🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام به ماهی جان و همهی اعضا
میخوام خواستگاری دخترعموم رو تعریف کنم
سپیده دختر ریزهمیزه و نازی بود ولی علاقهای به درس نداشت واسه همین تا نهم بیشتر درس نخوند
بیشتر به خیاطی و گلدوزی و آرایشگری و این چیزا علاقه داشت تا درس
ترک تحصیل کرد ولی پیش یه خانم آرایشگری یاد میگرفت و تو خونه هم از مامانش خیاطی یاد گرفته بود و برای خودش لباسای خوشگل میدوخت
هنوز ۲۰سالش نشده بود که با یه پسر غریبه ازدواج کرد
سپیده از طریق واسطه به اون خانواده معرفی شده بود و اومدن خواستگاری و خانوادهی عموم قبول کردن و اینا ازدواج کردن
خداروشکر پسر خوبیه و کنار هم زندگی خوبی دارن
ولی اوایل خانواده و فامیلای شوهرش بهخاطر نداشتن تحصیلات خیلی
تحقیرش میکردن و سرکوفت میزدن ولی شوهرش همیشه پشتش بود و
میگفت«خانم من دانشگاه نرفته ولی کلی هنر بلده و من همیشه بهش افتخار میکنم»
واقعا هم دخترعموم خیلی هنرمنده و از هر انگشتش یه هنر میریزه
ولی چیزی که واسه خود من جالبه رفتار شوهرشه،با اینکه خودش
فوقلیسانس داره و خانوادهش همه دانشگاه رفته هستن،بازم پشت همسرش درمیاد و اجازه نمیده کسی بهش بیاحترامی کنه
سپیده الان یه سالن آرایشگاه تو منطقهی خوب شهرمون داره و درآمدش خیلی بیشتر از
خواهرشوهراشه که تحصیلات خوب دارن و کارمندن
به نظر من نباید به خاطر اینکه یکی تصمیم گرفته به جای درس خوندن بره دنبال هنر و علاقهش بهش سرکوفت بزنیم یا تحقیرش کنیم
بالاخره هرکی به یه چیزی علاقه داره دیگه!
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
با سلام در مورد دختر خانمی که گفتی از زندگی خسته شدن و چرا بختم باز
نمیشه دخترم زندگی فقط ازدواج کردن نیست من اگه به گذشته بر گردم اصلا
ازدواج نمیکردم عزیزم بچسب به زندگی ات برو یه هنر یاد بگیر در کل
سرت رو به کاری گرم کن به خدا توکل کن همه چیز درست میشه اصلا شک نکن
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
پاییزهای بچگی فقط بوی بارون نمیداد… بوی دفتر نو و مداد تراشیده هم میداد. 🍂
شب قبل از مدرسه، مامان کیفمون رو آماده میکرد؛ دفترهای تازه، مدادهایی که نوک تیز داشتن، پاککن سفید و اون مدادتراشی که وقتی میچرخوندیش، بوی چوب تازه همهجا رو پر میکرد.
صبحها هوا هنوز تاریک بود. با هزار غر و ناله از زیر پتو بیرون میاومدیم، لباس گرم میپوشیدیم و مامان یقهمون رو مرتب میکرد و میگفت: «بچه جان، سرت رو بپوشون سرما نخوری.»
کوچه پر بود از بچههایی که کیف روی دوششون بود و بعضیهاشون هنوز خوابآلود راه میرفتن.
وقتی از مدرسه برمیگشتیم، اولین چیزی که دلمون میخواست یه غذای گرم بود. کفشها رو دم در درمیآوردیم، کیف رو گوشهای میانداختیم و با عجله میپرسیدیم:
«ناهار چی داریم؟»
بعدازظهرها هم مشق بود و تلویزیون و گاهی یک بشقاب نارنگی کنار دستمون. بیرون بارون میزد و ما از پشت پنجره کوچه رو نگاه میکردیم.
آن روزها فکر میکردیم پاییز یعنی مدرسه و تکلیف و زود تاریک شدن هوا…
حالا که بزرگ شدیم، دلمان برای همان صبحهای سرد و کیفهای سنگین تنگ شده؛
برای مادری که با عشق لباسمان را مرتب میکرد،
برای پدری که دم در بدرقهمان میکرد،
و برای خودمان…
همان بچهای که هنوز نمیدانست قرار است یک روز، دلش برای همین روزهای ساده پر بکشد. 🤎🍁
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه وقتهایی اختلاف زن و شوهر اصلاً سر موضوع بزرگی نیست؛
سر اینه که یکی احساس میکنه بدون اینکه نظرش پرسیده بشه، براش تصمیم گرفته شده.
مثلاً مهمونیای ترتیب داده میشه، خرید بزرگی انجام میشه، برنامهای برای تعطیلات چیده میشه یا حتی دربارهی مسائل خانوادگی تصمیمی گرفته میشه، بدون اینکه نفر مقابل در جریان باشه.
ممکنه تصمیم آخر خیلی هم منطقی باشه، اما وقتی آدم احساس کنه نظرش هیچ اهمیتی نداشته، دلخور میشه.
احترام متقابل یعنی قبل از تصمیمهایی که روی زندگی هر دو نفر اثر میذاره، با هم صحبت کنیم.
نه اینکه برای هر کار کوچیکی اجازه بگیریم؛
نه.
منظور اینه که موضوعات مهم رو یکطرفه جلو نبریم.
گاهی فقط یک جمله کافیه:
«تو دربارهش چی فکر میکنی؟»
همین سؤال ساده به همسرمون نشون میده که حضورش در این رابطه فقط برای انجام وظایف نیست؛ نظر و خواستهاش هم اهمیت داره.
از اون طرف، اگر قرار باشه همیشه فقط نظر خودمون اجرا بشه، کمکم طرف مقابلمون ممکنه از مطرح کردن خواستههاش خسته بشه.
قرار نیست در همهچیز به توافق صددرصدی برسیم.
گاهی یکی بیشتر کوتاه میاد، گاهی دیگری. مهم اینه که این تصمیم از روی گفتوگو باشه، نه تحمیل.
وقتی دو نفر یاد میگیرن قبل از تصمیم گرفتن، همدیگه رو در جریان بذارن، خیلی از دلخوریهایی که بعدها تبدیل به بحثهای بزرگ میشه، اصلاً شکل نمیگیره.
گاهی احترام با یک سؤال ساده شروع میشه:
«نظر تو چیه؟» 🤍
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه زمانی عصرهای بارونی پاییز، برای ما خودش یه تفریح کامل بود…
از مدرسه که میرسیدیم، لباسهامون رو عوض میکردیم و میچسبیدیم به پنجره. کوچه خیس بود و برگهای زرد همهجا پخش شده بودن. بعضی وقتها بارون انقدر شدید میشد که مامان اجازه نمیداد بریم بیرون و ما هم از پشت شیشه، رفتوآمد آدمها رو تماشا میکردیم.
کفشهای خیس بچهها، چترهای رنگی، ماشینهایی که از روی چالههای آب رد میشدن و برگهایی که روی آب کوچیک کنار جدول شناور بودن…
بعد مامان از آشپزخونه صدا میزد:
«بیاین چایی و کیک گذاشتم.»
همین یک جمله کافی بود که همهمون دور سفره جمع بشیم.
کیک سادهی خونگی بود؛ گاهی کشمشی، گاهی دارچینی. چای هم توی استکانهای کمر باریک. ما تکهی بزرگتر کیک رو برای خودمون برمیداشتیم و بعد سر اینکه «این مال منه» بحثمون میشد! 😄
عصر آروم میگذشت، بدون اینکه کسی حواسش به ساعت باشه.
صدای بارون پشت پنجره بود و گرمای خونه روبهرومون…
حالا وقتی پاییز میاد، بیشتر از خود بارون دلم برای اون حس تنگ میشه؛
برای خانهای که همیشه یک نفر منتظر برگشتنمون بود،
برای چای سادهای که مزهی آرامش میداد،
و برای روزهایی که نمیدونستیم داریم خاطره میسازیم.
کاش آدم وقتی خوشبخته، بدونه خوشبخته…
شاید بیشتر حواسش به همان لحظههای ساده جمع بشه. 🍂🌧️🤎
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
قلبم بی امون به س.ینه م می کوبید و حس می کردم دهانم خشک شده . کف دست هام عرق کرده بود و حس ترس تو وجودم می جوشید تا حلقم بالا می اومد .
پشت در که رسیدم کمی ایستادم تا نفسم جا بیاد و کمی آروم تر شم . دستم رو روی قلبم گذاشته بودم و برای در زدن دو دل بودم که زبیده با یک سینی که توش چند تا لیوان و یک پارچ بود اومد و با حالت خاصی نگاهم کرد و گفت : چرا در نمی زنی ؟! نکنه گوش وایسادی ؟!
هول زده کمی عقب تر ایستادم و گفتم : نه... نه.. چرا باید گوش وایسم ! تازه رسیدم .
زبیده ضربه ای به در زد و با حالت مشکوکی نگاهم کرد و گفت : اما این طور به نظر نمی رسید . هر چند الان وقت رسیدگی به این حرف ها نیست و با صدای بیا داخل خانوم بزرگ که از داخل اتاق به گوش می رسید در رو باز کرد و وارد اتاق شد .
با باز شدن در چشمم به بهادر افتاد که کنار سکینه نشسته بود و داشت به من نگاه می کرد . با دیدن بهادر بند دلم پاره شد و دلشوره به قلبم چنگ انداخت . برای این که لرزش دست هام رو پنهون کنم ، انگشت هام رو بهم قلاب کردم و پشت سر زبیده وارد اتاق شدم و زیر لب سلام کردم .
قبل از این که بهادر جوابم رو بده ،
سکینه با لحن مهربونی گفت : به به مهربانو جان ! بیا داخل دخترم . بیا بنشین پیش ما .
راستش سکینه پیش تنها کسی که با من صمیمی و مهربون حرف می زد و طوری وانمود می کرد که انگار من رو دوست داره ، فقط حاج مراد بود و اصلا با بهادر رودروایسی نداشت که بخواد حالا تظاهر به دوست داشتن من کنه و همین موضوع دلشوره م رو بیشتر می کرد .
با گیجی بین چهره ی خندون خانوم بزرگ و بهادر چشم چرخوندم و نمی دونستم چی باید بگم که سکینه دوباره پیش دستی کرد و با همون لحن مهربون گفت : چرا ایستادی دخترم ! بیا بنشین . سر پا خسته میشی .
بیا بنشین پیش شوهرت . زبیده شرینی و شربت آماده کرده ، بیا بنشین کنار هم بخوریم .
نمی دونم سکینه دستم انداخته بود یا واقعا داشت بهم محبت می کرد !
اما تا جایی که به خاطر داشتم از روزی که پا به این عمارت گذاشته بودم فقط و فقط وقت هایی که حاج مراد بود با بقیه همسفره می شدم و حالا دیدن این رفتار صمیمانه از سکینه خیلی برام تعجب آور و ناباورانه بود !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸