یقه ی سکینه رو محکم تر توی دستم گرفتم و محکم تکون دادم و گفتم : همش زیر سر توعه ! خودت رو به اون راه نزن . من میدونم کار خودته .
هنوز حرفم تموم نشده بود که بهادر وارد اتاق شد و با دیدن من که یقه ی مادرش رو گرفته بودم ، عصبانی شد و محکم هولم داد و گفت : هیچ معلومه چه غلطی داری می کنی .
واقعا نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم . انگار با کوتاه کردن موهام عقلم رو هم قیچی کرده بودن و من دیوونه شده بودم.. اصلا نمی تونستم بفهمم دلیل این همه دشمنی کردن با من چیه ! به شدت درمونده و غمگین بودم و بغضی که توی گلوم نشسته بود داشت خفه م می کرد. اما خودم رو از تک و تا نیانداختم و با ناراحتی به سمت بهادر رفتم و سرم رو نشونش دادم و گفتم : ببین .
ببین مادرت چه بلایی سرم آورده !
این همه مدت نقش بازی کرد و خودش رو خوب جلوه داد تا این بلا رو سرمن بیاره .
بهادر که انگار تازه متوجه ی موهام شده بود ، ناباورانه نگاهش رو توی صورتم چرخوند و با گیجی به سکینه نگاه کرد و گفت : مهربانو چی داره می گه خانوم بزرگ ! کی موهاش رو کوتاه کرده ! نکنه.... نکنه....
سکینه اجازه نداد حرف بهادر تموم شه ، خودش رو روی زمین کوبید و با لحن مظلومانه ای که تا به اون روز ازش نشنیده بودم گفت : چرا من باید همچین کاری بکنم بهادر جان ! مگه من با این دختر پدر کشتگی دارم ! خدا دست من رو قطع بکنه اگر دست به قیچی زده باشم یا دستم به موهای این دختر خورده باشه اما شیرم رو حلالت نمی کنم اگر به مادرت همچین بُهتونی بزنی ! این حق من نیست بعد از این همه خوبی کردن به این دختر بهم تهمت بزنید !
یا تموم شدن حرف سکیمه جلوتر رفتم و گفتم : معلومه که تو نکردی ! دستور دادی زبیده این کار رو کرد .
اون برام شربت آورد ! خدا می دونه تو اون شربت چه کوفتی ریخته بود که تا خوردم چشم هام سیاهی رفت و دیگه نفهمیدم چی شد ،
وقتی ام که چشم هام رو باز کردم ، دیدم موهام ریخته کنارم و کچل شدم .
با تموم شدن حرفم سکینه پوزخندی زد و رو به بهادر گفت :
انگار زنت مجنون شده بهادر جان ! زبیده صبح علی الطلوع رفت ده بالا تا به خواهرش سر بزنه
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خانما من یه چیزی میخوام بگم که خودمم از گفتنش خجالت میکشم...
من قبل عقد عاشق نامزدم بودم. واقعاً عاشقش بودم. اونقدر که اگر کسی یه ایرادی ازش میگرفت، فوری ازش دفاع میکردم و میگفتم «نه، شما نمیشناسینش، خیلی خوبه.»
برای عقد شدنمون لحظهشماری میکردم. لباس میخریدم، توی ذهنم خونهمون رو میچیدم، حتی سر چیزای کوچیک با ذوق براش برنامه میریختم.
ولی بعد عقد، انگار یه چیزی توی دلم ترک برداشت.
اولش خیلی نامحسوس بود.
مثلاً قرار بود بعد عقد بریم یه جایی دوتایی شام بخوریم. من کلی ذوق کرده بودم، ولی همون روز گفت:
«حالا شام رو یه وقت دیگه میریم، امشب بچهها قرار گذاشتن.»
قبلاً شاید میگفتم اشکال نداره، ولی اون شب یه جوری دلم گرفت که خودمم تعجب کردم.
بعد کمکم چیزای دیگه هم دیدم.
یه بار درباره یه موضوع مربوط به آیندهمون حرف میزدم، وسط حرفم گوشیش رو برداشت و شروع کرد پیام دادن. گفتم:
«داری به حرفم گوش میدی؟»
گفت:
«آره بابا، بگو.»
ولی معلوم بود حواسش جای دیگهست.
یه بار هم سر یه موضوع خانوادگی، جلوی بقیه حرفی زد که خیلی ناراحتم کرد. وقتی بعداً بهش گفتم چرا این حرفو زدی، خیلی راحت گفت:
«حالا مگه چی گفتم؟ اینقدر حساس نباش.»
همین جمله بیشتر از خود حرفش اذیتم کرد.
من قبل عقد فکر میکردم وقتی همسرم بشم، بیشتر هوامو داره، بیشتر حواسش به ناراحتیهام هست، بیشتر منو میبینه.
ولی الان بعضی وقتا حس میکنم فقط اسم رابطهمون عوض شده، نه چیزی که من انتظار داشتم.
بدتر از همه اینه که هرچی بیشتر این چیزا رو دیدم، کمتر دلم خواست باهاش حرف بزنم.
یه روز خودش گفت:
«تو چرا اینقدر سرد شدی؟ قبلاً از صبح تا شب دوست داشتی با من حرف بزنی.»
دلم میخواست بگم:
«چون قبلاً هر چیزی که ازت میدیدم، از فیلتر عشق رد میشد... الان دیگه نمیتونم.»
ولی فقط گفتم:
«خودمم نمیدونم.»
گاهی حتی وقتی زنگ میزنه، قبل از اینکه جواب بدم با خودم میگم:
«باز چی میخواد؟»
و این جمله برای خودم خیلی دردناکه...
چون یه زمانی با دیدن اسمش روی صفحه گوشیم قلبم تندتر میزد.
الان از خودم میترسم. از اینکه نکنه اون دختری که قبل عقد عاشقش بود، دیگه وجود نداشته باشه.
نمیدونم مشکل از منه، از توقعاتیه که از ازدواج داشتم، یا واقعاً بعد عقد تازه دارم چیزهایی رو میبینم که قبلش نمیدیدم.
فقط میدونم یه زمانی برای رسیدن بهش لحظهشماری میکردم و الان بعضی شبها که به ازدواجمون فکر میکنم، یه بغض میاد توی گلوم و با خودم میگم:
«نکنه من قبل عقد عاشق یه آدم دیگه بودم و خودم خبر نداشتم؟»
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خانما من واقعاً از شکاکی شوهرم خسته شدم، دیگه نمیدونم چطوری باهاش رفتار کنم.
مثلاً چند روز پیش برای خرید رفته بودم بیرون. توی راه یکی از همکارای قدیمیم رو اتفاقی دیدم، فقط در حد سلام و احوالپرسی چند کلمه حرف زدیم و هر کدوم رفتیم دنبال کارمون. وقتی رسیدم خونه، شوهرم پرسید کجا بودی. گفتم خرید، بعد هم ماجرای دیدن همکار قدیمی رو خودم گفتم.
ولی شروع کرد به سؤال پرسیدن:
«چقدر باهاش حرف زدی؟»
گفتم: «بابا دو دقیقه، اتفاقی دیدمش.»
گفت: «شمارهاش رو داری؟»
گفتم: «نه.»
بعد گفت: «پس چرا اینقدر راحت باهاش وایسادی حرف زدی؟»
یه بار دیگه هم تلفنم دستم بود، پیام یکی از دوستام اومد. تا دید اسم یه مرد توی پیامهاست، گفت:
«این کیه؟ چرا بهت پیام داده؟»
گفتم: «دوست شوهرخواهرمه، یه کار کاری داشت.»
گفت: «خب چرا به تو پیام داده؟»
گاهی حتی وقتی دیر جواب پیامش رو میدم، سریع زنگ میزنه که «کجایی؟ چرا جواب نمیدی؟ با کی هستی؟»
بدتر از همه اینه که من هرچی بیشتر توضیح میدم، انگار سؤالهاش بیشتر میشه. آخرش هم خودم احساس میکنم باید برای هر کار معمولی که انجام میدم جواب پس بدم.
من هیچ وقت کاری نکردم که باعث بشه اعتمادش رو از دست بده، ولی الان حس میکنم باید دائم حواسم به رفتار و حرف زدنم باشه که مبادا چیزی باعث شکش بشه.
واقعاً خسته شدم از اینکه برای یه خرید ساده، یه تماس، یه پیام یا حتی یه سلام و احوالپرسی معمولی، باید کلی توضیح بدم.
نمیخوام باهاش دعوا کنم و نمیخوام هم زندگیمون پر از شک و سوءظن باشه.
خانما، کسی همسر شکاک داشته؟ چطوری تونستین باهاش حرف بزنین که کمکم اعتماد بینتون بیشتر بشه؟
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من #لیلا؛ دختری که داخل خانواده سرشناس خسروشاهی بدنیا اومدم ی خانواده پولدار و فوقالعاده متعصب...رفتم دانشگاه و عاشق هم کلاسیم شدم جوری که جونمون به جون هم بند بود.... هرروز همدیگه رو میدیدم و کلی نقشه برای ایندمون میکشیدیم تا اینکه یکروز پدرم ما رو دید بطرفم حمله کرد و منو کشون کشون با خفت و خاری برد خونه انداختم داخل زیر زمین آدماشو فرستاد جلو خونهی سپهر اونم گرفتن آوردن.... با دیدنش دنیا تو سرم آخر شد و شروع کردم به زجه زدن باورم نمیشد این سپهر من نبود. بین زجه هام پدرم چیزی گفت که با شنیدنش سرم گیج رفت و روی زمین افتادم باورم نمیشد پدرم همچنین تصمیمی درمورد دختر یکی یدونهش گرفته باشه اون گفت باید همین الان..... 😱😱
برای خوندن ادامهی داستان زیبامون روی لینک زیر بزنید👇
https://eitaa.com/joinchat/3667263541Cfbfd62268d
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خانما یه چیزی بگم ببینم فقط شوهر من اینطوریه؟ 😐
شوهرم سر غذا خوردن واقعاً منو کلافه کرده. هر جا مهمونی میریم، به جای اینکه مثل آدم بشینه غذامونو بخوریم، سر مقدار گوشت و این چیزا بحث راه میندازه.
مثلاً یه بار خونه خواهرم بودیم، برای همه غذا کشیده بودن. هنوز همه شروع نکرده بودن، برگشت گفت:
«برای من چرا این تیکه کوچیکه؟ اون تیکه گوشت رو بده به من.»
من گفتم:
«خب حالا بخور دیگه، مهمونی اومدیم.»
گفت:
«نه، من گوشت میخوام. چرا برای اون بیشتر گذاشتی؟»
اصلاً یه جوری حساب میکنه کی چقدر گوشت برداشته، انگار مسابقهست!
یه بار دیگه خونه مادرشوهرم بودیم، سر سفره میگه:
«این غذا چرا گوشتش کمه؟»
بعد هی قاشق میزنه دنبال تیکههای گوشت و غر میزنه.
من واقعاً از خجالت آب میشم. مخصوصاً وقتی مهمون داریم و بقیه ساکتن و دارن غذا میخورن، این شروع میکنه به بهونه گرفتن که «برای من بیشتر بریز»، «اون تیکه رو من میخوام»، «چرا به اون بیشتر رسید؟»
بعد هم اگه بهش بگم «ول کن دیگه، جلوی مردم زشته»، میگه:
«مگه چی گفتم؟ من فقط غذامو میخوام!»
خب آخه عزیز من، منم دوست دارم غذاتو بخوری، ولی چرا باید سر یه تیکه گوشت جلوی همه بحث کنیم؟!
یه وقتایی واقعاً حس میکنم دارم با بچه کوچیک سر سفره میشینم. 😐
من خودم وقتی مهمونی میرم، حتی اگه غذا کم باشه چیزی نمیگم که صاحبخونه معذب نشه، ولی این انگار اصلاً براش مهم نیست.
بدتر از همه اینه که بعد مهمونی هم من حرص میخورم که چرا اینطوری رفتار کرد و چرا من باید جمعش کنم.
واقعاً موندم چطوری باهاش حرف بزنم که ناراحت نشه، ولی بفهمه این رفتاراش جلوی بقیه منو خیلی معذب میکنه.
خانما شما اگه جای من بودین، چی میگفتین بهش؟
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام برای خواهری مینویسم که از ۱۲۶ واحد دانشگاه ۷۰ تا خونده و میخاد ادامه تحصیل بده
و رشته دگه میخاد بخونه
میتونی بری دانشگاهی که درس
خوندی تطبیق بدی رو درس های عمومی که خوندی
هر چقدر درس عمومی خوندی بعد رشته دگه برداری دانشگاه خودش این کارها برات انجام میده
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
عصرهای پاییز یک حال عجیبی داشت؛ انگار هوا هم آرامتر شده بود.
از مدرسه که برمیگشتیم، کیف را گوشهای میانداختیم و قبل از اینکه لباسمان را عوض کنیم، میرفتیم کنار پنجره و باران را تماشا میکردیم.
بوی خاک خیس از کوچه بلند میشد و شیشه پنجره پر از قطرههای باران بود. گاهی با انگشت روی بخار شیشه شکل میکشیدیم و اسم خودمان یا یک قلب کوچک مینوشتیم.
از آشپزخانه صدای مادر میآمد که چای دم کرده بود. استکانهای کمرباریک را میگذاشت روی سینی و کنارشان یک بشقاب کوچک پر از کشمش، نخودچی یا بیسکویت بود.
تلویزیون روشن بود و صدای برنامههای عصرگاهی با صدای باران قاطی میشد.
آن موقعها پاییز برایمان یعنی همین؛ یک خانه گرم، جورابهای پشمی، چای شیرین و پنجرهای که رو به کوچه بارانی باز میشد.
نه عجلهای برای جواب دادن به کسی داشتیم، نه هزار تا فکر و پیام و کار روی سرمان ریخته بود.
اگر باران میگرفت، فقط باران بود و ما.
حالا سالها گذشته و زندگی شلوغتر شده، اما بعضی عصرها هنوز دلم همان خانه را میخواهد؛ همان پنجره، همان استکان چای و همان صدای آرام باران.
شاید دلتنگیِ واقعی برای یک فصل نباشد؛ برای آرامشی باشد که یک روز در سادهترین عصرهای پاییزی داشتیم. 🍂☕🌧️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃