eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
759 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
برای حفظ ظاهر لبخندی زدم و سریع روی زمین نشستم . سکینه یک لیوان شربت جلوم گذاشت و گفت : آدمیزاد شیر خام خورده ست. ممکنه اشتباه کنه و خطا بره . هر چند کاری که تو کردی نه خطا بوده نه اشتباه ! بعضی ها هم مثل تو خطاشون دست خودشون نیست ! بلاخره نحسی چیزی نیست که انتخاب کردن یا نکردنش دست خود آدم باشه ! من هم خیلی با خودم فکر کردم . فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که این نحسی دست خودت نیست ! برای همین تصمیم گرفتم از این موضوع چشم پوشی کنم و تو رو مثل دخترهای خودم دوست داشته باشم . بهر حال چه بخوام چه نخوام تو عروس من هستی و عضوی از خانواده ی ما شدی . مطمئنا اگر زیر نگاه سنگین و خیره ی بهادر و سکینه نبودم روی سرم دست می کشیدم تا ببینم شاخ در نیاوردم یا حداقل سیلی محکمی به صورتم میزدم تا از خواب بیدار شم . اما سکینه به طور خاصی به من خیره شده بود و برای لحظه ای ازم چشم بر نمی داشت ! وقتی دید سکوت کردم ، خنده ی ریزی کرد و گفت : بخور شربتت رو دختر جان . بخور بزار نفست جا بیاد . از صبح توی حیاط خسته شدی . از فردا هم دیگه لازم نیست کار کنی ، کلفت ها خودشون به کارها رسیدگی می کنن ! زیر چشمی نگاهم رو بین بهادر و سکینه چرخوندم و هول زده تشکری کوتاهی کردم و لیوان شربت رو سر کشیدم . اون قدر محبت یهویی و بی مقدمه ی سکینه دستپاچه ام کرده بود که زبونم قفل شده بود و در جواب تمام حرف هاش ، لبخندهای کج و کوله و نصف و نیمه ای تحویل میدادم که بیشتر شبیه دهن کجی بود تا لبخند ! اما پشت تمام اون لبخندها و حرف های محبت آمیز حس ترس عجیبی بود که نمی گذاشت از مهربونی سکینه لذت ببرم و بتونم بهش اعتماد کنم ! چند دقیقه ای گذشته بود و من هم‌ منتظر بودم بلایی سرم بیاد یا مثلا سکینه مثل همیشه باهام حرف بزنه اما برخلاف تصورم هیچ اتفاقی نیافتاد و سکینه هر لحظه مهربون تر می شد و همین موضوع حسابی نگرانم کرده بود . بعد از گذشت یک ساعت بهادر رفت تا به کارهای روستا رسیدگی کنه و من و سکینه تنها شدیم . با این که تصور می کردم حالا که تنها شدیم سکینه نقاب از صورتش برداره و دوباره به پر و پام بپیچه اما همچنان مهربون بود و چیزی نمی گفت ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 به اون دختری که خواستگارهاش ،اونو نمیپسندن : 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 https://eitaa.com/10447869/270323 به اون دختری که خواستگارهاش ،اونو نمیپسندن : دختر گلم من شما رو ندیدم و نمیدونم ظاهرتون چه شکلیه ولی خب مردم عقلشون به چشمشونه و زیباییهای باطنی یه دختر رو کمتر میبینن . شاید شما از زیبایی ظاهری کمتری بهره مند هستید . نا امید نباشید ،انشاءالله یه جوون خوب که دیگر محسنات و زیبایی های شمارو ببینه و بپسنده ،سراغتون میاد و با هم خوشبخت میشید . 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 پاییز که می‌رسید، یه بشقاب نارنگی روی میز یعنی نصف حال خوب خونه…🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پاییز که می‌رسید، یه بشقاب نارنگی روی میز یعنی نصف حال خوب خونه… مامان نارنگی‌ها رو می‌شست و می‌ذاشت وسط سفره. ما هم از همون اول چشممون دنبال اون یکی بود که پوستش راحت‌تر کنده می‌شد! 😄 تلویزیون روشن بود، پنجره نیمه‌باز و صدای بارون از بیرون می‌اومد. یکی چای می‌خورد، یکی مشق می‌نوشت و یکی هم طبق معمول نارنگی می‌خورد و پوستش رو دور تا دور بشقاب پخش می‌کرد. بوی پوست نارنگی که توی دستمون می‌ترکید، قاطی بوی چای و غذای خونه می‌شد. گاهی هم مامان غر می‌زد: «این پوستا رو چرا همه‌جا ریختین؟» ولی چند دقیقه بعد خودش هم یه نارنگی برمی‌داشت و کنارمون می‌نشست. اون موقع نمی‌فهمیدیم چرا همین چیزهای ساده این‌قدر خوشحالمون می‌کنه. نه خوراکی‌های عجیب لازم داشتیم، نه تفریح خاصی… یک بشقاب نارنگی، یک لیوان چای، صدای بارون، و خانواده‌ای که دور هم بودن، برای خوشبخت بودنمون کافی بود. حالا هر پاییز که بوی نارنگی توی خونه می‌پیچه، یه لحظه دلم می‌خواد برگردم به همون سال‌ها… به همون سفره، همون صدای تلویزیون، همون غر زدن‌های شیرین مامان و آدم‌هایی که آن روزها فکر می‌کردیم همیشه کنارمون می‌مونن. بعضی بوها فقط بو نیستن… کل یک کودکی رو با خودشون برمی‌گردونن. 🍊🍂🤎 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 🍃🌸 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 سلام دوستان، من هفته16بارداری هستم. تمام پوست بدنم خشک شده و سر زانوهام میخاره از بس میخارونم خون میوفته و میسوزه. پوست پوستم میشه. قبل بارداریم رفتم دکتر گفت پسوزیاریس گرفتم ولی پمادی ک داد اثر نکرد. کسی تجربه ایی داره راهنماییم کنه.؟ 🍃🌸 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 در مورد خانمی که مادر بین فرزندان فرق میگذاره...🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام عزیزم در مورد خانمی که مادر بین فرزندان فرق میگذاره😭 خانم شما تنها نیستی من تک دخترم ، دو برادر دارم مادرم از اول خودش می‌گفت و همه میدونستم که پسرها رو دوست داره حتی من که بچه اول بودم بدنیا اومدم چون دختر بودم شیرم نداده شیر خشک دادن بهم آلرژی داشتم اونم ندادن مادر بزرگم میگه مثل بچه گربه گرسنه ناله میکردی ، که از بس دیگران بهش میگن گناهه ، کفره ، با زور شیر داده بعد از من دو برادرم دنیا اومدن آنقدری اونها رو دوست داره که حد نداره اونا اذیت میکردند منو میزد و ......... تا زمانی که ازدواج کردم و بچه دار شدم بد نبودن ، من دو تا بچه داشتم برادر بزرگتر ازدواج کرد، دیگه نگم براتون فرق گذاشتن ها ، تحقیر کردن های منو بچه و شوهرم جلوی برادر و زنش خدا شاهده چقدر گریه کردم در خفا رفتارها و .... برادر یک طبقه از خونه بابا میشینه من میرفتم مثلاً شب نشینی ، سر بزنم مادرم جلو منو بچه هام چای و میوه نمی‌داشت میگفت بزار ببینم عروس میاد براتون بیارم ، بابام پسرم و که داشت با داداش کوچیکه شوخی می‌کردند میزد و با تشکر میگه زهر ، درد و مرض گمشید خونه اوتون عروس اون طبققه نشسته اعصابش بهم می ریزه......... خدا به برادرم بچه داد دیگه نگم براتون حرف زیاده...... ولی حالا با توجه به حرف ها و رفتار پدر و مادر برادر و زنش نهایت بی احترامی و دارن ، و پدرم هر چی داره زده بنام دو تا پسر ها ، من حق ندارم برم و بیام وعده غذایی یعنی یه شام ساده فقط ماهی یک بار در صورتی که هر شب برادرم و بچه هاست هر شب شام خونه مادرم هستن ولی نوبت من میشه مامانم کمر درد داره اون ماهی بیارم آنقدر ناله می‌کنه تا گاز و پاک میکنم ، ظرف هاشو جابجا میکنم و بر میگردم ، یکبار نمیگه عروس پاشو کمک بده حداقل ، همون ماهی یکبار هم بهم خوش نمی‌گذره و آنقدر تحقیرم میکنن که تا یک ماه طول می‌کشه حالم خوب سه ولی هر روز زنگ میزنم، هر چند سر سنگین جواب میده ، یا اگر یه روز مثلاً حموم باشه بابام جواب بده انگار با قاتل امام حسین حرف نمیزنه، تک کلمه جواب میده میگه ها ، چیه میگم خوبی میگه خوب هر چی میگم با اکراه جواب میده زودم گوشی رو میگذاره، پدر به بی مهری بابام ندیدم بخدا ندیدم 😭😭😭😭😭😭 بابام باشه همه خوبه با عروسش با فامیلا و حتی با عروس های فامیلا.... ولی من انگار قاتل هستم حالا هم که واضح اعلام کرد همه چی و داده به پسر هاش ، دیگه مالی هم به من نمی‌ده بگم بخاطر اونه من خیلی خیلی خیلی احساس تنهایی میکنم خانما برام دعا کنید محتاج دعای مادران گروه هستم❤️ مادرم همیشه میگه من فقط برای پسرهام دعا میکنم 😭 شما منو دعا کنید 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 برای دخترم مینویسم که 17 سال داره وبا آقایی22 ساله آشنا شدن 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 📝برای دخترم مینویسم که 17 سال داره وبا آقایی22 ساله آشنا شدن ✏️عزیزم به هر حرفی اطمینان نکن اگه بگه قصدم جدیه باید در عمل ثابت کنه آیا به نظرت کسی که یه هفته باکسی آشناست توقع بی حجابی از طرف داره ا ین به ازدواج فکر میکنه؟؟؟ 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃