب آدمو راهنمایی میکنید واینکه آیا قهوه برای لاغری خوبع.؟ و کی ها باید بخورم .. یکی تو اینترنت نوشته بود با قهوه سبز ۱۳ کیلو کم کردع بود ‌ ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 مادرشوهرم دخالت می‌کنه . . . ‌ لطفا پیاممو بزارین کانال سومین باره پیام میدم ‌..‌سلام خدمت شما دوستایع گل‌.چن وقتیه داخل این کانال هستم از شما عزیزان درخواست مشاوره دوستانه و کمک داشتم 🥰 من دختریم ۲۲ ساله ک الان حدود یکسال و شیش ماهه تو عقدم شوهرم خداروشکر خوبه اونم اخلاقایع بدی دارع ولی خب خصوصیات خوبش بیشتره بگذریم.... مشکل اصلیم مادرشوهرمه‌ چیزی ک همه ما عروسا درگیریم باهاش متاسفانه 😅 مادرشوهرم اوایل تو زندگیم دخالت میکرد و الانم میکنه البته ولی خودشو جوری نشون میداد ک مثلا دخالت نمیکنه...منم ب عنوان مادر همسرم بش احترام میذاشتم و میزارم مثلا لباسی میخاستم بگیرم با من میومد و می‌گفت هرچی دوس داری بگیر منم میگرفتم عیب و ایراد میذاشت روش و می‌گفت ن بت نمیاد ی چیز شیکتر بردار منم بش احترام می‌داشتم و کلا نظرشو میپرسیدم چون کلا دوس ندارم ب بزرگتر از خودم بی احترامی کنم ایشون از مادر منم بزرگتر هستن‌.من تو این مدتی ک عقد کردم ن ب مادرشوهرم ن پدر شوهرم ن برادرشوهرم و ن جاریم بی احترامی نکردم همیشه سعی کردم تا جایی ک میتونم احترام بزارم بهشون حتی جلو پدرشوهرم بدون روسری نبودم تاحالا تو بند حجاب نیستم ولی میگم بزرگتره احترامش واجبتره درسته میگن پدرشوهر ب آدم محرمه ولی من بخاطر احترام زیادی این کارو میکنم..مادرشوهرم الان دوماهی میشه ک بامن حرف نمیزنه نمیدونم سره چی خودمم موندم واقعا.‌‌.‌دوماه پیش عروسی پسر خاله شوهرم بود من رفتم پارچه خریدم لباس بلند دوختم ک همه چی حتی انتخاب پارچه خیاط همه همه ب انتخاب مادرشوهرم بود بعد دوخت لباس..‌لباسمو گرفته بود کلا دست کاری کرده بود ینی نگین دوزی کرده بودم یقه و استیتشو کلا همشو بدون اجازه من دستکاری کرده بود روز تالار رفته بودم ارایشگاه موهامو باز درست کرده بودم حالت موج دار تو تالار هعی موهامو چنگ میزد ک موهاتو صاف کن زشته مدل موهات منم بش گفتم مامان جان من ۵۰۰ تومن پول دادم موهامو اینجوری درست کردم این مدلو دوس دارم از همون شب تا الان ک دوماه میشه با من حرف نمیزنه.جاریمم همونطور‌..‌اونم با من زیاد صمیمی نیس نمیدونم چرا بااینکه من نزدیک دوساله عروسشونم ندیدم جاریم ب من زنگ بزنه دعوتم کنه خونشون هروقت بخاد دعوت کنه منو با مادرشوهرم اینا دعوت میکنه ک ب مادرشوهرم میگه مادرشوهرمم ب شوهرم میگه اصلا ب من نمیگن....کلا خودشونو بالاتر از من میبینن‌...یکم وضع مالیشون بهتره از منه من پدر ندارم چن ساله مادرم منو بزرگ کرده داره جهازمو با سختی تهیه میکنه بجز من سه تا بچه دگ ام هست ولی من نمیدونم چیکار کنم با این وضع...شوهرم میگه چرا خونمون نمیای ولی خب من چرا جایی برم ک منو نمیخان؟؟؟ مادرشوهرم حتی ب من ی زنگم نمیزنه دعوتم کنه خونشون....ما ترکیم عادت نداریم تو دوران عقد دختر زیاد خونه پسر رفت و آمد کنه من میرفتم ی شب دوشب میموندم برمیگشتم هیچچچچچچ بی احترامی تاالان نکردم بهشون ولی نمیدونم چرا اینجوری شده خودشونو از من بالاتر میبینن هم جاریم هم مادرشوهرم.‌‌ولی من دختری نیستم ک اعتماد بنفس پایینی داشته باشم‌.‌.عادتم ندارم جایی بدون دعوت برم‌...و اینکه من از جاریم هم زیباترم هم خوش اندام تر‌....اینکه از شما میخام بهم ی راه حل بگین ک بااین وضع چیکار کنم خانواده خیلی مهمه و البته بعضی وقتا شوهرم طرف مادرشوهرمه ینی اون پرش میکنه و من تو شهرشون غریبم.الان یلدا نزدیکه ما رسم داریم تا وقتی ک دختر خونه پدرشه براش یلدایی ببرن ولی اونا فعلا خبری نیس ک بیارن یا ن.حالا موندم یلدا خونشون برم یا ن اخه فک نکنم دعوتم بکنه مادرشوهرم...لطفا راه حلی جلوم بزارین ک چجوری با جاری و مادر شوهرم برخورد کنم..جاریم دوسال ازم بزرگتره.....ببخشید ک خیلی طولانی شدددد فداتون ❣️❣️❣️❣️ ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 شوهرم به حرف خواهرشه . . . ‌ سلام من یک ماه میشه عقد کردم خودم ۱۸ سالمه و شوهرم ۳۰ سالشه یک سال نامزد بودیم اول خواستگاری قرار بود بعد دو ماه عقد کنیم که مادر شوهرم عمرشو داد به شما بعد فوت مادر شوهرم ۴ ماه وایسادیم که عقد کنیم تمام خریدای عقد و انجام دادیم که به دخالت خواهر شوهرام عقد بهم خورد یک ماه با شوهرم حرف نزدم و گفتم من دیگه ازدواج نمی کنم اینا تو این فاصله یک ماه عموم فوت کرد الانم بعد ۴ ماه از فوت عموم عقد کردیم الانم یک ماهی میشه عقد کردم شوهرم بخاطر من تو روی خانوادش وایساد که گفت من و می خواد الانم وقت برام نمی زاره شاید تو روز ۱ ساعت یا ۱ ساعت نیم باهم حرف بزنیم میگه سر کارم و اینا خیلی دوسش دارم فاصله سنیمون ۱۲ ساله من واقعا برام مهم نیست اخلاقشو دوس دارم سه شبه هی ناراحته هی سر چیزای الکی لج میکنه من این اخلاقم بده که باهام لج کنه لج می کنم نمی تونم کوتاه بیام اها و اینم بگم خواهر شوهرم اهل تهرانه هر موقع که میاد خونه باباش شوهرم اینجوری میشه باهام لج میکنه یه راه حل بهم بدین که چکار کنم به حرف خواهرش گوش نده . ببخشید یکم طولانی شد ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 گفتمان اعضا درباره‌ی سلام عزیزان مردها هرچقدر هم که ادعا کنند هستند اینو بدون که میتونن بدون تو هم سر کنن...زندگی کنند...عاشقِ یکی دیگه بشوند و.... اما نمیتونن حسی رو که با تــو تجربه کردن با کسی دیگه کنن... چون هر زنی یه حسِ خاص داره که زنِ دیگه نداره.... وقتی مردی میده وقتی اصلا لازم نیست هیچ کاری انجام بدی.... نه دنبالش بـرو نه تویِ خـودت دنبالِ و ایراد بگـرد.... همیـن که دیگه حسی که با تو داشته رو تو زنِ دیگه ای پیدا نمیکنه و میره سراغِ بعــدی ولی باز نمیـرسه به حسِ تــو.... و هی بعـدی و بعــدی ها.... و بالاخـره تو به یه جــایی میرسه که حالِش از خـودش بهم میخوره.... از آغوشش که واسِ هزارتا زن باز شده ولی تــو نشدن.... کافیــه.... همین براش عزیزدلم.... کافیه که روزی هزار بار بمیــره و زنده بشه.... این بهترین که روزگار ازش میگیــره.... فقط به خــودت و آرامشِ آغوشت داشته باش... اونی که رفته گورِ آرامشِ خــودشُ با دستاش کنـده...مطمئن باش عزیزم از این کارش خسته میشه و دوباره برمیگرده به زندگی با شما وپسرتون.چون این کارشون یه هوس زودگذره نه عشق. ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 خاطره سفر . . . جاتون خالی واسه اولین بار با آقایی رفته بودیم سفر عمره ☺️ ی روز که با آقایی هوس کردیم دونفری بدون کاروان بریم زیارت من نمی دونم‌چیشد از ذوق بود یا که تاثیر آب و هوا بود گیج میزدم با دمپایی لنگ به لنگ از هتل راهی زیارت شدیم 😢آقا میدیدم مردم بهم ی جوری نیگا میکنن ولی متوجه نمی‌شدم وارد حرم که شدیم نا خودآگاه چشمم به دمپایی ها افتاد ی سکته ناقص زدم😱 تمام صحنه هایی که دیگران عجیب بهم نیگا میکردن مثله فیلم از جلو چشمم رد شد یهویی گفتم یا خدا🤯 آقایی برگشت طرفم اونم چشمش افتاد به دمپایی ها 🙄😳 چشمتون روز بد نبینه چه حاله وحشتناکی داشتیم هردومون‌😨 من که گفتم بیا برگردیم آقایی گفت برگردیم هم که باید با همین دمپایی ها برگردی پس بیا به زیارتمون برسیم من قبول نکردم گفت خب بیا دمپایی ها رو بده من تو کفشای منو بپوش منم گفتم حداقل از دمپایی لنگ و به لنگ که بهتره قبول کردم خلاصه که تصور کنید من با کفش مردونه که دومتر از پام بزرگتر بود آقایی هم با دمپایی لنگ و به لنگ دیگه تصور کنید ذهنیت مردمی که این صحنه رو میدیدن😂😂 شاید فک میکردن هر کدوممون داریم اون یکیو می‌بریم زیارت واسه شفا🤣🤣🤣🤣 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 🌸🍃 سلام من 21 سالم وهمسرم 28 سالشون بود 21فروردین 96 عقد کردیم ایشون قبلا یه ازدواج ناموفق داشتن فامیل بودن وبه خاستگاری من اومدن پدرم موافقت کردن درصورتیکه من هیچ ای نداشتم به ایشون درتمامی معاشرت هایی که باهم داشتیم باهمه شروطی که گذاشتم موافقت کردن و من دلیلی نداشتم واسه رد کرد این اقا عقد کردیم و من روی تازه ایشون دیدم بودن موقع سرکاررفتنم ایراد میگرفتن لباسام ازنظرشون همه مورد دار بودن باخانوادم همش دعوا ومخالفت میکردن مادر ایشون نظارت مستقیم داشتن روی زندگی ما حتی توی شخصی ترین مسائل و رابطمون هم نظرمیدادن و میکردن از جانب من کلی دروغ تحویل ایشون میدادن 4ماه باکلی دعوا گذشت دیگه نه تحمل رفتار این اقا داشتم نه امید واسه درست کردن اینده چون خانوادش و خودشون نمیخواستن و نمیذاشتن درست بشه همه مشاوره هایی که رفتمم بهم گفتن نمیشه این ادم که تااین حد هست تغییر داد اختلاف فرهنگی بینمون خودش کاملا واضح داشت نشون میداد 9ماه تمام تلاش کردم واسه طلاق تااشتباهم جبران کنم خیلی شکستم ناامید شدم تابالاخره جواب داد فردا میریم محضر و جدا میشیم من موندم ترس از آینده و دوشیزگی همراه با مطلقه شدنم 😞 خواهش میکنم باچشم باز انتخاب کنین عشق بعد از ازدواج همیشه بوجود نمیاد با مردی ازدواج کنین که آروم جونتون باشه نه بلای جون امیدوارم همیشه خوشبخت باشید واسه خوشبختی و آینده منم دعا کنین🙏❤️🌻 ✍ عاقلانه انتخاب کنید عاشقانه زندگی کنید ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 میخوای یه بانوی باسیاست بشی اینو بخون👇👇👇👇 1_ تمام سعی تو بکن مستقل باشی، هیچ چی مثل مستقل بودن تو رو جذاب نمیکنه. غیر قابل پیشبینی باش و سوپرایز رو یاد بگیر 💎🤠 2_ به ظاهرت برس ولی همیشه از ظاهرت راضی باشدو اعتماد به نفس داشته باش😌💄 3_ سعی کن بامزه و شوخ باشی و حداقل به اندازه شوهرت باهوش باش🙄👨🏻‍💻 4_ وقتی تازه از سرکار اومده همون لحظه شروع به غرزدن نکن؛ دنبال دردسر و جر و بحث نباش، مدام شوهر تو کنترل و نقدش نکن😬🙆🏻‍♀ 5_ چیزهای کوچیک باهاش جشن بگیر و هر از گاهی براش کادو بخر 🎁🎉 6_ مردان عاشق زنان که مراقبه خودشونن، عاشق شوهرت باش نه اینکه نیازمند اش باشی 🙂👌🏻 7_ سعی کن خونه رو مرتب نگه داری 🏠🤦🏼‍♀ ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 ارسالی به 😍♥️ •بـے تـو دل و جـان مـن•🍃    •سیر میشه از جان و دل•✋🏻       •جـــان و دل مـــن تویــــے•💓           •اے دل و اے جــــان مــــن•😌 🤨✋🏻 ☹️🤜🏻 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 دعا برای برطرف لکنت زبان دعای زیر بنویسید وبرگردن کودک آویزد مالکم لاتنطقون اقر باسم ربک الذی خلق خلق الانسان من علق اقراء وربک الاکرم الذی علم بالقلم علم الانسان مالم یعلم لایتکلمون الا من اذن له الرحمن وقال صوابا انطلقنا الله الذی انطق کل شی ء ففهمناها سلیمان سوره اسرا برای لکنت زبان سوره اسرا رابامشک زعفران نوشته ودر آب انداخته و آب رابه کودک بخورانید دعا برای لکنت زبان درصورتی که کسی زبانش گیرگرفتگی داشته باشد آیه زیر بنویسید به مشک زعفران وبرسر ببندد الیوم نختم علی افواههم وتکلمنا ایدیهم وتشهدارجلهم بما کانویکسبون ولاحول ولاقوه الا بالله العلی العظیم ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 بیست ساله بودم که ازدواج کردم . . . راستش باهرکس دردودل کردم یجوری نمک پاشید رو زخمام اذیتم کرد. یا اینکه دردولامو همه جا جارزد... دلم از همه پره تموم بدنم میلرزه و اشک از چشمام سراریز میشه وقتی دارم این متنو مینویسم... درد داره وقتی از یه دختر شاد و پرانرژی تبدیل به یه دختر افسرده و بی روح بشی. از اومدنم توی این دنیا پشیمونم. خواست خودم که نبوده. خواست خدا بوده... منتها نمیدونم چرا با وجود سن کمم اینهمه مصیبت اوار بشه رو سرم. وقتی20سالم بود عروسی کردمو شروع مصیبتای من شد... ههه درد داره وقتی هفته اول زندگیت پراز دعوا باشه. شوهرت بخاطر حرفای مادرش از خونه بیرونت کنه توی شهر غریب... وقتی بارها بفکر طلاق بیوفتی و باز برگردی بزندگی. درد داره وقتی اونقدرر اذیتت کنن که مریض بشی و دین و دنیات بشه قرصای اعصابت که میخوری. من23سالمه ولی اندازه یه ادم 32ساله زندگی کردم این سالا برام خیلی گذشت. وقتی بلاتکلیفی از اینکه بچه داربشی یا نه. شاید از نظرتون مسخره باشه ولی باریک بشید به این چیزی که میخوام بگم. بعداز کلی دعوا و قهر بزندگی برگشتم. همه چی خوب داشت پیش میرفت تصمیم گرفتیم بچه بیاریم ولی چندماهی گذشت و نشد. همش ناامید بودم بخدا کفر میگفتم تو خلوتم گریه میکردم اون موقهام از مریضی اعصابم رنج میبردم ... صبرکردیم تا 2سال گذشت بعد دوسال رفتم دکتر کلی ازمایش و... دادیم گفتن سالمید هیچ مشکلی ندارید دکتر بهم گفت باید اول عادت ماهانت منظم بشه بعد قرص بهم داد خوردم عادتم منظم شدبعد چنتا قرص بهم داد گفت اینارو که بخوری حتمی بارداری. وقتی موقع مصرف قرصا شد عادتم یهو ریخت بهم. کلی شوکه شدم اخه باید اون قرصارو میخوردم و کارتموم و بچه میومد... وقتی اولین روز مصرف قرص فرارسید با خوشهالی رفتم سراغ قرصا که بخورم ... فهمیدم شوهرم اعتیاد داره... تموم قرصارو از جعبه باز کردم ریختم توی سینک ظرفشویی و ابو باز کردم روشون. اونروز برام به معنای واقعی جهنم بود. انقد گریه کردم انقدر با خدا دردودل کردم... بعدش اروم شدم و همچیو سپردم دست خودش. تازه فهمیدم که ای واای چیشده. جانمازمو پهن کردم نمازمو خوندم یه سجده شکر بجااوردم. چقدر بخدا کفر میگفتم بابت بچه و نمیفهمیدم حکمت خدارو... اونروز متوجه شدم خدا منو یادش نرفته خدا اینهمه مدت داشته تماشام میکرده و من احمق چی فکر میکردم. الانم نمازمو میخونم میرم بیرون میگردم توی خونه اهنگ میزارم میرقصم. اگه بخوام حرص بخورم اوضاعم وخیم ترمیشه. وقتی همه چیو سپردم دست خدا و بخودش توکل کردم پس جای ناامیدی وجود نداره... شاید اگه اون اتفاق نمیوفتاد الان باردار بودم ولی خب این یه نشونه بود از طرف خدا. که نمیتونم انکارش کنم. توی سوره ی فاطر نوشته هیچ ماده ای باردارنمیشه و بارشو زمین نمیزاره مگر بخواست خدا. باخودم میگم وقتی میخوای یه بچه بیاری به زندگیت باید اونقدری اطمینان داشته باشی از اینکه اینده اون بچه تضمین شده باشه. حرف اخرم فقط فقط فقط باخدا دردودل کنید حتی با پدرومادرتون یا همسرتون هم نه. چون بقیه گوش میدن نه تنها باعث رنجششون میشه بلکه کاری از دستشون ساخته نیست. ولی اگه باخدا دردودل کنی خدا تنها کسیه که تموم حرفاتو میشنوه و کمکت میکنه. ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882