🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
عشق #اشتباه💔
منم یه روز دلم رفت پی پسری که داخل بنگاه محله کار میکرد....
هرچی بابام میگفت پریسیماه این پسره رو من میشناسم،بابا ننه ی درست و حسابی نداره توی گوشم نمیرفت... میگفتم من عاشقشم میخوامش،عاشق چشمهای سبز و وحشیش شده بودم....
سن بلوغ بودم و عاااااشق و بی عقل....
خودمو توی لباس عروس کنارش تصور میکردم و قند توی دلم آب میشد وقتی به شب اول عروسیمون فکر میکردم....😍😍
بابام میگفت دختر منو سکته نده بشین پای درس و مشقت ولی من گفتم الا و بلا همین....
دوروز قبل از عقدمون بود که یه دختر با یه تیپ ضایع و بی حجاب اومد جلوی در خونمون...
به مادرم گفته بود بگو دخترت بیاد پایین کارش دارم...
رفتم پایین حتی چندشم میشد نگاهش کنم..
دختره با پررویی تمام برگشت گفت:تو میخوای زن داوود بشی؟؟؟؟
گفتم:شما؟؟؟
گفت:دختری که دختریم رو گرفت با وعده ی اینکه میخواد بیام خواستگاریم...ته مونده ی من برای تو....
تفی توی صورتم انداخت ورفت...
خیلی سال از اون قضیه میگذره ولی هربار دست میکشم جای اون تف تا یادم نره که حقم بود...
وقتی کسی اصل ونسبش رو فراموش کنه بایدم ته مونده ی دختری مثل اون گیرش بیاد...
خدایارم بود که زود فهمیدم و همه چی روکنسل کردم و با عادل که یکی مثل خودم بود عروسی کردم.....
دخترها اصل و نسب خیلی مهمه،خیلییییی....
┈••✾❀🌼♥️••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••♥️🌼❀✾••┈
@Mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
دارمکافات ...
سلام و وقتتون بخیر
یه قضیه ای میخوام تعریف کنم که نه خنده داره و نه سوتی و...ولی از چند شب پیش که شنیدم ذهنم درگیره 😢
دومادمون تعریف میکرد که شوهرعمش تو جوونی روستا زندگی میکرده و خر داشتن
یه روز از سر غرور و حماقت یا ...(دقیقا نمی دونم اسمشو چی بزارم)گوش خر رو با چاقو میبره😔😔
و حالا سن و سالی ازش گذشته و دیگه نه زور بازویی داره و نه غرور
چند وقت پیش متوجه شدن که سرطان گوش داره و دکترا مجبور شدن گوشش رو قطع کنن😑
میگن دنیا دار مکافاته ، بعضی وقتا چقد واضح میشه این حقیقت رو درک کرد
بیشتر مراقب اعمالمون باشیم ...
┈••✾❀🌼♥️••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••♥️🌼❀✾••┈
@Mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
ارسالی #آشنایی 💕
سلام
داستان آشنایی منو آقام برمیگرده به دوسال پیش ما تو کانال ازدواج فرم داشتیم هردومون که ایشون درخواست داده بودن و برامون تشکیل گروه دادن....
بعد یکی از قوانین تشکیل گروه این هست که شخصی همدیگه نریم اگر بریم و بفهمن فرم رو حذف میکنن و دیگه معرفی صورت نمیگیره...
تو گروه باهم صحبت کردیم دیگه خداحافظی که کردیم دیدم ایشون اومدن پی وی بعدم که خودشون رو معرفی کردن کلی التماس کردن که به مسؤل اطلاع ندم که ایشون اومدن پیویم😅 ...
منم هیچی نگفتم دیگه تو شخصی اسمم رو پرسید منم گفتم شما فک کن شوکت اسممه😂😂 خب که چی چقدر تاثیر داره توی انتخابتون اون موقع گفتن هیچی همینجوری پرسیدم وگرنه فرقی نداره 😆 ....
دیگه بعدش که اومدن خونه و دیدار حاصل شد بعد از خواستگاری رسمی مادرم گفتن چن ماه باشه برای آشنایی اونا خیلی عجله داشتن و میخواستن سریع عقد انجام بشه...
مامانمم میگفت اینا که اینقدر عجله دارن شاید اشکالی در کارشون باشه و قبول نکرد و گفتن حداقل یکماه بابت آشنایی....
دیگه منم بعد خواستگاری میخواستم برم یزد برای تحصیل میرفتم یزد...
خودمون یکی از شهرستان های شیراز هستیم ولی آقام خود شیراز میشینن، وقتی از خونه حرکت کردم که برم ترمینال ایشون بهم گفته بودن که میان ترمینال تا همدیگه رو ببینیم...
منم هیچی به خانوادم نگفتم که ایشون قراره بیاد چون اگه میدونستن ممکن بود اجازه ندن...
فقط یکی از خواهرام اطلاع داشت اونم چون باهام بود دیگه ترمینال که رسیدم ایشون تماس گرفتن و کلیییی برام خوراکی خریده بودن😋فندق و انجیر و لواشک و ... کلی ذوق کردم بابت اون خوراکیا ولی به روی خودم نیوردم و کلی تعارف الکی تیکه پاره کردم بعد قبول کردم😂....
ایشونم ساک من و خواهرم و کوله منو گرفت و تا جایگاه اورد برامون وقتی میخواستم بره سوار اتوبوس بشم دویدم رفتم از جیب کوله پشتیم که دست ایشون بود طوری که متوجه نشه یه سیب قرمز برداشتمو وقتی داشتم از پله اتوبوس میرفتم بالا که با ایشون خداحافظی میکردم اون سیب قرمز رو دادم بهشون😊...
وقتی گفتن ممنونم لطف کردید به جای خواهش میکنم گفتم میدونم که لطف کردم😁و خداحافظی کردیم به گفته آقام تا خود خونه اون سیب رو بو میکرده و ذوق میکرده😂
┈••✾❀🌼♥️••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••♥️🌼❀✾••┈
@Mahi_882
Dan Gibson.@delshodeeganDrifting_in_Dreamland.Dan_Gibson.@delshodeegan.mp3
زمان:
حجم:
7.4M
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
زندگی به سبک شهدا
از قبل ازدواج به خاطر فعالیت ها و علاقه ای که به شهدا داشتم، عکس هایشان را خیلی تهیه می کردم و نگه می داشتم.
دوستانم به شوخی می گفتند: خدیجه تو آخرش همسر شهید می شوی!
و من هیچگاه در تصوراتم چنین چیزی را برای خودم تصور نمی کردم
. اما تقدیر اینگونه بود که شوخی دوستانم با من یک روز واقعیت پیدا کند.
فکر می کردیم در باغ شهادت بعد از حنگ دیگر بسته شده. تا اینکه ازدواج کردم و چند سال بعد جنگ سوریه شروع شد
به روایت همسر شهید مصطفی زال نژاد
┈••✾❀🌼♥️••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••♥️🌼❀✾••┈
@Mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
خانواده ها اذیت میکنن . . .
سلام
خواستم منم یکم با شما دوستان درددل کنم شاید که راهحلی بهم بگید.
من همسرم نزدیک یکساله که عروسی کردیم اومدیم سرخونه زندگی خودمون نزدیک ۵ سالی هست که به عقدهم درآمدیم و عاشق همیم.
مشکل ما خانوادهمون هستن ازدواج ما یه جورایی سنتی بود ولی بعدش ما عاشقهم شدیم وقتی اومدن خواستگاری من بعد از تحقیقات همه اینها ما نامزد شدیم یه انگشتر دستم کردن چندماهی به اصرار من بدون محرمیت نامزد بودیم که اگه به دردهم نخوردیم باهم سازگار نبودیم مشکلی نباشه اما ما عاشق هم شدیم وقتی قرار شد عقد کنیم محرمبشیم خانوادههامون مخالفت کردن میتونم بگم اون دوره دردناکترین روزهای زندگیم بودن هرجور شد به هم رسیدیم به عقد هم درآمدیم تو دوران عقدم خیلی عذاب اما به بدون کنارهم میارزید من هرکاری بگید براش کردم شاید دک روز درهفته میرفتم کارهای مادرش رو میکردم میگفتم پیره اونم مثل مادر من هر نیش کنایهای که میزد به جون میخردیم مریض میشد میومد خونم مثل یه پرستار مواظبش بودم حرفی نمیزدم حداقل برای همسرم اما اخرین بار وقتی با همسر دعواش شد علنی اشکار جلوی روم بهم توهین کرد به خودم خانوادم دشنام ناسزا داد منو همسرم از خونش بیرون کرد خیلی ناراحت بودم تا دوروز گریه میکردم من دختر بیسر زبونی نیستم اما سکوت کردم حرفی نزدم نمیخواستم احترامش شکسته بشه تا حرفیم به همسرم نزدم اما گفتم دیگه خونه مادرشوهرم نمیرم خواهرشوهرم وقتی فهمید دلداریم داد قبول داشت مادرش اشتباه کرده هرطور بود شوهرم با نادرش اشتی دادن منم به خاطر پادرمیونی شوهرم خواهرش رفتم خونش اما دلم صاف نمیشه تو این ۵ سال خیلی سختی کشیدم اما حرف نزدم چون همسرم دوست داشتم بهخدا از گل نازکتر به مادرشوهرم خانوادش نگفتم ولی اون خیلی اذیتم کردم اینسری خیلی دلم شکست چون جلوی روم دشنام بهم داد چیکار کنم نمیخوام دوباره مثل قبل باهاش باشم بهخدا نمیخواد بین مادر پسر بایستم اما نمیخوامم مثل قبل رفتار بکنم اینم بگم یه جاری دارم اما سالتا ماه نمیگه که خانوادهشوهریم داره همیشه فقط با خانواده خودشه
حالا به نظرتون من چیکار کنم چهجوری رفتامدمو کم کنم که همسرم ناراحت نشه اینم بگم همیشه همسرم کنارم بود جلوی خانوادش ازم دفاع کرد حتی وقتی مادرش اونجوری بهم توهین کرد دعواشون بالا گرفت حالا به نظرتون چیکا کنم ممنون میشم کمکم کنید
┈••✾❀🌼♥️••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••♥️🌼❀✾••┈
@Mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام عزیزم
در رابطه با مطلب دختر ۳۰ ساله
اگر براتون مقدور هست
شماره من رو بهشون بدید
خانوم هستم
آقایی ۳۲ ساله
در آشنایی مون هستن.
اگر براتون مقدور هست ثوابی بکنیم
اگر میشه ی جوابی ب بنده بدهید
ممنون برای کانال خوبتون
┈••✾❀🌼♥️••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••♥️🌼❀✾••┈
@Mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
دلنگرانی یک مادر . . .
یه دختر دارم برا کنکور درس میخونه رشته هم تجرببه یه خواستگار داره خواهر زاده خودمه چوپانه و زد نه من قبولش دارم ونه باباش ولی دخترم دوسش داره این چن باره بابهانه باشگاه میره باهاش دیروزها گفت میخوام باختر همسایه که فامیلمون برم باشگاه من قبول نکردم خیلی اصرار کرد به زور رفت من شک کردم دیدم خودش تنها اسنپ گرفته بود زنگ زدم گفتم چرا دوست نیومد گفت دو کوچه آورتر خونمون یه فامیل داره اونجاست برم ببرمش شک داشتم رفتم دنبالش رفتم باشگاه یکی از دخترای باشگاه من شناخت گفت دخترت الان رفت بیرون بهش زنگ زدم وپیام دادم جوابمونداد اومدم درخونه همسایه در زدم خونه درو باز نکرد ۵ دقیقه بعد دختر همسایمون زنگ زد گفت فاطمه خونه منه باهم رفتیم باشگاه وازاونجارفتیم بازار دکمه سرا خورده ریز خریدیم الان برگشتم خونه الان پیش منه ولی من باورنمیکنم راهنمایم کنید با دخترم حرف نزدم وباهاش قهرم تورا خدادادی دل من و بزار گروه تا راهنماییم کنن(دختر همسایمون ازدواج کرده یعنی متاحله)
┈••✾❀🌼♥️••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••♥️🌼❀✾••┈
@Mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
خانواده همسر . . .
سلام من Mهستم ۱۵سالمه چندماه ازدواج کردم شوهرم ۲۸سالش خواهش میکنم کسی اینا میخونه ی راه حلی داره به من بگه ممنون
تو این چندماه من را نزاشت برم خونه مامانم نه مدرسه میزاره نه جایی نه ارایش میکنم نه حق لاک زدن اینارا دارم بیرونم هم با چادر و باید ماسک. بزنم.... با خواهرشو و مادرشون تو ی ساختمون زندگی میکنیم مجبور میکنن میرم. کارای اونا راهم انجام بدم واقعا خسته شدم انقدر کار میکنم شوهرم شب ساعت ۱۲اینا میاد از سرکار بهشم گفتم میگه وظیفته من عاشقشم خیلی دوسش دارم بخاطر اون تحمل میکنم ولی مامانش خیلی اذیتم میکنه واینکه باباش خیلی بددهن ی چیزی دیر میشه داد میزنه سرم
اصلا نمیتونم جواب پس بدم اونام سو استفاده میکنن 😔ی راه حل بگین ممنون ❤️💋🙏
┈••✾❀🌼♥️••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••♥️🌼❀✾••┈
@Mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
- احمد : آیدا جان ؟ آیی ‹ آیدا ›
+ آیدا : اوّلش فقط بخاطر خودش
بود ، نه میدونستم شاعره ، نه می
دونستم نویسندهس ، نه میدونستم ،
هیچی .. ما فقط نگاهمون به
هم گره خورد و همه چی تموم شد .
‹ - احمد : همه چی شروع شد
+ آیدا : آره ، آره ، همه چی شروع
شد♥️: )′! ›
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
عشقم ..
عاشقانه هایم کجا
به پای صبح بخیرهایت میرسد ؟
تو لب باز کنی
تمام غزل های دنیا از
صبح بخیرهایت می ریزد
❤️ سلام صبح بخیر زندگیم ❤️
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام در رابطه با دختر خانمی ک ۱۵ سالشه باید کار های خونه مادرشوهرشو انجام بده و شوهرش میگه وظیفه هس !
عزیزم شما ی مدت خودتو بزن ب مریضی مثلا بگو کمرم درد میکنه نمیتونم راه برم تو خونه خم خم راه برو جلو شوهرت کمرتو بچسب اه و ناله کن ی جوری ک شوهرت باور کنه لیوان بگیر دستت دستتو بلرزون لیوانو تو آشپزخونه از دستت رها کن ک بشکنه بعد گریه کن ب شوهرت بگو از بس کار کردم فک کنم آرتروز و دیسک کمر گرفتم ی مدت با این نقشه پیش برو ک اونام از سرشون بیافته کاراشونو ب تو نگن دوم این ک عزیزم تو خونه لاک بزن اگه شوهرت گف چرا بگو برای تو میزنم اینجا ک نامحرم نیس ببینه تو خونه آرایش کن این کارا رو بکنی اون دیگه براش عادی میشه گیر نمیده بعد اگه شوهرت نمیزاره بری خونه مادرت ب مادرت بگو با سیاست زنگ بزنه بگه چرا دیر ب دیر میایین اینجا دخترم چرا روزا تو سر کاری نمیاد خونه ی ما دیگه اینا سیاست خودتو میخواد عزیزم این کارایی ک گفتمو با سیاست انجام بده انشالله ب نتیجه میرسی با غرو دعوا کار ب نتیجه نمیرسه فقط سیاست دو دستی کمرتو بچسب و پیش برو خواهرم
┈••✾❀🌼♥️••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••♥️🌼❀✾••┈
@Mahi_882