مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
کمی دیگه پیش ننه نشستم و باهاش حرف زدم، از حال و روز خودم و بچه ها براش گفتم اما حرفی از پیشنهاد خان نزدم، ننه هرچقدرم از گذشته پشیمون بود بازم اگر میفهمید خان بهم پیشنهاد ازدواج داده بهم ف شار میاورد که قبول کنم
نیم ساعتی پیش ننه نشستم و به بهانه ی اینکه پسرا میان خونه ام و اگر نباشم نگرانم میشن چادرم رو سرم کردم تا قبل رفتن سری به محمود آقا بزنم. ننه دستم رو گرفت و با التماس گفت
+ننه دورت بگردم، بازم بیا، باشه؟ آدمی که از فردای خودش خبر نداره، یهو دیدی شب خوابیدم صبح بلند نشدم...
اخمی کردم و گفتم
+اینجوری نگو ننه... میام،سعی میکنم حداقل یک روز در میون بیام. سری بعد پسرا رو هم میارم
از ننه و زینب خداحافظی کردم و راهی خونه ی آقا محمود شدم. خودش خونه بود، وقتی منو دید به استقبالم اومد
+خوش اومدید خانم، اگر کاری داشتید خبر میدادید خودم میومدم
با تعارفش روی گلیم کف حیاط نشستم و گفتم
+ازتون کمک میخوام آقا محمود... میخوام کمکم کنید زمین هام رو بفروشم. مشتری براش سراغ دارید؟
آقا محمود با تعجب گفت
+بفروشی؟ زمین به این خوبی! چاه آب نزدیکشه، هرکسی بدونه اون زمین رو گذاشتی برای فروش برای خریدنش حاضره هر قیمتی بده! چرا میخوای بفروشی؟
مکثی کردم و گفتم
+نیازی به اون زمین ندارم، میخوام بفروشم زمین دیگه ای تو ده اربابی بخرم کم کم شروع کنم به ساخت خونه
محمود آقا آهانی گفت و بعد از سکوتی کوتاه گفت
+والا اون زمین ها زمین های خیلی خوبیه، نزدیک آبادیه، آب داره، خاک خوبی داره... هر سال من دست و دلم میلرزه که بخوای زمین رو به کسی غیر من اجاره بدی... هرگز فکر نمیکردم بخوای زمین ها رو بفروشی، ماشالله خان انقدر دارا هست که این زمین بین اموالش گم باشه. اما حالا که میخوای بفروشی حرفی نیست، بزار من با پسر و داماد هام حرف بزنم، ببینم میتونیم پول جور کنیم خودمون زمین رو بخریم یا نه... من چند ساله دارم رو این زمین ها کار میکنم، دلم نمیاد بدم دست کسی...
خبر داشتم اون زمین ها محصول خوبی داره و آقا محمود از قِبَل همین زمین ها تونسته سروسامونی به زندگیش بده.
از جا بلند شدم و گفتم
+پس خبر از شما، نشونی من رو که دارید، ظرف یک هفته ی آینده حتما بهم خبربدید،زمین خوبی دیدم که میخوام زودتر بخرمش...
آقا محمود تا دم در باهام اومد، دست دست میکرد چیزی بگه و انگار روش نمیشد، بالاخره دل رو به دریا زد و گفت ...(
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
همه ی مهمون ها از اتاق بیرون اومده بودند و از بالای ایوون به حیاطی که حالا غرق در خو.. ن منیژه بود نگاه می کردند .
با درموندگی به اطرافم چشم چرخوندم ! مادرم جلوتر از همه ایستاده بود و طوری به منیژه نگاه می کرد که انگار روحش هم خبر نداره چرا این دختر بیچاره دست به همچین کاری زده !
ننه زیور بیچاره که تازه متوجه شده بود کسی که خودش رو از بالا پرت کرده دختر خودشه ، به صورتش چنگ می انداخت و بلند بلند زار می زد . خیلی نگذشته بود که بدن بی جون منیژه رو به یکی اتاق ها بردن تا فردا صبح خاک کنن .
خونه ی دایی عزا خونه شده بود و همه ی مردم دنبال این بودند که بفهمند چرا منیژه باید تو روز عروسی ایوب دست به همچین کاری بزنه و چند نفری هم یواشکی و دور از چشم زندایی صفورا قصه هایی ساخته بودند که خیلی هم بی راه نبود !
سکینه مدام بهم چشم غره می رفت و طوری نگاهم می کرد که انگار مقصر مرگ منیژه من بودم و تا چشمش به من می افتاد صلوات می فرستاد و به خودش فوت می کرد .
اون شب هم مثل شب عروسی من ، شام عروسی ایوب ، شام عزای منیژه شد و به جای صدای ساز و دهل ، صدای ضجه های ضعیف ننه زیور فضا رو پر کرده بود .
اون شب تا صبح خواب به چشم کسی نیومد و صدای ناله ی ننه زیور یک لحظه هم قطع نشد .
بی بی وحشت کرده بود و مدام دعا می کرد این نحسی دامن محبوبه رو نگیره و خدا همه چیز رو ختم به خیر کنه و این وسط فقط مادر من بود که به طور نامحسوس از این مرگ خوشحال بود و می دونست که دیگه راز ننگ برادر زاده ش تا ابد سر به مهر می مونه و هیچ کس متوجه نمی شه منیژه ی نگون بخت چرا دست به همچین کاری زده !
با طلوع خورشيد ، برادرهای منیژه تابوت آوردن و بدن بی جون منیژه رو توش گذاشتن و خیلی طول نکشید که صدای لا الله الا الله تو حیاط خونه پیچید و رفته رفته سر و صداها کم و کمتر شد !
با خلوت شدن خونه سکینه از مادرم خواست تا به خونه ی ما بریم تا بتونه ساک ها رو جمع کنه و به روستا برگردیم .
با شنیدن حرف سکینه با عجله به سمت محبوبه رفتم ، هنوز به خاطر مرگ منیژه ناراحت بود و خودش رو مقصر مرگ اون می دونست .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام وادب
برای کلاهبرداریهای مجازی، فقط و فقط باید به پلیس فتا مراجعه کنید
لطفا سریع اقدام کنید تا شماره حسابهاشون رو نبستن
پلیس فتا باتوجه به پیامها وتماس و شماره حساب واریزی وجه
اونها رو پیدا می کنه
فقط سریع به پلیس فتا اطلاع بدین و شکایتتون رو ثبت کنین.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام
در رابطه با مشکل خانمی که گفتن دخترشون 406کنکور داره و دوس پسرش ولش نمیکنه
عزیزم باید با پلیس فتا تماس بگیرید و بهشون بگید که واستون مزاحمت ایجاد میکنه
بدون اینکه باباش بفهمه از سرتون رفع میشه
به دختر گلتونم بگید که مواظب باشه تو دام اینجور پسرا نیفته
ان شاا همه عزیزان موفق و خوشبخت باشن
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام ماهی جان
خسته نباشید
برای خواهری می نویسم که خواهر زادش اومده خونش وناراحت می خواد خونه را آبکشی کنه
خواهر جان همه این کارایی که انجام دادن باعث نجسی نمیشه واحتیاج به آبکشی نیست
زمانی یه چیز نجس که شما بتونید دست رو قرآن بذارید وبگویید نجسه
یعنی اطمینان کامل داشته باشید
پس خیالت راحت که هیچی نجس نیست
نجاست عقلی نیست عینی می باشد
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خدمت همگی دوستان عزیز وسایه جان دوست داشتنی
دوستان عزیز اگه اطلاعاتی دارین لطفا
راهنمایم کنید
دخترم امسال میره نهم جز بچه های درسخون هست ولی پارسال که مجازی
شد یه کم بیخیال شد ولی افت کمی داشت امسال میگه دوس دارم خوب درس بخونم برا دبيرستان تیزهوشان یا نمونه قبول بشم مادرای عزیزیا
معلمای زحمت کش گروه اگه بسته آموزشی یا کتاب مفیدی میشناسین لطفا معرفی کنین
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃