eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.5هزار عکس
775 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 بوی کتلت که از آشپزخانه بلند می‌شد، هیچ‌کس منتظر صدا زدن نمی‌ماند. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 بوی کتلت که از آشپزخانه بلند می‌شد، هیچ‌کس منتظر صدا زدن نمی‌ماند. از همان اتاق یا حیاط می‌فهمیدیم که مادر دست‌به‌کار شده و تا چند دقیقه دیگر بشقاب کتلت‌های داغ روی سفره است. سیب‌زمینی و پیاز رنده‌شده، گوشت و ادویه را با هم قاطی می‌کرد و ما هم دور آشپزخانه می‌چرخیدیم؛ یکی دنبال نان بود، یکی گوجه‌ها را می‌شست و یکی هم یواشکی منتظر بود اولین کتلت از تابه بیرون بیاید. مادر همیشه می‌گفت: «دست نزن، داغه!» ولی مگر می‌شد صبر کرد؟ اولین کتلت که آماده می‌شد، نان را برمی‌داشتیم، یک تکه کتلت وسطش می‌گذاشتیم و همان‌جا می‌خوردیم؛ گاهی با گوجه و خیارشور، گاهی هم فقط با همان نان تازه. بعد سفره که پهن می‌شد، بشقاب کتلت وسط می‌رفت و هرکس سعی می‌کرد سهم خودش را زودتر بردارد! 😄 شب‌هایی بود که تلویزیون روشن بود، صدای قاشق و بشقاب می‌آمد و بوی کتلت هنوز توی خانه می‌پیچید. آن موقع نمی‌فهمیدیم چرا یک غذای ساده می‌تواند این‌همه حال خوب داشته باشد. حالا اگر همان دستور قدیمی را هم درست کنیم، باز یک چیزی کم است؛ نه از کتلت... از آن خانه، آن آدم‌ها و آن روزهایی که دیگر برنمی‌گردند. بعضی غذاها فقط مزه ندارند؛ خاطره دارند. یک لقمه از آن‌ها کافی است تا آدم دوباره برگردد سر همان سفره‌ی قدیمی. 🤍🍅 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 در انتخاب همسر و ازدواج با این افراد باید دقت بیشتری بکنین و تردید داشته باشین : 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 در انتخاب همسر و ازدواج با این افراد باید دقت بیشتری بکنین و تردید داشته باشین : ۱. با کسی که مدام به شما میگه این رفتارت اشتباهه ۲. با کسی که تصویری از همسر آینداش در ذهن خودش ساخته که با شما متفاوته و تمایل داره شبیه اون همسر خیالی بشین ۳. با کسی که برای کنار اون موندن باید خودتون رو تغییر بدین ۴. با کسی که در هر بحثی اگه حتی خودش خطا کرده باشه باز طوری رفتار میکنه که شما مجبور به عذرخواهی بشین و احساس کنین این شما هستین که اشتباه کردین ۵. با کسی که هر لحظه باید به اون ثابت کنین که راست میگین ۶. با کسی که مدام در گذشته شما دنبال اینه که ببینه با کسی رابطه داشتین یا خیر ۷. با کسی که اگه پشت خط تلفن شما بیاد و شما نتونین جوابشون رو بدین بعدش از شما بازجویی میکنه ۸. با کسی که هر لحظه باید گزارش بدین کجا بودید با کی بودید و با کسی که مدام به شما شک داره 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 عصرهای قدیم یک حال دیگری داشت؛ مخصوصاً وقتی قرار بود آش رشته درست شود. 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 عصرهای قدیم یک حال دیگری داشت؛ مخصوصاً وقتی قرار بود آش رشته درست شود. از ظهر بوی پیازداغ و نعناع داغ کم‌کم کل خانه را برمی‌داشت و هرکس وارد حیاط می‌شد، قبل از سلام کردن می‌پرسید: «آش آماده شده؟» قابلمه بزرگ گوشه آشپزخانه قل می‌زد و مادربزرگ با همان حوصله همیشگی بالای سرش بود. رشته‌ها را با دقت اضافه می‌کرد و مدام زیر لب می‌گفت: «آروم هم بزن، وا نره.» عصر که می‌شد، سفره را وسط حیاط پهن می‌کردند. کاسه‌های آش کنار هم چیده می‌شد، کشک و نعناع داغ و پیازداغ هم می‌آمد وسط سفره. ما بچه‌ها بیشتر از خود آش، منتظر نوبت خوردن کشک اضافه بودیم! 😄 یکی نان می‌آورد، یکی قاشق‌ها را می‌چید، یکی هم از همان اول می‌گفت: «برای من پیازداغ بیشتر بریز.» حیاط پر می‌شد از صدای حرف زدن و خنده. بخار آش بالا می‌رفت و بوی نعناع داغ با هوای عصر قاطی می‌شد. آن روزها کسی عجله نداشت زودتر غذا بخورد و برود. همه دور هم بودند و یک کاسه آش ساده می‌توانست بهانه‌ای باشد برای ساعت‌ها نشستن و حرف زدن. حالا شاید بتوانیم هر غذایی را هر وقت بخواهیم درست کنیم، اما آن جمع‌ها دیگر به این راحتی تکرار نمی‌شوند. آش رشته برای ما فقط یک غذا نبود؛ مزه‌ی عصرهایی بود که سفره وسط حیاط پهن می‌شد و دلِ همه از بودن کنار هم گرم بود. 🥣🤍🌿 🍃🌸 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 برای خانومی که موهاش سفید شده 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 آخ عزیزم، کاملاً می‌فهمم چرا این‌قدر ناراحت می‌شی. شاید برای کسی که از بیرون نگاه می‌کنه، «موهات سفید شده» فقط یه جمله به نظر بیاد، ولی وقتی همون حرف رو کسی که دوستش داری و قراره کنارت باشه، جلوی بقیه می‌گه، خیلی فرق می‌کنه. آدم وقتی خودش با یه تغییر ظاهری هنوز داره کنار میاد، بیشتر از هر چیزی احتیاج داره همسرش کاری نکنه که احساس خجالت یا کمبود کنه. اینکه بعد از هر مهمونی توی ذهنت بمونه که «نکنه همه به موهام نگاه می‌کردن؟» واقعاً خسته‌کننده‌ست. به نظرم یه بار وقتی هر دوتون آرومین، خیلی جدی و بدون دعوا بهش بگو: «من از سفید شدن موهام ناراحت نیستم، ولی وقتی تو جلوی بقیه درباره‌ش حرف می‌زنی، واقعاً احساس بدی پیدا می‌کنم. شاید برای تو شوخی باشه، ولی برای من نیست. اگه دوستم داری، این موضوع رو جلوی بقیه مطرح نکن.» و یه چیز دیگه هم یادت باشه؛ سفید شدن موهات چیزی از زیبایی، ارزش یا دوست‌داشتنی بودنت کم نمی‌کنه. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 مادربزرگ همیشه یک صندلی کنار پنجره داشت و پدربزرگ، هر وقت خسته از بیرون برمی‌گشت، همان صندلی را برایش خالی می‌کرد. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 مادربزرگ همیشه یک صندلی کنار پنجره داشت و پدربزرگ، هر وقت خسته از بیرون برمی‌گشت، همان صندلی را برایش خالی می‌کرد. می‌گفت: «بشین، امروز خیلی سرپا بودی.» بعد خودش می‌رفت برای هر دو چای می‌آورد. ما بچه‌ها فکر می‌کردیم این‌ها کارهای عادی‌اند؛ یک نفر صندلی را جابه‌جا می‌کند، یکی چای می‌ریزد، یکی شال دیگری را از روی بند لباس برمی‌دارد. اما حالا که بزرگ‌تر شده‌ام، می‌فهمم عشق همیشه با حرف‌های پرزرق‌وبرق خودش را نشان نمی‌دهد. گاهی مردی که بعد از پنجاه سال هنوز یادش هست همسرش کدام گوشه خانه را بیشتر دوست دارد، دارد عاشقانه‌ترین حرف دنیا را می‌زند. مادربزرگ هم هر بار پدربزرگ دیر می‌کرد، جلوی پنجره می‌ایستاد و به کوچه نگاه می‌کرد. وقتی از دور پیدایش می‌شد، آرام لبخند می‌زد و برمی‌گشت سمت آشپزخانه. هیچ‌وقت نمی‌گفت دلتنگش شده. فقط چای را دوباره گرم می‌کرد. عشق بعضی آدم‌ها همین‌قدر بی‌سروصداست؛ یکی دیر می‌کند و دیگری هنوز چراغ خانه را روشن نگه داشته. 🤍 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
حرفم که تموم شد بهادر با حرص بازوم رو رها کرد و گفت : خوبه که این چیزها رو می فهمی . من خانوم بزرگ رو خیلی دوست دارم . اصلا خوشم نمیاد کسی در موردش بد بگه ! حتی اگر اون بدگویی درست باشه ، چه برسه به این که یه نفر مثل تو بخواد تصورات ذهن خودش رو به خانوم بزرگ نسبت بده ! بغض گلوم رو گرفته بود و از این که بهادر اون قدر خانوم بزرگ رو دوست داشت که نمی تونست متوجه ی نیت اصلیش بشه حرصم گرفت اما برای حفظ ظاهر و آروم کردن بهادر سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم . اون شب بهادر برای این که بهم نشون بده تا چه اندازه از حرفم ناراحت شده ، رختخوابش رو ازم جدا کرد و با این که چند باری رفتم سراغش اما محلم نداد و یک کلمه هم با من حرف نزد . یکی دو روزی گذشته بود و سکینه همچنان با من مهربون بود . هر بار که سکسنه بهم لطف یا محبتی می کرد بهادر بدبینی قبلم رو بهم گوشزد می کرد . متوجه ی دلخوری بهادر بودم و سعی می کردم تصور بدی که از من توی ذهنش داره رو از ذهنش پاک کنم اما بهادر اون قدر به سکینه وابسته بود و دوستش داشت که به این راحتی ها کینه ای که از من به دل گرفته بود از ذهنش پاک نمی شد . حدود یک هفته ای گذشته بود که وقتی وارد اتاقم شدم متوجه شدم اتاقم بهم ریخته ست . بهادر اصلا آدم بی نظمی نبود و بعید می دونستم کار بهادر باشه . با گیجی وسط اتاق ایستاده بودم و به اطرافم چشم می چرخوندم که یهو یاد گردنبند و گل سری که بهادر برام خریده بود افتادم . با عجله به سمت گنجه رفتم و درش رو باز کردم . لباس هام بهم ریخته بود و صندوق کوچکی که توش گردنبند و گل سر رو پنهون کرده بودم سرجاش نبود . با دیدن جای خالی صندوقچه ، تازه متوجه شدم سکینه چرا باهام مهربون شده و نیت اصلیش از این مهربونی چی بوده ، اما اون ها که خبر نداشتن بهادر برای من همچین هدیه ای خریده ! شاید هم بهادر به سکینه گفته بود که برام هدیه خریده چون هر بار که تنها می ‌شدیم ازم می خواست گردنبند رو بندازم تا بقیه ببین . اما از اون جایی که من هنوز به سکینه اعتماد نداشتم ، هر دفعه یک بهونه می آوردم . با گیجی مشغول گشتن اتاق بودم که زبیده همراه با یک لیوان شربت وارد اتاق شد . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸