🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خانمها واقعاً به راهنماییتون احتیاج دارم...
شوهر من مدتیه درگیر اعتیاده. اولش فکر میکردم فقط گاهی مصرف میکنه و خودش هر وقت بخواد میتونه کنار بذاره. حتی وقتی خانوادهاش بهم میگفتن «چیزی نیست، خودش جمعش میکنه»، من هم باور میکردم.
ولی کمکم رفتارهاش عوض شد. بعضی روزها بیحوصله و عصبیه، بعضی وقتها چند ساعت ناپدید میشه و جواب تلفنش رو نمیده. خرج خونه هم بیشتر روی دوش من افتاده.
یه بار قرار بود برای خرید وسایل ضروری خونه پول کنار بذاریم. وقتی حساب کردم، دیدم بخش زیادی از پولی که همسرم گفته بود برای خونه خرج کرده، معلوم نیست کجا رفته.
وقتی ازش پرسیدم، اول عصبانی شد و گفت:
«تو به من اعتماد نداری؟»
ولی من دیگه نمیتونستم خودمو گول بزنم.
یه شب خیلی آروم بهش گفتم:
«من نمیخوام باهات بجنگم، ولی نمیتونم اعتیادت رو هم نادیده بگیرم. اگه واقعاً میخوای زندگیمون حفظ بشه، باید برای ترک کردن کمک حرفهای بگیری.»
گفت:
«خودم هر وقت بخوام ترک میکنم.»
اما چند هفته گذشت و دوباره همهچیز تکرار شد.
الان بیشتر از خود اعتیاد، از این میترسم که بچهمون هم تحت تأثیر این شرایط قرار بگیره. نمیخوام هر روز با استرس بیدار بشه و ندونه پدرش امروز چه حالیه.
خانمهایی که تجربه مشابه داشتین، واقعاً چه برخوردی جواب داده؟
آیا باید کنار همسر موند و تا وقتی برای درمان اقدام میکنه حمایتش کرد؟ یا باید از همون اول شرط و مرز مشخص گذاشت؟
مثلاً اگر همسرتون بگه «ترک میکنم» ولی چند بار قولش رو بشکنه، شما چه زمانی میگین: «دیگه فقط حرف کافی نیست، باید عملت رو ببینم»؟
دوست دارم از تجربه واقعیتون بگین؛ مخصوصاً اینکه چطور بدون تحقیر و دعوا، همسرتون رو برای درمان جدیتر کردین و در عین حال خودتون و بچههاتون رو از آسیبهای این شرایط حفظ کردین؟
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه تجربهای که خودم داشتم این بود که شوهرم یه بار جلوی خانوادهش از یه
کارم ایراد گرفت و بقیه هم خندیدن. من همون لحظه چیزی نگفتم که بحث
درست نشه. وقتی رسیدیم خونه، خیلی آروم بهش گفتم: «من نمیخوام جلوی
خانوادهات باهات بحث کنم، ولی انتظار دارم تو هم جلوی بقیه حرمت منو نگه
داری.» خوشبختانه حرفم رو فهمید. از اون به بعد هر انتقادی داشت، فقط بین
خودمون مطرح میکرد. به نظرم حفظ احترام یعنی حتی وقتی از هم ناراحتیم، نذاریم بقیه شاهد شکستن همدیگه باشن.
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خدمت سایه جان میخواستم در مورد مادرم حرف بزنم والله من دختر کوچکم مادرم مریض من میرم کاراش میکنم قرصاش میدم شام ناهار میذارم البته منت نباشه وظیفم فقط مشکل این که داداشم از تهران مهمون اومد همیشه هم خوش اخلاق ومادرم ودوست داره ولی مادرم من زیاد دوست نداره اخه همیشه در دسترس هستم اگه یه کم دیر برم میگه چرا دیر کردی چرا این کار وکردی اونو نکردی همیشه خدا امرو نهی میکنه منم دیگه اعصابم نمیکشه جوابش دادم بعد عذاب وجدان گرفتم مادرم هم به داداشم گفته قران باز کنیم اگه بد اومد اونو تو خونه راه ندیم ولی خوب اومد معنیش هم این بود اگه فرزندان باهاتون دشمنی کردن شما هم اونا رو ببخشین خداوند شما رو میبخشه اونم راضی شده من برم خونه کاراش بکنم حالا سوالم از شما عزیزان اینجاس که منی که کارای مادرم میکنم وهمیشه ناراحتم میکنه وناراضی هست وداداشم میگه کارت سخته جواب میدی تو جهنم میری منم خیلی نگرانم ایا اونی که بعد دو سه ماه میاد قربون صدقشون میره وشاد وشنگولشون میکنه نزد خدا بنده عزیز یامن بااین همه فحش میرم وکاراش میکنم بعدش میگه عامل مریضی من تو هستی واز من ناراضیه درست منم اعصابم نمیکشه جواب میدم ولی دست خودم نیس از عزیزان خواهش میکنم کسانی که تخصص دارن بگن ایا کار من درست یا نه ایا منم خودم بکشم کنار ومثل بقیه خواهر وبرادم هر از گاهی بیام فقط در حد احوالپرسی چون که دو سه روز واقعا ناراحتم منی که اگه سر نزنم به مادرم وکاراش نکنم عذاب وجدان میگیرم از طرفی هم همه کاراش میکنم بدنم نمیکشه همیشه غر میزنم تو خونه خودم ممنون میشم راهنمایی کنین اجرتون با اقا امام زمان
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه خانوم
من از اون زنهایی شدم که برای دیدن خانواده خودش هم باید اجازه بگیره...
شوهرم اصلاً دوست نداره برم خونه پدر و مادرم. هر بار میگم دلم برای مامانم تنگ شده، میگه: «لازم نیست بری، همینجا بمون.» اگه اصرار کنم، دعوا راه میفته و آخرش هم جوری رفتار میکنه که پشیمون میشم از اینکه اصلاً حرفش رو زدم.
خیلی از اتفاقهای مهم زندگیم رو نبودم...
تولد مادرم بود. همه خواهر و برادرهام دورش جمع شده بودن. توی گروه خانوادگی عکسها رو میفرستادن و من فقط از توی گوشی نگاه میکردم. مامانم کیک رو برید، همه دست زدن و خندیدن، ولی من حتی کنارش نبودم که بغلش کنم و بگم «تولدت مبارک مامان.»
یه بار پدرم مریض شده بود. خواهرم زنگ زد و گفت: «اگه میتونی بیا، بابا دلش میخواد ببینتت.» من همون لحظه دلم ریخت. رفتم به شوهرم گفتم، گفت: «نه، الان وقتش نیست. فردا برو.» فردا هم نشد... و من هنوز از خودم میپرسم چرا همون روز نرفتم.
عیدها هم برای من سخت شده. وقتی همه میرن خونه پدر و مادرشون، من باید توی خونه بمونم. صدای خنده خانوادهام از پشت تماس تصویری میاد و من وانمود میکنم حالم خوبه.
حتی یه بار خواهرم زایمان کرده بود. همه رفتن بیمارستان و بعدش خونهشون که نوزاد رو ببینن. من فقط از پشت تلفن تبریک گفتم. دلم میخواست بچه رو بغل کنم، خواهرم رو ببینم، ولی شوهرم گفت: «من دوست ندارم بری.»
بدتر از همه اینه که خانوادهام کمکم فکر میکنن خودم نمیخوام برم.
مامانم بعضی وقتها با ناراحتی میگه: «دخترم، دیگه خودت هم دلت نمیخواد بیای پیشمون؟»
و من فقط میگم: «نه مامان، سرم شلوغه...»
ولی حقیقت اینه که دلم برای خونهمون، برای سفره مادرم، برای صدای بابام و حتی دعوای خواهر و برادرم تنگ شده.
من شوهرم رو دوست دارم، ولی دلم نمیخواد ازدواج کردن به معنی از دست دادن خانوادهام باشه.
من فقط میخوام گاهی دخترِ مامانم باشم، نه فقط همسرِ یک مرد...
به نظرتون وقتی شوهر اجازه نمیده زنش خانوادهش رو ببینه، زن باید چطور رفتار کنه؟ آیا این موضوع میتونه کمکم رابطه زن با خانواده خودش رو از بین ببره؟
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من واقعاً دیگه نمیدونم با حساسیت شوهرم روی ساعت غذا خوردن چیکار کنم.
شوهر من روی تایم غذا خوردن یه حساسیت عجیبی داره؛ نه اینکه بگه غذا آماده باشه که با هم بخوریم، نه... انگار ساعت غذا خوردن برای خودش یه قانون غیرقابل تغییره.
مثلاً اگر گفته باشه ساعت یک ناهار میخوریم و من به خاطر بچه، کار خونه یا مهمون، غذا نیم ساعت دیرتر آماده بشه، چنان دعوایی راه میندازه که انگار اتفاق خیلی بزرگی افتاده.
یه بار مهمون داشتیم. از صبح درگیر پذیرایی و آشپزی بودم. ساعت یک هنوز سفره آماده نشده بود. شوهرم جلوی مهمونا گفت: «مگه چند بار باید بگم ناهار باید سر ساعت باشه؟» واقعاً از خجالت آب شدم.
یه بار هم بچهمون خواب بود و من گفتم بذار نیم ساعت دیگه غذا بخوریم که بچه بیدار نشه. گفت: «من کاری به خواب بچه ندارم، ساعت غذای منه.» بعد سر همین موضوع باهام بحث کرد.
حتی بعضی وقتها خودم اصلاً گرسنه نیستم، ولی چون ساعت مشخصی شده باید بشینم سر سفره. اگر بگم «تو بخور، من بعداً میخورم»، ناراحت میشه و میگه: «پس زندگی مشترک یعنی چی؟»
من واقعاً احساس میکنم دیگه غذا خوردن هم برای من تبدیل به استرس شده. به جای اینکه فکر کنم امروز چی درست کنم که همه دوست داشته باشن، از صبح به ساعت نگاه میکنم که نکنه غذا پنج دقیقه دیرتر بشه و دوباره دعوا کنیم.
من نمیگم بینظمی خوبه، ولی واقعاً آدم نمیتونه زندگی رو با دقیقه و ساعت جلو ببره. ممکنه بچه مریض باشه، مهمون بیاد، کاری پیش بیاد یا حتی خود آدم حالش خوب نباشه.
به نظرتون این میزان حساسیت روی ساعت غذا خوردن طبیعیه؟
شما جای من بودین، چطور باهاش صحبت میکردین که بفهمه زندگی مشترک قرار نیست با چند دقیقه دیر شدن غذا تبدیل به دعوا بشه؟
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من چند ساله با مادرشوهر پیرم توی یه خونه زندگی میکنم. از اولش هم میدونستم سنش بالاست و طبیعیه که نیاز به مراقبت داشته باشه. هیچوقت هم نگفتم چرا باید ازش مراقبت کنم؛ بالاخره مادر شوهرمه و آدم وقتی بزرگتر میشه، احتیاج به توجه داره.
ولی چیزی که منو خسته کرده، فقط کارهای مربوط به مراقبت از ایشون نیست... رفتار شوهرمه.
مثلاً اگر مادرشوهرم نصف شب سرفه کنه، شوهرم فوری از خواب بیدار میشه و میره ببینه چی شده. ولی اگر من چند شب پشت سر هم از خستگی خوابم نبره، انگار اصلاً دیده نمیشم.
یه بار خودم تب داشتم. از صبح حالم بد بود و به زور برای همه غذا درست کردم. شب که گفتم واقعاً دیگه توان ندارم، شوهرم گفت: «مامانم چی؟ اون که نمیتونه خودش کاری کنه.» انگار من اصلاً مریض نبودم.
مادرشوهرم هم بعضی وقتها از روی عادت چیزهایی میگه که واقعاً دلم میشکنه. مثلاً یه بار غذا درست کرده بودم، جلوی شوهرم گفت: «پسرم از وقتی ازدواج کرده دیگه مثل قبل غذا نمیخوره.» شوهرم هم به جای اینکه بگه غذا خوبه یا از من دفاع کنه، گفت: «مامان راست میگه، تو باید بیشتر حواست باشه.»
یه بار هم مهمون داشتیم. از صبح داشتم خونه رو جمع میکردم، خرید کردم، غذا پختم، ظرف شستم. آخر شب مادرشوهرم جلوی همه گفت: «این خونه اگر من نباشم نمیچرخه.» شوهرم هم خندید. همون خندهاش بیشتر از حرف مادرش ناراحتم کرد.
حتی برای خرید لباس یا وسایل شخصی خودم هم گاهی باید توضیح بدم. اگر چیزی برای خودم بخرم، مادرشوهرم میگه: «پول رو بهتر بود برای خونه خرج میکردین.» ولی وقتی شوهرم برای مادرش چیزی میخره، هیچکس حق نداره چیزی بگه.
یه بار برای چند ساعت رفتم خونه مادرم. قبل رفتن همه کارهای خونه رو انجام داده بودم. وقتی برگشتم، مادرشوهرم به شوهرم گفته بود: «زن وقتی عروس این خونه شده باید بیشتر توی خونه باشه.» شوهرم هم شب با من دعوا کرد که چرا زیاد بیرون میمونم.
من نه با پیر بودن مادرشوهرم مشکل دارم، نه با اینکه نیاز به مراقبت داره. چیزی که اذیتم میکنه اینه که احساس میکنم از وقتی ایشون با ما زندگی میکنه، شوهرم دیگه همسر من نیست؛ اول پسرِ مادرشه و بعد اگر چیزی باقی موند، شوهر منه.
من از صبح تا شب همسرم، عروسم، پرستار، آشپز و مسئول خونهام؛ ولی وقتی خودم خسته میشم، کسی نمیپرسه «تو چی؟»
گاهی فقط دلم میخواد یک روز وارد خونه بشم و هیچکس ازم چیزی نخواد. نه غذا، نه چای، نه توضیح، نه رسیدگی...
فقط چند ساعت احساس کنم من هم عضوی از این خونهام، نه کسی که باید همه را راضی نگه دارد.
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃