✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
مادرم با غیظ نگاهی بهم انداخت و گفت : اولا که کار مت لطف بوده. نه معصیت ! بعذ هم لازم نیست ت عذاب وجدان بگیری. اگر معصیتی هم بوده. به پای منه نه تو ! حالا هم اگر حرف هات تموم شد زودتر برو که داری حوصله م رو سر میبری..
با ناراحتی از پله ها پایین اومدم و به سمت خونه ی دایی به راه افتادم . حیاط همچنان شلوغ بود و همین موضوع ورود من رو راحت تر می کرد . برای این که کسی متوجه نشه تا الان توی خونه نبودم گوشه ای ایستادم و به رقص مردها نگاه کردم . اما خیلی نگذشته بود که چشمم به ایوب افتاد ! با اخم غلیظی به من زل زده بود و از گره ی ابروهاش مشخص بود خیلی از دستم عصبانیه و داره توی سرش نقشه ی تلافی می کشه . برای خلاص شدن از نگاه پر غیظ و غضب ایوب ، خودم رو عقب کشیدم و به داخل اتاق رفتم !
حدود چند دقیقه ای گذشته بود که سکینه وارد اتاق شد . با عصبانیت نگاهی به من انداخت و با کنایه گفت : آسته میری ، آسته میای ! هیچ معلومه داری چه غلطی می کنی و این همه رفت و آمد برای چیه !
هول زده خودم رو جلو کشیدم و بریده بریده گفتم : یه سری رخت و لباس چرک داشتم که باید می شستم ، برای همین یه تک پا تا خونه ی آقا جانم رفتم و برگشتم .
با تموم شدن حرفم سکینه پوزخند معناداری زد و با تمسخر گفت : حواست باشه این چند روز هم می گذره و از اتاق بیرون رفت .
تا غروب اصلا حال خوبی نداشتم . مدام خودم رو به خاطر برملا کردن راز منیژه سرزنش می کردم و از این که باعث مرگ بچه ی بیچاره شده بودم از خودم بدم اومده بود . هر چند می دونستم شش دنگ حواس سکینه پیش منه اما چون دلم طاقت نداشت سه چهار بار دیگه یواشکی به خونمون رفتم تا از حال و احوال منیژه خبر بگیرم و هر بار با سرزنش و غیظ و غصب مادرم به خونه بر می گشتم . دو بار اول منیژه همچنان بی هوش بود و توی تب می سوخت ، اما مادرم ظاهرا فهمیده بود کار با دواهای دست ساز ننه آهو حل نمیشه َکه طبیب خبر کرده بود تا منیژه رو معاینه کنه و برای دردش چاره ای کنه .
وقتی من اون جا رسیدم هنوز طبیب از در اتاق بیرون نرفته بود و داشت رو به مادرم سفارش می کرد
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
بیست سال بود از خواهرم دلخور بودم.
شاید برای بقیه موضوع کوچیکی بود، ولی برای من نه.
بیست سال پیش، وقتی تازه ازدواج کرده بودم، یه روز بین من و شوهرم دعوای بدی شد. من ناراحت بودم و رفتم خونه مادرم. تمام چیزی که میخواستم این بود که یکی حرفم رو بشنوه.
خواهرم هم اونجا بود.
همهی ماجرا رو براش تعریف کردم و ازش خواستم بین من و شوهرم حرفی نزنه.
ولی چند روز بعد فهمیدم حرفهام رو برای یکی از فامیلها تعریف کرده.
وقتی فهمیدم، دنیا روی سرم خراب شد.
رفتم سراغش و گفتم:
«من بهت اعتماد کردم، چرا حرفمو بردی برای بقیه؟»
گفت:
«من که چیز بدی نگفتم، فقط درد دل کردم.»
ولی من دیگه نتونستم مثل قبل بهش اعتماد کنم.
از اون روز رابطهمون شد سلام و خداحافظ.
مهمونی بودیم، کنار هم مینشستیم، ولی انگار بینمون یه دیوار بود.
سالها گذشت.
ازدواج کردیم، بچهدار شدیم، پدر و مادرم پیر شدن...
ولی من هنوز هر بار خواهرم رو میدیدم، همون اتفاق بیست سال پیش جلوی چشمم میاومد.
تا اینکه یک روز مادرم بیمار شد.
من و خواهرم مجبور شدیم چند روز کنار هم ازش مراقبت کنیم.
شب سوم، وقتی مادر خواب بود، خواهرم کنارم نشست و گفت:
«میدونم هنوز ازم ناراحتی.»
گفتم:
«آره.»
سرش رو پایین انداخت و گفت:
«اون موقع نمیفهمیدم اعتمادت یعنی چی. فکر میکردم فقط یه حرف سادهست. خیلی ساله دلم میخواد ازت عذرخواهی کنم، ولی هر بار غرورم اجازه نداده.»
من هیچ جوابی ندادم.
بعد گفت:
«میدونی سختترین قسمت ماجرا چیه؟ اینکه من برای یه اشتباه چند دقیقهای، بیست سال خواهرمو از خودم دور کردم.»
چشمام پر از اشک شد.
گفتم:
«تو فقط یه راز رو نگفتی... تو باعث شدی من بیست سال هر بار بخوام بهت نزدیک بشم، یاد همون روز بیفتم.»
دستمو گرفت و گفت:
«اگه هنوز دیر نشده، بذار از نو شروع کنیم.»
همون شب بخشیدمش.
نه به خاطر اینکه کاری که کرده بود درست بود...
برای اینکه فهمیدم بعضی کینهها اگر سالها نگه داشته بشن، دیگه آدم رو از اشتباه طرف مقابل بیشتر از خودِ اشتباه آزار میدن.
صبح که مادرم بیدار شد، دید من و خواهرم کنار هم نشستیم.
لبخند زد و گفت:
«بالاخره آشتی کردین؟»
خواهرم خندید و گفت:
«آره مامان... بیست سال دیر، ولی بالاخره.»
گاهی فکر میکنم اگر آن شب آخرین فرصت ما برای کنار هم بودن بود، چقدر حیف بود که هنوز به خاطر یک اتفاق قدیمی، خواهر همدیگه نبودیم.
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خانمها شما جای من بودین چی کار میکردین؟
من همیشه سعی کردم با خانوادهی شوهرم خوب باشم، حتی وقتی بعضی رفتارهاشون ناراحتم میکرد. ولی یه مدتیه حس میکنم هرچقدر بیشتر کوتاه میام، توقعشون بیشتر میشه.
مثلاً چند بار بدون هماهنگی اومدن خونمون. من هم چیزی نگفتم و هر بار با روی خوش پذیرایی کردم. تا اینکه یه روز واقعاً خسته بودم و برای اولین بار گفتم:
«ببخشید امروز واقعاً آمادگی مهمون ندارم، کاش قبلش خبر میدادین.»
همین حرف ساده باعث شد یکی از خواهرشوهرهام بگه:
«از وقتی ازدواج کردی خیلی عوض شدی! قبلاً اینطوری نبودی.»
شوهرم هم اونجا چیزی نگفت.
شب که شد بهش گفتم:
«من نمیخوام با خانوادهات بد باشم، ولی اینکه همیشه برای راضی نگه داشتن بقیه از خودم بگذرم، دیگه برام سخته.»
شوهرم گفت:
«تو باید سیاست داشته باشی، نه اینکه هر چیزی رو مستقیم بگی.»
حالا واقعاً موندم؛ سیاست یعنی بعضی وقتها کوتاه اومدن یا یعنی محترمانه برای خودمون حد و مرز گذاشتن؟
شما تجربهای داشتین که وقتی برای خودتون مرز گذاشتین، خانواده همسرتون ناراحت بشن؟ آخرش چی شد؟
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خانمها یه سؤال دارم، واقعاً بین دو تا تصمیم موندم و نمیدونم کدوم درستتره.
من و شوهرم زندگی بدی نداریم، ولی یه مشکلی دارم که مدام تکرار میشه؛ هر وقت بین من و خانوادهی همسرم سوءتفاهمی پیش میاد، شوهرم به جای اینکه اول حرف منو بشنوه، سریع طرف خانوادهش رو میگیره.
مثلاً چند روز پیش مادرشوهرم یه حرفی زد که واقعاً ناراحتم کرد. من چیزی نگفتم و فقط بعداً به شوهرم گفتم که از اون حرف ناراحت شدم.
ولی جوابش این بود:
«تو زیادی حساس شدی، مامان من همچین منظوری نداشت.»
این جمله بیشتر از خود حرف مادرش ناراحتم کرد.
حس میکنم توی زندگی مشترکم، همیشه باید ثابت کنم که ناراحتیم بیدلیل نیست.
اگه جای من بودین، مستقیم با همسرتون صحبت میکردین و میگفتین این رفتارش داره به رابطهتون آسیب میزنه، یا ترجیح میدادین سکوت کنین و وارد بحث با خانوادهش نشین؟
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه مدتیه یه چیزی توی همسایگیمون واقعاً کلافهم کرده، نمیدونم من زیادی حساسم یا واقعاً رفتارش عادی نیست 😅
همسایه بغلیمون یه بچه داره که خیلی به خونه ما عادت کرده. تقریباً هر روز دم در خونهمون پیداش میشه؛ یه روز میاد خوراکی میخواد، یه روز مداد رنگی، یه روز اسباببازی، یه روز هم مثلاً میاد دنبال شارژر یا یه چیزی که دیده دست بچه من بوده!
اوایل اصلاً برام مهم نبود. بچهست، میاد بازی میکنه، یه چیزی هم خواست اگر داشته باشم میدم. ولی کمکم جوری شده که انگار درِ خونه ما براش شده درِ فروشگاه! 😂
هنوز از سر کار یا خرید نرسیدم، میبینم دم در ایستاده. بعضی وقتها حتی قبل از اینکه لباسامو عوض کنم، در میزنه و یه چیزی میخواد.
یه بار تازه غذا گذاشته بودم سر سفره، اومد دم در و خوراکی خواست. یه بار هم بچه خودم تازه یه وسیله گرفته بود، اومد همون رو دید و گفت اونم میخوام.
منم نمیخوام سر یه بچه داد بزنم یا دلش رو بشکنم، ولی واقعاً این رفتوآمد هرروزه دیگه داره اذیتم میکنه. مخصوصاً وقتی مادرش هم میبینه بچهش هر روز میاد خونه ما و چیزی میخواد، ولی خیلی واکنشی نشون نمیده.
حالا موندم چطوری این عادت رو جمع کنم که هم بچه ناراحت نشه، هم همسایه فکر نکنه من خسیسم یا با بچهش مشکل دارم.
شما جای من بودین چی کار میکردین؟ کمکم جواب رد میدادین تا عادتش بشکنه، یا مستقیم با مادرش صحبت میکردین
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
دخترای کانال یه چیزی چند وقته ذهنمو درگیر کرده، گفتم از شما بپرسم چون خودم واقعاً نمیدونم باید چیکار کنم 😅
یه کافه نزدیک خونهمونه که من گاهی عصرها میرم اونجا. نه اینکه هر روز برم ها، ولی مثلاً وقتی از سر کار برمیگردم و حوصله ندارم مستقیم برم خونه، یه نیم ساعتی میرم میشینم، قهوه میخورم و بعد میرم.
یه پسری اونجا کار میکنه که چند وقته خیلی بهش علاقهمند شدم. اولش اصلاً برام مهم نبود، ولی کمکم دیدم وقتی وارد میشم ناخودآگاه دنبال اون میگردم ببینم شیفته یا نه. 😂
حتی شده در کافه رو باز کردم، قبل از اینکه به میزها نگاه کنم، چشمم رفته سمت پیشخوان که ببینم اونه یا نه.
چند بار سفارشمو خودش گرفته. من معمولاً قهوه ساده میگیرم، یه بار یادش مونده بود چی میخورم و وقتی رسیدم گفت همون همیشگی؟ همون یه جمله تا شب تو ذهن من موند، در حالی که شاید برای خودش اصلاً چیز خاصی نبوده.
یه بارم بارون میومد و من دم در کافه وایساده بودم دنبال تاکسی میگشتم. اومد گفت اگه عجله ندارم داخل منتظر بمونم تا بارون کمتر بشه. منم از خجالت فقط گفتم ممنون و دوباره نشستم سر میز. 😐
حالا مشکل اینجاست که من نمیدونم این رفتارها فقط از روی ادب و کارشه یا واقعاً یه ذره هم متوجه من شده. چون مثلاً بعضی وقتا وقتی میرم، خودش میاد سفارشمو میگیره، ولی بعضی روزها اصلاً نگاهم نمیکنه و منم هزار تا فکر میکنم که نکنه کلاً دارم اشتباه برداشت میکنم.
حتی چند بار دلم خواسته موقع حساب کردن یه چیزی بیشتر از «ممنون» بگم و سر صحبت رو باز کنم، ولی تا میرسم جلوی صندوق، یهو دست و پامو گم میکنم. 😂
بعد میام بیرون، توی راه برگشت با خودم میگم «خب دختر، مگه چی میخواستی بگی که اینقدر ترسیدی؟»
از یه طرف دلم میخواد یه قدم کوچیک بردارم، مثلاً یه روز یه حرف معمولی باهاش بزنم و ببینم خودش هم ادامه میده یا نه. از یه طرف میترسم اصلاً علاقهای نداشته باشه و بعد از اون، هر بار برم کافه حس بدی داشته باشم.
بدتر از همه اینه که چند روزه فهمیدم یه دختر دیگه هم ظاهراً زیاد اونجاست و باهاش صمیمیتره. شاید اصلاً هیچ چیزی بینشون نباشه، ولی منِ احمق از وقتی دیدمش، هی دارم بهش فکر میکنم. 😅
شما جای من بودین چیکار میکردین؟ یه جوری سر صحبت رو باز میکردین که اگر علاقهای داشت خودش ادامه بده، یا کلاً دست نگه میداشتین تا اگر خودش چیزی میخواد، پا پیش بذاره؟ من واقعاً از رد شدن نمیترسم، بیشتر از این میترسم که یه کاری کنم و بعدش هر بار ببینمش معذب بشم.
🍃🍃
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃