✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
مادرم پیروزمندانه پشت چشمی نازک کرد و گفت : دیدی حالا کرم از خودت بوده ! اگر ه.رزه نبودی که سر از خونه ی مردم در نمی آوردی دختر . اما حالا دیگه کاریه شده و دیگه هیچ کاریش نمی شه کرد . الان فقط باید این گندی که بالا آوردی رو یه جوری جمع و جور کنیم بره پی کارش .
منیژه با گیجی نگاهش رو بین من و مادرم چرخوند و گفت : چطوری ؟!
مادرم نفس بلندی کشید و گفت : من یه نفر رو سراغ دارم که آدم کار بلد و مورد اعتمادیه .
تا عروسی به راهه و سر ننه زیور این جا گرمه و کسی حواسش بهت نیست خبرش می کنم بیاد و بچه رو پایین بکشه. این طوری هم تو از شر بچه خلاص می شی ، هم ننه ت دق نمی کنه و آقا جانت خونه نشین نمی شه .
ترسیده خودم رو جلو کشیدم و گفتم : هیچ حواست هست چی داری میگی مامان ! این بچه یکی دو ماه دیگه به دنیا میاد . مگه یه ذره ،. دو ذره ست که ق.ابله بچه رو پایین بکشه و آب از آب تکون نخوره ! اصلا با بچه کاری ندارم ! اگر اتفاقی برای خود منیژه بیافته چی ! اون وقت می تونی جواب ننه زیور و میرزا صادق رو بدی ؟!
با تموم شدن حرفم مادرم با حرص دندون هاش رو بهم فشار داد و گفت : تو راه حل بهتری داری ، بفرما مهربانو خانوم .
یا تردید نگاهم رو به چشم های مادرم دوختم و گفتم : این طور که من شنیدم ایوب ناقص شده و دیگه نمی تونه بچه دار شه . این بچه تنها بچه ایه که ایوب می تونه داشته باشه . به نظرم اگر دایی مصطفی و بقیه بفهمن ، نه تنها ناراحت نمی شن بلکه با خوشحالی هم منیژه رو برای ایوب می گیرن . به نظرم تا محبوبه عروس نشده و کار از کار نگذشته ماجرا رو به زندایی صفورا بگو تا خودشون یه فکر بهتری کنن .
مادرم سرزنش وار سری تکون داد و با کنایه گفت : مگه آبروی برادر من کشکه که همین طوری به بادش بدم . بعدش هم کی غلط اضافه رو کرده و گفته ایوب ناقص شده !! مگه طبیب ها از پیش خدا اومدن که حرفشون سند و مدرک باشه ، اون ها یه غلطی کردن بعدش هم نگفتن که حتما ! گفتا شاید بعد ها مشکلی پیش بیاد .
با ناراحتی دست مادرم رو گرفتم و گفتم : لجبازی نکن مامان . خودت هم می دونی س.قط بچه کار عاقلانه ای نیست ،. اون هم تو این شرایط ! خدا هم راضی این بچه رو این طوری از ببین ببریم
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
📝برای خانمی مینویسم که گفتن چکار کنن دختر خواهرتون وپسرشون باهم به زور ازدواج کنن
✏️عزیزم اصلا چرا باید دوتا آدمی که عاقل وبالغ وفهمیده اند رو به زور وادار به ازدواجی کنید که دوتا مخالفند غفط بخاطر دل مادرها!!!!!
شاید اصلا قسمت هم نباشن چرا اصرار دارید اگر به اصرار شما راضی شدند بعدا مشکل تو زندگی داشتند چکار میکنید؟
وقتی میگن هم دیگر رو به چشم خواهر برادر میبینند این یعنی چی؟؟؟
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام من از زندگی سیرم دخترخوبی هم هستم چرابختم
بازنمیشه منم ارزودارم ازخانواده نجات پیداکنم شب روزم شدگریه یکی هست
دختر۱۸سالشه ساعت ۶اومدخونمون دخترهمسایه قدیم بودکوچه مابودرفته اومددق میده من شوهرکردم
پسرپولدار۱۲طبقه خونه داره کشاورزدخترباهزارنفربودببخشیدمیگم
میاوردخونه مایادمه چندسال پیش مادرم سرکارمیرفت چرامیگن هرچی خراب باشی خداکمکت میکنه من که
کاری نکردم چرابایدسختی بکشم به قرآن به امام حسین اززندگی سیرم
گفتم بگم اگه مردم حلالم کن آرزوهام نرسیدم به هیچ کدوم کسی هم
نیامدمنوبخوادمگه چمه قیافه خدادرست میکنه وقتی موندم آرزوهام به گوربردم براچیمه طرف اومدبه من
دق میده اذواج کردم دختر۹۰کیلووزنش قیافه نداره
خدابایدبرات بخوادواسه من نخواست چرامن خدایی آرزوهامیادچیززیادی خواستم حالم دوباره خوب نیست
اززندگی سیرم دیگه امیدی به زندگی ندارم امیدم دیگه ازدست دادم خانما چرازندگی من اینجوری باشه اونم
که بی حالیم تاصبح بیدارم دق اونم میخورم پادردرارم پول ندارم برم ام رای چشمام خراب پول عینک ندارم دکترم
رفتم رایگان گفت برواجیل موزچیگرگوسفندبخورازکجابیارم لباس ندارم حسرت خیلی چیزامونددلم دل
خوشی به زندگی ندارم خستم ۲میلیون دارم مال بهزیستی به قرآن هیچی نمیکنه پول دارومنمیتونم بخرم
فقط بهم گفتن ماست سیب زمینی بخربخورمیخورم به قرآن پول نان ندارم نسیه میارم یابهم ۲نفرنانوایی هست
هوام داره ۲تاسنگ بهم میده گفتم ازگرسنگی نمیرم الان ازخدامرگ میخوام ببخشیدسوالم خیلی بود😭😭😭😭
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خدمت دوستان کانال و سایه بانو عزیز خدمت خواهر گلم که وام ورداشتن منم چندتاقسط و داشته بودم چنتا
قسط دادم بعد به همسرگفتم البته چون من پولهاروجمع میکنم میدم
همسرچیزی نگفت ولی شمااخلاق شوهرمیدونی نگو فقط بگو هرماه مبلغی
پول بهم بده این قسطها تمام شددیگه وام نگیرمن این ماه قسط بدم دیگه وام
ورنمیدارم خلاص ان شاالله قسطهای شماهم تمام میشه یه نفس راحت
میکشید الهم رزقنا ظهور مهدی فاطمه الهی آمین صلوات برظهور عزیزدلمون 🌹🌹🌹🌹🌹
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خانما، من یه مدت طولانی یه چیزی رو توی دلم نگه داشتم و هیچوقت نتونستم درست دربارهش حرف بزنم… 💔
خواهرشوهرم از اون آدمهایی بود که همیشه میگفت: «من فقط میخوام بهتون کمک کنم.»
اولش واقعاً هم فکر میکردم نیتش خوبه. اگر وسیلهای برای خونه میخریدیم، نظر میداد. اگر مهمونی میرفتیم، میگفت بهتر بود فلان کار رو میکردی. اگر با همسرم اختلاف کوچیکی پیدا میکردیم، somehow خیلی زود باخبر میشد.
من هم برای اینکه رابطهمون خراب نشه، بیشتر وقتها سکوت میکردم.
تا اینکه یک روز سر یه موضوع ساده با همسرم بحثم شد. فرداش خواهرشوهرم بهم زنگ زد و گفت:
«به نظرم بهتره تو یه کم رفتارت رو عوض کنی. برادرم از بعضی کارات ناراحته.»
همونجا خشکم زد.
گفتم:
«این موضوع بین من و همسرمه. خودش اگر ناراحته، بهتر نیست خودش با من حرف بزنه؟»
گفت:
«من خواهرشم، طبیعیه که نگرانش باشم.»
من چیزی نگفتم، ولی بعد از قطع تماس مدتها گریه کردم.
نه به خاطر حرفش؛ به خاطر اینکه احساس کردم حتی اختلاف کوچیک من و همسرم هم دیگه فقط مال خودمون نیست.
از اون روز به بعد فهمیدم بعضی وقتها آدم برای حفظ احترام، بیش از حد سکوت میکنه و همین سکوت باعث میشه دیگران فکر کنن اجازه دارن بیشتر وارد زندگیاش بشن.
شما بودین جای من، مستقیم با خواهرشوهرتون درباره این دخالتها حرف میزدین، یا ترجیح میدادین همسرتون خودش مرز بین زندگی مشترکتون و خانوادهش رو مشخص کنه؟
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مهمونی مثل همیشه با خنده و حرفهای معمولی شروع شده بود. من از صبح مشغول آماده کردن غذا بودم و دوست داشتم شب خوبی کنار خانواده همسرم داشته باشم.
همه دور هم نشسته بودیم که خواهرشوهرم یکدفعه درباره خرید جدیدی که برای خونه کرده بودیم پرسید:
«این وسیله رو چرا خریدین؟ گرون نبود؟»
لبخند زدم و گفتم:
«آره، یکم گرون بود، ولی خودمون دوستش داشتیم.»
گفت:
«من اگه جای شما بودم اینقدر برای این چیزا پول نمیدادم.»
چیزی نگفتم.
چند دقیقه بعد بحث رسید به مهمونیها و رفتوآمد. دوباره گفت:
«به نظرم شماها خیلی برای خودتون خرج میکنین. برادرم باید بیشتر حواسش به آینده باشه.»
این بار هم سعی کردم بیخیال بشم.
اما وقتی جلوی همه گفت:
«من نمیدونم چرا بعضی عروسها فکر میکنن هرچی شوهرشون داره باید برای خودشون خرج کنه.»
همه ساکت شدن.
من اول چیزی نگفتم. واقعاً دلم نمیخواست مهمونی به دعوا کشیده بشه.
ولی یکی از بزرگترها موضوع رو عوض کرد و چند دقیقه بعد دوباره خواهرشوهرم گفت:
«من که چیزی نگفتم، چرا همه ناراحت شدن؟»
اونجا دیگه نتونستم ساکت بمونم.
آروم گفتم:
«من مشکلی با نظر دادن ندارم، ولی وقتی درباره زندگی من و همسرم جلوی همه حرف زده میشه، طبیعیه که ناراحت بشم.»
گفت:
«من خواهرشم، حق دارم نگران زندگی برادرم باشم.»
گفتم:
«نگران بودن یه چیزه، دخالت کردن یه چیز دیگه.»
همین جمله کافی بود که بحث بالا بگیره.
صدای من و اون کمی بلند شد. مادرشوهرم سعی کرد آروممون کنه. همسرم هم گفت:
«بس کنین، اینجا جای این حرفها نیست.»
ولی من دیگه بغضم گرفته بود.
نه فقط به خاطر حرفهای خواهرشوهرم؛ بیشتر به خاطر اینکه احساس میکردم همه دارن درباره زندگی من حرف میزنن، در حالی که من فقط سعی کرده بودم احترام مهمونی رو نگه دارم.
آخر شب وقتی مهمونا رفتن، همسرم گفت:
«کاش همون اول میگفتی ناراحت شدی.»
گفتم:
«من از صبح داشتم ساکت میشدم که دعوا نشه… ولی بعضی وقتها سکوت کردن هم آدم رو بیشتر اذیت میکنه.»
شما جای من بودین، جلوی جمع جواب خواهرشوهرتون رو میدادین یا سکوت میکردین و بعداً خصوصی باهاش حرف میزدین؟
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃