eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.6هزار عکس
793 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 یه مدتیه یه چیزی توی همسایگی‌مون واقعاً کلافه‌م کرده، نمی‌دونم من زیادی حساسم یا واقعاً رفتارش عادی نیست... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 یه مدتیه یه چیزی توی همسایگی‌مون واقعاً کلافه‌م کرده، نمی‌دونم من زیادی حساسم یا واقعاً رفتارش عادی نیست 😅 همسایه بغلی‌مون یه بچه داره که خیلی به خونه ما عادت کرده. تقریباً هر روز دم در خونه‌مون پیداش میشه؛ یه روز میاد خوراکی می‌خواد، یه روز مداد رنگی، یه روز اسباب‌بازی، یه روز هم مثلاً میاد دنبال شارژر یا یه چیزی که دیده دست بچه من بوده! اوایل اصلاً برام مهم نبود. بچه‌ست، میاد بازی می‌کنه، یه چیزی هم خواست اگر داشته باشم میدم. ولی کم‌کم جوری شده که انگار درِ خونه ما براش شده درِ فروشگاه! 😂 هنوز از سر کار یا خرید نرسیدم، می‌بینم دم در ایستاده. بعضی وقت‌ها حتی قبل از اینکه لباسامو عوض کنم، در می‌زنه و یه چیزی می‌خواد. یه بار تازه غذا گذاشته بودم سر سفره، اومد دم در و خوراکی خواست. یه بار هم بچه خودم تازه یه وسیله گرفته بود، اومد همون رو دید و گفت اونم می‌خوام. منم نمی‌خوام سر یه بچه داد بزنم یا دلش رو بشکنم، ولی واقعاً این رفت‌وآمد هرروزه دیگه داره اذیتم می‌کنه. مخصوصاً وقتی مادرش هم می‌بینه بچه‌ش هر روز میاد خونه ما و چیزی می‌خواد، ولی خیلی واکنشی نشون نمی‌ده. حالا موندم چطوری این عادت رو جمع کنم که هم بچه ناراحت نشه، هم همسایه فکر نکنه من خسیسم یا با بچه‌ش مشکل دارم. شما جای من بودین چی کار می‌کردین؟ کم‌کم جواب رد می‌دادین تا عادتش بشکنه، یا مستقیم با مادرش صحبت می‌کردین 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 ** دخترای کانال یه چیزی چند وقته ذهنمو درگیر کرده، گفتم از شما بپرسم چون خودم واقعاً نمی‌دونم باید چیکار کنم **🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 دخترای کانال یه چیزی چند وقته ذهنمو درگیر کرده، گفتم از شما بپرسم چون خودم واقعاً نمی‌دونم باید چیکار کنم 😅 یه کافه نزدیک خونه‌مونه که من گاهی عصرها میرم اونجا. نه اینکه هر روز برم ها، ولی مثلاً وقتی از سر کار برمی‌گردم و حوصله ندارم مستقیم برم خونه، یه نیم ساعتی میرم می‌شینم، قهوه می‌خورم و بعد میرم. یه پسری اونجا کار می‌کنه که چند وقته خیلی بهش علاقه‌مند شدم. اولش اصلاً برام مهم نبود، ولی کم‌کم دیدم وقتی وارد میشم ناخودآگاه دنبال اون می‌گردم ببینم شیفته یا نه. 😂 حتی شده در کافه رو باز کردم، قبل از اینکه به میزها نگاه کنم، چشمم رفته سمت پیشخوان که ببینم اونه یا نه. چند بار سفارشمو خودش گرفته. من معمولاً قهوه ساده می‌گیرم، یه بار یادش مونده بود چی می‌خورم و وقتی رسیدم گفت همون همیشگی؟ همون یه جمله تا شب تو ذهن من موند، در حالی که شاید برای خودش اصلاً چیز خاصی نبوده. یه بارم بارون میومد و من دم در کافه وایساده بودم دنبال تاکسی می‌گشتم. اومد گفت اگه عجله ندارم داخل منتظر بمونم تا بارون کمتر بشه. منم از خجالت فقط گفتم ممنون و دوباره نشستم سر میز. 😐 حالا مشکل اینجاست که من نمی‌دونم این رفتارها فقط از روی ادب و کارشه یا واقعاً یه ذره هم متوجه من شده. چون مثلاً بعضی وقتا وقتی میرم، خودش میاد سفارشمو می‌گیره، ولی بعضی روزها اصلاً نگاهم نمی‌کنه و منم هزار تا فکر می‌کنم که نکنه کلاً دارم اشتباه برداشت می‌کنم. حتی چند بار دلم خواسته موقع حساب کردن یه چیزی بیشتر از «ممنون» بگم و سر صحبت رو باز کنم، ولی تا می‌رسم جلوی صندوق، یهو دست و پامو گم می‌کنم. 😂 بعد میام بیرون، توی راه برگشت با خودم میگم «خب دختر، مگه چی می‌خواستی بگی که این‌قدر ترسیدی؟» از یه طرف دلم می‌خواد یه قدم کوچیک بردارم، مثلاً یه روز یه حرف معمولی باهاش بزنم و ببینم خودش هم ادامه میده یا نه. از یه طرف می‌ترسم اصلاً علاقه‌ای نداشته باشه و بعد از اون، هر بار برم کافه حس بدی داشته باشم. بدتر از همه اینه که چند روزه فهمیدم یه دختر دیگه هم ظاهراً زیاد اونجاست و باهاش صمیمی‌تره. شاید اصلاً هیچ چیزی بینشون نباشه، ولی منِ احمق از وقتی دیدمش، هی دارم بهش فکر می‌کنم. 😅 شما جای من بودین چیکار می‌کردین؟ یه جوری سر صحبت رو باز می‌کردین که اگر علاقه‌ای داشت خودش ادامه بده، یا کلاً دست نگه می‌داشتین تا اگر خودش چیزی می‌خواد، پا پیش بذاره؟ من واقعاً از رد شدن نمی‌ترسم، بیشتر از این می‌ترسم که یه کاری کنم و بعدش هر بار ببینمش معذب بشم. 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 راستش چند وقته یه چیزی بین خودم و خودم مونده و هرچی می‌خوام بی‌خیالش بشم، بیشتر بهش فکر می‌کنم. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 راستش چند وقته یه چیزی بین خودم و خودم مونده و هرچی می‌خوام بی‌خیالش بشم، بیشتر بهش فکر می‌کنم. من برای یاد گرفتن زبان ثبت‌نام کردم، ولی یه مدت بعد متوجه شدم چیزی که باعث میشه با ذوق بیشتری برم کلاس، فقط خود کلاس نیست! 😅 به تیچرم علاقه‌مند شدم و اولش حتی خودم هم سعی می‌کردم قبولش نکنم. چند وقته یه رفتارهایی ازش دیدم که باعث شده فکر کنم شاید اونم متوجه من شده. مثلاً بعضی وقتا بیشتر از بقیه باهام شوخی می‌کنه، موقع جواب دادن به سؤال‌هام با دقت بیشتری گوش میده و چند بار هم بعد کلاس صحبت‌مون درباره درس تموم شده، ولی خودش یه موضوع دیگه برای ادامه حرف پیدا کرده. یه جلسه هم وقتی بقیه بچه‌ها رفتن، درباره تمرینم چند دقیقه بیشتر صحبت کرد. شاید واقعاً هیچ معنی خاصی نداشته و فقط داشته کارشو انجام می‌داده، ولی خب وقتی آدم خودش درگیر یه نفره، همین چند دقیقه هم براش کلی معنی پیدا می‌کنه. 😅 حتی بعضی روزها قبل از کلاس جلوی آینه لباسمو مرتب می‌کنم و با خودم میگم «خب که چی؟ مگه قراره اتفاقی بیفته؟» بعد خودم به خودم می‌خندم و میرم سر کلاس. از طرفی نمی‌خوام خودمو گول بزنم. شاید اون فقط معلم خوش‌برخوردیه و من چون دوستش دارم، دارم رفتارهای عادی‌شو جور دیگه‌ای برداشت می‌کنم. از طرف دیگه بعضی وقتا حس می‌کنم یه توجهی بیشتر از حد معمول بینمونه. حالا موندم با این حس چیکار کنم. نه دلم میاد بی‌خیالش بشم، نه می‌خوام یه حرکتی بزنم که بعدش هر هفته توی کلاس از خجالت نتونم سرمو بالا بیارم. اگه شما جای من بودین، این علاقه رو فعلاً برای خودتون نگه می‌داشتین و صبر می‌کردین، یا وقتی مطمئن شدین رابطه آموزشی تموم شده، یه راه محترمانه برای فهمیدن نظرش پیدا می‌کردین؟ اصلاً از کجا میشه فهمید یه «چراغ سبز» واقعیه یا فقط برداشت خودمونه؟ 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 داداشم با زن داداشم از شهرستان اومدن خونه ما. اولش گفتن دو سه روز می‌مونیم، بعدش برمی‌گردیم. منم گفتم چه بهتر، داداشمه، دلم براش تنگ شده، هرچی بتونم براشون انجام میدم... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 دخترای کانال یه چیزی بپرسم، واقعاً موندم چیکار کنم 😩 داداشم با زن داداشم از شهرستان اومدن خونه ما. اولش گفتن دو سه روز می‌مونیم، بعدش برمی‌گردیم. منم گفتم چه بهتر، داداشمه، دلم براش تنگ شده، هرچی بتونم براشون انجام میدم. ولی الان نزدیک دو هفته‌ست اینجان و اصلاً حرف رفتن نمی‌زنن! 😐 اوایل خودم صبح زود بیدار می‌شدم صبحونه درست می‌کردم، ناهار و شام هم با خودم بود. ولی الان دیگه واقعاً کم آوردم. من خودم شاغلم، عصر که می‌رسم خونه تازه باید به فکر این باشم که برای چهار نفر غذا درست کنم. زن داداشم هم تقریباً بیشتر روز خونه‌ست. ظرف چای و استکان‌ها رو همون‌جوری روی میز می‌ذارن و میرن. لباس‌هاشون رو روی مبل و صندلی می‌ندازن. حتی چند بار دیدم حوله حموم رو انداختن روی تخت اتاق من! 😐 یه روز از سر کار رسیدم، دیدم زن داداشم برای ناهار مهمون دعوت کرده و من اصلاً خبر نداشتم! یعنی من صاحبخونه‌ام ولی آخرین نفری‌ام که از برنامه خونه خبر دارم. از همه بدتر اینه که دیگه نمی‌تونم برای خودم برنامه بریزم. هفته پیش دوستم قرار بود بیاد خونمون، مجبور شدم کنسل کنم چون اتاقی که همیشه مهمونم میاد، دست اوناست. حتی شب‌ها هم احساس راحتی ندارم. دلم می‌خواد لباس راحت بپوشم، تلویزیون ببینم یا زود بخوابم، ولی چون مهمون دارم مدام حواسم هست. چند بار هم غیرمستقیم گفتم «شما دیگه کی برمی‌گردین شهرستان؟» ولی هر بار یه جوری بحث رو عوض کردن. داداشمه، دوستش دارم، نمی‌خوام برنجمشون یا بگن خواهرم ما رو نمی‌خواد. ولی واقعاً دیگه خونه خودم نیست… انگار منم مهمون خونه خودمم. شما جای من بودین چی کار می‌کردین؟ مستقیم می‌گفتین دیگه وقتشه برگردین یا باز هم تحمل می‌کردین که ناراحت نشن؟ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 یه وقتایی واقعاً از زندگی خسته میشم، نه از کار خونه و بچه و هزار تا مسئولیت... بیشتر از حرف‌هایی که هر روز باید بشنوم. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 یه وقتایی واقعاً از زندگی خسته میشم، نه از کار خونه و بچه و هزار تا مسئولیت... بیشتر از حرف‌هایی که هر روز باید بشنوم. شوهرم وقتی عصبی میشه خیلی بددهن میشه. سر یه چیز کوچیک، مثلاً غذا دیر آماده شده، چیزی رو پیدا نمی‌کنه، بچه شلوغ کرده یا یه قبض یادش رفته پرداخت بشه، یهو شروع می‌کنه به بد و بیراه گفتن. منم اولش جواب می‌دادم، بعد دیدم هرچی بیشتر جواب بدم دعوا بیشتر کش پیدا می‌کنه، برای همین خیلی وقت‌ها ساکت میشم. ولی این سکوت هم دیگه خسته‌م کرده. امروز از صبح بچه رو آماده کردم، صبحانه درست کردم، خونه رو جمع کردم، لباس‌ها رو شستم و ناهار گذاشتم. ظهر فقط ده دقیقه نشستم یه چای بخورم که نفسی تازه کنم، همون موقع اومد خونه و سر یه موضوع معمولی شروع کرد به غر زدن و بددهنی. من فقط ساکت موندم و به لیوان چایم نگاه کردم. نه اینکه حرفی نداشته باشم، واقعاً دیگه رمقی برای جواب دادن نداشتم. بدترش اینه که بعد از دعوا انگار برای خودش هیچ اتفاقی نیفتاده. چند ساعت بعد عادی میشه، غذاشو می‌خوره، با بچه شوخی می‌کنه و زندگی ادامه پیدا می‌کنه؛ ولی اون حرف‌هایی که زده توی سر من می‌مونه. شب‌ها وقتی همه خوابیدن، خیلی وقت‌ها به سقف نگاه می‌کنم و با خودم میگم من کی این‌قدر خسته شدم؟ کی رسیدم به جایی که از برگشتن شوهرم به خونه هم استرس می‌گیرم که امروز قراره بابت چی بد و بیراه بشنوم؟ من دیگه توقع زندگی بی‌دردسر ندارم. فقط دلم می‌خواد توی خونه‌ای باشم که آدم‌ها وقتی ناراحتن، با هم حرف بزنن، نه اینکه زخم زبان و فحش رو سر هم خالی کنن. بعضی روزها فقط دلم می‌خواد یکی بیاد بهم بگه «خسته نباشی»، همین... نه اینکه بعد از یه روز کامل دویدن، آخر شب مجبور باشم باز هم خودمو جمع‌وجور کنم که از حرف‌های کسی که دوستش دارم، بیشتر نشکنم. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 از اول دبیرستان بود که فهمیدم پسرخاله‌م برای من با بقیه فرق داره. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 از اول دبیرستان بود که فهمیدم پسرخاله‌م برای من با بقیه فرق داره. قبلش هم توی مهمونی‌ها می‌دیدمش، می‌اومد خونه‌مون، با بچه‌ها فوتبال بازی می‌کرد، سر سفره کنار بقیه می‌نشست و می‌خندید… ولی اون سال یه جوری شده بود که هر وقت می‌گفتن قراره خاله‌م اینا بیان، من از چند ساعت قبلش دنبال بهونه می‌گشتم که جلوی آینه برم. حتی لباس پوشیدنم فرق کرده بود. مامانم یه بار گفت: «تو چرا هر وقت اونا میان این‌قدر به خودت می‌رسی؟» منم سریع گفتم: «همین‌جوری دیگه!» خودم می‌دونستم «همین‌جوری» نیست. کم‌کم به چیزای کوچیکش حساس شده بودم. مثلاً می‌دونستم چایی‌شو پررنگ دوست داره. می‌دونستم وقتی میاد، اول سلام و احوالپرسی می‌کنه و بعد میره سراغ یخچال! حتی می‌دونستم وقتی می‌خنده، سرشو یه کم می‌ندازه پایین. هیچ‌وقت بهش نگفتم دوستش دارم. اصلاً جرئتش رو نداشتم. فقط توی مهمونی‌ها از دور نگاهش می‌کردم و وقتی چشممون به هم می‌افتاد، سریع نگاهمو می‌دزدیدم. سال‌های دبیرستان این‌طوری گذشت. من درس می‌خوندم و بزرگ‌تر می‌شدم و یه گوشه قلبم هم یه عشق پنهونی داشتم که هیچ‌کس ازش خبر نداشت. خواستگار هم کم‌کم برای من می‌اومد، ولی هر بار یه جوری ردشون می‌کردم. به مامانم می‌گفتم: «هنوز زوده.» یا می‌گفتم: «اصلاً ازش خوشم نیومد.» ولی واقعیت این بود که ته دلم منتظر یه نفر بودم. منتظر پسرخاله‌م. خودم هم نمی‌دونستم چرا فکر می‌کردم بالاخره یه روز میاد. شاید چون توی ذهن یه دختر دبیرستانی، وقتی یکی رو سال‌ها دوست داری، کم‌کم خیال می‌کنی اون آدم هم یه جایی متوجهت میشه. سال آخر دبیرستان، خبر قبولی دانشگاه من رسید. خانواده همه خوشحال بودن. پسرخاله‌م هم اون سال قرار بود بره سربازی. روز رفتنش یادمه. همه جمع شده بودن خونه خاله‌م. یکی براش آجیل و تنقلات می‌ذاشت، یکی نصیحتش می‌کرد، یکی می‌گفت «مواظب خودت باش». من فقط ساکت نشسته بودم. وقتی خواست بره، با همه خداحافظی کرد. نوبت من که رسید، فقط گفت: «درس‌تو خوب بخون.» همین. من هم لبخند زدم و گفتم: «تو هم مواظب خودت باش.» وقتی رفت، رفتم توی اتاق و یه دل سیر گریه کردم. نه به خاطر سربازی. به خاطر اینکه حس می‌کردم شاید با رفتنش، چیزی که سال‌ها منتظرش بودم، از من دورتر شده. ولی هنوز امید داشتم. با خودم می‌گفتم سربازیش که تموم بشه، منم دانشگاه رو شروع کردم و بزرگ‌تر شدم، شاید بالاخره یه اتفاقی بیفته. نمی‌دونستم بزرگ‌ترین قسمت داستان هنوز شروع نشده… پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7