🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام
مادری که باهمسرش سرگوش سوراخ کردن مشکل پیدا کرده
سر صحبت رو باز کن بگو باشه دیگه هر کاری که تو مخالف بودی انجام
ننیدم ولی تو هم هر کاری که من مخالف بودم رو نباید انجام بدی اگه
قبول کرد که هیچ اگر قبود نکرد بگو پس من به عنوان مادر حتی اجازه
انجام یه کار کوچیک رو هم ندارم یعنی عملا حق و حقوقی ندارم فقط کارگر خونتم
شوهرت احساس گرده با این کارت از مقام فرماندهی خونه پایین کشیده
شده و نگران عزل مقامش هستش 😄😄😄میترسه باز تکرار کنی
اگر نه میدونه اصلا چیز مهمی نیست
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
از صبح مامانم یه کم حالش بد شده بود. نه جوری که بخواد بیمارستان بره، ولی بیحال بود و فشارش هم یه کم بههم ریخته بود. منم اصلاً فکرم جای دیگه نبود، سریع خودمو رسوندم پیشش که تنها نمونه.
از بس فکرم پیش مامانم بود، اصلاً یادم نیومد به شوهرم خبر بدم که کجام. گوشی هم تو کیفم بود و هی حواسم به مامانم بود.
ظهر شوهرم اومده خونه، دیده من نیستم. بعد فهمیده رفتم پیش مامانم و یهدفعه کلی جار و جنجال راه انداخته. انگار نه انگار من برای تفریح از خونه زدم بیرون. سر اینکه چرا قبلش خبر ندادی، طوری برخورد کرده که انگار یه کار خیلی بزرگی کردم.
خودم قبول دارم باید خبر میدادم. حتی یه پیام دو کلمهای هم میتونستم بفرستم، ولی واقعاً اون لحظه ذهنم درگیر حال مامانم بود. چیزی که بیشتر اذیتم کرد این بود که حتی یه لحظه هم نپرسید مامانت چی شده و حالش چطوره. تمام ناراحتی و دعواش فقط این بود که چرا من بدون اطلاع اون از خونه رفتم.
من از صبح هم نگرانی مامانم رو داشتم، هم بعدش مجبور شدم جواب این همه عصبانیت رو بدم. آخرش فقط موندم که کاش قبل از اینکه آدم از نبودن همسرش ناراحت بشه، اول یه کم نگران حالش و دلیل رفتنش بشه.
آدم گاهی از یه طرف دلش پیش مادرشه، از یه طرف هم باید حواسش به زندگی خودش باشه؛ ولی وقتی اتفاقی برای یکی از عزیزات میفته، واقعاً ممکنه یه چیز ساده مثل خبر دادن از یادت بره.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امروز صبح دخترمو برداشتم ببرم مهد. خودم عجله داشتم، بچه هم هنوز خوابآلود بود و هی غر میزد. وسط راه یهو خوراکی خواست. از اون خوراکیهایی که بچه وقتی میبینه بقیه دستشونه، دلش میخواد اونم داشته باشه.
کیفمو گشتم، پول همراهم نبود. مجبور شدم به شوهرم زنگ بزنم که یه پولی برام کارت به کارت کنه تا برای بچه یه چیزی بگیرم. همین که فهمید برای خوراکی بچه پول میخوام، شروع کرد به دعوا و غر زدن که چرا پول همراهت نیست و چرا هر چیزی پیش میاد باید از اون پول بخوام.
منم وسط خیابون با یه بچهای که خوراکی میخواست، واقعاً مونده بودم چی بگم. نه حوصله بحث داشتم، نه دلم میخواست بچه دعوای من و باباش رو بشنوه.
آخرش بیخیال شدم و دخترمو بدون خوراکی بردم مهد. توی راه هی میگفت خوراکی میخوام و من فقط سعی میکردم حواسشو پرت کنم.
رسوندمش مهد و برگشتم، ولی دلم خیلی گرفته بود. نه فقط برای اون خوراکی ساده؛ بیشتر از این ناراحت بودم که برای یه چیز کوچیک مربوط به بچه، اینقدر احساس فشار و شرمندگی کردم.
میدونم باید همیشه پول همراهم باشه و قبول دارم این قسمت کوتاهی از طرف من بوده، ولی کاش وقتی پای بچه وسطه، زن و شوهر به جای دعوا کردن، یه کم هوای همو داشته باشن. امروز دخترم بدون خوراکی رفت مهد، ولی چیزی که بیشتر از همه توی دلم موند، حال بد خودم بود.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امروز موقع برگشتن از مدرسه، یه پسر جلوی مدرسه اومد سمتم و یه شماره بهم داد. منم از ترس اصلاً چیزی نگفتم و سریع رد شدم و اومدم خونه.
از وقتی رسیدم، اون شماره هنوز توی کیفمه و هر چند دقیقه یادم میفته. راستش من اصلاً اهل این چیزا نیستم و تا حالا هم با پسری دوست نشدم. حتی نمیدونم اگه پیام بده باید جواب بدم یا نه.
از یه طرف از خودش و اینکه دوباره جلوی مدرسه منتظرم باشه میترسم، از یه طرف هم میترسم به بابام بگم. بابام خیلی زود عصبانی میشه و میترسم وقتی بفهمه، بدون اینکه حرف منو بشنوه بره دنبال اون پسر و دعوا درست بشه.
من هیچ کاری نکردم و اصلاً هم نمیخوام وارد رابطهای بشم که خودم باهاش راحت نیستم. فقط موندم این شماره رو دور بندازم و بیخیال بشم یا به یه آدم مطمئن بگم که امروز جلوی مدرسه چه اتفاقی افتاده.
کاش میشد بدون اینکه آدم بترسه یا مجبور بشه جواب کسی رو بده، فقط بتونه خیلی ساده بگه «من اینو نمیخوام» و راهشو بره.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام عزیزم حالتون خوبه لطفاً پیام منم بزارید
۳۵ سالم شده و هنوز هر بار حرف ازدواج میشه، یه بغضی میاد تو گلوم. نه اینکه فکر کنم حتماً باید ازدواج میکردم، ولی راستش دلم میسوزه که حتی فرصت آشنایی درست و حسابی هم خیلی کم داشتم.
از نوجوونی توی خونهمون دعوا زیاد بود. یکی با یکی قهر بود، یکی سر یه موضوع کوچیک صداشو میبرد بالا، مهمونی و فامیل هم که میاومدن، خیلی وقتها آخرش یه دلخوری و بحثی پیش میومد. منم از همون سن کم، چوب رفتار بقیه رو خوردم.
فامیل وقتی از ما حرف میزدن، انگار همهمون رو با هم قضاوت میکردن. خیلی جاها حس کردم حتی اگر خودم ساکت باشم، باز هم به چشم همون خانوادهای دیده میشم که همیشه دعوا و تنش داشته. بعضیها حتی حاضر نبودن احترام معمولی رو هم بهم بذارن.
چند بار خواستگار یا آشنایی پیش اومد، ولی خیلی زود خانوادهها عقب کشیدن. هیچوقت هم نفهمیدم واقعاً مشکل از من بوده یا اسم و رسم
خانوادهمون و حاشیههایی که از قبل ساخته شده بود. فقط چیزی که مونده اینه که الان ۳۵ سالمه و دیگه حتی کسی سراغم رو هم نمیگیره.
گاهی با خودم میگم چرا من باید تاوان اخلاق و دعوای بقیه رو بدم؟ من که از بچگی انتخاب نکردم تو چه خونهای بزرگ بشم. من که مسئول رفتار پدر و مادر و خواهر و برادرم نبودم.
از همه بدتر اینه که کمکم خودمم باورم شده شاید واقعاً قسمت من همینه. وقتی سالها به خاطر خانوادهات تحقیر میشی، یه جایی دیگه حتی نمیدونی باید برای خودت ناراحت باشی یا از خودت دفاع کنی.
من هنوز دلم یه زندگی آروم میخواد. یه آدمی که منو به خاطر خودم ببینه، نه به خاطر خانوادهای که ازش اومدم. فقط نمیدونم بعد از این همه سال، چطور باید دوباره امیدوار باشم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
اگر حرف من رو باور نداری ، می تونی از بقیه بپرسی ! همه دیدن که من زبیده رو صبح راهی کردم ! حتی خود مهربانو هم دید که بدرقه ش کردم .
با التماس نگاهم رو به بهادر دوختم و گفتم : به خدا دروغ می گه . خودم دیدم زبیده اومد تو اتاق . وقتی گریبوم چرا نرفته پیش خواهرش ، گفت که گاری چی هنوز نیومده و قراره وقتی اومد عبدالعلی خبرش کنه .
اصلا اگر حرف من رو باور نمی کنی از عبدالعلی بپرس .
بهاور با ناراحتی نگاهی به موهایی که روی زمین ریخته شده بود انداخت و رو یکی از کلفت ها گفت : برو عبدالعلی رو خبر کن بیاد .
چند دقیقه ای طول کشید که تا عبدالعلی اومد .
کنج اتاق نشسته بودم و با درموندگی موهام رو از روی زمین جمع می کردم .
وارد اتاق که شد .
بهادر نفس بلندی کشید و گفت : زبیده کی رفت ده بالا ؟!
عبدالعلی نگاه گیجش رو بین من و بهادر و سکینه چرخوند و کمی فکر کرد و بعد از مکث کوتاهی گفت : صبح زود رفت آقا . مش مراد بردش.. خانوم بزرگ هم بود وقتی داشت می رفت ! چیزی شده ! اتفاقی افتاده ؟!
بهادر کمی لب هاش رو جمع کرد و همون طور که نگاه عصبانیش رو به من می دوخت گفت : نه ! چیزی نشده !
می تونی بری .
اون قدر از جواب عبدالعلی شوکه شده بودم که حتی دیگه نمی تونستم لام تا کام حرف بزنم . نگاه وحشت زده م به چهره ی عصبانی بهادر بود که سکینه محکم روی دستش کوبید و گفت : بشکنه دستی که نمک نداره ! سر پیری یه الف بچه کمر بسته به بدنام کردن من ! آخه بگو دختر جان ، بریدن موهای تو ، چه دردی از من دوا می کنه که من بخوام همچین کاری بکنم . یا اصلا مگه من دیووونه م که بخوام دست به همچین کاری بزنم !
هر چی باهاش مدارا می کنم ،. هر چی بهش محبت می کنم باز می خواد من رو پیش پسرم بد کنه . آخه من اگر می خواستم بلایی سر تو بیارم که لازم نبود این همه قایموشک بازی کنم . اگر می گم دلم باهات نرم شده و تو رو عین دختر خودم می دونم ، یعنی دلم باهات نرم شده و تو رو عین دختر خودم می دونم . شیله پیله هم تو کارم نیست
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸