eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.6هزار عکس
778 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
جلوی در که رسیدم چند تا نفس عمیق کشیدم و ضربه ای به در زدم، طولی نکشید که دختر جوونی در رو باز کرد، قیافه اش خیلی برام آشنا بود... اون انگار زودتر من رو شناخت که با تعجب گفت +زرتاج؟ تویی؟ سلام زیر لبی کردم و سعی کردم به خاطر بیارم این دختر کیه! +نشناختی منو؟دختر خاله عفت ام... دو سالی هست زن احد(برادر کوچکترم) شدم... منو یادت نمیاد ؟ تازه شناختمش... حق داشتم نشناسمش... من حتی به  مراسم عروسی برادرمم دعوت نشده بودم! آخرین باری که دیده بودمش یک دختر چهار پنج ساله بود، چهره اش بی نهایت شبیه خاله عفت بود و خال گوشتی بزرگی روی گو نه اش بود کمی خودم رو جمع و جور کردم و گفتم +خوبی عزیزم؟ ببخشید من نشناختمت... بچه بودی وقتی من دیدمت، چطور تو منو شناختی؟ خندید و گفت +از بس فرنگیس در موردت حرف زده تا دیدمت شناختمت... بیا... بیا تو دستم رو گرفت و من رو کشوند داخل، حیاط خونه خلوت بود و خبری از شلوغی نوه ها نبود روی تخت چوبی نشستم و با غصه سراغ ننه رو از زینب گرفتم زینب آهی کشید و گفت +پس خبر بهت رسید بالاخره... راستش حال و روز خوبی نداره، بیشتر روز تو اتاق خوابه... انقدر در د داره که نایی برای حرف زدن نداره... اگر ببینیش نمیشناسیش با بغ ض گفتم +چرا به من خبر ندادید؟ قطره اشکی روی گونه ی زینب نشست و گفت +خودش اجازه نداد، نمیخواست تو باخبر بشی... خیلی بابت ظ لمی که بهت کرده بود پشیمون بود... انقدر این مدت دلت نگت بود که هر روز اسمت رو میاورد، چند بار فرنگیس خواست بیاد باهات حرف بزنه اما قسمش داد چیزی بهت نگن، گفت ما تو روزای ناخوشی کنار زرتاج نبودیم و تنهاش گذاشتیم. بهتره اونم تو این روزا نیاد و غمی به غم هاش اضافه نشه اشک نشست روی گون ه ام، زینب دستم رو گرفت و با محبت گفت +غصه نخور زرتاج، حالش خوب میشه... به خدا تو رو ببینه حالش بهتر میشه. به جون خودم دیروز داشتم به احد میگفتم بریم زرتاج رو بیاریم، خاله زرتاج رو ببینه حالش بهتر میشه. منتهی احد میگفت تو نمیای، میگفت خانواده ات انقدر بهت بدی کردن که محاله بیای... حالا کی بهت گفته؟ چطور خبردار شدی؟ +اومده بودم اینجا کار داشتم، یکی از همسایه ها بهم گفت... الان کجاست؟ میتونم ببینمش؟ زینب بلند شد و گفت +حتما... تو اتاق کوچیکه اس، عادت داره اونجا میخوابه خواست همراهم بیاد که مانعش شدم و ...(
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
فردای اون روز صبح خروس خون ساز و دهل چیا شروع به نواخت کردن و. مردها رفتند تا ایوب رو به خزینه ببرن . زندایی صفو را هم محبوبه رو همراه با عده ی زیادی ازن ها راهی خزینه کرد و پیغام فرستاد تا مشاطه بیاد و بعدش محبوبه رو توی خونه ی آقا جانم بزک کنه . خونه شور و حال عجیبی داشت و همه به تکا پو افتاده بودند تا این روز آخری به بهترین نحو تموم شه و عروس و داماد با خوشی و میمنت برن سر خونه و زندگیشون . مادرم رختخواب منیژه رو تو اتاق ته ایوون پهن کرده بود و به اقدس سپرده بود چهار چشمی مواظب منیژه باشه تا این روز آخری هم بگذره و همه چیز ختم به خیر شه . هر چند طلعت و سکینه من رو زیر نظر داشتن و بیشتر حواسشون پیش من بود اما به هر سختی بود دور از چسم همه خودم رو به اتاق ته ایوون رسوندم تا مطمئن شم حال منیژه خوبه . وقتی وارد اتاق شدم منیژه خواب بود و رنگش به شدت پریده بود . آروم کنار رختخوابش نشستم و دستم رو روی پیشونیش گذاشتم و هر چند می دونستم صدای من رو نمی شنوه اما برای سبک تر شدن خودم با شرمندگی گفتم : من رو ببخش منیژه ! باور کن می خواستم بهت کمک کنم ! وگرنه هیچ وقت پیش مادرم نمی گفتم بارداری . هنوز حرفم تموم نشده بود که منیژه بی رمق لای پلک هاش رو باز کرد و با نا امیدی نگاهی بهم انداخت . بعد هم قطره اشکی از گوشه ی چشمش سر خورد و با صدای گرفته ای گفت : امروز روز عروسیه ؟! درسته ! همین که حساب زمان از دست منیژه در نرفته بود و هوش و حواسش سرجاش بود جای شکر داشت و نشون می داد حالش خیلی بهتره . لبخند تلخی زدم و گفتم : حال محبوبه هم بهتر از حال من و تو نیست ! حرفی نمی زنه اما من می دونم چه داغی به دلش داره و چه قدر از این ازدواج ناراحته . اما چه می شه کرد ! اون بیچاره قربونی خوبی های آقای جانم شد و من و تو قربانی هر...زگی و کث.افت کاری ایوب ! با تموم شدن حرفم منیژه آه سردی کشید و گفت : هیچ وقت نمی بخشمت مهربانو ! نه تو رو و نه خاله مریم رو ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 مادربزرگم همیشه می گفت: 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 مادربزرگم همیشه می گفت: تو آخرین روز زندگیت، با خودت ملاقات میکنی! باید جواب تمام بدی هایی که در حق خودت کردی و به خودت پس بدی! باید جواب همه ی غصه های بی فایده ای که خوردی و به خودت پس بدی! باید جواب همه ی شادی ها و لبخند هایی که از خودت دریغ کردی و به خودت پس بدی! میگفت جوری زندگی کن که لااقل آخرین روز زندگیت شرمنده خودت نشی..🫶🏼 ** 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 شما بگید چیکار کنم 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام ادمین جان من ۴ساله ازدواج کردم ۲۵سالمه ی دختر۲ساله دارم ازاوایل زندگی ومشکلات وبی پولی حرفی نمیزنم همسرم سرکارنمیرفت تاهمین چن ماه پیش اینام باز ب کناربهم خ.یانت میکنه میگه ازهیچیت خوشم نمیاداینکارومیکنم عکساشونو نشونم میده حتی ببخشیدعکس غیر مجاز کلاهمه چی ازقراراشون حرف میزنه دارم دیونه میشم کسی رونداشتم باهاش حرف بزنم بزارین کانال لطفاشاید کسی راهی بلدبودتااروم شم حتی نمیخام خی.انت نکنه فقط ناراحتم انقدتحقیرم میکنه این همه سال باهمچی ساختم آخرش این همه حقارت سهممه ... ببخشیدطولانی شدحرفام ،همیشه ازبدن زنای فامیلامون حرف میزنه زودهمه چی بهش برمیخوره ی جارفتیم همش بایداسترس اینوبکشم کسی چیزی به اقانگه دیگه نمیتونم تحمل کنم نمیتونم طلاق بگیرم دخترمونمیده بهم بدون اونم نمیتونم برم 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 من و همسرم نسبت فامیلی باهم نداریم و ۱۴سال پیش از طریق رفاقت من و دخترخاله‌ی همسرم،باهم ازدواج کردیم .... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه خانم عزیز ممنون از کانال خوبتون بسیار آموزنده و عبرت آموزه ببخشید ازتون راهنمایی می‌خواستم من و همسرم نسبت فامیلی باهم نداریم و ۱۴سال پیش از طریق رفاقت من و دخترخاله‌ی همسرم،باهم ازدواج کردیم یعنی دخترخالش معرف بودن برای همین ما فقط ظاهر هم رو پسندیدیم و خیلی از اخلاق هم باخبر نبودیم که باهم ازدواج کردیم از نظر اخلاقی من و همسرم خیلی باهم متفاوت هستیم و همین باعث شده خیلی وقتها زندگیمون تلخ بشه و باهم جر و بحث کنیم و حتی پسرمون هم بین دعواهای ما آسیب میبینه! مثلا من خیلی صبورم ولی ایشون خیلی عجول و خیلی چیزای دیگه ولی من همه چیزو تحمل میکنم و سعی میکنم باهاش کنار بیام تا پسرم بیشتر لطمه نبینه چیزی که خیلی آزارم میده و خیلی سخته و غیرقابل تحمل،اینه که من مثبت‌اندیش و خونسرد راجع‌به بیشتر مسائل،البته شایدم میشه گفت من عاقلانه و عادی در برخورد با مسائل و تعریف از خود نباشه با اخلاق و ایشون خیلی منفی‌نگر و حرص و جوشی بیشتر وقتا که باهم میریم مهمونی یا مراسم شادی یا عزا،همسرم از بس منفی‌نگره از یه چیزی ناراحت میشه و مثل بچه‌ها قهر می‌کنه و بیشتر وقتا با خواهر برادرام و حتی فامیلای خودشم قهره سر مسائل الکی که فقط برای خودش مهمه و برای کسی این چیزایی که ایشون مدنظرشه حتی اهمیت هم نداره!! واقعا از دست این رفتارش خیلی خسته شدم، خیلی وقتا به خاطر این رفتاراش جلوی خانواده‌ام سرشکسته و خجالت‌زده میشم و سرکوفت می‌شنوم البته اینم میدونم که خیلی هم دوستم داره و خودشم بیشتر وقتا میگه«من و تو همش به خاطر دیگران باهم دعوا میکنیم» البته فکر نکنید من همیشه جلوش وایمیستم و به خاطر بقیه باهاش دعوا میکنم،فقط همونطور که گفتم ایشون خودشون بر سر حرفای بی‌اهمیت هر بار میپیچه به کسی! حتی خیلی وقتا بهش میگم«اگه از دست کسی دلخوری و قهر کردی دیگه باش،چرا مدام توی خونه بحثش رو میکنی و همش به من میگی و رو اعصاب من راه میری؟!» اگه میتونید راهنمایی کنید من چطور میتونم کمکش کنم دست از این اخلاقش برداره؟؟ 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 اگر در کودکی مثلا ۶،۷ سالگی دختر و پسری به هم قول ازدواج بدن،به نظرتون در جوانی باید عمل کنند یا فقط یه قول بوده و اهمیت چندانی نداره؟!🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه خانوم حالتون چطوره؟ ممکنه سوال من رو هم در کانالتون قرار بدید؟! اگر در کودکی مثلا ۶،۷ سالگی دختر و پسری به هم قول ازدواج بدن،به نظرتون در جوانی باید عمل کنند یا فقط یه قول بوده و اهمیت چندانی نداره؟! آیا اون دختر باید منتظر پسر بمونه؟! پسر و دختر هیچ نسبتی باهم ندارند و فقط رفت و آمد خانوادگی داشتن بدون اطلاع خانواده و از روی کودکی به هم قول دادند اون موقع ۶،۷ سالشون بوده،در حالِ حاضر احتمالا ۱۶،۱۷ سالشونه در کودکی که باهم هم‌بازی بودند این حرف رو زده بود و دیگه حرفی زده نشده دختر به یاد داره و میگه که این اتفاق افتاده ولی معلوم نیست اصلا آقا پسر یادش هست یا فراموش کرده 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 بنده متولد ۴۲ هستم و دارای ۳فرزند پسر الحمدلله هر سه پسران سر به راه و درس‌خوان و کاری هستن 🍃