مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
با طعنه گفتم
+گرفتار شدی؟ از قِبَل همین دختر میخوری و میخوابی و تو عمارت اربابی زندگی میکنی، به این میگی گرفتاری؟ اگر خیلی سختته بگو بلقیس خانم یکی دیگه رو بیاره مراقب این بچه باشه، هربار من این بچه رو دیدم یا تو کوچه کسی داشت اذیتش میکرد، یا تنها بود و یا در حال گریه کردن! چطور عین بچههای خودته؟
اشک روی گونهی زن نشست و با گریه گفت
+خانم تو رو خدا نخواید از کار بیکار بشم، به خدا این بچه سومی ناخواسته بود وگرنه من همهی حواسم به ستاره جان بوده، بلقیس خانم که فهمید حاملهام خواست بیرونم کنه! انقدر گریه کردم و التماس کردم تا راضی شد نگهم داره... آخر سالی از کار بیکارم نکنید.
اخمی کردم و دستی به صورت خیس از اشک ستاره کشیدم و گفتم
+حواست رو بده به این بچه، به خدا یک بار دیگه ببینم گریه میکنه یا کسی مراقبش نیست خودم شخصا به خان میگم...
زن که اسمش صدیقه بود قول داد حواسش به ستاره باشه، بعدم بغلش کرد و با خودش بردش، نمیفهمیدم چرا مهر این دختر بدجور به دلم افتاده بود، احساس میکردم عین پسرام دوستش دارم، مخصوصا که دختر قشنگی بود و چشم هرکسی رو خیره میکرد.
یک هفتهای بعد اون ماجرا یک روز خان سر زده به دیدنم اومد، چند روز دیگه سال تحویل بود و بنا به خواست بچهها سبزه درست کرده بودم و براشون یک سفرهی کوچک گوشهی اتاق انداخته بودم. خسرو با ذوق دور سفره میچرخید و مدام در مورد وسایل سفره سوال میکرد... تو عمارت اربابی رسم نداشتن سفره بندازن، ما هم که خانوادهی فقیری بودیم و هیچ وقت توان خرید وسایل سفره رو نداشتیم. برای همین اون سفره اولین سفره هفت سین عمرم بود و خودمم بابتش ذوق داشتم.
خسرو با شنیدن صدای در با ذوق از جا پرید و با گفتن اینکه آقاجونمه به سمت حیاط دوید، آهی کشیدم و چادرم رو برداشتم و رفتن جلوی در... خان دست خسرو رو گرفته بود و شهریار رو بغل گرفته بود و به سمت نشیمن میومد، برای لحظهای حسرت داشتن یک زندگی عادی رو خوردم، یک زندگی تو یک خونهی نقلی به دور از هیاهو و جنجال با مردی که دوستش داشته باشم و بیتاب دیدن و بودن کنارش باشم... نه مردی که دو زن دیگه داشت و میتونست جای آقام باشه...
خان با تعارفم وارد نشیمن شد، نیم نگاهی به سفرهی کوچکمون انداخت و گفت
+چیزی کم و کسر ندارید؟
نه آرومی گفتم و خواستم برای آوردن چایی برم که مانعم شد و ...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
بهادر با تأسف سری تکون داد و گفت : بس کن مهربانو .
من اصلا نمی فهمم تو چت شده ! درست از وقتی که خانوم بزرگ باهات خوش رفتاری می کنه ، اخلاقت عوض شده .
همش دنبال اینی که به من ثابت کنی یه کاسه ای زیر نیم کاسه ی خانوم بزرگ هست ! خودت رو تو آینه ببین ! ببین برای بد جلوه دادن خانوم بزرگ چه بلایی سر خودت آوردی !
بعد هم به سمت در رفت و گفت : من دیگه نمی دونم باید چی کار کنم . هر چی می خوام دل به دلت بدم و باهات زندگیم رو بسازم نمی گذاری ! همش دنبال درد سر درست کردن برای خانوم بزرگی . برای بار آخر چشم هام رو به روی کاری که کردی می بندم و این کارت رو ندید می گیرم ، اما تو هم سعی کن رفتارت رو درست کنی .
اگر هم فکر می کنی لازمه بری پیش طبیب ، می برمت !
بعد هم بی توجه به حال و روز درب و داغونم از اتاق بیرون رفت .
با رفتن بهادر دو دستی توی سرم کوبیدم و شروع کردم به زار زدن .
هم از ریخت و قیافه افتاده بودم و هم بهادر فکر می کرد من از قصد این کار رو کردم تا سکینه رو خراب کنم .
هر چی بیشتر فکر می کردم و دنبال مقصر می گشتم ، فقط به خودم می رسیم .
هر چی که بود من از اولش هم می دونستم سکینه برام نقشه کشیده و نباید بهش اعتماد می کردم . اما این که سکینه از کجا می دونست بهادر عاشق موهای منه و برام گردنبند و گل سر خریده چیزی بود که حسابی فکرم رو مشغول کرده بود .
با گریه موهام رو لای پارچه ریختم و بردم تا گوشه ی حیاط چال کنم .
درست یا غلط بی بی همیشه می گفت اگر موهای کوتاه شده رو یه گوشه چال کنید زودتر رشد می کنه و من هم به این امید می خواستم موهام رو گوشه ی حیاط چال کنم .
هنوز پام رو از پله ی آخر پایین نگذاشته بودم که چشمم بع زبیده افتاد که داشت وارد پستوی نیم سوخته می شد . با دیدن زبیده ، هول زده نگاهی به ایوون انداختم . سکینه و بهادر روی ایوون نشسته بودند و انگار هنوز داشتند با هم جر و بحث می کردند !
توجهی به حرف هاشون نکردم و با صدای بلندی گفتم : ببین بهادر ! دیدی گفتم زبیده از عمارت بیرون نرفته . همین جاست . الان دیدمش ! رفت توی پستو .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سوالی داشتم اگه لطف کنید راهنمایی کنید ممنون میشم🙏
دخترم ۲۸ سالشه یه پسر ۹ ساله و یه دختر ۵ ماهه داره ک تازه دیروز فهمید
باز حامله هست خیلی ناراحته و تصمیم برسق.ط داره میگه اگه تو سونو مشخص بشه ک قلب تشکیل نشده
باشه و فقط ساک حاملگی باشه سق.ط کنه یه بار دوروزه پیش سونو رفت و گفتن ک در رحم چیزی از حاملگی
مشاهده نشده فقط آزمایش خون نشون داده حامله هست آزمایش بنا رو امروز باز دکتر نوشت ک تکرار کنه رفته
بالا ۷۳۵ بود مونده چکار کنه سوالم اینه ک اگه قلب جنین تشکیل نشده باشه س.قط گناه داره یا نه؟
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه جان خوبین...
خواستم یه دلانه بگم من خانمی ۴۰ ساله هستم که چند سال پیش سرطان استخوان داشتم خواستم از همسرم تشکر کنم که با صبر و توکل از من نگهداری کرد تا من سلامتی مو بدست آوردم
بماند که ۲ سال درگیر بودم و چقد عذاب کشیدم ولی هر بار بهتر و بیشتر از قبل هوای منو داست برام میوه ها رو تزئین میکرد که به ذوق بیام در طی دوران برام وسیله خونه خرید تا هوام عوض بشه
در ضمن تشویقم کرد در زمینه آرایشگاه دیپلم تخصصی ابرو بگیرم خلاصه که خواستم بگم آدم اگر کسی و دوست داشته باشه همه جوره هواشو داره ...
خودش دوران مریضیم موهامو تراشید و سرم و بوسید گفت نگران نباش بهترش درمیاد همینم شد و با کمک هم دوران سختی طی کردیم والان باهم مرور میکنیم و میخندیم خداروشکر میکنیم که تونستیم از امتحان الهی سربلند بیرون بیاییم.
برای سلامتی همه بیماران صلوات
ببخشید طولانی شد..
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام به همگی امیدوارم حالتون خوب باشه
من مشاور یک دبیرستان دخترانه هستم با تجربه ها و صحبت های که با بچه ها داشتم متوجه کمبود محبت شدید در آن ها شدم
همشون همه ی همه کمبود محبت رو احساس میکنن . رابطه ی بین دختر و پسر ها به دلیل کمبود محبت هست
دختری که با پسر ها چت میکنه به دنبال محبت هست مثلاً دخترت مو هاش رو چتری کوتاه کرده
بعد شما همش بهش غر میزنی و ازش ایراد میگیری ولی دوس.ت پسرش از مو های اون تعریف میکنه
اون پسر هیچ وقت با تیکه یا کنایه باهاش حرف نمیزنه همش عزیزم و عشقم و از این جور حرف ها بهش میزنه و کاملا طبیعی که اون دختر دوست داشته باشه باهاش حرف بزنه و صحبت کنه
دوستی با پسر ها کاری نداره دختره هی پست میگذارد و پسر هم لایک میکنه و به همین سادگی یک محبت شکل میگیره
بعد هم پسر با یک تعریف ساده ازش شروع میکنه با اون صحبت کردن و به همین سادگی باهم دوست میشن
گاهی ما فکر میکنیم چیزی برای بچه هامون کم نداشتیم در صورتی که کاملا عکس هست
تلاش کنید با دختر هاتون خوب باشید از شون تعریف کنید تشویق کنیدشون براشون وقت بذارید
با کلمه های محبت آمیز صداشون بزنید محدودیت و غر زدن باعث جبهه گیری اون ها میشه و فقط همه چیز بد میشه
مراقب دختر هاتون باشید با اون ها مهربان و رفیق باشید
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
بابای من تو خواستگاریم با اینکه هیچوقت اینکارو نمیکنه وقتی همه
نشسته بودن مگس میاد جلوش دوتا دستاشو میاره بالا و با دست میخواسته
مگسو بکشه😐🤣🤣🤣
نمیدونم میخواست خواستگارا برن دیگه نیان قضیه چی بود
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7