eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
759 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
صبح که از اتاق بیرون رفته بودم دیدم که سکینه داشت زبیده رو راهی می کرد و حالا با دیدن زبیده اون هم توی اتاقم حسابی شوکه شدم و با تعجب گفتم : تو این جا چس کار میکنی زبیده . مگه نگفتی خواهرت مریض احواله و می خوای به دیدنش بری ؟! پس چرا نرفتی ! زبیده موذیانه خندید و با لحن بی تفاوتی گفت : گاری چی فعلا نیومده ، قرار شده هر وقت اومد عبدالعلی خبرم کنه . بعد هم نگاهش رو دور تا دور اتاق چرخوند و با لحن معناداری گفت : دنبال چیزی می گشتی ؟! هول زده دستی به صورتم کشیدم لبخندی معنایی زدم ، نمی دونستم باید به زبیده بگم اتاقم بعم ریخته بوده و چیزی گم کردم یا نه ! زبیده هم خیلی اصرار نداشت بدونه چرا وضعیت اتاق همچینه و من دنبال چی میگشتم.،. چون با خونسردی روی زمین نشست و گفت : برات شربت خنک آوردم . تو این گرما می چسبه . از وقتی رابطه ی سکینه با من خوب شده بود ، از بدجنسی های زبیده هم خبری هم نبود . برای همین بدون این که بخوام به محبت بی وقتش شک کنم ، لیوان رو از دستش گرفتم و سر کشیدم تا زبیده زودتر بره و من بتونم بقیه ی جا هارو هم بگردم . هنوز لیوان توی دستم بود که احساس کردم سرم سنگین شد و چشم هام سیاهی رفت . راستش خیلی وقت بود که گاه گاهی حس می کردم حالم یه جوری شده و بعضی وقت ها سرم گیج می رفت. اون روز هم حال بدم رو به حساب اون حال همیشگی گذاشتم و برای این که زبیده متوجه نشه حالم خوب نیست و بهم انگ مریض بودن نزنن ، سعی کردم به روی خودم نیارم اما خیلی نگذشته بود که حس کردم اتاق داره دور سرم می چرخه و چشم هام سیاهی می ره ! قبل از این که چشم هام بسته شه. زبیده رو دیدم که لبخند روی لبش داره و چیزی داشت می گفت که من تو اون حال اصلا متوجه نمی شدم . نمی دونم چه قدر گذشته بود که چشم هام رو باز کردم و با گیجی اطرافم چشم چرخوندم . سرم به شدت درد می کرد و اصلا یادم نمی اومد چرا این وقت روز وسط اتاق دراز کشیدم . اتاق مرتب مرتب بود و هیچ خبری از لباس هایی که موقع گشتن کنار گنجه ریخته بودم ، نبود . دستم رو به زمین گرفتم تا از جا بلند شم که دستم به چیزی برخورد کرد ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 من ۱ ماه هست نامزد کردم ۲ ماه بود باهاش رل بودم و ازدواج کردیم... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 من ۱ ماه هست نامزد کردم ۲ ماه بود باهاش رل بودم و ازدواج کردیم الان به تازگی ذهنم میگه تو اون رو دوست نداری درحالی که پیششم خوشحالم نمیدونم وسواس فکری هست یا ن و این موضوع خیلی اذییت میکنه منو 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 از دعا ناامید نشو حجه الاسلام مویدی: 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 از دعا ناامید نشو حجه الاسلام مویدی:      گاهی انسان به حال خودش که رها می‌شود، می‌بیند موفق نیست. اینطور مواقع، باز ناامید نشود؛ در جلسات توسلی، وقتی حال خوش معنوی دست داده، دل شکسته و اشک جاری است، یا در یک سحری که با خدای سبحان مشغول راز و نیاز و دعا بودی، آن جایی که دلت شکست و اشکت جاری شد، با همان زبان مادری، پیوسته از خدا بخواهیم: «خدایا! ما را از این چاله‌چوله‌ها، خودت نجات بده. از شرّ اله نفس، و نفس امّاره، از این مسأله‌ی ویژه‌ای که من را دارد اذیت می‌کند، خودت نجاتم بده.»، و از این دعا، ده‌ها بار، ده‌ها بار، ده‌ها بار هم (اگر خواستید و مستجاب نشد)، ناامید نشوید؛ هی بخواهیم، هی بخواهیم، هی بخواهیم، عاقبت می‌بینید ان‌شاءالله موفق شدیم از (گردنه‌ی این گناه هم) عبور کردیم. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 برای دخترم مینویسم که 19 ساله است و می‌گوید از وقتی ازدواج کرده علاقه ای در زندگی ندیده 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 حق شناس: 📝برای دخترم مینویسم که 19 ساله است و می‌گوید از وقتی ازدواج کرده علاقه ای در زندگی ندیده ✏️عزیز جان شما داری چهره واقعی زندگیت رو الان میبینی تازه بری خونه خودت شاید بدتر هم بشه پس الان که سنت کمه و بیشتر داخل زندگی نشدی وبچه نداری خودت را دریاب زندگیت را بساز وبه همچین کسی اتکا نکن 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 ✨شیخ جعفر آقا مجتهدی: 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 . ✨شیخ جعفر آقا مجتهدی: شما به هر یک از آل الله متوسل شوید، باطناً مسأله را به آقا امام زمان[سلام الله علیه] حواله می دهند و آن حضرت هم با لطف عمیقی که دارند از کار محبّان خود گره گشایی می کنند. 📚در محضر لاهوتیان، ج۱،ص۱۳۶ "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 @dotakafinist . 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 برای خانومی که تو کوچه شوهرش سرش داد زده 🍃🍃 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 من واقعاً نمی‌فهمم چرا بعضی مردا فکر می‌کنن چون زن و شوهرن، هرجوری دلشون خواست می‌تونن با هم حرف بزنن! مگه غذا چی شده بود؟ نهایتش یه چیزی جا مونده یا یادت رفته. قرار نیست برای یه ظرف غذا آدم شخصیت و احترام همسرشو زیر سؤال ببره. اگه این بار کوتاه بیای و اصلاً درباره رفتارش حرف نزنی، ممکنه دفعه بعد هم با یه موضوع دیگه تکرار بشه. دعوا نمی‌گم، ولی خیلی محکم حد و مرزتو مشخص کن. 🍃🌸 عزیزم اول از همه گریه کن اگه دلت می‌خواد، خودتو نگه ندار. ولی بعدش یه کم به خودت فرصت بده آروم بشی. تو الان هم از حرفای شوهرت ناراحتی، هم از اینکه همسایه‌ها شنیدن، برای همین ذهنت هی داره همون صحنه رو تکرار می‌کنه. اما باور کن این اتفاق چیزی از ارزش تو کم نکرده. تو مسئول رفتار شوهرت نیستی. وقتی حالت بهتر شد، خیلی ساده بهش بگو: «من ممکنه اشتباه کنم، ممکنه چیزی یادم بره، ولی انتظار دارم حتی وقتی عصبانی هستی، جلوی بقیه باهام محترمانه حرف بزنی.» به نظرم همین جمله از صدتا دعوا بیشتر اثر داره. 🍃🌸 غذا رو می‌شه دوباره آورد، می‌شه درست کرد، می‌شه اصلاً بی‌خیالش شد؛ ولی تحقیر شدن جلوی مردم چیزی نیست که بشه گفت «چیزی نبود». بهش حق بده ناراحت شده باشه، ولی حق نداره به خاطر ناراحتی هرجوری خواست با تو رفتار کنه. من بودم آروم که شد، خیلی جدی درباره همین موضوع باهاش حرف می‌زدم. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃