🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
هیچوقت فکر نمیکردم کسی که همیشه کنارش احساس امنیت میکردم، یه روز جلوی خانوادهام باعث بشه اینقدر احساس کوچکی کنم… 💔
مهمونی خونه پدر و مادرم بود. همه دور هم نشسته بودیم و داشتیم میخندیدیم. من و همسرم سر یه موضوع خیلی معمولی با هم اختلاف پیدا کردیم.
اول فقط چند کلمه بینمون رد و بدل شد، ولی یکدفعه صدایش بالا رفت.
گفت:
«چند بار باید یه چیزی رو بهت بگم تا بفهمی؟!»
همه ساکت شدن.
من چیزی نگفتم. فقط سرم رو پایین انداختم و سعی کردم جلوی اشکم رو بگیرم.
مامانم چند بار خواست چیزی بگه، ولی من با نگاه بهش فهموندم که چیزی نگو.
نمیخواستم دعوای ما جلوی خانوادهام بزرگتر بشه.
چند دقیقه بعد همسرم از اتاق بیرون رفت، ولی من دیگه حال و حوصله ادامه مهمونی رو نداشتم.
رفتم آشپزخونه و خودم رو مشغول کردم تا کسی متوجه نشه دارم گریه میکنم.
بدترین قسمت ماجرا این نبود که با هم بحث کرده بودیم؛ این بود که از اون لحظه به بعد، هر بار به صورت خانوادهام نگاه میکردم، احساس میکردم همه فهمیدن من توی خونهام چه حالی دارم.
وقتی شب برگشتیم، گفتم:
«اختلافمون هرچقدر هم جدی باشه، جلوی خانواده من داد نزن. من اون لحظه فقط همسر تو نبودم؛ دختر اون خانواده هم بودم.»
شما اگه جای من بودین، چنین رفتاری رو بعداً میبخشیدین اگر همسرتون واقعاً پشیمون بشه، یا داد زدن و بیاحترامی جلوی خانواده رو خط قرمزی میدونستین که دیگه به این راحتی ازش نمیگذشتین؟
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یادش بخیر کتلتهای مادربزرگ…
هنوز بوی سیبزمینی و پیاز داغش توی ذهنمه.
مادربزرگ که دست به کار میشد، از همون بوی سرخ شدن کتلتها میفهمیدیم قراره سفرهای پهن بشه که هیچکس ازش سیر نمیشه!
کتلتها رو داغداغ میذاشت توی دیس و ما هم دور آشپزخونه میچرخیدیم و یواشکی یکی برمیداشتیم.
کنارش هم گوجه و خیارشور و نون تازه… همین!
یادم میاد یه بار آنقدر زود سراغ کتلتها رفتم که هنوز داغ بودن و دستم سوخت، ولی بازم ولش نکردم!
چه طعم عجیبی داشت اون کتلتها…
شاید راز خوشمزگیش فقط ادویه و دستپخت مادربزرگ نبود؛
یه ذره عشق هم قاطیشون میکرد. ...
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام دوستان ممنون بابت راهنماییتاتون بی زحمت منو هم راهنمایی کنید❤️
مشکل من اینه ک من دوساله ازدواج کردم و قبل از ازدواج با شوهرم دوماه دوست بودیم بدش ازدواج کردیم مشکل من مادرشوهرمه ک فکر میکنه من ب شوهرم پیام دادم و مخشو زدم و.... حالا ازینا بگذریم شوهر من ادم سنگینیه و غرور داره من خودمم مرد رو همینجوری دوست دارم و اینکه منو شوهرم جونمون براهم میره و اینجوریه ک مادرشوهرم منو از شوهرم یجوری دلسرد میکنه هی میگ شوهرت بی احساسه شوهرت توجه نمیکنه و این حرفا هرچند ک حرفاش اصلا برای من مهم نیس حالا این مادرشوهر یکم دل نازکه و من چن وقتی بود سرکار میرفتم نمیتونستم بهش سر بزنم از من دلگیر شده بود الان دیدم پیاماشو ک ب شوهرم گفته بود من ب انتخابت احترام گذاشتم با اینکه زنت لقمه ما نبود زنت منفعت براش مهمه و پول و لباس درجایی ک هم سطحیم از نظر مالی شاید ما بالاتر باشیم ولی مادرشوهرم اینا قبلا خیلی اب و زمین داشتن ک همشو فروختن الان هیچی ندارن فقط ب گذشته مینازن و میکوبن ت سر من ک ما قبلا فلان قد چی داشتیم خب قلا داشتین الان اثری از هیچکدومشون نیس منم خب ت عقدم دلم نمیخاد ولخرجی کنم بلکه زودتر بریم سر خونه زندگیم مادرشوهر پدرشوهر من توقع دارن من النگوهامو بفروشم و براشون ماشین بگیرم یا خیلی غیر مستقیم گفتن ی النگوتو بده مادرشوهرم دماغشو عمل کنه خدایی من ت زندگیم دردای دیگه ای هم دارم نمیدونم چرا اینا اینجورین مادرشوهرم بهم میگه من قبل ازدواجتون میخاستم طلاق بگیرم همین ت با پسرم ازدواج کردی نتونستم طلاق بگیرم و کلی حرفای دیگه و اینکه خیلی دخالتای دیگه هم داره ت زندگیمون ک از حرفایی ک زدم خودتون نتیجه میگیرین چجور ادمیه لطفا لطفا راهنماییم کنین چجوری رفتار کنم باهاشون ک بکشن بیرون از زندگیم بخدا دیگ خسته شدم
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
«اینکه همهچیز میتونست متفاوت پیش بره، به این معنا نیست که حتماً بهتر پیش میرفت.»
یکی از ناعادلانهترین کارهایی که بعد از یک تصمیم انجام میدیم اینه که واقعیت اتفاقافتاده رو با نسخهٔ آرمانی اتفاقی که هرگز نیفتاده مقایسه میکنیم.
در روانشناسی به این فرایند «تفکر خلاف واقع» گفته میشه؛ یعنی ذهن به گذشته برمیگرده و سناریوهایی میسازه که با «اگر» شروع میشن:
«اگر اون رابطه رو تموم نمیکردم…»
«اگر اون فرصت رو قبول میکردم…»
«اگر تصمیم دیگهای میگرفتم…»
این نوع فکر کردن گاهی به یادگیری کمک میکنه؛ اما وقتی به نشخوار تبدیل میشه، یک خطای مهم در اون اتفاق میافته:
ما مسیر واقعی رو با تمام سختیها، هزینهها و پیامدهاش میشناسیم؛ اما از مسیر انتخاب نشده فقط چیزهایی رو میبینیم که دلمون میخواست اتفاق بیفته. شکستها، محدودیتها و هزینههای احتمالی اون مسیر در محاسبات ذهنمون حضور ندارن!
بنابراین مقایسه از ابتدا منصفانه نیست:
یک واقعیت کامل و پُرنقص رو با یک خیال گزینش شده و بینقص مقایسه میکنیم.
این حرف به معنای انکار اشتباهات نیست. ممکنه واقعاً انتخاب مناسبی نکرده باشیم؛ اما ارزیابی بالغ گذشته یعنی از خودمون بپرسیم:
• با اطلاعات، توان و شرایطی که اون زمان داشتم، این تصمیم چقدر قابلفهم بود؟
• امروز چه چیزی میدونم که اون زمان نمیدونستم؟
• از این تجربه چه اصل مشخصی میتونم برای تصمیمهای بعدی استخراج کنم؟
اگر گذشته به یک معیار بهتر برای آینده تبدیل بشه، مرورش مفیده؛ اما اگر فقط برای محاکمه کردن خودمون استفاده بشه، دیگه یادگیری نیست، خودتنبیهی با تجربهایه که اون زمان در اختیارمون نبوده.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
هدایت شده از آرشیو آرام و دلبرونه
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من ۴ ماه هسته با یه پسر رفتم داخل راب.طه پسره رو خیلی دوس دارم اسمش
عابد هسته فقط یکم چهره خوبی نداره و وعض مالی خوبی نداره ما چند بار
باهم بیرون رفتیم ولی الان ی پسر دیگ آمد پسر داییم هسته خیلی پولداری بین
دو راهی موندم نمیدونم چکار کنم همش ذهنم در گیر توراخدا بگین چکار کنم
میترسم با پسر داییم ازدواج کنم عابد بیاد آبروم پیش پسر داییم ببره
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
. هنوز به یه ساعت هم نکشیده که دلم برای هر دوشون تنگ شده. یه نگاه به تابلو رو به روم می اندازم.
" به شهر ایذه خوش آمدید. "
ایذه... ایذه... این شهر برای من فقط بدشانسی میاره. دلیلش هم وجود صنم تو این شهره. حالا باید با صنم زندگی کنم. باورم نمی شه. آخه چطور باید باهاش زندگی کنم؟ با زنی که به من خی. انت کرده؟ خدایا کمکم کن.
*
همین که پام رو تو خونه گذاشتم، قدم اول رو برداشتم. جمع کردن تلفن. صنم با چشم های گشاد و بدون هیچ حرفی فقط با نگاهش دنبالم بود. حق داشت متعجب باشه. تا چند ساعت پیش داشتم از زور حرص و غ یرت س کته می کردم. رفتم به اتاق و گوشی بی سیمی رو هم با پایه اش جمع کردم. با چشم دنبال موبایل صنم گشتم، ولی هرچی چشم چرخوندم، تو اتاق خ. واب که نبود. از اتاق زدم بیرون. صنم همچنان مسکوت نگاهش بین من و تلفن های در دستم می چرخید.
-موبایلت کجاست؟
تا چشمش روی میز ناهارخوری چرخید، زودی به سمتش رفتم و اون رو هم جمع کردم. با چشم دنبال چیز دیگه ای بودم. خب دو تا تلفن و یه موبایل. دیگه چیزی نیست؟ نه، فکر نکنم.
یه نگاه به پنجره و ارتفاع انداختم. بلند تر از اون چیزی بود که بتونه کاری انجام بده. سمت جا کلیدی رفتم و تمام جا کلیدی و کلیدها رو تو دستم مشت کردم.
-دانیار؟؟؟
تازه به حرف اومد.
خونسرد و در حالی که سعی می کردم تیزی کلیدها تو دستم نره، گفتم:
-هوم؟؟؟
-چه کار می کنی؟
-همون کاری که باید قبلا می کردم.
-چی می گی؟ چت شده؟ تا همین چند ساعت پیش داشتی شکلات خوری رو تو سر من خ راب می کردی، حالا داری تلفن جمع می کنی؟
رفتم سمتش و خیلی معمولی و بدون این که حتی به سوالش فکر هم کنم، گفتم:
-یه کیسه ی بزرگ بده که این ها رو توش بریزم. ضخیم باشه.
تو چشماش شک و تردید رو می خوندم، ولی نمی دونم چی تو نگاهم دید که بدون چون و چرا رفت و یه کیسه ی بزرگ آورد. نشستم رو مبل و دونه به دونه سیم های تلفن رو با حوصله جمع کردم و تو پلاستیک گذاشتم. بعد هم کلیدها. ازش پرسیدم:
-کلید دیگه ای هم غیر از این ها داری؟
-چطور؟؟؟
اخم هام رو تو هم کردم.
-ازت یه سوال پرسیدم. کلید دیگه ای هم داری یا همه اش همینه؟
-نه، ندارم.
تو صورتش خیره شدم. از این دختر هر چیزی بر می اومد. درو غ گفتن که دیگه مثل آب خوردن بود براش. با شَک بلند شدم و رفتم تو اتاق خواب. کیفش رو کنار میز توالت دیده بودم. کیف رو چنگ زدم و زیپش رو باز کردم و هرچی بود و نبود رو تخت خالی کردم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7