eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.7هزار عکس
801 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
از این که محمد داشت این طور نامحسوس و با کنایه ماجرای دفعه ی قبل رو به روم می زد و طوری وانمود می کرد انگار نگران منه خیلی لجم گرفت برای همین با عصبانیت دندون هام رو بهم فشار دادم و با غیظ گفتم : شکم دختر میرزا صادق بالا اومده . مادرم می خواد قابله خبر کنی تا بچه ی اون رو بکشن . با تموم شدن حرفم رنگ محمد پرید و ابروهاش در هم گره خورد و بعد از مکثی طولانی نگاه نگرانش رو توی صورتم چرخوند و با ترديد گفت : منیژه ! دختر میرزا صادق ! بچه ش از کیه ؟! بدون این که به محمد نگاه کنم جواب دادم : این دیگه سؤال پرسیدن داره ! خب معلومه ایوب . اما الان این که بچه مال کیه مهم نیست ! تو نباید قابله بیاری . این بچه نباید از دست بره . محمد بدون این که اصلا متوجه ی حرف هام شده باشه مشتش رو محکم به دیوار کوبید و زیر لب بد و بیراهی نثار ایوب کرد و گفت : مهم نیست بچه از کیه ! خواهر بیچاره ی من داره زن این حرو.می می شه اون وقت تو میگی مهم نیست ! الان خاله مریم کجاست ؟! با نگرانی نگاهم رو به چشم های محمد دوختم و گفتم : خواهش می کنم احساسی تصمیم نگیر محمد . می دونم نگران‌ محبوبه ای . می دونم به خاطر این که زن ایوب شده ناراحتی اما این بچه تنها بچه ی ایوبه . اگر از دست بره... محمد اجازه نداد حرفم تموم شه ، برای اولین بار با غیظ نگاهش رو توی صورتم چرخوند و با حرص لب زد : اگر این بچه از دست بره ایوب هیچ وقت تو رو راحت نمی گذاره ! آره !؟ چطور می تونی این قدر خودخواه باشی مهربانو ؟! محبوبه تو رو خیلی دوست داره ! اون وقت تو وایسادی این جا و سنگ خودت رو به سینه می زنی و قبل از این که اجازه بده حرف دیگه ای بزنم از پستو بیرون رفت . با رفتن محمد چند دقیقه ای صبر کردم و بعد بیرون رفتم . همون طور که حدس می‌زدم محمد و مادرم کنج ایوون ایستاده بودند و از حالت صورت و دست هاشون پیدا بود دارن با هم جر و بحث می کنن . با قدم های بلندی خودم رو بهشون رسوندم و کنار ایستادم . مادرم داشت سنگ برادرش رو به سینه می زد و می خواست هر طور شده آبروی دایی رو حفظ کنه و محمد گلایه وار داشت از بدبخت شدن خواهرش به خاطر حرف آقا جانم دم می زد . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 هنوز صدای اون شب توی گوشمه… 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 هنوز صدای اون شب توی گوشمه… مهمونی خونه خانواده خودم بود. همه دور هم نشسته بودیم و من واقعاً خوشحال بودم که همسرم کنارمه. همه‌چیز عادی بود تا سر یه موضوع خیلی ساده بین من و همسرم بحث کوچیکی پیش اومد. اول آروم حرف زدیم، ولی کم‌کم لحنش عوض شد. من گفتم: «بعداً توی خونه درباره‌ش حرف می‌زنیم.» اما عصبانی‌تر شد و جلوی همه شروع کرد به بلند حرف زدن. گفت: «تو همیشه همین‌طوری هستی! اصلاً به حرف من گوش نمی‌دی!» همه ساکت شدن. من فقط به خانواده‌ام نگاه کردم و آرزو کردم کاش زمین دهن باز می‌کرد. مامانم چیزی نگفت، فقط نگاهم کرد. پدرم هم سرش رو پایین انداخت. من سعی کردم آرومش کنم و گفتم: «الان جلوی خانواده منه، خواهش می‌کنم بعداً صحبت کنیم.» ولی حرف‌هاش ادامه پیدا کرد. اون لحظه بیشتر از اینکه از حرف‌هاش ناراحت باشم، از این شکسته بودم که چرا کسی که باید بیشتر از همه حرمت من رو نگه داره، جلوی عزیزترین آدم‌های زندگی‌ام باعث شد احساس کوچکی کنم. وقتی مهمونی تموم شد، توی راه برگشت هیچ‌کدوم حرف نمی‌زدیم. من فقط به این فکر می‌کردم که شاید اختلاف بین زن و شوهر طبیعی باشه، اما تحقیر کردن و داد زدن جلوی خانواده، زخمیه که خیلی دیرتر از خودِ دعوا خوب می‌شه. شما اگر جای من بودین، بعد از چنین اتفاقی چطور با همسرتون رفتار می‌کردین؟ همون شب درباره‌ش حرف می‌زدین یا مدتی فاصله می‌گرفتین تا آروم بشین؟ 💔 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم کسی که همیشه کنارش احساس امنیت می‌کردم، یه روز جلوی خانواده‌ام باعث بشه این‌قدر احساس کوچکی کنم… 💔 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم کسی که همیشه کنارش احساس امنیت می‌کردم، یه روز جلوی خانواده‌ام باعث بشه این‌قدر احساس کوچکی کنم… 💔 مهمونی خونه پدر و مادرم بود. همه دور هم نشسته بودیم و داشتیم می‌خندیدیم. من و همسرم سر یه موضوع خیلی معمولی با هم اختلاف پیدا کردیم. اول فقط چند کلمه بینمون رد و بدل شد، ولی یک‌دفعه صدایش بالا رفت. گفت: «چند بار باید یه چیزی رو بهت بگم تا بفهمی؟!» همه ساکت شدن. من چیزی نگفتم. فقط سرم رو پایین انداختم و سعی کردم جلوی اشکم رو بگیرم. مامانم چند بار خواست چیزی بگه، ولی من با نگاه بهش فهموندم که چیزی نگو. نمی‌خواستم دعوای ما جلوی خانواده‌ام بزرگ‌تر بشه. چند دقیقه بعد همسرم از اتاق بیرون رفت، ولی من دیگه حال و حوصله ادامه مهمونی رو نداشتم. رفتم آشپزخونه و خودم رو مشغول کردم تا کسی متوجه نشه دارم گریه می‌کنم. بدترین قسمت ماجرا این نبود که با هم بحث کرده بودیم؛ این بود که از اون لحظه به بعد، هر بار به صورت خانواده‌ام نگاه می‌کردم، احساس می‌کردم همه فهمیدن من توی خونه‌ام چه حالی دارم. وقتی شب برگشتیم، گفتم: «اختلافمون هرچقدر هم جدی باشه، جلوی خانواده من داد نزن. من اون لحظه فقط همسر تو نبودم؛ دختر اون خانواده هم بودم.» شما اگه جای من بودین، چنین رفتاری رو بعداً می‌بخشیدین اگر همسرتون واقعاً پشیمون بشه، یا داد زدن و بی‌احترامی جلوی خانواده رو خط قرمزی می‌دونستین که دیگه به این راحتی ازش نمی‌گذشتین؟ 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 یادش بخیر کتلت‌های مادربزرگ… 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 یادش بخیر کتلت‌های مادربزرگ… هنوز بوی سیب‌زمینی و پیاز داغش توی ذهنمه. مادربزرگ که دست به کار می‌شد، از همون بوی سرخ شدن کتلت‌ها می‌فهمیدیم قراره سفره‌ای پهن بشه که هیچ‌کس ازش سیر نمی‌شه! کتلت‌ها رو داغ‌داغ می‌ذاشت توی دیس و ما هم دور آشپزخونه می‌چرخیدیم و یواشکی یکی برمی‌داشتیم. کنارش هم گوجه و خیارشور و نون تازه… همین! یادم میاد یه بار آن‌قدر زود سراغ کتلت‌ها رفتم که هنوز داغ بودن و دستم سوخت، ولی بازم ولش نکردم! چه طعم عجیبی داشت اون کتلت‌ها… شاید راز خوشمزگیش فقط ادویه و دستپخت مادربزرگ نبود؛ یه ذره عشق هم قاطی‌شون می‌کرد. ... 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 مشکل من اینه ک من دوساله ازدواج کردم و قبل از ازدواج با شوهرم دوماه دوست بودیم بدش ازدواج کردیم مشکل من مادرشوهرمه ک فکر میکنه من ب شوهرم پیام دادم و مخشو زدم و.... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام دوستان ممنون بابت راهنماییتاتون بی زحمت منو هم راهنمایی کنید❤️ مشکل من اینه ک من دوساله ازدواج کردم و قبل از ازدواج با شوهرم دوماه دوست بودیم بدش ازدواج کردیم مشکل من مادرشوهرمه ک فکر میکنه من ب شوهرم پیام دادم و مخشو زدم و.... حالا ازینا بگذریم شوهر من ادم سنگینیه و غرور داره من خودمم مرد رو همینجوری دوست دارم و اینکه منو شوهرم جونمون براهم میره و اینجوریه ک مادرشوهرم منو از شوهرم یجوری دلسرد میکنه هی میگ شوهرت بی احساسه شوهرت توجه نمیکنه و این حرفا هرچند ک حرفاش اصلا برای من مهم نیس حالا این مادرشوهر یکم دل نازکه و من چن وقتی بود سرکار میرفتم نمیتونستم بهش سر بزنم از من دلگیر شده بود الان دیدم پیاماشو ک ب شوهرم گفته بود من ب انتخابت احترام گذاشتم با اینکه زنت لقمه ما نبود زنت منفعت براش مهمه و پول و لباس درجایی ک هم سطحیم از نظر مالی شاید ما بالاتر باشیم ولی مادرشوهرم اینا قبلا خیلی اب و زمین داشتن ک همشو فروختن الان هیچی ندارن فقط ب گذشته مینازن و میکوبن ت سر من ک ما قبلا فلان قد چی داشتیم خب قلا داشتین الان اثری از هیچکدومشون نیس منم خب ت عقدم دلم نمیخاد ولخرجی کنم بلکه زودتر بریم سر خونه زندگیم مادرشوهر پدرشوهر من توقع دارن من النگوهامو بفروشم و براشون ماشین بگیرم یا خیلی غیر مستقیم گفتن ی النگوتو بده مادرشوهرم دماغشو عمل کنه خدایی من ت زندگیم دردای دیگه ای هم دارم نمیدونم چرا اینا اینجورین مادرشوهرم بهم میگه من قبل ازدواجتون میخاستم طلاق بگیرم همین ت با پسرم ازدواج کردی نتونستم طلاق بگیرم و کلی حرفای دیگه و اینکه خیلی دخالتای دیگه هم داره ت زندگیمون ک از حرفایی ک زدم خودتون نتیجه میگیرین چجور ادمیه لطفا لطفا راهنماییم کنین چجوری رفتار کنم باهاشون ک بکشن بیرون از زندگیم بخدا دیگ خسته شدم 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 «اینکه همه‌چیز می‌تونست متفاوت پیش بره، به این معنا نیست که حتماً بهتر پیش می‌رفت.» 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 «اینکه همه‌چیز می‌تونست متفاوت پیش بره، به این معنا نیست که حتماً بهتر پیش می‌رفت.» یکی از ناعادلانه‌ترین کارهایی که بعد از یک تصمیم انجام می‌دیم اینه که واقعیت اتفاق‌افتاده رو با نسخهٔ آرمانی اتفاقی که هرگز نیفتاده مقایسه می‌کنیم. در روان‌شناسی به این فرایند «تفکر خلاف واقع» گفته می‌شه؛ یعنی ذهن به گذشته برمی‌گرده و سناریوهایی می‌سازه که با «اگر» شروع می‌شن: «اگر اون رابطه رو تموم نمی‌کردم…» «اگر اون فرصت رو قبول می‌کردم…» «اگر تصمیم دیگه‌ای می‌گرفتم…» این نوع فکر کردن گاهی به یادگیری کمک می‌کنه؛ اما وقتی به نشخوار تبدیل می‌شه، یک خطای مهم در اون اتفاق می‌افته: ما مسیر واقعی رو با تمام سختی‌ها، هزینه‌ها و پیامدهاش می‌شناسیم؛ اما از مسیر انتخاب‌ نشده فقط چیزهایی رو می‌بینیم که دلمون می‌خواست اتفاق بیفته. شکست‌ها، محدودیت‌ها و هزینه‌های احتمالی اون مسیر در محاسبات ذهنمون حضور ندارن! بنابراین مقایسه از ابتدا منصفانه نیست: یک واقعیت کامل و پُرنقص رو با یک خیال گزینش ‌شده و بی‌نقص مقایسه می‌کنیم. این حرف به معنای انکار اشتباهات نیست. ممکنه واقعاً انتخاب مناسبی نکرده باشیم؛ اما ارزیابی بالغ گذشته یعنی از خودمون بپرسیم: • با اطلاعات، توان و شرایطی که اون زمان داشتم، این تصمیم چقدر قابل‌فهم بود؟ • امروز چه چیزی می‌دونم که اون زمان نمی‌دونستم؟ • از این تجربه چه اصل مشخصی می‌تونم برای تصمیم‌های بعدی استخراج کنم؟ اگر گذشته به یک معیار بهتر برای آینده تبدیل بشه، مرورش مفیده؛ اما اگر فقط برای محاکمه ‌کردن خودمون استفاده بشه، دیگه یادگیری نیست، خودتنبیهی با تجربه‌ایه که اون زمان در اختیارمون نبوده. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7