eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.7هزار عکس
803 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام دوستان ممنون بابت راهنماییتاتون بی زحمت منو هم راهنمایی کنید❤️ مشکل من اینه ک من دوساله ازدواج کردم و قبل از ازدواج با شوهرم دوماه دوست بودیم بدش ازدواج کردیم مشکل من مادرشوهرمه ک فکر میکنه من ب شوهرم پیام دادم و مخشو زدم و.... حالا ازینا بگذریم شوهر من ادم سنگینیه و غرور داره من خودمم مرد رو همینجوری دوست دارم و اینکه منو شوهرم جونمون براهم میره و اینجوریه ک مادرشوهرم منو از شوهرم یجوری دلسرد میکنه هی میگ شوهرت بی احساسه شوهرت توجه نمیکنه و این حرفا هرچند ک حرفاش اصلا برای من مهم نیس حالا این مادرشوهر یکم دل نازکه و من چن وقتی بود سرکار میرفتم نمیتونستم بهش سر بزنم از من دلگیر شده بود الان دیدم پیاماشو ک ب شوهرم گفته بود من ب انتخابت احترام گذاشتم با اینکه زنت لقمه ما نبود زنت منفعت براش مهمه و پول و لباس درجایی ک هم سطحیم از نظر مالی شاید ما بالاتر باشیم ولی مادرشوهرم اینا قبلا خیلی اب و زمین داشتن ک همشو فروختن الان هیچی ندارن فقط ب گذشته مینازن و میکوبن ت سر من ک ما قبلا فلان قد چی داشتیم خب قلا داشتین الان اثری از هیچکدومشون نیس منم خب ت عقدم دلم نمیخاد ولخرجی کنم بلکه زودتر بریم سر خونه زندگیم مادرشوهر پدرشوهر من توقع دارن من النگوهامو بفروشم و براشون ماشین بگیرم یا خیلی غیر مستقیم گفتن ی النگوتو بده مادرشوهرم دماغشو عمل کنه خدایی من ت زندگیم دردای دیگه ای هم دارم نمیدونم چرا اینا اینجورین مادرشوهرم بهم میگه من قبل ازدواجتون میخاستم طلاق بگیرم همین ت با پسرم ازدواج کردی نتونستم طلاق بگیرم و کلی حرفای دیگه و اینکه خیلی دخالتای دیگه هم داره ت زندگیمون ک از حرفایی ک زدم خودتون نتیجه میگیرین چجور ادمیه لطفا لطفا راهنماییم کنین چجوری رفتار کنم باهاشون ک بکشن بیرون از زندگیم بخدا دیگ خسته شدم 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 «اینکه همه‌چیز می‌تونست متفاوت پیش بره، به این معنا نیست که حتماً بهتر پیش می‌رفت.» 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 «اینکه همه‌چیز می‌تونست متفاوت پیش بره، به این معنا نیست که حتماً بهتر پیش می‌رفت.» یکی از ناعادلانه‌ترین کارهایی که بعد از یک تصمیم انجام می‌دیم اینه که واقعیت اتفاق‌افتاده رو با نسخهٔ آرمانی اتفاقی که هرگز نیفتاده مقایسه می‌کنیم. در روان‌شناسی به این فرایند «تفکر خلاف واقع» گفته می‌شه؛ یعنی ذهن به گذشته برمی‌گرده و سناریوهایی می‌سازه که با «اگر» شروع می‌شن: «اگر اون رابطه رو تموم نمی‌کردم…» «اگر اون فرصت رو قبول می‌کردم…» «اگر تصمیم دیگه‌ای می‌گرفتم…» این نوع فکر کردن گاهی به یادگیری کمک می‌کنه؛ اما وقتی به نشخوار تبدیل می‌شه، یک خطای مهم در اون اتفاق می‌افته: ما مسیر واقعی رو با تمام سختی‌ها، هزینه‌ها و پیامدهاش می‌شناسیم؛ اما از مسیر انتخاب‌ نشده فقط چیزهایی رو می‌بینیم که دلمون می‌خواست اتفاق بیفته. شکست‌ها، محدودیت‌ها و هزینه‌های احتمالی اون مسیر در محاسبات ذهنمون حضور ندارن! بنابراین مقایسه از ابتدا منصفانه نیست: یک واقعیت کامل و پُرنقص رو با یک خیال گزینش ‌شده و بی‌نقص مقایسه می‌کنیم. این حرف به معنای انکار اشتباهات نیست. ممکنه واقعاً انتخاب مناسبی نکرده باشیم؛ اما ارزیابی بالغ گذشته یعنی از خودمون بپرسیم: • با اطلاعات، توان و شرایطی که اون زمان داشتم، این تصمیم چقدر قابل‌فهم بود؟ • امروز چه چیزی می‌دونم که اون زمان نمی‌دونستم؟ • از این تجربه چه اصل مشخصی می‌تونم برای تصمیم‌های بعدی استخراج کنم؟ اگر گذشته به یک معیار بهتر برای آینده تبدیل بشه، مرورش مفیده؛ اما اگر فقط برای محاکمه ‌کردن خودمون استفاده بشه، دیگه یادگیری نیست، خودتنبیهی با تجربه‌ایه که اون زمان در اختیارمون نبوده. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 بین دو راهی گیر کردم...🍃🌸 🍃
هدایت شده از آرشیو آرام و دلبرونه
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 من ۴ ماه هسته با یه پسر رفتم داخل راب.طه پسره رو خیلی دوس دارم اسمش عابد هسته فقط یکم چهره خوبی نداره و وعض مالی خوبی نداره ما چند بار باهم بیرون رفتیم ولی الان ی پسر دیگ آمد پسر داییم هسته خیلی پولداری بین دو راهی موندم نمیدونم چکار کنم همش ذهنم در گیر توراخدا بگین چکار کنم میترسم با پسر داییم ازدواج کنم عابد بیاد آبروم پیش پسر داییم ببره پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 هنوز به یه ساعت هم نکشیده که دلم برای هر دوشون تنگ شده. یه نگاه به تابلو رو به روم می اندازم. " به شهر ایذه خوش آمدید. " 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 . هنوز به یه ساعت هم نکشیده که دلم برای هر دوشون تنگ شده. یه نگاه به تابلو رو به روم می اندازم. " به شهر ایذه خوش آمدید. " ایذه... ایذه... این شهر برای من فقط بدشانسی میاره. دلیلش هم وجود صنم تو این شهره. حالا باید با صنم زندگی کنم. باورم نمی شه. آخه چطور باید باهاش زندگی کنم؟ با زنی که به من خی. انت کرده؟ خدایا کمکم کن. * همین که پام رو تو خونه گذاشتم، قدم اول رو برداشتم. جمع کردن تلفن. صنم با چشم های گشاد و بدون هیچ حرفی فقط با نگاهش دنبالم بود. حق داشت متعجب باشه. تا چند ساعت پیش داشتم از زور حرص و غ یرت س کته می کردم. رفتم به اتاق و گوشی بی سیمی رو هم با پایه اش جمع کردم. با چشم دنبال موبایل صنم گشتم، ولی هرچی چشم چرخوندم، تو اتاق خ. واب که نبود. از اتاق زدم بیرون. صنم همچنان مسکوت نگاهش بین من و تلفن های در دستم می چرخید. -موبایلت کجاست؟ تا چشمش روی میز ناهارخوری چرخید، زودی به سمتش رفتم و اون رو هم جمع کردم. با چشم دنبال چیز دیگه ای بودم. خب دو تا تلفن و یه موبایل. دیگه چیزی نیست؟ نه، فکر نکنم. یه نگاه به پنجره و ارتفاع انداختم. بلند تر از اون چیزی بود که بتونه کاری انجام بده. سمت جا کلیدی رفتم و تمام جا کلیدی و کلیدها رو تو دستم مشت کردم. -دانیار؟؟؟ تازه به حرف اومد. خونسرد و در حالی که سعی می کردم تیزی کلیدها تو دستم نره، گفتم: -هوم؟؟؟ -چه کار می کنی؟ -همون کاری که باید قبلا می کردم. -چی می گی؟ چت شده؟ تا همین چند ساعت پیش داشتی شکلات خوری رو تو سر من خ راب می کردی، حالا داری تلفن جمع می کنی؟ رفتم سمتش و خیلی معمولی و بدون این که حتی به سوالش فکر هم کنم، گفتم: -یه کیسه ی بزرگ بده که این ها رو توش بریزم. ضخیم باشه. تو چشماش شک و تردید رو می خوندم، ولی نمی دونم چی تو نگاهم دید که بدون چون و چرا رفت و یه کیسه ی بزرگ آورد. نشستم رو مبل و دونه به دونه سیم های تلفن رو با حوصله جمع کردم و تو پلاستیک گذاشتم. بعد هم کلیدها. ازش پرسیدم: -کلید دیگه ای هم غیر از این ها داری؟ -چطور؟؟؟ اخم هام رو تو هم کردم. -ازت یه سوال پرسیدم. کلید دیگه ای هم داری یا همه اش همینه؟ -نه، ندارم. تو صورتش خیره شدم. از این دختر هر چیزی بر می اومد. درو غ گفتن که دیگه مثل آب خوردن بود براش. با شَک بلند شدم و رفتم تو اتاق خواب. کیفش رو کنار میز توالت دیده بودم. کیف رو چنگ زدم و زیپش رو باز کردم و هرچی بود و نبود رو تخت خالی کردم. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 پاییزِ خونه‌ی قدیمی ما یه جور دیگه بود… 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پاییزِ خونه‌ی قدیمی ما یه جور دیگه بود… صبح‌ها که از پنجره نگاه می‌کردم، حیاط پر بود از برگ‌های زرد. بعضی برگ‌ها روی پله‌ها جمع شده بودن و بعضی‌ها هم توی باد آروم این‌طرف و اون‌طرف می‌رفتن. مامان جارو رو برمی‌داشت و حیاط رو جارو می‌کرد، ولی ما بچه‌ها عمداً دوباره می‌رفتیم وسط برگ‌ها و با پاهاشون خش‌خش راه می‌انداختیم! 😄 مامان هم از دور می‌گفت: «الهی منو پیر کردین، تازه جارو کرده بودم!» بعدازظهر که هوا سردتر می‌شد، پنجره‌ها رو می‌بست و بخاری رو روشن می‌کرد. ما هم جوراب‌هامون رو می‌کشیدیم بالا و روی فرش می‌نشستیم. گاهی یک قابلمه سیب‌زمینی آب‌پز روی گاز بود و کنارش نون تازه و پنیر. ساده بود، ولی عجیب می‌چسبید. شب‌ها هم زودتر چراغ‌های خونه روشن می‌شدن. صدای قاشق و بشقاب از آشپزخونه می‌اومد و بوی غذا توی اتاق‌ها می‌پیچید. آن روزها هیچ‌وقت فکر نمی‌کردیم یک روز دلمان برای همین حیاط کوچک، همین برگ‌های ریخته، همین صدای جارو و حتی غرغرهای شیرین مادر تنگ شود. حالا هر پاییز که برگ زردی جلوی پایم می‌افتد، ناخودآگاه یاد آن خانه می‌افتم… جایی که شاید خیلی ساده بود، اما برای دلِ بچگی ما، تمام دنیا بود. 🍂🏡🤎 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
کمی که گذشت مادرم با غیظ ابروهاش رو بالا داد و گفت : ببین محمد ، خبرت نکردم که بیای گند بزنی به همه چیز . حواست رو جمع کن اگر حرفی بین مردم بپیچه یا کسی از ماجرا خبردار شه ، حرمت چند سال نون و نمکی که با هم خوردیم رو نگه نمی دارم و کاری می کنم که نباید ! ایوب حالا یه غلطی کرده یا نکرده ، مهم اینه که الان سرش به سنگ خورده‌ و می خواد عین بچه ی آدم با خواهرت زندگی کنه ، هر چند معلوم نیست این دختره از کی آبستن شده و حالا با زرنگی کردن می خواد بچه رو ببنده بیخ ریش برادر زاده ی بدبخت من ! الان هم اگر می تونی بی سر و صدا قابله بیاری بسم الله ، اگر نه ساکت یه گوشه وایسا و حرف اضافه نزن . تا بعد از ظهر قابله آوردی که هیچ ، نیاوردی خودم یه نفر و پیدا می کنم . بعد هم‌ برای این که به محمد ثابت کنه چه قدر روی حرفشه ، طبق معمول همیشه ، بدون این که منتظر جواب محمد بمونه با قدم های بلندی به اتاق رفت . از نگاه‌ مردد محمد پیدا بود تصمیمی توی سرش داره اما دو دل شده و نمی دونه دقیقا باید چی کار کنه ، من هم پیش چشم اون همه آدم نمی تونستم باهاش حرف بزنم اما هر چی التماس تو نگاهم داشتم رو به چشم هام ریختم و با نگاهم ازش خواستم به حرف مادرم گوش نکنه و قابله نیاره . محمد که رفت ، من هم به اتاق رفتم تا سر و گوشی آب بدم اما خبری از مادرم و منیژه نبود و همین موضوع من رو خیلی ترسوند . تمام اتاق ها و مطبخ و پستو و انباری رو دنبال منیژه گشته م اما انگار مادرم اون قدر برای محافظت از آبروی دایی مصطفی عجله داشت که نتونسته بود تا بعد از ظهر صبر کنه . به سختی از خونه ی دایی مصطفی بیرون زدم و به سمت خونه ی خودمون پا تند کردم . چند باری به در زدم تا این که مادرم در رو باز کرد و با دیدن من ابرو در هم کشید و گفت : این جا اومدی چی کار دختره ی بی فکر . الان سکینه دماغش تیز می شه ببینه کدوم قبرستونی هستی ! می خوای شر درست کنی ؟! بی توجه به حرف های مادرم در رو هل دادم و وارد خونه شدم و گفتم : منیژه کجاست ! مادرم با عصبانیت دستم رو گرفت و به سمت بیرون هلم داد و گفت : صدات رو بیار پایین دختر . الان کل محل رو خبر می کنی . بیا برو بیرون ببینم ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃