eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.5هزار عکس
761 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
باورم نمی شد بهادر تا این حد مهربون باشه و اون قدر دل به دلم داده باشه که با این سرعت تصمیم بگیره بریم شهر و اون جا زندگی کنیم . اما این حرف ها فقط یک حرف بود و بعید می دونستم سکینه اجازه بده بهادر همچین کاری کنه . انگار از ظاهر متعجبم پیدا بود حرف های بهادر خیلی باورم نشده ، چون کمی اخم کرد و گفت : چرا اینطوری نگاهم می کنی ؟! نکنه فکر می کنی من اون قدر مرد نیستم که روی حرفم وایسم ! یا شاید هم فکر می کنی من عرضه ندارم دست زنم رو بگیرم و ببرمش شهر ! اون قدر اخلاق بهادر دستم اومده بود که بفهمم خیلی سریع ناراحت می شه و میزنه زیر همه چیز . برای همین هول زده خودم رو جلو کشیدم و گفتم : نه...نه... کی همچین حرفی زده . من باور می کنم اما خانوم بزرگ چی ؟! اون اگر بفهمه همچین تصمیمی داری مطمئنا مخالفت می کنه و اجازه نمیده ! گفت : مخالفت خانوم بزرگ مهم نیست ! تمام کارهای حجره دست منه . بقیه ی برادرهام کسب و کار خودشون رو دارن و نمی تونن به حجره ی حاجی رسیدگی کنن . اتفاقا اگر خانوم بزرگ بفهمه با رفتن ما به شهر، دیگه لازم نیست حاجی این همه رو ز توی شهر بمونه و هفته ای یک بار بیاد روستا ، دلش نرم می شه و رضایت میده . حرف های بهادر بوی امیدواری می داد ، بوی اطمینان ، بوی آرامش و داشتن یه پشت و پناه ! انگار که بهادر اومده بود بعد از این همه سختی آرام جان من باشه و به جای همه ، دوستم داشته باشه ! حرف های بهادر اون قدر دلم رو گرم کرده بود و بهم امید داده بود که دیگه هیچ ترسی توی دلم نداشتم و احساس امنیت می کردم . اون شب هم مثل شب های گذشته کنار بهادر موندم و تاریک و روشن صبح به اتاق برگشتم . فردای اون روز وقتی از اتاق بیرون رفتم خبری از سکینه نبود . برام خیلی عجیب بود که سکینه ناخوش احواله و از سکوتی که عمارت رو گرفته بود هیچ حس خوبی بهم دست نمی داد . طبق معمول همیشه مشغول جارو زدن حیاط بودم که زبیده صدام زد و گفت : خانوم بزرگ کارم داره ! خیلی پیش نمی اومد خانوم بزرگ با من همکلام شه ، مگر این که بخواد وطیفه ی جدیدی بهم بده و بیشتر ازم کار بکشه که اون رو هم از طریق زبیده بهم می گفت ! برای همین هول زده دست هام رو شستم و با عجله به سمت اتاق خانوم بزرگ رفتم تا ببینم چی کارم داره ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 یه خانمی هست خیلی خانم خوبیه ولی بدشانسه! شوهرش همیشه در مقابلش جبهه میگیره و حتی بچه‌هاش.. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام ماهی جان خوب هستین؟ برای شما و خانواده محترمتان آرزوی سلامتی دارم یه سوال خواستم بپرسم،دوست داشتم هم پاسخ شما رو داشته باشم و هم سایر دوستان رو یه خانمی هست خیلی خانم خوبیه ولی بدشانسه! شوهرش همیشه در مقابلش جبهه میگیره و حتی بچه‌هاش مثلا هر حرفی میزنه اونا بدشان میاد در کل از همه چیز این زن بدشان میاد آیا ممکنه کسی اینو از چشم انداخته باشه؟ یه هم‌عروس(جاری) داره که فوق‌العاده اهل این کاراست و واسه این و اون دعا می‌گیره و... اگر اینطوری باشه چه راهکاری برای باطل کردن هست؟ ممنون میشم راهنمایی کنید 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 من یکساله که عقد کردم با مردی که باهاش دوست بودم برای اولین بار اوایل میدونستم همسرم 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام عزیزان من یکساله که عقد کردم با مردی که باهاش دوست بودم برای اولین بار اوایل میدونستم همسرم شب خونه خودشون نمخابه و میره خونه رفیقش عقد هم کردیم ادامه داشت و منو کم کم بعد از سه ماه ازار داد دلیلش رو هم میپرسیدم میگفتم اینجا راحت ترم از خونه خودمون و یک دفعه من با یکی از اقوام اوکی شدم اون میامد خونمون من میرفتم خونشون دیدم شوهرم یه جوری شده نسبت به این قضیه چیزی بهم نمگفت من با این فرد به مشکل خوردم همسرم متوجه شد گفت دیکه باهاش نگرد این ادم حسودی هست و همش تو زندگیت دخالت داره گفتم باشه ولی منم از اینکه شما میری خونه رفیقت خیلی اذیت میشدم خلاصه من ارتباطم رو قطع کردم اونم دیگه نمیره خونه رفیش و قبول کرد باهاش بیرون میره من همون اول هم گفتم مشکلی ندارم بری بیرون ولی دوران مجردیت مثلن ساعت 1یا تا اخر صبح بیرون بودی الان که متاهل شدی زود برگرد خونه واقعا بعضی واقتا این کارو میکنه ولی بعصی وقتا بهش میگم نمخای بیای خونه میگه سرگرم بازی هستیم میام تا یک یا یک و نیم من عصبانی میشم و بهش میگم اخه منکه نمخام تا صبح منتظرت بمونم شاید بعدش هم باهاش بحث کنم بنظر شما چیکار کنم لطفا پیام منوبزارید این خونه نرفتن خودشون متوجه شذم دلیلش اینه که اونجا راحت نمتونه بخابه و صبح برای نماز اینا بیدارش کنن به هر دلیلی اینم خستس اینا و شوهرم آرایشگرهه من 18 سالمه و شوهرم 22 و بعضی ها وقتا ناراحت میشم ولی به روی خودش همسرم نمیارم تو دلم نگه میدادم دلیلش باخودم میگم اخه من نه با رفیقی میرم بیرون نه هیچی این چرا میره و شاید در هفته ایی یکبار بیشتر نره از ساعت ده شب هرموقعه که تطیل کنه دیگه اگه راهنماییم کنید ممنون میشم 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 میخواستم جریان ازدواجمو بگم من تو سن ۱۲ تا ۱۸ سالگی عاشق یکی از بستگانم شدم ... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام دوستان امیدوارم همیشه حالتون خوش باشه میخواستم جریان ازدواجمو بگم من تو سن ۱۲ تا ۱۸ سالگی عاشق یکی از بستگانم شدم طوری که انقد ساده بودم پیش همه میگفتم تا اخر به گوش عشقم رسید البته عشق اون موقع که وقتی فهمید اومد بهم گف الان موقعیت ندارم و بعد از شش ماه بعدش رفت دختر دایی منو گرفت روزی که فهمیدم دنیا رو سرم خراب شد دختر دایم از عشق من به اون خبر داشت خلاصه ازدواج کردن من گفتم اولین کسی که بیاد خواستگاریم حتی اگه معتاد باشه من قبول میکنم بیست روز بعد از ازدواج اونا من ینفر ازم خواستگاری کرد که الان شوهرم هست پسر خوبیه چشم پاک هلال خور هست ولی لکنت زبان داره قیافه اشم جالب نیس من الان دوسش دارم چون دوتا فرزند دارم ازش ولی متاسفانه عاشقش نیستم همیشه حسرت میخورم زن و شوهرا رو میبینم چقد همو دوس دارن شوهر من خیلی کار میکنه اصلا وقت برا منو بچه ها نمیذاره موقع هایی هم که خونست انقد دغدغه کاریش زیاده که فکرش مشغول هست 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 🍃🌸 آیا عروس می‌تونه جلوی درِ خونه‌ی داماد بایسته و تا هدیه نگیره وارد نشه؟ 🤔💍... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام ماهی جان میشه ی چالش بزاریم تا حالا شنیدین تو بعضی از عروسی‌ها،عروس وقتی به خونه‌ی داماد میرسه،جلوی در می‌ایسته و تا هدیه نگیره وارد خونه نمیشه؟😍 همه می‌دونیم وقتی خانواده پسر تصمیم می‌گیرن خواستگاری دختری برن،معمولا چند نفر از بزرگان و ریش‌سفیدهای طایفه رو همراه خودشون می‌برن اگه خانواده‌ی دختر با این وصلت موافقت کنن، مراسم شیرینی‌خورون و نامزدی و عروسی و...برگزار میشه این مراسم تو ایل بختیاری متفاوته و گاهی چند روز طول می‌کشه و اقوام و آشنایان از دور و نزدیک خودشون رو به جشن می‌رسونن روز عروسی صدای ساز و دهل بلند می‌شه مردها لباس محلی می‌پوشن،زن‌ها با لباس‌های رنگارنگ و زیورآلاتشون آماده میشن و همه برای همراهی عروس و داماد جمع میشن در بعضی مناطق،عروس رو سوار اسب میکنن و همراهانش با شادی و پایکوبی به سمت خونه‌ی داماد حرکت می‌کنن در بعضی از رسم‌های قدیمی بختیاری، وقتی عروس به خونه‌ی داماد می‌رسید، بدون گرفتن هدیه وارد خونه نمی‌شد! به این رسم «گرزنون» می‌گفتن یعنی عروس جلوی در منتظر می‌موند تا داماد یا پدر داماد هدیه‌ای بهش بده،بعد اجازه ورود پیدا می‌کرد این هدیه می‌تونست پول یا چیزی باارزش باشه و در واقع بخشی از رسم استقبال از عروس حساب میشد هنوزم این رسم اجرا میشه؟ شهرها و جاهای دیگه هم این رسم رو دارن؟ شما اگه جای عروس بودین،چه هدیه‌ای از داماد می‌خواستین؟ 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام ماهی جان من هم به نوبه‌ی خودم از شما تشکر می‌کنم که این همه تجربه‌ی مختلف از ازدواج و زندگی مشترک رو یکجا جمع کردی که ما بتونیم از تجربیات هم استفاده کنیم میخوام قضیه‌ی خواستگاری دخترم رو تعریف کنم دخترم تازه دانشگاه قبول شده بود و مثل هم سن و سال‌هاش خواستگار داشت البته من و پدرش هرکسی رو برای خواستگاری به خونه راه نمی‌دادیم و اکثرا تلفنی رد می‌شدن فقط چند نفر بودن که اجازه‌ی خواستگاری حضوری داشتن یکی از این خواستگارا که به مرحله‌ی آشنایی رسید،پسرِ همکارِ همسرم بود که کافه داشت و اموراتش از این طریق می‌گذشت البته کافه‌ش جای خوبی بود و تقریبا اکثر مردم شهر می‌شناختنش اومدن خواستگاری و بعد از سال‌ها دیدار تازه کردیم آخه قبلا که بچه‌هامون کوچیک بودن رفت‌وآمد داشتیم ولی چند سالی بود که از هم بی‌خبر بودیم پسرشون بزرگ شده بود و خیلی با دوران بچگیش فرق داشت،یعنی اگه بیرون می‌دیدم نمیشناختمش! خلاصه صحبت‌های معمول انجام شد و دختر و پسر رفتن اتاق صحبت کنن وقتی اومدن بیرون،من از قیافه دخترم فهمیدم که راضی نبوده و احتمالا جوابش منفیه! مهمونا که رفتن از دخترم پرسیدم«نظرت چیه؟چطور بود؟» گفت«پسر بدی نبود ولی خیلی بچه ننه بود!» گفتم«چطور؟!» گفت«تو هر جمله چندبار میگفت مامانم!میگفت عشق اول من مامانمه،هرکاری بخوام انجام بدم با مامانم مشورت می‌کنم حتی اگه بخوام لباس بخرم!اگه مامانم بگه بمیر می‌میرم» و از این حرفا همون‌طور که حدس می‌زدم جواب دخترم منفی بود مادرش که تماس گرفت جواب رو بپرسه،وقتی بهش گفتم جواب دخترم منفیه جا خورد و گفت«وا!دخترت دیگه چی میخواد مگه؟!پسرم همه چی تمومه،دست رو هر دختری بذاره با کله قبول می‌کنه!» گفتم«حق با شماست،انشاالله دست رو دختر خوبی بذاره و خوشبخت بشه» خلاصه که خداروشکر پسر تو همون جلسه اول خودش رو نشون داد و الکی نه وقت ما رو واسه تحقیق بیشتر گرفت،نه وقت خودش رو 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃