🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام عزیزم حالتون خوبه لطفاً پیام منم بزارید
۳۵ سالم شده و هنوز هر بار حرف ازدواج میشه، یه بغضی میاد تو گلوم. نه اینکه فکر کنم حتماً باید ازدواج میکردم، ولی راستش دلم میسوزه که حتی فرصت آشنایی درست و حسابی هم خیلی کم داشتم.
از نوجوونی توی خونهمون دعوا زیاد بود. یکی با یکی قهر بود، یکی سر یه موضوع کوچیک صداشو میبرد بالا، مهمونی و فامیل هم که میاومدن، خیلی وقتها آخرش یه دلخوری و بحثی پیش میومد. منم از همون سن کم، چوب رفتار بقیه رو خوردم.
فامیل وقتی از ما حرف میزدن، انگار همهمون رو با هم قضاوت میکردن. خیلی جاها حس کردم حتی اگر خودم ساکت باشم، باز هم به چشم همون خانوادهای دیده میشم که همیشه دعوا و تنش داشته. بعضیها حتی حاضر نبودن احترام معمولی رو هم بهم بذارن.
چند بار خواستگار یا آشنایی پیش اومد، ولی خیلی زود خانوادهها عقب کشیدن. هیچوقت هم نفهمیدم واقعاً مشکل از من بوده یا اسم و رسم
خانوادهمون و حاشیههایی که از قبل ساخته شده بود. فقط چیزی که مونده اینه که الان ۳۵ سالمه و دیگه حتی کسی سراغم رو هم نمیگیره.
گاهی با خودم میگم چرا من باید تاوان اخلاق و دعوای بقیه رو بدم؟ من که از بچگی انتخاب نکردم تو چه خونهای بزرگ بشم. من که مسئول رفتار پدر و مادر و خواهر و برادرم نبودم.
از همه بدتر اینه که کمکم خودمم باورم شده شاید واقعاً قسمت من همینه. وقتی سالها به خاطر خانوادهات تحقیر میشی، یه جایی دیگه حتی نمیدونی باید برای خودت ناراحت باشی یا از خودت دفاع کنی.
من هنوز دلم یه زندگی آروم میخواد. یه آدمی که منو به خاطر خودم ببینه، نه به خاطر خانوادهای که ازش اومدم. فقط نمیدونم بعد از این همه سال، چطور باید دوباره امیدوار باشم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
اگر حرف من رو باور نداری ، می تونی از بقیه بپرسی ! همه دیدن که من زبیده رو صبح راهی کردم ! حتی خود مهربانو هم دید که بدرقه ش کردم .
با التماس نگاهم رو به بهادر دوختم و گفتم : به خدا دروغ می گه . خودم دیدم زبیده اومد تو اتاق . وقتی گریبوم چرا نرفته پیش خواهرش ، گفت که گاری چی هنوز نیومده و قراره وقتی اومد عبدالعلی خبرش کنه .
اصلا اگر حرف من رو باور نمی کنی از عبدالعلی بپرس .
بهاور با ناراحتی نگاهی به موهایی که روی زمین ریخته شده بود انداخت و رو یکی از کلفت ها گفت : برو عبدالعلی رو خبر کن بیاد .
چند دقیقه ای طول کشید که تا عبدالعلی اومد .
کنج اتاق نشسته بودم و با درموندگی موهام رو از روی زمین جمع می کردم .
وارد اتاق که شد .
بهادر نفس بلندی کشید و گفت : زبیده کی رفت ده بالا ؟!
عبدالعلی نگاه گیجش رو بین من و بهادر و سکینه چرخوند و کمی فکر کرد و بعد از مکث کوتاهی گفت : صبح زود رفت آقا . مش مراد بردش.. خانوم بزرگ هم بود وقتی داشت می رفت ! چیزی شده ! اتفاقی افتاده ؟!
بهادر کمی لب هاش رو جمع کرد و همون طور که نگاه عصبانیش رو به من می دوخت گفت : نه ! چیزی نشده !
می تونی بری .
اون قدر از جواب عبدالعلی شوکه شده بودم که حتی دیگه نمی تونستم لام تا کام حرف بزنم . نگاه وحشت زده م به چهره ی عصبانی بهادر بود که سکینه محکم روی دستش کوبید و گفت : بشکنه دستی که نمک نداره ! سر پیری یه الف بچه کمر بسته به بدنام کردن من ! آخه بگو دختر جان ، بریدن موهای تو ، چه دردی از من دوا می کنه که من بخوام همچین کاری بکنم . یا اصلا مگه من دیووونه م که بخوام دست به همچین کاری بزنم !
هر چی باهاش مدارا می کنم ،. هر چی بهش محبت می کنم باز می خواد من رو پیش پسرم بد کنه . آخه من اگر می خواستم بلایی سر تو بیارم که لازم نبود این همه قایموشک بازی کنم . اگر می گم دلم باهات نرم شده و تو رو عین دختر خودم می دونم ، یعنی دلم باهات نرم شده و تو رو عین دختر خودم می دونم . شیله پیله هم تو کارم نیست
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃
از بچگی همه منو برای پسرعمهام میدونستن. از اون حرفهای قدیمی که توی فامیل میزنن و کمکم برای بچهها هم جدی میشه. هر مهمونی که میرفتیم، بزرگترها با خنده از کنارمون رد میشدن و میگفتن این دوتا از بچگی برای هم شیرینی خوردن. منم بچه بودم و اصلاً نمیفهمیدم ازدواج یعنی چی، ولی اسمش که میومد، همه جوری حرف میزدن انگار یه آینده از قبل برای من نوشته شده.
کمکم بزرگ شدیم و اون شوخیهای بچگی جدی شد. خانوادهها با هم صحبت کردن و بالاخره رسماً برای هم قرارمون گذاشتن. یادمه روزی که شیرینی آوردن، چقدر ذوق داشتم. خونه شلوغ شده بود، زنها چای میریختن و بزرگترها خوشحال بودن. من از خجالت مدام سرمو پایین میانداختم و لبخند میزدم.
بعد از اون، سالهای نامزدی شروع شد. اوایلش واقعاً خوش میگذشت. هر بار زنگ میزد، دلم میلرزید. برای دیدنش لباس انتخاب میکردم، موهامو مرتب میکردم و از چند ساعت قبل منتظر بودم. وقتی قرار بود با خانوادهها بیرون بریم، از شب قبل بهش فکر میکردم.
اون هم اوایل خیلی گرم بود. برای مناسبتها برام هدیه میگرفت، تولدم رو یادش میموند، گاهی یه خوراکی کوچیک که میدونست دوست دارم میآورد. بعضی شبها تا دیر وقت درباره خونهای که قرار بود بعد از ازدواج داشته باشیم حرف میزدیم. حتی درباره پرده و مبل و رنگ اتاق و اینکه کدوم محله زندگی کنیم هم خیالپردازی میکردیم.
من برای آیندهمون برنامه میریختم. بعضی وسایل کوچیک خونه رو کمکم جمع میکردم. هر چیزی که میدیدم و فکر میکردم به درد خونهمون میخوره، ته دلم میگفتم اینو یه روز میذارم توی خونه خودمون.
سالها گذشت و کمکم حرف عقد جدی شد. خانوادهها تاریخها رو بررسی میکردن، درباره سالن و لباس و خریدها حرف میزدن. من دیگه خودمو تقریباً عروس میدیدم. حتی بعضی شبها قبل خواب، به این فکر میکردم صبح روز عقد وقتی از خواب بیدار بشم چه حسی دارم.
همه چیز ظاهراً داشت طبق همون چیزی که از بچگی برای من تصور کرده بودن پیش میرفت.
تا اینکه درست نزدیک عقد، یه دفعه همه چیز عوض شد.
پسرعمهام گفت که دیگه منو نمیخواد.
هنوز هم بعد از سه سال، هیچکس دقیق نمیدونه چرا.
نه دعوای بزرگی داشتیم، نه اتفاقی افتاده بود که من بدونم. نه کسی به من گفت چه چیزی باعث شده نظرش عوض بشه. فقط یه روز همه چیز از آیندهای که داشتیم تبدیل شد به سکوت و رفتوآمدهای سنگین فامیلی.
من اولش باور نمیکردم. فکر میکردم یه ناراحتی موقته و چند روز دیگه درست میشه. با خودم میگفتم شاید دلخوره، شاید خانوادهها با هم حرف میزنن، شاید دوباره برمیگرده.
ولی برنگشت.
خونه ما که تا چند وقت قبل پر از حرف و خنده و برنامه عقد بود، یهدفعه ساکت شد. وسایلی که برای آینده خریده بودم گوشه اتاق موند. لباسهایی که قرار بود برای مراسم بپوشم دیگه هیچ مناسبتی نداشتن. حتی بعضی شیرینیها و وسایل کوچیکی که برای خونه آینده جمع کرده بودم، دیدنشون حالمو بد میکرد.
از همه بدتر، فامیل بود.
همه میدونستن بههم خورد، ولی تقریباً هیچکس نمیدونست چرا. هرکس یه چیزی حدس میزد. یکی فکر میکرد مشکل از منه، یکی میگفت شاید پسرعمهام کسی دیگه رو دوست داشته، یکی میگفت خانوادهها با هم به مشکل خوردن.
من اما وسط همه این حرفها فقط یه سؤال داشتم؛ اگر مشکلی با من داشت، چرا اینهمه سال موند؟ چرا تا دم عقد ادامه داد؟ چرا وقتی من داشتم برای زندگی مشترکمون آماده میشدم، هیچوقت چیزی نگفت؟
سه سال گذشته.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سه ساله که نه من ازدواج کردم، نه اون.
این قسمت ماجرا برای خودم عجیبتره. چون اگر میفهمیدم عاشق کس دیگهای شده و رفته دنبال زندگی خودش، شاید راحتتر میتونستم قبول کنم. ولی اینکه خودش این رابطه رو به هم زد و بعد از سه سال هنوز مجرد مونده، هزار تا سؤال بیجواب توی ذهن من گذاشته.
گاهی با خودم فکر میکنم شاید هنوز دلیل اصلی رو نمیدونم. شاید چیزی بوده که خانوادهها به من نگفتن. شاید خودش پشیمون شده ولی غرورش اجازه نداده برگرده. شاید هم واقعاً تصمیمش درست بوده و من فقط دنبال جوابی هستم که وجود نداره.
من از اون دختر شاد و ذوقزدهای که برای خرید وسایل خونه ذوق میکرد، خیلی فاصله گرفتم. نه اینکه دیگه خوشحال نشم، ولی یه گوشه ذهنم همیشه اون روزهای آخر مونده.
هنوز بعضی وقتها وقتی توی مهمونی خانوادگی میبینمش، قلبم یه لحظه میریزه. نه اینکه بخوام برگرده یا دوباره همه چیز مثل قبل بشه؛ بیشتر از این ناراحتم که آدمی که سالها فکر میکردم قراره همسرم باشه، یه روز تبدیل شد به کسی که حتی دلیل رفتنش رو هم نمیدونم.
سه ساله همه فکر میکنن این ماجرا تموم شده.
ولی برای من هنوز یه سؤال نصفهنیمهست که هیچوقت جوابش رو نگرفتم.
از همه سختتر اینه که ما یه زمانی برای هم شیرینی خوردیم، برای عقد برنامه ریختیم، برای خونه آیندهمون خیال ساختیم و همه خانوادهها منتظر عروسی بودن؛ اما آخرش نه عروسیای بود، نه توضیحی، نه حتی یه دلیل روشن.
فقط من موندم و یه عالمه خاطره از روزهایی که فکر میکردم خوشبختیم از قبل انتخاب شده.
و سه سال بعد، هنوز نمیدونم دقیقاً کجای این قصه، همه چیز عوض شد.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
هرچه جلوتر میومد بوی نفت بیشتر مشامم را پر میکرد.
من یک قدم عقب رفتم و بینی ام را گرفتم، ولی او با پرروئی خندید و گفت :«نفت و نفتالین بدبوهستند، راستی پری تو بوی نفت را بیشتر دوست داری یا بوی نفتالین را ؟»
بی اهمیت از کنارش رد شدم و در حالی که از آشپزخانه بیرون می رفتم زیر لب گفتم: بیچاره تصادف کرده ضربه مغزی شده، خل بود حالا بدتر هم شده.
ولی این پسر به حدی پرو و وقیح بود که نه تنها عصبانی نشد بلکه با صدای بلند خندید و گفت: خب بگو گل بود و به سبزه نیز آراسته شد.
خنده کنان به سوی اتاقش رفت، وقتی از پلهها بالا می رفت گفتم: امشب در بالکن بخواب تا بوی نفت از سرت بپرد به در اتاقش رسید در را باز کرد و خنده کنان گفت: تو هم امشب در هوای آزاد بخواب تا عقلی که از کلهات پریده بود شاید دوباره به سرت برگردد. بعد در اتاقش را محکم بست.
جان به سرم کرده بود داشتم از دستش دیوانه میشدم چطور حریف این خل چل بشم؟ یک بلایی سرت بیارم بهرام که مرغان هوا به حالت گریه کنند حالا میبینی.
ولی برعکس شد من دیدم همان مرغان داشتند به حالم گریه میکردند.
وقتی که کنار دوستم در حموم عمومی نشسته بودم در حالی که گل می گفتم و گل می شنفتم شامپو رو روی سرم ریختم و بعد هنوز چنگ اول نزده بودم که صدای دوستم و بعد جیغ خودم درآمد. بوی نفتالین بلند شد بوی نفتالین بلند شد تمام فضای گرم حمام را پر کرد و از همه بدتر و وحشتناکتر این بود که تمام سرم پر شد از عنکبوت و مگسهای مرده.
جیغ میکشیدم و موهایم را میکندم دوستم جیغکشان کاسه کاسه آب روی سرم میریخت و همه زنها و دخترها دورم جمع شده بودن و میخندیدند.
بهرام خدا لعنتت کند به خدا میکشمت فقط جیغ میزدم وقتی عنکبوتها از روی سرم روی پاهایم میافتادند به هوا میپریدم و فحش میدادم. بعد که تمام شد و سرم تمیز شد دورم خلوت شد بغضم از هم باز شد و زدم زیر گریه زنها هرکدام مشغول شستن خودشان شده بودند و گاهی دو به دو راجع به من حرف میزدند و میخندیدند یکی میگفت..
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─