eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.7هزار عکس
803 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه جان چند سال خواننده خاموشم برای اولین بار چند بار پیام دادم نزاشتی تو گروه من بر اثر بیماری سی...نه ام تخلیه کردم کسی میدونه ترمیم درد داره چکار کنم تو خونه لباس پوشیدنم بد شده اعتماد به نفسم اومده پایین خواهش میکنم بزار گروه تا راهنماییم کنن ممنون 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 با آقایی تو دانشگاه آشنا شدم هردو رادیولوژی میخونیم و سال آخر هستیم خیلی پسر خوب و متشخص و مهربون و خلاصه از نظر من همه‌چی تمومه... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه جان لطفا سوال من زودتر بذارید،زیاد وقت ندارم با آقایی تو دانشگاه آشنا شدم هردو رادیولوژی میخونیم و سال آخر هستیم خیلی پسر خوب و متشخص و مهربون و خلاصه از نظر من همه‌چی تمومه حدود یک سال باهم در آشنایی بودیم و هفته‌ی پیش با خانواده اومد خواستگاری همه چی خوب پیش رفت و خانواده‌ها هم باهم آشنا شدن و همه راضی هستن فقط موضوعی که هست،قبل از رفتن، مادرش گفت یه پسر معلول داره که از این آقا سه سال کوچیک‌تره و چون نگهداریش سخته،تو آسایشگاه نگهداری میشه الان من سر این قضیه دو دل شدم چون این آقا تاحالا در مورد برادرش حرفی نزده بود،بالاخره یک سال در ارتباط بودیم ولی هیچی نگفت! حالا میگم نکنه کلا آدم پنهون‌کاری باشه و بعدا بخواد از من چیزی رو قایم کنه از طرفی هم بخاطر معلولیت برادرش نگرانم فردا برای بچه‌ی ما هم مشکل پیش بیاد لطفا راهنمایی کنید چه جوابی بدم؟ 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 برای مادر شوهر دلشکسته.... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه جان به نظرم هر دو طرف باید یه کم کوتاه بیان. من اگر مادرشوهر بشم، هیچ‌وقت از عروسم توقع ندارم مثل دختر خودم رفتار کنه. چون اون دختر من نیست و من هم مادر اون نیستم. ولی اگر بهم محبت کرد، قدرشو می‌دونم. اگر هم فاصله داشت، فوراً نمی‌گم بی‌محبته. شاید خسته‌ست، شاید گرفتاره، شاید از چیزی ناراحته. همون‌طور که عروس باید به مادرشوهر احترام بذاره، مادرشوهر هم باید حریم زندگی عروسش رو بفهمه.» 🍃🌸 سلام جانم آخرش من به این نتیجه رسیدم که ما مادرشوهرها هم باید حواسمون باشه. عروس‌مون از یه خانواده دیگه اومده، با یه تربیت دیگه، یه اخلاق دیگه و یه سبک زندگی دیگه. قرار نیست کپی دختر خودمون باشه. من اگر از عروسم ناراحتم، به جای اینکه هی توی دلم جمع کنم و بعد جلوی پسرم گریه کنم، باید مستقیم و محترمانه با خودش حرف بزنم. ولی عروس عزیز هم بدونه مادرشوهرش دشمنش نیست. ما هم پیر می‌شیم، دلمون نازک میشه، یه احوالپرسی ساده گاهی برای یه مادرشوهر از صدتا هدیه باارزش‌تره.» پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 راستش من تا یه مدت اصلاً به پسرخاله‌م به چشم یه آدمی که ممکنه عاشقش بشم نگاه نمی‌کردم. از بچگی می‌شناختمش، همیشه توی مهمونی‌ها می‌دیدمش، ب 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 راستش من تا یه مدت اصلاً به پسرخاله‌م به چشم یه آدمی که ممکنه عاشقش بشم نگاه نمی‌کردم. از بچگی می‌شناختمش، همیشه توی مهمونی‌ها می‌دیدمش، باهاش شوخی می‌کردم و خلاصه برام فقط پسرخاله‌م بود. تا اینکه یه مدت رفتار خودم نسبت بهش عوض شد. مثلاً قبلاً وقتی می‌اومد خونه‌مون، اصلاً برام مهم نبود کجاست و چیکار می‌کنه. ولی یهو دیدم وقتی میاد، ناخودآگاه حواسم بهشه. اگه وارد اتاق می‌شد، نگاهم می‌رفت سمتش. اگه با بقیه گرم می‌گرفت، یه حس عجیب می‌گرفتم. اولش به خودم می‌گفتم بابا توهم زدی، این پسرخاله‌ته! ولی کم‌کم دیدم نه… قضیه جدی‌تر از این حرفاست. یه بار توی یه مهمونی همه دور هم نشسته بودن. من داشتم چای می‌ریختم، دیدم بدون اینکه چیزی بگم اومد کمکم. سینی رو از دستم گرفت و گفت: «بده من ببرم، سنگینه.» همون یه جمله ساده، نمی‌دونم چرا تا شب توی ذهنم موند. بعدش یه روز دیدم چند روز قراره نبینمش. باور کنین دلم گرفت! همون‌جا بود که با خودم گفتم: «وایسا… من چرا باید دلم برای پسرخاله‌م تنگ بشه؟» همون شب نشستم فکر کردم و بالاخره قبول کردم که آره… من عاشقش شدم. ولی بدبختی از همون‌جا شروع شد! نه جرئت داشتم به خودش چیزی بگم، نه می‌تونستم با کسی درد دل کنم. می‌ترسیدم فقط خودم این حسو داشته باشم و اون اصلاً منو این‌طوری نبینه. هر بار بحث ازدواج می‌شد، دلم می‌ریخت. یه بار حتی یکی از فامیل‌ها گفت: «فلانی برای دخترشون دنبال خواستگاره.» من ظاهراً داشتم لبخند می‌زدم، ولی توی دلم فقط یه فکر بود: «نکنه پسرخاله‌م ازدواج کنه؟» اون شب خیلی گریه کردم. با خودم می‌گفتم من که نمی‌تونم بهش بگم دوستت دارم… پس باید بشینم و ببینم چی پیش میاد؟ از یه طرف دوستش داشتم، از یه طرف می‌ترسیدم اگر چیزی بگم و جوابش منفی باشه، هم خودم خرد بشم، هم رابطه فامیلی‌مون عجیب بشه. برای همین همه‌چی رو ریختم توی خودم و ساکت موندم. فقط یه چیزی ته دلم می‌گفت شاید اونم یه چیزایی فهمیده… ولی واقعاً نمی‌دونستم. تا اینکه یه روز یه اتفاق افتاد که همه‌چی رو عوض کرد.. بعد از اینکه فهمیدم دوستش دارم، دیگه هر دیدنش برام سخت شده بود. قبلاً راحت جلوش می‌خندیدم و حرف می‌زدم، ولی حالا تا می‌اومد، دست و پامو گم می‌کردم. 😂 یه بار حتی مامانم گفت: «تو چرا این چند وقته وقتی پسرخاله‌ات میاد، یهو ساکت میشی؟» گفتم: «هیچی بابا، خسته‌ام.» در حالی که قلبم داشت از سینه می‌زد بیرون! خودم هم نمی‌فهمیدم چرا این‌قدر از اینکه بفهمه دوستش دارم می‌ترسم. یه روز هم شنیدم قراره خانواده‌ش برای یه مهمونی بیان. از صبح هزار بار جلوی آینه رفتم و برگشتم. بعد به خودم گفتم: «دختر، مگه خواستگاریته؟ یه مهمونیه!» ولی مگه دل آدم حساب کتاب سرش میشه؟ وقتی اومدن، من سعی کردم اصلاً سمتش نگاه نکنم. ولی هر بار یکی چیزی می‌گفت و همه می‌خندیدن، ناخودآگاه نگاش می‌کردم ببینم اونم می‌خنده یا نه. یه مدت همین‌طوری گذشت. من توی دلم عاشق‌تر می‌شدم، ولی بیرونش هی خودمو بی‌تفاوت نشون می‌دادم. تا اینکه یه شب مادرم یه دفعه گفت: «اگه یه روز پسرخاله‌ات بیاد خواستگاریت، نظرت چیه؟» فکر کردم قلبم ایستاد! گفتم: «چرا همچین چیزی می‌پرسی؟» گفت: «همین‌جوری پرسیدم.» ولی من فهمیدم یه خبری هست. از همون شب هزار تا فکر کردم. نکنه چیزی گفته؟ نکنه مادرش حرفی زده؟ نکنه فقط مامانم از روی حدس اینو گفته؟ ولی باز هم جرئت نکردم چیزی بپرسم. چند روز بعد مادرم دوباره گفت: «اگه خودش بخوادت چی؟» این بار دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. گفتم: «اگه خودش بخواد… منم بدم نمیاد.» مامانم یه لبخندی زد که منو بیشتر مشکوک کرد. گفتم: «مامان! چی شده؟» گفت: «هیچی… فقط خودتو آماده کن.» من دیگه داشتم از استرس می‌مردم. تا اینکه فهمیدم مادر پسرخاله‌م با مامانم حرف زده. ولی هنوز یه چیزو نمی‌دونستم… نمی‌دونستم خودش از مدت‌ها قبل چه فکری توی سرش داشته... چند روز بعد، مامانم نشست کنارم و گفت: «دخترم… مادر پسرخاله‌ات قراره بیاد اینجا.» گفتم: «برای چی؟» گفت: «برای خواستگاری.» خانما من اون لحظه رو هیچ‌وقت یادم نمی‌ره! گفتم: «چییی؟!» مامانم خندید و گفت: «آره دختر! خودتو جمع کن!» من از خوشحالی و استرس نمی‌دونستم گریه کنم یا بخندم. ولی چیزی که بعداً فهمیدم، از خود خواستگاری هم برام عجیب‌تر بود. مادرش بهم گفت پسرش مدت‌هاست درباره من حرف می‌زنه. گفت: «خودش گفته اگه بخوام ازدواج کنم، دلم می‌خواد با دختر شما ازدواج کنم.» من خشکم زده بود. یعنی تمام اون مدت که فکر می‌کردم فقط من حواسم بهشه، اونم حواسش به من بوده؟ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 بعداً خودش یه جایی بهم گفت: «فکر کردی فقط خودت وقتی منو می‌دیدی دست و پات رو گم می‌کردی؟ منم هزار بار می‌خواستم باهات حرف بزنم، ولی می‌ترسیدم تو اصلاً همچین حسی نداشته باشی.» گفتم: «پس چرا هیچ‌وقت چیزی نگفتی؟» گفت: «چون می‌ترسیدم اگه جوابم نه باشه، بعدش توی فامیل نتونیم مثل قبل با هم رفتار کنیم.» اون لحظه واقعاً خندم گرفت. گفتم: «منم دقیقاً همین فکر رو می‌کردم!» بعد فهمیدم مادرش قبل از اینکه بیاد خواستگاری، با خودش صحبت کرده بوده و مطمئن شده که واقعاً منو برای ازدواج می‌خواد. وقتی مادرش برای خواستگاری اومد، من از استرس حتی درست نمی‌تونستم چایی بریزم. دستم می‌لرزید و هی به خودم می‌گفتم: «یعنی واقعاً همون آدمیه که من این همه مدت توی دلم دوستش داشتم؟» ولی قشنگ‌ترین قسمت ماجرا این بود که فهمیدم این عشق فقط توی دل من نبوده. من ماه‌ها فکر می‌کردم دارم یه عشق یک‌طرفه رو با خودم حمل می‌کنم. فکر می‌کردم شاید هیچ‌وقت نفهمه چقدر دوستش دارم. در حالی که اونم همون مدت، یه گوشه دلش منو برای زندگی خودش می‌خواسته. گاهی واقعاً آدم از ترس اینکه جواب منفی بشنوه، هیچ کاری نمی‌کنه و نمی‌فهمه شاید اون طرف هم دقیقاً منتظر یه نشونه از طرف اونه. من هنوزم وقتی یاد اون روزا می‌افتم، با خودم میگم: «عجبا… ما دوتا این همه مدت عاشق هم بودیم و هر کدوم فکر می‌کردیم فقط خودمونیم!» ❤️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 💠 آزمون تشخیص سحر با آب 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 💠 آزمون تشخیص سحر با آب یک لیوان آب سرد بردار رو به قبله با وضو در دست راست بگیر اول یک جرعه بنوش بعد لیوان را در مقابل دهان گرفته و سوره‌ی حمد را بخوان و به آب فوت کن بعد توحید و فوت فلق و فوت ناس و فوت کافرون و فوت بعد آیت‌الکرسی بدون بسم الله فقط یک آیه تا "العلی العظیم" را بخوان و به آب فوت کن 👈 بعد از ۳۰ ثانیه تا یک دقیقه دوباره آب رو مزه کن 🔹اگر شیرین یا معطر و گوارا بود، دعای خیر والدین با بزرگی پشت سرت است آب را بنوش. 🔹 اگر بی مزه بود و تغییری نکرد که ۳ حالت دارد: ۱ ـ سحر و طلسم نداری ۲ـ حرزی به همراه داری مثل حرز امام جواد (ع) ۳ ـ دعای محبت داری 🔹 اگر مزه آب تغییر کرد چند حالت دارد: ۱- تلخ ۲- شور ۳- مزه ماهی ۴- مزه خاک یا کهنگی ۵- گرم شده بود طلسم داری یا سحر شده‌ای. 👌 راهکار چیست؟ در همه حالات فوق بایستی 70 بار آیات 54 و 55 و 56 سوره اعراف (معروف به آیه سُخره) را بر آب خوانده و با آن وضو بگیرید تا طلسم باطل شود. ـ اگر آب تلخ شده باشد آیه 32 سوره شعرا را 70 بار بر آب خوانده و با آن وضو بگیرید و دعای مشلول را از مفاتیح الجنان بخوانید طلسم باطل می شود ان‌شاء‌الله تعالی. ـ اگر آب مزه خاک یا کهنگی داد آیه 40 سوره نباء را 70 بار بر آب خوانده و با آن وضو بگیر. ـ اگر مزه ماهی داد آیه 63 سوره کهف را 70 بار بر آب بخوان و با آن وضو بگیر. ـ اگر مزه‌اش شور شد آیه 107 سوره اعراف یا 32 سوره شعرا را 70 بار بر آب بخوان و با آن وضو بگیر. تا سحر و طلسمت باطل گردد. راه دیگر برای ابطال سحر و طلسم ده روز پیاپی نماز جعفر طیّار را بخوان و بعد از نماز 330 بار "یافتاح" بگو تا سحرت باطل شود. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 برای تازه عروس 🍃🌸 🍃