🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه خانوم
۲۷ سالمه…
نه اینکه بخوام از خودم تعریف کنم، ولی واقعاً نمیدونم مشکل کجاست.
چهرهم بد نیست، تحصیلات دارم، معلمم، خانوادهم هم آبرودار و خوبن. نه اهل حاشیهام، نه دنبال چیز عجیبغریبی هستم. همیشه فکر میکردم وقتی به این سن برسم، حداقل چند بار خواستگاری برام میاد و خودم انتخاب میکنم که با چه کسی وارد زندگی بشم.
ولی الان ۲۷ سالمه و حتی یک خواستگاری جدی هم نداشتم.
گاهی وقتی میبینم دوستام یکییکی ازدواج میکنن، بچهدار میشن و عکسهای خانوادگیشون رو میبینم، از ته دلم خوشحال میشم براشون… ولی بعد که میام خونه، یه گوشه میشینم و با خودم میگم:
«پس من چی؟ چرا هیچکس حتی برای شناختن من هم جلو نیومده؟»
بعضی وقتا با خودم فکر میکنم شاید یه ایرادی توی من هست که خودم نمیبینمش. شاید قیافهم اونقدر که فکر میکنم خوب نیست، شاید اخلاقم… شاید اصلاً قسمت من نیست.
بدتر از همه حرف مردمه؛ هر مهمونی یا دورهمی که میرم، یکی پیدا میشه بگه: «هنوز ازدواج نکردی؟!»
انگار خودم نمیدونم ۲۷ سالمه و مجردم…
من شوهر پولدار یا زندگی رویایی نمیخوام. فقط دلم میخواد یه نفر واقعاً منو ببینه، بشناسه و با خودش بگه:
«این همون دختریه که میخوام برای زندگی کنارم داشته باشم.»
گاهی از اینهمه منتظر موندن خسته میشم…
نه از مجردی، از این حس که انگار اصلاً دیده نمیشم. 💔
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امشب عروسی دختر همسایهمونه؛ همون دختری که سالها دوستش داشتم و هیچوقت نتونستم از دلم بیرونش کنم.
از بچگی میشناختمش. خونهشون چند قدم با خونه ما فاصله داشت و تقریباً هر روز میدیدمش. کمکم این دیدنهای ساده برای من تبدیل شد به یه علاقه جدی. سالها توی دلم نگهش داشتم و بالاخره یه روز تصمیم گرفتم احساسمو بهش بگم.
خیلی امیدوار بودم شاید اونم یه حسی نسبت به من داشته باشه، ولی جوابش اون چیزی نبود که منتظرش بودم. علاقهای که من داشتم، از طرف اون شکل نگرفته بود و این رابطه همونجا تموم شد.
بعد از اون سعی کردم خودمو کنار بکشم و وانمود کنم دیگه برام مهم نیست، ولی مگه میشه آدم چیزی رو که چند سال توی دلش ساخته، یهشبه فراموش کنه؟
امشب از عصر صدای رفتوآمد از خونهشون میاد. چراغها روشنه، ماشینها یکییکی میرسن و همه برای جشن آمادهان.
من اما توی اتاقم نشستم و صدای جشنشون رو از دور میشنوم.
هر بار که صدای خنده و شادی میاد، یه چیزی توی دلم فرو میریزه. نه از اینکه خوشبخت بشه ناراحتم، نه آرزو میکنم اتفاق بدی براش بیفته. فقط دلم گرفته از اینکه یه زمانی فکر میکردم شاید آخر این قصه، من کنار اون باشم.
امشب قراره لباس عروس تنش باشه و من فقط از پشت پنجره، چراغهای خونهشون رو میبینم.
عجیبه…
آدم میتونه برای خوشبختی کسی دعا کنه و همزمان از ته دل خودش شکسته باشه.
شاید چند سال دیگه وقتی این شب یادم بیاد، دیگه درد نداشته باشه.
ولی امشب هنوز خیلی تازهست…
امشب عروسی دختر همسایهمونه؛
دختری که برای من یه روزی تمام آرزوهام بود، اما قسمت نشد حتی یک روز هم سهم من از زندگیش باشه.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه جان خدا قوت
ببخشید میشه پیام بگذارید کانالتون به کمک راهنمایی خانمها نیاز دارم
فوری فوری
ممنونم از شما
پسرم عاشق یک دختر لر شده هرچی منو پدرش زدیم خوردیم قبول نمیکنه که نمبکنه
خودم اصلا راضی نیستم پدرش چاره ای ندارد
لطفاً راهنمایم کنید چکار کنم
اخلاق لرها چطوری است
چون ما لر نیستیم
درضمن هرچی ازدختره پرسیدم لره کدوم طایفه هستی نمیگوید میگه من خبر ندارم
میترسم آخه بعضیها بهم میگن لرها خرشون ازپل گذشت اون موقع خودشون نشون میدهند
البته جسارت به لرها نباشند
لطفاً خانمها مساورهای عزیز راهنماییم بفرمایید چکار کنم
اگر پسرم بعدها پشیمون شد
پسرم اخلاق خیلی حساس وزود رنج زیر بار نرو
ولی مهربون که هرچی خواسته اول برای خانوادش خواسته هیچی برامون کم نذاشته
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
منم یه زمانی دقیقاً مثل تو، یه نفر رو دوست داشتم…
فقط فرق قصهمون اینه که عشق من سالهاست با یه نفر دیگه ازدواج کرده و الان بچه هم داره.
من اون موقع فکر میکردم آخرش یه جوری به هم میرسیم. شاید نه همونطور که توی قصههاست، ولی حداقل یه راهی برای کنار هم بودن پیدا میکنیم.
اما نشد.
اون ازدواج کرد، زندگی خودش رو ساخت و من موندم با یه عالمه خاطره که هنوز بعضی شبها بیهوا یادشون میافتم.
سالها گذشته، ولی من هنوز ازدواج نکردم.
نه اینکه خواستگار نداشتم یا هیچکس توی زندگیم نبوده؛ فقط هیچوقت نتونستم با کسی وارد زندگی بشم که ته دلم مطمئن باشم انتخابش کردم، نه اینکه فقط میخوام جای خالی یه نفر رو پر کنم.
گاهی عکسهاش رو میبینم؛ خودش، همسرش، بچهش…
ظاهرشون خوشبخته و منم از ته دلم براشون آرزوی آرامش میکنم.
ولی راستش بعضی وقتها بعد از دیدن عکسها، گوشی رو کنار میذارم و چند دقیقه به سقف خیره میشم.
نه به خاطر اینکه میخوام برگرده…
فقط به خاطر اینکه با خودم فکر میکنم اگر آن روزها بعضی چیزها جور دیگری پیش میرفت، شاید امروز من هم یک زندگی داشتم.
اون الان پدره، بچه داره و شاید حتی سالهاست منو به یاد نمیاره.
اما من هنوز مجردم و گاهی دلم برای دختری که آن روزها بودم میسوزه؛ دختری که با تمام وجودش عاشق شد و آخرش مجبور شد بدون رسیدن، کنار بکشه.
شاید بعضی آدمها سهم زندگی ما نیستن؛
فقط میان که یه قسمت عمیق از قلبمون رو با خودشون ببرن و به ما یاد بدن که همه عشقها قرار نیست به «با هم موندن» ختم بشن. 💔
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یادش بخیر عشقهای قدیمی…
نه گوشی بود، نه پیام و چت، نه استوری که هر لحظه بفهمیم طرف کجاست.
گاهی فقط یه نگاه از پشت پنجره، یه سلام کوتاه سر کوچه یا چند دقیقه ایستادن جلوی مغازه محله، میشد تمام دلخوشی یه دختر.
منتظر میموندیم شاید امروز از کوچه رد بشه…
شاید یه نگاه کنه…
شاید لبخند بزنه…
یادم میاد یه بار فهمیده بودم عصر قراره از جلوی خونهمون رد بشه. از ذوق، سه بار لباس عوض کردم و آخرش هم الکی رفتم جلوی در که مثلاً داشتم کفشهامو تمیز میکردم! 😂
اون فقط یه لحظه نگام کرد و رد شد، ولی من تا شب هزار بار همون یه نگاه رو توی ذهنم مرور کردم.
همین «شاید»ها برای دلهای اون روزا کلی معنی داشت.
عشقها سادهتر بود، دلها زودتر میلرزید و خاطرهها موندگارتر…
کاش بعضی از حسهای اون روزها، هیچوقت قدیمی نمیشدن. ❤️
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
تنها کسی که می تونست جون منیژه و بچه ش رو نجات بده ایوب بود .
نفس نفس زنان وارد خونه ی دایی شدم . هنوز ساز و دهل چیا مینواختن و مهمون ها دسته دسته وسط حیاط می رق.صیدند . خودم رو لا به لای مهمون ها پنهون کردم و با نگرانی بین جمعیت چشم چرخوندم .
چند دقیقه ای طول کشید تا ایوب رو پیدا کردم . وقتی چشمش به من افتاد با اشاره ازش خواستم دنبالم بیاد و خودم جلوتر از اون از خونه بیرون رفتم و انتهای کوچه منتظر موندم . ایوب که اومد ، با نگرانی نفسی تازه کردم و بی مقدمه گفتم : باید بریم خونه ی ما .
ایوب پوزخندی زد و گفت : نکنه هو...س کردی ! شوهرت خبر داره این جایی و به من التماس می کنی !!
از وقاحت ایوب حالم داشت بهم می خورد اما چون وقت تنگ بود ، اهمیتی بهش ندادم و گفتم : گوش کن ببین چی میگم ایوب ، من دلم می خواد سر به تنت نباشه ، منتهی منیژه بارداره .
نمی خواست به تو بگه ! پیش منه احمق درد دل کرد من هم واسه این که کمکی بهش کرده باشم به مادرم گفتم تا بلکه فکری به حال منیژه و اون بچه ی بیچاره بکنه اما نمی دونستم مادرم برای حفظ آبروی دایی نقشه ی ق.. تل بچه رو کشه .
ایوب که انگار حسابی گیج شده بود و چیزی از حرف هام سر در نمی آورد گفت : منظورت چیه مهربانو ؟! یعنی بچه ی منیژه بچه ی منه ؟! پس چرا خودش بهم چیزی نگفت ؟!
با درموندگی نگاهی به ایوب انداختم و گفتم : چون نمی خواسته تو به خاطر بچه ت دوستش داشته باشی . چون دلش می خواسته عاشق خودش باشی . چون داشتی ازدواج می کردی . می گفت که یکی دو هفته پیش اومده بوده پیشت تا بهت بگه . اما تو نگذاشتی و بد و بیراه بارش کردی !
ظاهرا ایوب داشت توی ذهنش دنبال چیزی می گشت ، چون بعد از مکث کوتاهی با نگرانی گفت : گفتی الان کجان !؟
با عجله به سمت خونمون پا تند کردم و گفتم : خونه ی ما . دیر برسیم کار از کار گذشته .
ایوب با عجله به سمت خونه ی ما دویید و گفت : وای به حالت مهربانو . وای به حالت اگر بلایی سر بچه بیاد !
ایوب با سرعت زیادی از پیج کوچه گذشت و من هم با عجله به سمت خونه پا تندکردم .
وقتی رسیدم در نیمه باز بود و فقط صدای داد و بیداد مادرم می اومد . خوشحال از این که ایوب به موقع رسیده و جون منیژه و بچه ش رو نجات داده ، از پله ها بالا رفتم !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸