eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.6هزار عکس
793 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 من همه ی زندگیم خوب بود تا اینکه یه بار با شوهرم تو بازار بودیم یه مرد نمیدونم چی بگم 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام من همه ی زندگیم خوب بود تا اینکه یه بار با شوهرم تو بازار بودیم یه مرد نمیدونم چی بگم اومد به من تیکه انداخت بعدم ولم نکرد با این که با شوهرم بودم بلاخره اومد... خدادلعنتش کنه 😭 از اون موقع این شوهر من یه آدم سختگیر عجیبی شده با این که اصلا قبلش خیلی آدم منطقی بود حالا شده مثل این مرد های تعصبی که همش بهم گیر میده میخواام بدونم الان صبر کنم یه مدت بگذره حساسیتش از بین میره ؟ یا قراره همیشه اینجوری بمونه 😭😭😭 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 برای خانومی که خواستگار خوب نداره 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 برای خانمی که ۲۷ ساله اشه ولی خواستگار نداره دختر خوب چرا از این طرف ماجرا نگاه نمی کنی اگه خواستگار داشتی ورفته بودی پی زندگیت وخواستگار تو زرد بود خوروزی ۱۰۰۰ بار به بخت خودت تف ولعنت می فرستادی پس درپس هرچیزی خیریتی هست که ما بنده های بی طاقت خدا ازش غافلیم کاشکی کسی بود واون موقع این حرفها رو به من می گفت حالا هم خواهرانه بگم هیچ خبری تو ازدواج نیست جز غل وزنجیر حالا هی کلافه کن خودت رو نگاه کسایی که پزمیدن نکن به ولله هیچ خبری نیست الحمدالله که دست توجیب خودته تو این کانال هزار راه وچاه برازدواج میزارن یکی روچند وقت اجرا کن ببینم چی میشه ولی دوروز دیگه نیایی بگی گه خوردم 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
تو که گفتی هیچ کس این طفل معصوم رو نمی خواد و از وجودش خبر نداره ، پس این هایی که یکی یکی میان و داد و بیداد راه می ندازن کی هستند ! مادرم که احساس کرده بود حرف های ننه آهو مثل نفت روی آتیش عمل می کنه ! با غیظ نگاهی به ننه آهو انداخت و با تشر گفت : شما لازم نکرده تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت کنی . بجنب تا شب نشده کار رو تموم کن . ننه آهو با درموندگی نگاهی به منیژه انداخت و گفت : بچه خیلی بزرگ بود به من گفتی سه چهار ماهشه ! اما این بچه شش هفت ماهه به نظر میاد . بعید می دونم این دختر بتونه دووم بیاره . نصف بچه رو از بدنش بیرون کشیدم اما بقیه ش دیگه کار من نیست . باید ببریدش مریض خونه . با تموم شدن حرف های ننه آهو رنگ مادرم پرید و دست و پاش به لرز افتاد ! زیر چشمی نگاهی به ایوب انداخت و با تشر رو به ننه آهو گفت : چرا یاوه بهم می بافی ! اولش گفتی می تونی کار رو تموم کنی . حالا هم باید هر طور شده جمع و جورش کنی بره . من این دختر رو با این حال و روز کجا ببرم ؟! ببرم چی بگم ؟! می خوای برام شر درست کنی ؟! بعد هم با دستپاچگی چند تا از النگوهاش رو از دستش درآورد و توی دامن ننه آهو گذاشت و گفت : بیا این ها مال تو ، بیشتر هم بخوای بهت میدم منتهی به شرطی که این قائله رو ختم به خیر کنی ! ظاهرا مادرم به مقصودش رسید و برق النگوها چشم ننه آهو رو گرفت ، چون همون طور که النگو ها رو تو کیسه ی دست دوزی که به گردنش بود می گذاشت ، پشت چشمی نازک کرد و گفت : این النگو ها رو هم نمی دادی من روی حرفم می موندم و کاری که گفته بودم رو تا آخر درست و تمیز انجام می دادم ! منتهی من حوصله ی عربده کشی صاحب مدعای جدید رو ندارم ها ! الان هم تا سر و کله ی یکی دیگه پیدا نشده ، اتاق رو خلوت کنید که کارم رو انجام بدم ، باید زود برگردم خونه ! با تموم شدن حرف ننه آهو مادرم با دستپاچگی دست ایوب رو گرفت و با لحن ملایمی گفت : پاشو عمه جان . پاشو دردت به جونم ! غصه ی این بچه رو نخور . بچه ی ح....رومی جز این که مایه ی تف و لعنت آدمیزاد باشه ، هیچ خیر و برکتی نداره ! خدا رو شکر کن که شر این بچه کنده شد و از زندگیت رفت وگرنه خدا می دونست این دختره با این بچه ، چه کیسه ای برای تو و مصطفی می دوخت ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 من۵ماه هست کرم معجزه میزدم و پوستم خیلی شفاف و سفید شده اما اگر این کرم قطع کردم صورتم خیلی زشت و پره لک میشه 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام به خانمهای گروه لطفاً کمکم کنید من۵ماه هست کرم معجزه میزدم و پوستم خیلی شفاف و سفید شده اما اگر این کرم قطع کردم صورتم خیلی زشت و پره لک میشه مجبور بودم از این کرم استفاده کنم چون پول نداشتم برای کرم گروه لطفاً راهنماییم کنید چه کرمی بزنم که لکه های کرم معجزه نیاره وسفیدم کنه پوستم گندمی هست و خیلی چرپ لطفاً راهنمایی کنید میخام صورتم لک نیاره و سفید بشم 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
هیچکدام حریف یکدیگر نبودیم .صدای فرانک هر دوی ما را از بازی پرت کرد: بهرام آمد. بهرام روی اسب نشسته و آهسته بسوی ما آمد.صدای سم اسبش یکی در میان بگوش طنین خوش آهنگی میداد.اسب بهرام یک شیهه سر داد و بعد بهرام به تعارف فرانک که گفت بیا پسرم بیا عصرانه حاضر است.پیاده شد من و شهرزاد دوباره مشغول شدیم ولی من دیگر حواسم پرت شده بود.دیگر مهره ها را نمیشناختم دلم میخواست بازی تمام شود و از طرفی حالا که متوجه شده بودم تمام حواس بهرام در باز به من و شهرزاد است نمیخواستم بازی را ببازم.شهرزاد با مهارت کامل اسبش را تکان داد و گفت کیش.در دلم خنده ام گرفته بود او که تا به آن لحظه با دقت بازی میکرد چرا یکباره این حرکت را کرد.مطمئن شدم که شهرزاد هم حواسش پرت شده یا شاید او هم قصد دارد بازی را به اتمام برساند.با وزیرم اسبش را کشتم و اینبار من گفتم کیش.و شهرزاد در حالیکه به بهرام نگاه میکرد گفت:خسته شدم پری حدود 4ساعت است که بازی میکنیم جمع کن. پیروزمندانه پرسیدم:باخت را قبول داری؟که ناگهان بهرام با عجله استکان چای را روی زمین گذاشت و گفت نه. هر دو به بهرام نگاه کردیم بهرام لبخندی که معنیش را نفهمیدم زد و بعد جلو آمد و به شهرزاد گفت برو کنار. شهرزاد کمی خودش را کنار کشید و بهرام جای او نشست پرسیدم:میخواهی بازی را ادامه بدهی؟ چشمهایش را ریز کرد و نگاهی دقیق بمن کرد و گفت میترسی؟ از چه؟ از باخت. نه به هیچ وجه. بهرام مهره ای را تکان و به همین ترتیب من .شهرزاد با دقت نگاه میکرد و ما مبارزه ای سخت را با یکدیگر انجام میدادیم.یکساعت دیگر گذشت و نوبت من بود که حرکت کنم.بازی به حدی جذاب و هیجانی شده بود که برای لحظه ای متوجه شدیم که همه نگاهشان به شطرنج است و منتظر این هستند که کدامیک از ما برنده میشویم. هوا کاملا تاریک شده بود و پدر شهرزاد موتور برق را روشن کرد.آخرین لحظه های بازی را میگذرانیدم که من با یک حرکت بهرام را کیش و ما ت کردم .چند لحظه بهرام ساکت ماند کلی فکر کرد بعد زیر چشمی نگاهی بمن انداخت
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 عصر جمعه‌ست و من کیک گذاشتم توی فر… خونه پر شده از بوی کیک، همون بویی که آدمو می‌بره سمت یه عصر آروم و بی‌دغدغه. همسرم خوابه، منم هی سر می‌زنم ببینم بیدار شده یا نه. دلم می‌خواد وقتی بیدار شد، کیک رو با یه چای تازه بذارم جلوش و بگم: «بیا، عصرونه‌مون آماده‌ست.» شاید چیز خاصی نباشه، ولی من از همین لحظه‌های ساده خوشم میاد. از اینکه برای کسی که دوستش دارم یه چیزی درست کنم، منتظر بیدار شدنش باشم و بعد دوتایی بشینیم و چای بخوریم. عصر جمعه‌ها یه جور عجیبی دل آدم رو نرم می‌کنن… انگار حتی بوی کیک هم توی این ساعت، یه مزه‌ی دیگه داره. 🤍🍰☕ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚