eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
750 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 دیشب از اون شبایی بود که واقعاً حالم خوب نبود. از صبح سرم درد می‌کرد، بدنم بی‌حال بود و تا شب فقط با زور خودمو جمع کرده بودم که کارای خونه رو انجام بدم. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 دیشب از اون شبایی بود که واقعاً حالم خوب نبود. از صبح سرم درد می‌کرد، بدنم بی‌حال بود و تا شب فقط با زور خودمو جمع کرده بودم که کارای خونه رو انجام بدم. شوهرم هم از اون آدماییه که اگه برنج سر سفره نباشه، انگار شام نخورده. منم اینو می‌دونم و معمولاً براش برنج درست می‌کنم، ولی دیشب دیگه واقعاً جون نداشتم. چند تا سوسیس توی یخچال بود. همونا رو درست کردم، یه کم گوجه و نون هم گذاشتم کنارش و سفره رو انداختم. خودم حتی حوصله نشستن نداشتم. همین که شوهرم غذا رو دید، شروع کرد به غر زدن. اولش فکر کردم چیزی نمیگه و می‌خوره، ولی کم‌کم صداش بالا رفت و کار رسید به دعوا. منم هی توضیح می‌دادم که حالم خوب نیست و فقط امشب نتونستم برنج درست کنم، ولی انگار اصلاً براش مهم نبود. من ساکت شده بودم و فقط دلم می‌خواست زودتر تموم بشه. تا اینکه یهو دیدم مادرشوهرم از طبقه پایین اومده بالا. از قیافه‌ش معلوم بود صداها رو شنیده و حسابی ناراحت شده. اول یه نگاه به من کرد، بعد به پسرش و همون‌جا موند. اصلاً انتظار نداشتم این‌قدر از رفتار پسرش ناراحت بشه. خیلی محکم جلوش وایساد و حسابی سرزنشش کرد که برای یه غذای ساده چرا این‌همه سر و صدا راه انداخته و چرا وقتی من حالم خوب نیست، به جای اینکه هوامو داشته باشه، افتاده به جونم. بعد که فهمید از صبح حالم بد بوده، بیشتر ناراحت شد. حتی خودش سفره رو جمع کرد و اصرار کرد من برم استراحت کنم و دیگه دست به چیزی نزنم. من اون لحظه واقعاً خجالت کشیدم. نه از مادرشوهرم، چون اتفاقاً خیلی خوب رفتار کرد؛ از اینکه دعوای زن و شوهری‌مون به جایی رسیده بود که مادرشوهرم از طبقه پایین مجبور شده بود بیاد بالا و پسر خودش رو جلوی من سرزنش کنه. بعد که رفت پایین، من یه گوشه نشستم و هی به اتفاقی که افتاده بود فکر کردم. یه شب حالم خوب نبوده، یه شام ساده درست کردم و تمام. ولی همون یه بشقاب سوسیس تبدیل شد به یه دعوای بزرگ و کاری کرد که من جلوی مادرشوهرم این‌قدر معذب بشم. هنوزم از دیشب یه حس بدی دارم. مخصوصاً وقتی یادم میاد مادرشوهرم با اون همه ناراحتی، طرف منو گرفت و از پسر خودش خواست بیشتر حواسش به من باشه. کاش بعضی وقتا آدم‌ها یادشون می‌موند غذایی که روی سفره‌ست، از حال آدمی که اونو آماده کرده مهم‌تر نیست. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 داستان زندگی یکی از دوستانم را بیان می‌کنم امیدوارم برای عزیزان آموزنده و مفید باشد ایشان در یک خانواده‌ی روستایی در یک منطقه‌ی نیمه کویری متولد شد 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 بنام خدا سلام و درود داستان زندگی یکی از دوستانم را بیان می‌کنم امیدوارم برای عزیزان آموزنده و مفید باشد ایشان در یک خانواده‌ی روستایی در یک منطقه‌ی نیمه کویری متولد شد فرزند سوم خانواده بود و پدرش با کارگری هزینه‌ی زندگی را تامین می‌کرد شش ساله بود که پدرش را از دست داد در یک شرایط سخت اقتصادی بزرگ شد و تا سوم راهنمایی درس خواند و ترک تحصیل کرد و به کارگری مشغول شد... بعدها در یکی از ارگانها استخدام شد و به مرکز استان مهاجرت کرد خیلی کار و تلاش می کرد و درآمدش را ذخیره و پس‌انداز می‌کرد... به خواستگاری دختری رفت و ازدواج کرد این فرد به‌خاطر زندگی سختی که در گذشته داشت،برایش هزینه کردن سخت بود و همیشه از فقیر شدن می‌ترسید! خانواده‌اش از خساست بیش از حد او ناراحت بودن و همیشه صدای جنگ و دعوا و فحاشی از خانه‌ی اینها به گوش می‌رسید! همه‌ی اهل محله متوجه این موضوع شده بودند خانمش بارها قهر می‌کرد و به خانه‌ی پدرش می‌رفت و پس از چند ماه با وساطت دوستان بر‌می‌گشت صاحب سه فرزند شدن،یک پسر و دوتا دختر که بچه‌های باهوش و زیبایی بودند وقتی پسرش وارد سن بلوغ شد،با تعدادی از بچه‌های خلافکار دوست شد! من چندبار این موضوع را به مادر پسر تذکر دادم و گفتم«مانع ارتباط پسرت با این بچه‌ها باشید!» یک بار به من گفت«پسرم در خانه با پدرش مشکل دارد و پدرش توجهی به خواسته‌ها و نیازهای ایشان نمی‌کند و برای ایشان هزینه نمی‌کند،من نمی‌توانم پسرم را جمع‌وجور کنم» پسر با توجه به اینکه شناگر ماهری بود با رفقایش به یک استخر کشاورزی رفته بودند و جنازه پسر بعد از چند ساعت در استخر پیدا شد و قاتل او مشخص نشد! بعد از این اتفاق،زن سر ناسازگاری گذاشت و به خانه‌ی پدرش رفت و مهریه‌اش را به اجرا گذاشت،از شوهر تمکین نکرد و دادگاه به شوهرش اجازه ازدواج مجدد داد! مرد ازدواج کرد و زن اول پشیمان شد و سر خانه و زندگی برگشت! مرد زندگی مستقلی برای زن دوم مهیا کرد و از زن جدید صاحب دوتا دختر شد زن دوم نیز به‌خاطر خساست مرد،مهریه‌اش را به اجرا گذاشت و آنرا دریافت و سرمایه‌گذاری کرد تا بتواندذ زندگی خودش و دخترانش را تامین کند! نتیجه‌ای که از این زندگی می‌گیریم این است که زندگی و گذشته‌ی هرکسی خصوصا کودکی و نوجوانی،در زندگی اینک خیلی اثرگذار است بنابراین در انتخاب همسر به گذشته‌ی زندگی خواستگار خیلی توجه کنیم و تحت هیچ شرایطی به افراد خسیس زن ندهیم... 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 من یه مادر دهه شصتی هستم که تو سن ۴۰سالگی ازدواج کردم و تو سن۴۲سالگی به لطف خدا و یاری امام رضاجانم، مادر شدم. ... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 من یه مادر دهه شصتی هستم که تو سن ۴۰سالگی ازدواج کردم و تو سن۴۲سالگی به لطف خدا و یاری امام رضاجانم، مادر شدم. با اینکه سنم بالا بود اما شکر خدا با نگاه ویژه امام رضا جانم دوران بارداری عالی داشتم بدون کوچکترین مشکلی اما خب چندروز قبل از زایمانم مادر قشنگم آسمونی شد و من با کلی حسرت و ناباورانه اون روزا رو گذروندم. خیلی سخت بود برام خیلی اما بازم مثل همیشه خدا به کمکم اومد و تونستم خودمو جمع وجور کنم. دیگه نمیخواستم بچه بیارم میگفتم فاصله سنی مون زیاده اما حالا بعد۳سال تصمیم گرفتم بخاطر رضای خدا و امر بنده صالحش بازم بچه بیارم، گرچه که میدونم اطرافیانم بهم حرف میزنن و سرزنشم میکنن اما من هدفم چیز دیگه ایه... میخواستم به عزیزان بگم مَردم تو هر شرایطی حرفشونو میزنن، این ماییم که باید برای خدا زندگی کنیم و حرفمون حرف خدا باشه و بس. دست خدا رو زندگی مون هست مطمئنا ان شاءالله همیشه هم خواهد ماند. برای هم دعا کنیم که خدا عاقبت هامونو ختم به خیر کنه ان شاءالله ممنونم از کانال خوبتون التماس دعا "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 @dotakafinist . 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 توی زندگی مشترک، هر حرفی قرار نیست جواب داشته باشه. گاهی همسرت از شدت خستگی یه جمله میگه که خودش هم بعداً می‌فهمه لحنش خوب نبوده. همون لحظه می‌تونی جواب بدی و بحث رو بزرگ‌تر کنی؛ یا می‌تونی چند ثانیه مکث کنی و بذاری فضا آروم بشه. این به معنی قبول کردن بی‌احترامی نیست. اگر رفتاری تکرار میشه یا واقعاً آزارت میده، باید در زمان مناسب درباره‌اش صحبت بشه. اما فرق بزرگی هست بین «از کنار یک جمله گذشتن» و «همه چیز را نادیده گرفتن». قرار نیست هر بار یکی ناراحت شد، نفر دوم هم ناراحت‌تر بشه. بعضی وقت‌ها یکی باید آن‌قدر آرامش داشته باشه که دعوا را ادامه نده؛ بعد وقتی هر دو حال بهتری داشتند، درباره اصل ماجرا حرف بزنند. زندگی مشترک پر از لحظه‌هاییه که میشه با یک جواب تند، یک شب کامل رو خراب کرد؛ و با یک مکث ساده، جلویش رو گرفت. گاهی آرام ماندن، کوتاه آمدن نیست؛ انتخاب عاقلانه‌تری برای ادامه‌ی همان گفت‌وگوست. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
چند دقیقه ای گذشته بود و بهادر محبوبه رو صدا زد تا بیاد و سکینه رو به اتاقش ببره . لحظه ای که سکینه از اتاق بیرون می رفت نگاهی بهم انداخت که لرز به تنم انداخت اما حالا که بهادر کمی حق رو به من داده بود و می دونست من اون قدر ها هم احمق نیستم که به خاطر بدنام کردن بقیه همچین بلایی سر خودم بیارم ، کمی آرومم می کرد و بهم اعتماد بنفس می داد . وقتی که تنها شدیم یاد گردنبند و اتاق بهم ریخته افتادم . بهادر کنار در نشسته بود و از دستی که مدام به صورتش می کشید معلوم بود داره حرص می خوره و نمیدونه کی داره راست می گه و کس دروغ می گه . همون طور که با ناراحتی موهام رو جمع می کردم برای اثبات حرفم ، تمام ماجرا رو از اومدن به اتاق و دیدن اتاق بهم ریخته تا اومدن زبیده و سر کشیدن شربت رو مو به مو برای بهادر تعریف کردم و گفتم. : اگر حرف من رو باور نداری برو گنجه رو ببین ! من مطمئنم خانوم بزرگ فهمیده تو برای من گردنبند گرفتی و اینطوری خواسته زهرش رو به من بریزه ! با تموم شدن حرف هام بهادر با عصبانیت به سمت گنجه رفت و گفت : اگر حرف هات درست باشه ، این عمارت رو روی سر زبیده و هرکسی که بهش دستور داده این بلا رو سر موهات بیاره خراب می کنم مهربانو ! بعد هم شبیه دیوونه ها به لباس هایی که تو گنجه بود چنگ می زد و هرچی که توش بود رو بیرون می ریخت . از این که بلاخره تونسته بودم مدرکی برای اثبات حرفم به بهادر نشون بدم و بهش ثابت کنم تمام این کارها نقشه ی سکینه بوده از خودم راضی بودم و با اطمینان خاطر به گنجه خیره بودم اما هنوز لباس ها کاملا خالی نشده بود که صندوقچه ی کوچک از لای یکی از لیس ها روی زمین افتاد و همزمان با باز شدن درش گردنبند و گل سر ازش بیرون افتاد . با دیدن گردنبند حس کردم نفسم تنگ شد و زبونم قفل شد . بهلدر با خشم بهم خیره شده بود و من از این که باز هم از سکسنه رو دست خوردم ، حسابی حرصم گرفته بود . با ناباوری نگاهی به صندوقچه انداختم و گفتم : به خدا من دروغ نمی گم بهادر ! وقتی اومدم توی اتاق تمام اتاق بهم ریخته بود و این صندوقچه خالی بود. حتما... حتما وقتی من از هوش رفتم همه چیز رو گذاشتن سر جاش . چون می دونستن من این موضوع رو به تو میگم و می خواستن من رو پیش تو درغگو جلوه بدن . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 در جواب دختری که ۳۵ سالش شده و خواستگاری نداره: 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 در جواب دختری که ۳۵ سالش شده و خواستگاری نداره: عزیزم دلم گرفت از حرفات. واقعاً سخته آدم از بچگی تاوان رفتاری رو بده که خودش هیچ نقشی توش نداشته. تو مسئول دعواهای خونواده‌ات نبودی و نیستی. 🌸🍃🍃 در جواب دختری که ۳۵ سالش شده و خواستگاری نداره: خیلی از آدم‌ها متأسفانه وقتی از یه خانواده خوششون نمیاد، همه اعضای اون خانواده رو با یه چوب می‌زنن. ولی تو شخصیت و زندگی خودت رو داری. قرار نیست اشتباه بقیه تا آخر عمر روی پیشونیت نوشته باشه. 🌸🍃🍃🍃 در جواب دختری که ۳۵ سالش شده و خواستگاری نداره: می‌فهمم چرا دلت گرفته. آدم وقتی می‌بینه برای رفتار بقیه قضاوتش کردن، یه جایی از خودش می‌پرسه چرا من باید هزینه‌ش رو بدم. ولی خواهش می‌کنم خودتو مقصر نکن. 🌸🍃🍃 در جواب دختری که ۳۵ سالش شده و خواستگاری نداره: ۳۵ سالگی پایان هیچ چیز نیست. شاید الان حس کنی همه فرصت‌ها از دست رفته، ولی زندگی فقط به تعداد خواستگارها و اینکه چه سنی ازدواج کردی خلاصه نمیشه. هنوز می‌تونی برای خودت مسیر تازه‌ای بسازی. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 در جواب دختری که شماره گرفته: 🍃