🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خانم های محترم خواهش میکنم سوال من جواب بدین من موهام رنگ زدم
پیشانیم لکه زده ازرنگ موهام ایده ای دارید بگید برام خیلی ناراحتم
هرکارمیکنم لکه های رنگ پاک نمیشه 🙏🌺
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه جان لطفاً پیام منم بزارید
والا دیگه نمیدونم چی بگم، آدم از غریبه که دلخور نمیشه، از بچه خودش میشکنه.
من از صبح تا شب جون میکنم. صبح زود پا میشم صبحونهشونو میدم، لباساشونو جمع میکنم، غذا درست میکنم، خونه رو جمع و جور میکنم. اگه چیزی بخوان تا جایی که بتونم براشون فراهم میکنم. ولی آخرش یه جوری باهام حرف میزنن که انگار من دشمنشونم.
همین امروز پسرم اومد خونه، گفتم مادر جان غذاتو گرم کنم، با اخم گفت نمیخوام، ول کن دیگه. بعدشم سر یه چیز کوچیک سرم داد زد.
دخترمم کم از اون نداره. یه چیزی ازش میپرسم میگه «چقدر سوال میپرسی؟» یا میگه «حوصله ندارم، برو کنار.» منم هیچی نمیگم، میرم یه گوشه که دعوا نشه.
گاهی دلم میخواد بشینم و فقط گریه کنم. نه به خاطر اینکه غذا نخوردن یا حرفم رو گوش نکردن... از این ناراحتم که بچههایی که با هزار زحمت بزرگشون کردم، الان یه جوری حرف میزنن که انگار هیچ حقی به گردنشون ندارم.
من نمیگم بچه باید نوکر مادرش باشه، نه والله. فقط دلم میخواد وقتی باهام حرف میزنن، یه ذره حرمت نگه دارن. همین یه کلمه «مامان جان» یا یه «خسته نباشی» برای من از هزار تا چیز بیشتر میارزه.
بعضی شبا که همه میخوابن، میرم توی آشپزخونه ظرف میشورم و با خودم میگم یعنی من کجای کارو اشتباه کردم که بچههام اینجوری باهام حرف میزنن؟
آدم برای بچههاش خیلی چیزا رو میذاره کنار، ولی یه جایی میرسه که دلش فقط یه ذره محبت میخواد... یه ذره حرف خوب، یه ذره احترام. من دیگه واقعاً از این بیحرمتیها خسته شدم.
**
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه جون امروز واقعا دلم از دست پدر و مادرم شکسته ما ۳ برادر و ۴ خواهر بودیم که برادر بزرگم متاسفانه فوت شدن پدر و مادر من خیلی به پسر ها اهمیت میدن قبلا که برادر بزرگتر بود خیلی هواش را داشتن با اینکه وضع مالی خوبی داشتن بازهم همه چیز مال اونا بود و هست فقط سر کوفتش برای ما دختر ها بود مثلا دیروز من نتونستم برم پیششون دوتا داداش ها رفتن گردو چیدن آوردن خونه امدن این گردو را نصف کردن دادن دوتا پسرا که خودشون زحمت کشیدن ولی ما دختر ها هم اگر تنهایی بریم یک کاری انجام بدیم اصلا نمی بینن و دریغ از اینکه یه چیزی جدا بهمون بدن به داداش ها همه اومدن زمین بزرگ دادن که توش خونه بسازنن تازه خودشون هم تو ساخت خونه کمکمشون کردن برای ما فقط جهاز دادن در صورتی که ما هم همیشه تو خونشون قالی بافتیم از سن ۵ الی ۶ سال ما را کردن پشت قالی تا زمانی که ازدواج کردیم همیشه قالی بافتیم بعد میگن شما جهاز بردین پسر ها هم زمین دادیم بهشون الان هم که هر کار دارن اول ما دختر ها با بریم مثلا مریض میشن ما باید خونه مون را ول کنیم بریم به اونا رسیدگی کنیم به خدا ما دختر ها هم جزئی از همون خونه هستیم و تازه ما دلسوز تر از پسر ها هستیم براشون ولی علنی فرق میزارن حتی بین نوه ها هم فرق میزارن بچه پسر ها را رو تخم چشم میزارن بچه ما را بد و بیراه میگن اولاما به خاطر رضای خدا بهشون سر میزنیم دوما به خاطر اینکه جلوی فامیل شوهر و خود شوهر سرشکسته نباشیم میریم که حرفی نزنن خواستم به همه ی هم گروهی بگم به خدا بین بچه هاتون فرق نزارید دختر و پسر نداره به نظر من باید هوای دختر را بیشتر داشت چون اون ضعیف تره انشاالله پدر و مادر من هم به زودی متوجه اشتباه خود بشن چون با این حال دوست ندارم اون دنیا عذاب بکشن ما هم اگر چیزی بگیم مادرم سریع نفرین مکنه و میگه نسبت به برادرهاتون حسودی مکنین
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
من واقعاً دیگه نمیدونم به برادرم چی بگم! 😑
زن برادرم هم شلختهست، هم دستش به خرج کردن خیلی روونه. خونهش رو نگاه میکنی یه طرف لباسه، یه طرف وسایل بچه، ظرفا هم هرجوری دلش بخواد میمونه. بعد تازه هرچی پول دستش میاد، یا لباس میخره یا وسایل خونه که نصفشون اصلاً لازم نیست!
چند بار اومدم خونشون، خودم دلم میخواسته بلند شم جمع کنم، ولی گفتم به من چه؟ زندگی خودشونه.
ولی چیزی که بیشتر حرصم میده اینه که برادرم صبح تا شب سر کاره، زحمت میکشه، بعد این خانم خیلی راحت پول خرج میکنه. دیروز خودش میگفت «این ماه دیگه واقعاً پول کم آوردم»، بعد دو روز بعد دیدم یه عالمه خرید جدید کرده! 😐
الان واقعاً زورم گرفته. دلم میخواد به برادرم بگم:
«داداش، یه فکری به حال این وضع بکن. جلوی این خرج کردنها رو بگیر، حداقل یه کم روی نظم خونه هم حساس باش.»
ولی از یه طرف میترسم بگه «زندگی خودمه، به تو ربطی نداره.»
واقعاً موندم دخالت کنم یا ساکت بمونم و بذارم خودشون هرجور میخوان زندگی کنن.
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام وعرض ادب به گل بانوی مهربان سایه جان.امیدوارم همیشه سلامت وشاد و پر انرژی باشی وبرکت وروزیه
وافری داشته باشید.سلام به همراهان با مرام که باصبوری پیام ها را میخونند و راهکار وتجربه هاشونو بیان میکنند.
من یک مادر شوهرم وعروسی دارم به شدت مهربان وبامحبت ومن هم
وهمسرم خیلی زیاد دوسش داریم عروسم.هواسش بهم هست مریض
باشم یا نه همه کاری میکنه برام.من اینو از ذات زیبای خودش میدونم گرچه منم اینفد بهش محبت دارم که میگه
مامان من باشما راحتر هستم تا مامانم.یه مادرشوهر وقتی به اوج محبت عروس وپسرش میرسه که به حریم
خصوصیشون احترام بزاره واگه حس کرد عروسش اشتباهی میکند مادرانه در خفا به عروسش بگه وحال اگر برات
دلایلی اورد که کارش اشتباه نیست اینو بپذیرید عادلانه قضاوت کنید حتی نقض نصیحت خودتون.عروس گلم خدا خیرت بدهد..
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
واقعا نمی تونستم رفتار مادرم رو درک کنم . به نظرم رفتارش کاملا خودخواهانه و غیر قابل تحمل بود ! منیژه ی بدبخت رو تا پای مرگ کشونده بود و بچه ش رو تی.. که تی.. که از توی رحمش بیرون کشیده بود و حالا طوری حرف می زد که انگار لطف بزرگی در حقش کرده و توقع داشت بقیه اگر فهمیدن بیان و ازش تشکر کنن .
مادرم که دید خیره نگاهش می کنم توی چشم هام زل زد و با تشر گفت : چته ؟! چرا این طوری نگاهم می کنی ! مگه ازم طلبکاری ! نکنه از نظر تو مقصر منم !
با ناراحتی خودم رو عقب کشیدم و گفتم : من که حرفی نزدم ! من فقط دلم نمی خواد برم خونه ی دایی مصطفی . اگر برم اون جا دلم این جا می مونه ! عذاب وجدان دارم ! می خوام کنار منیژه باشم .
مادرم رو ترش کرد و با غیظ گفت : عذاب وجدان برای چی ؟! دلت برای دختری می سوزه که با ولنگاری آبروی خانواده ش رو برده ! اگر آبروی داییت می رفت دلت خنک می شد ؟! اون وقت دیگه عذاب وجدان نداشتی ؟!
با ناراحتی نگاهم رو از مادرم دزدیدم و گفتم : چرا مغلطه می کنی مادر من . این دختر بیچاره رو تیکه تیکه کردی حالا داری با این حرف ها خودت رو تبرئه می کنی ؟! با حال و احوالی که منیژه ی بیچاره داره فقط خدا می دونه زنده می مونه یا نه ؟! اون وقت فکر می کنی در حقشون لطف کردی و سنگ دایی رو به سینه می زنی ؟ به خدا که آه این دختر دودمان ما و ایوب رو به باد می ده !
مادرم با عصبانیت ازم رو گرفت و گفت : برو پیش مادر شوهرت . نگران منیژه هم نباش ! حواست رو هم جمع کن خونه داییت ، پرچونگیتت گل نکنه و یه وقت زیادی حرف نزنی ! حواسم هست که ایوب رو خبر کردی ها ! منتهی الان وقت ادب کردنت رو ندارم ، پس زبونت رو نگهدار که خودت رو به درد سر جدید نندازی ! نگران منیژه هم نباش . خودم فعلا این جا هستم و ازش مراقبت می کنم ، ننه آهو رو هم نگه می دارم تا خوب شدن حالش از این دختر مراقبت کنه .
با ناراحتی از جا بلند شدم و گفتم : من میرم اما باز هم میام و به منیژه سر می زنم ! دل موندن خونه ی دایی مصطفی رو ندارم ! وقتی می دونم این دختر به خاطر دهن لقی من داره این جا با مرگ دست و پنجه نرم می کنه ، عذاب وجدان می گیرم !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸