eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.6هزار عکس
782 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 داداشم با زن داداشم از شهرستان اومدن خونه ما. اولش گفتن دو سه روز می‌مونیم، بعدش برمی‌گردیم. منم گفتم چه بهتر، داداشمه، دلم براش تنگ شده، هرچی بتونم براشون انجام میدم... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 دخترای کانال یه چیزی بپرسم، واقعاً موندم چیکار کنم 😩 داداشم با زن داداشم از شهرستان اومدن خونه ما. اولش گفتن دو سه روز می‌مونیم، بعدش برمی‌گردیم. منم گفتم چه بهتر، داداشمه، دلم براش تنگ شده، هرچی بتونم براشون انجام میدم. ولی الان نزدیک دو هفته‌ست اینجان و اصلاً حرف رفتن نمی‌زنن! 😐 اوایل خودم صبح زود بیدار می‌شدم صبحونه درست می‌کردم، ناهار و شام هم با خودم بود. ولی الان دیگه واقعاً کم آوردم. من خودم شاغلم، عصر که می‌رسم خونه تازه باید به فکر این باشم که برای چهار نفر غذا درست کنم. زن داداشم هم تقریباً بیشتر روز خونه‌ست. ظرف چای و استکان‌ها رو همون‌جوری روی میز می‌ذارن و میرن. لباس‌هاشون رو روی مبل و صندلی می‌ندازن. حتی چند بار دیدم حوله حموم رو انداختن روی تخت اتاق من! 😐 یه روز از سر کار رسیدم، دیدم زن داداشم برای ناهار مهمون دعوت کرده و من اصلاً خبر نداشتم! یعنی من صاحبخونه‌ام ولی آخرین نفری‌ام که از برنامه خونه خبر دارم. از همه بدتر اینه که دیگه نمی‌تونم برای خودم برنامه بریزم. هفته پیش دوستم قرار بود بیاد خونمون، مجبور شدم کنسل کنم چون اتاقی که همیشه مهمونم میاد، دست اوناست. حتی شب‌ها هم احساس راحتی ندارم. دلم می‌خواد لباس راحت بپوشم، تلویزیون ببینم یا زود بخوابم، ولی چون مهمون دارم مدام حواسم هست. چند بار هم غیرمستقیم گفتم «شما دیگه کی برمی‌گردین شهرستان؟» ولی هر بار یه جوری بحث رو عوض کردن. داداشمه، دوستش دارم، نمی‌خوام برنجمشون یا بگن خواهرم ما رو نمی‌خواد. ولی واقعاً دیگه خونه خودم نیست… انگار منم مهمون خونه خودمم. شما جای من بودین چی کار می‌کردین؟ مستقیم می‌گفتین دیگه وقتشه برگردین یا باز هم تحمل می‌کردین که ناراحت نشن؟ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 یه وقتایی واقعاً از زندگی خسته میشم، نه از کار خونه و بچه و هزار تا مسئولیت... بیشتر از حرف‌هایی که هر روز باید بشنوم. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 یه وقتایی واقعاً از زندگی خسته میشم، نه از کار خونه و بچه و هزار تا مسئولیت... بیشتر از حرف‌هایی که هر روز باید بشنوم. شوهرم وقتی عصبی میشه خیلی بددهن میشه. سر یه چیز کوچیک، مثلاً غذا دیر آماده شده، چیزی رو پیدا نمی‌کنه، بچه شلوغ کرده یا یه قبض یادش رفته پرداخت بشه، یهو شروع می‌کنه به بد و بیراه گفتن. منم اولش جواب می‌دادم، بعد دیدم هرچی بیشتر جواب بدم دعوا بیشتر کش پیدا می‌کنه، برای همین خیلی وقت‌ها ساکت میشم. ولی این سکوت هم دیگه خسته‌م کرده. امروز از صبح بچه رو آماده کردم، صبحانه درست کردم، خونه رو جمع کردم، لباس‌ها رو شستم و ناهار گذاشتم. ظهر فقط ده دقیقه نشستم یه چای بخورم که نفسی تازه کنم، همون موقع اومد خونه و سر یه موضوع معمولی شروع کرد به غر زدن و بددهنی. من فقط ساکت موندم و به لیوان چایم نگاه کردم. نه اینکه حرفی نداشته باشم، واقعاً دیگه رمقی برای جواب دادن نداشتم. بدترش اینه که بعد از دعوا انگار برای خودش هیچ اتفاقی نیفتاده. چند ساعت بعد عادی میشه، غذاشو می‌خوره، با بچه شوخی می‌کنه و زندگی ادامه پیدا می‌کنه؛ ولی اون حرف‌هایی که زده توی سر من می‌مونه. شب‌ها وقتی همه خوابیدن، خیلی وقت‌ها به سقف نگاه می‌کنم و با خودم میگم من کی این‌قدر خسته شدم؟ کی رسیدم به جایی که از برگشتن شوهرم به خونه هم استرس می‌گیرم که امروز قراره بابت چی بد و بیراه بشنوم؟ من دیگه توقع زندگی بی‌دردسر ندارم. فقط دلم می‌خواد توی خونه‌ای باشم که آدم‌ها وقتی ناراحتن، با هم حرف بزنن، نه اینکه زخم زبان و فحش رو سر هم خالی کنن. بعضی روزها فقط دلم می‌خواد یکی بیاد بهم بگه «خسته نباشی»، همین... نه اینکه بعد از یه روز کامل دویدن، آخر شب مجبور باشم باز هم خودمو جمع‌وجور کنم که از حرف‌های کسی که دوستش دارم، بیشتر نشکنم. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 از اول دبیرستان بود که فهمیدم پسرخاله‌م برای من با بقیه فرق داره. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 از اول دبیرستان بود که فهمیدم پسرخاله‌م برای من با بقیه فرق داره. قبلش هم توی مهمونی‌ها می‌دیدمش، می‌اومد خونه‌مون، با بچه‌ها فوتبال بازی می‌کرد، سر سفره کنار بقیه می‌نشست و می‌خندید… ولی اون سال یه جوری شده بود که هر وقت می‌گفتن قراره خاله‌م اینا بیان، من از چند ساعت قبلش دنبال بهونه می‌گشتم که جلوی آینه برم. حتی لباس پوشیدنم فرق کرده بود. مامانم یه بار گفت: «تو چرا هر وقت اونا میان این‌قدر به خودت می‌رسی؟» منم سریع گفتم: «همین‌جوری دیگه!» خودم می‌دونستم «همین‌جوری» نیست. کم‌کم به چیزای کوچیکش حساس شده بودم. مثلاً می‌دونستم چایی‌شو پررنگ دوست داره. می‌دونستم وقتی میاد، اول سلام و احوالپرسی می‌کنه و بعد میره سراغ یخچال! حتی می‌دونستم وقتی می‌خنده، سرشو یه کم می‌ندازه پایین. هیچ‌وقت بهش نگفتم دوستش دارم. اصلاً جرئتش رو نداشتم. فقط توی مهمونی‌ها از دور نگاهش می‌کردم و وقتی چشممون به هم می‌افتاد، سریع نگاهمو می‌دزدیدم. سال‌های دبیرستان این‌طوری گذشت. من درس می‌خوندم و بزرگ‌تر می‌شدم و یه گوشه قلبم هم یه عشق پنهونی داشتم که هیچ‌کس ازش خبر نداشت. خواستگار هم کم‌کم برای من می‌اومد، ولی هر بار یه جوری ردشون می‌کردم. به مامانم می‌گفتم: «هنوز زوده.» یا می‌گفتم: «اصلاً ازش خوشم نیومد.» ولی واقعیت این بود که ته دلم منتظر یه نفر بودم. منتظر پسرخاله‌م. خودم هم نمی‌دونستم چرا فکر می‌کردم بالاخره یه روز میاد. شاید چون توی ذهن یه دختر دبیرستانی، وقتی یکی رو سال‌ها دوست داری، کم‌کم خیال می‌کنی اون آدم هم یه جایی متوجهت میشه. سال آخر دبیرستان، خبر قبولی دانشگاه من رسید. خانواده همه خوشحال بودن. پسرخاله‌م هم اون سال قرار بود بره سربازی. روز رفتنش یادمه. همه جمع شده بودن خونه خاله‌م. یکی براش آجیل و تنقلات می‌ذاشت، یکی نصیحتش می‌کرد، یکی می‌گفت «مواظب خودت باش». من فقط ساکت نشسته بودم. وقتی خواست بره، با همه خداحافظی کرد. نوبت من که رسید، فقط گفت: «درس‌تو خوب بخون.» همین. من هم لبخند زدم و گفتم: «تو هم مواظب خودت باش.» وقتی رفت، رفتم توی اتاق و یه دل سیر گریه کردم. نه به خاطر سربازی. به خاطر اینکه حس می‌کردم شاید با رفتنش، چیزی که سال‌ها منتظرش بودم، از من دورتر شده. ولی هنوز امید داشتم. با خودم می‌گفتم سربازیش که تموم بشه، منم دانشگاه رو شروع کردم و بزرگ‌تر شدم، شاید بالاخره یه اتفاقی بیفته. نمی‌دونستم بزرگ‌ترین قسمت داستان هنوز شروع نشده… پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 دانشگاه برای من شروع شده بود و پسرخاله‌م هنوز سرباز بود. روزهای اول دانشگاه همه‌چی جدید بود. کلاس، همکلاسی، رفت‌وآمد، دوستای تازه… ولی با همه اینا، ته ذهنم هنوز همون آدم بود. هر بار خاله‌م زنگ می‌زد، ناخودآگاه منتظر بودم یه خبری از اون بده. «پسرم خوبه؟» «کی مرخصی میاد؟» «سربازیش کی تموم میشه؟» خودم رو با همین سؤال‌ها لو نمی‌دادم، ولی همه‌ش به خاطر اون بود. کم‌کم خواستگارهای بیشتری هم برای من می‌اومدن. یکی کارش خوب بود، یکی خانواده خوبی داشت، یکی تحصیل‌کرده بود… ولی من هر بار یه چیزی پیدا می‌کردم برای رد کردن. مامانم کم‌کم کلافه شده بود. یه شب گفت: «دخترم، تو بالاخره منتظر کی هستی؟» من چیزی نگفتم. گفت: «اگه کسی تو دلت هست، حداقل به خودمون بگو.» بازم چیزی نگفتم. چطور می‌گفتم؟ می‌گفتم سال‌هاست عاشق پسرخاله‌مم و حتی نمی‌دونم اون اصلاً منو برای ازدواج می‌خواد یا نه؟ می‌ترسیدم. از اینکه اگر حرف بزنم، همه‌چیز خراب بشه. از اینکه بفهمم تمام این سال‌ها فقط خودم خیال‌بافی کردم. پس سکوت کردم. یک روز خاله‌م خبر داد که سربازی پسرخاله‌م تموم شده. همون شب تا صبح خوابم نبرد. با خودم فکر می‌کردم شاید حالا وقتشه. شاید حالا بیاد. شاید با مامانش حرف بزنه. شاید… چند ماه گذشت. هیچ اتفاقی نیفتاد. من هنوز خواستگارها رو رد می‌کردم و هر بار بیشتر به خودم می‌گفتم «بالاخره صبر کن.» تا اینکه یک روز ظهر، مامانم با صدایی که انگار نمی‌خواست ناراحتم کنه گفت: «شنیدی پسرخاله‌ت قراره ازدواج کنه؟» اول فکر کردم شوخی می‌کنه. گفتم: «با کی؟» گفت: «یه دختری رو توی یه مراسم دیده، خانواده‌ها صحبت کردن… ظاهراً جدی شده.» همون‌جا خشکم زد. انگار یکی یه دفعه صدای همه‌چیز رو قطع کرده بود. نه حرف مامانم رو درست می‌شنیدم، نه صدای تلویزیون رو. فقط یه سؤال توی سرم می‌چرخید: پس من چی؟ من این همه سال منتظر چی بودم؟ اون شب رفتم توی اتاقم و برای اولین بار به تمام خواستگارهایی فکر کردم که رد کرده بودم. به اون پسری که مامانش با یه جعبه شیرینی اومده بود. به اون یکی که شغل خوبی داشت و من فقط گفتم «به دلم ننشست». به اون یکی که خانواده‌اش دوبار پیغام داده بودن و من جواب منفی داده بودم. همه‌شون گذشته بودن. و من برای کسی صبر کرده بودم که حتی نمی‌دونست من منتظرشم. چند ماه بعد عروسیش برگزار شد. من نرفتم. بهانه آوردم که دانشگاه امتحان دارم. ولی تمام شب صدای آهنگ و خنده‌های مهمونی از خونه خاله‌م می‌اومد. من توی اتاقم نشسته بودم و به یه عکس قدیمی نگاه می‌کردم. عکسی که توی اون، من یه دختر دبیرستانی بودم و اون کنارم ایستاده بود. اون شب فهمیدم بعضی آدم‌ها رو از دست نمی‌دی… چون هیچ‌وقت واقعاً مال تو نبودن. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سال‌ها از اون روز گذشته. من دانشگاه رو تموم کردم، سر کار رفتم، بزرگ‌تر شدم، خیلی چیزها توی زندگیم عوض شد. ولی یه چیز هیچ‌وقت کامل از بین نرفت. حسرت. گاهی فکر می‌کنم شاید اگر فقط یک بار حرف زده بودم، داستانم فرق می‌کرد. شاید جوابش «نه» بود. شاید می‌گفت منو مثل خواهرش می‌بینه. شاید اصلاً از من خوشش نمی‌اومد. ولی حداقل می‌دونستم. بدترین قسمت ماجرا برای من اینه که هیچ‌وقت نفهمیدم اگر می‌گفتم، چه اتفاقی می‌افتاد. چند سال بعد، اتفاقی توی یه مهمونی دوباره دیدمش. با همسرش آمده بود. من از دور دیدمش که داشت برای همسرش چای می‌ریخت. همون لحظه یه چیزی توی دلم فرو ریخت، ولی این بار نه مثل گذشته. دیگه اون دختر دبیرستانی نبودم. فقط چند ثانیه نگاهش کردم و با خودم گفتم: «این همون آدمیه که یه زمانی فکر می‌کردم آخر قصه زندگی منه.» اومد سلام کرد. احوالپرسی معمولی. پرسید: «هنوز دانشگاهی؟» خندیدم و گفتم: «نه، چند ساله تموم شده.» گفت: «چه زود گذشت.» گفتم: «آره… خیلی زود.» همین. نه من چیزی گفتم، نه اون. شاید حتی هیچ‌وقت نفهمید که یه دختر، سال‌ها توی سکوت دوستش داشته. بعد از اون روز، خیلی به خودم فکر کردم. به اینکه چقدر از زندگی رو صرف انتظار کرده بودم. نه اینکه همه انتخاب‌هام رو فقط به خاطر اون انجام داده باشم، ولی واقعیت این بود که همیشه یه جایی ته قلبم، جایی برای «شاید» گذاشته بودم. شاید یه روز بیاد. شاید یه روز بفهمه. شاید یه روز… و عمر آدم با همین «شاید»ها خیلی راحت می‌گذره. امروز اگر به اون دختر دبیرستانی برگردم، فقط یه چیز بهش می‌گم: «اگه کسی رو دوست داری، حداقل یه جایی تکلیف دلت رو روشن کن. نذار سال‌ها بعد، حسرتِ یه حرف نگفته بیشتر از جوابِ منفی اذیتت کنه.» پسرخاله‌م زندگی خودش رو داره. من هم زندگی خودمو. دیگه نه انتظار برگشتنش رو دارم، نه خیال می‌کنم یه روز همه‌چیز عوض میشه. ولی بعضی شب‌ها، وقتی اتفاقی یه آهنگ قدیمی می‌شنوم یا عکس‌های دوران دبیرستان رو ورق می‌زنم، یه دختر هفده‌ساله رو یادم میاد که کنار پنجره نشسته بود، منتظر صدای ماشین خاله‌اش بود… و هنوز نمی‌دونست آدم گاهی سال‌ها برای کسی صبر می‌کنه، در حالی که اون آدم اصلاً خبر نداره کسی منتظرشه. شاید عشق من به اون، هیچ‌وقت به زندگی مشترک نرسید؛ ولی برای من یک فصل واقعی از زندگی بود… فصلی که تمام شد، اما حسرتِ «اگر فقط یک بار گفته بودم…» هنوز گاهی ورقش می‌خوره. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 من یه مدت برادرم کار نداشت شوهرم هی زنگ میزد بهش اصرار می‌کرد که بیا با ما کار کن 🍃
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌸 سلام خواهرای گل توروخدا به منم کمک کنید من یه مدت برادرم کار نداشت شوهرم هی زنگ میزد بهش اصرار می‌کرد که بیا با ما کار کن من هرچقدر بهش گفتم نمیخواد با برادر من کار کنی گوش نمی‌داد هی زنگ میزد و اصرار میکرد که داداشم باهاش کار کنه. تا آخرش داداشمو راضی کرد و باهم رفتن سرکار یه هفته ی اول خوب بود بعداز یه هفته غرغرای شوهرم شروع شد.هرروز میومد میگفت داداشت اینو گفت اونو گفت.پشت سر من بد گفت به من فوش داد.منم هی باور میکردم و داداشمو مقصر میدونستم تا یه روز که دیگه شوهرم خیلی از داداشم بد گفت منم رفتم به داداشم گفتم که چرا اینجوری میکنی و پشت سر شوهرم بد و بیراه میگی داداشم شروع کرد از حرف از شوهرم که شوهرت اینجوری میگه اونجوری میکنه. شوهرم همیشه میومد از بدی های داداشم میگفت و کارایی که داداشم می‌کرد و میگفت ولی کارا و حرفای خودش رو نمی‌گفت. حالا منم اومدم بهش گفتم که تو هم به داداشم اینجوری گفتی ولی قبول نمیکنه و هرچی میگم میگه داداشت داره دروغ میگه و تو طرف و داداشت رو میگیری الانم میخوام طرف داداشم رو بگیرم زندگیم خراب میشه.میخوام طرفش رو نگیرم شوهرم هی پشت سر داداشم بدوبیراه میگه.میترسم هم زنگ بزنم داداشم بیاد باهم رو در رو کنم با هم دعوا کنن.اخه اخلاق شوهرم خیلی بده.با هیچکس نمیتونه دوسه روز بیشتر کار کنه.همیشه میگه حرف باید حرف من باشه توروخدا شماها بگین چیکار کنم دیگه واقعا از دست شوهرم بریدم.توروخدا راهنماییم کنید توروخدا پیام منم بزار تو کانال. منم باشمz پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 برای اون خانمی میزارم که گفتن ۳۵ سال سن دارن و صورتشون جای جوش و منافذ باز داره 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه خانم عزیز ممنون از زحمات شما این پیام رو برای اون خانمی میزارم که گفتن ۳۵ سال سن دارن و صورتشون جای جوش و منافذ باز داره من خودم صورتم خیلی بد شده بود مدام از پنکیک و سفیده کننده استفاده می‌کردم با اینکه سنی نداشتم بعد تصمیم گرفتم برم فشیال صورت همون پاکسازی با دستگاه های پیشرفته و خوب من به شما هم همین راهو‌ پیشنهاد می‌کنم یعنی من خودم انجام میدم خیلی خیلی راضی هستم بیشتر مشکلات صورتم حل شده و خیلی صورتم روشن تر شده حتی خانمهایی که میگن رنگ صورت تیره ای دارن هم میتونن انجام بدن به نظر من لیزر راه درمان مناسبی برای پوست شما نیس اگر برای هزینه مشکلی ندارین حتما همین کارو انجام بدین و از محصولات پوستی که خودشون بهتون پیشنهاد میدن استفاده کنید مطمعن باشید جواب می‌گیرید امیدوارم همه اعضای این کانال به حق این روز عزیز که وفات حضرت معصومه هست مشکلاتشون حل بشه من واقعا از پیام های برخی از شماها انقدر ناراحت میشم که میگم ای کاش کاری از دستم برمیومد تا بتونم برای شماها انجام بدم همیشه برای کسایی که پیام میزارن و التماس دعا میگن یا صلوات یا حمد شفا یا دعای امن یجیب میخونم تا خداوند ان شا الله بهتون کمک کنه ندیده دوستون دارم خانمهای عزیز حاجت روا بشید ان شا الله🙏❤️ 🍃🍃 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃