🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
بابای من تو خواستگاریم با اینکه هیچوقت اینکارو نمیکنه وقتی همه
نشسته بودن مگس میاد جلوش دوتا دستاشو میاره بالا و با دست میخواسته
مگسو بکشه😐🤣🤣🤣
نمیدونم میخواست خواستگارا برن دیگه نیان قضیه چی بود
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خدمت مدیر گروه عزیز خسته نباشی. من یه تجربه از دوستان خواستم دخترم دوساله بود که مچ دستش با چای سوخت 14روز بخاطر
همون یه تیکه سوختگی بستری بود دکترها هرروز پوست دست بچه را میساییدن ،😔😔
وهرچه میگفتم بچم گناه داره میگفتن باید بشوریم تاخون تمیز بیاد بیرون که عفونت نکنه اون موقع هم خودم سنم کم بود تجربه نداشتم
میترسیدم وگرنه با دارو گیاهی تو خونه خوب میشد. امان از بی تجربگی الان دخترم دانشجو است وهمین مچ دست خیلی آزارم میده که جاش مونده رودست دخترم.
لطفاً دوستان عزیز هرکسی هر دارویی یا چیزی که لک دست پاک بشه میدونه بم بگه.
خیلی رژودرم استفاده کردم جواب نداد چکارکنم ممنون از همگی ومدیرگروه عزیز که واقعا زحمت زیادی برای گروه میکشه. 🌺🌺
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایهجان
ممنون از زحماتی که میکشید،خیلی آموزنده هستن خدا خیرتون بده❤️❤️
۲۲سال پیش عروسی دخترم بود
شب حنابندون خواهرم با پسرش اومد خونهی ما برای کمک
طبقهی پایین خونهمون داداشم که مجرد بود زندگی میکرد
پسر خواهرم و پسر خودم رفتن طبقهی پایین و همسرم گفت بیاید بیرون وسایل اونجا امانت هستن و دایی ناراحت میشه
بچه بودن نمیفهمیدند
ما آرایشگاه بودیم و خونه نبودیم
همینطوری که موهام رنگی بود،دخترم اومد گفت«مامان بیا بابا با پسرخاله دعواشون شده»!
من قبل از رفتن گوشت خرد کرده بودم و چاقو رو شسته بودم رو سینک بود
پسرِ خواهرم چاغو برداشته بود پرت کرده بود خورده بود تو دست همسرم و تاندون شستش پاره شده بود!!
همسرم رو بردم بیمارستان و بستری شد گفتن باید عمل بشه!
شب حنابندون همسرم و پسرم نبودن
برای حنابندان رسم ما اینه که کادوهای عروس رو توی طَبَق میچینند و میارن ولی دامادمون دونه دونه آورده بود منم سر قضیهی شوهرم ناراحت بودم،به دامادمون گفتم«چرا نچیدینشون و دونهدونه آوردید؟؟!!»
چون دامادمون کم سن و سال بود،فرداش با ما دعواش شد
زمستون بود و هوا سرد بود،تمام شیشه هامون رو شکست!!
ما جای شیشهها پلاستیک زدیم چون مهمون داشتیم
بعد که داماد اومده بود عروس رو ببره برای آرایشگاه،دخترم ناراحت شد و کفش پاشنهدارش رو پرت کرد و پیشونی داماد شکست!😂😂
همسرم از بیمارستان اومد و ناراحت بود
خلاصه بزرگها جمع کردن و مشکلی پیش نیومد
شب رفتیم تالار و عروسی به خوشی تموم شد
تو تالار داماد با پیشونی چسبی و پدر عروس دستش باندپیچی بود!
ولی یه خاطره موند
الان داماد پسر خوبیه بچه و خانوادهی خوبی هم داره،اونموقع بچه سال بود
یه دختر ۱۵ساله و یه پسر ۲ساله دارن
امیدوارم همهی جَوونا خوشبخت بشن
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام وقتتون بخیر
خدا خیرتون بده با ایجاد این کانال یه خانواده ی بزرگ تشکیل دادید که به
نوعی همه کمک کننده هستند.
۴۶ سالمه یک ساله یائسه شدم
زانوی راستم التهاب داره وقتی راه می رم آرومم ولی نمی تونم رو زمین
بشینم موقع خواب بیشتر اذیت میشم حالت سنگینی داره بار اول دکتر گف حساسی ولی بار دوم گف ساییدگی
غضرف داری مکمل نوشت.
بالا رفتن از پله برام سخته
لطفا راهنمایی کنید🙏
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
زیرکی زنانه👻🤪
یک زن و ده مرد ﺑﻪ ﻃﻨﺎﺑﯽ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻃﻨﺎﺏ ﺗﺤﻤﻞ ﻭﺯﻥ یازده ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮑﻨﻔﺮ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻫﻤﻪ ﺳﻘﻮﻁ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ
ﺯﻥ ﮔﻔﺖ:ﻣﻦ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﺍﻭﻃﻠﺒﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻭﻗﻒ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﻄﺎﻟﺒﻪ ﻧﮑﻨﻢ ... ﻣﻦ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﯼ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺳﺨﺖ ﺑﻪ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮐﻒ ﺯﺩﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ👏👏👏😅😅
سقوووووط😅
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
هنوز حرفم تموم نشده بود که سکینه کمی خودش رو جلو کشید و همون طور که نِی قلیون رو از دست لیلا می گرفت به شکل عجیبی به من خیره شد .
با دیدن نگاه منتظر و مشتاق سکینه تو دلم شک افتاد . اگر زبیده تو عمارت بود سکینه تا این حد راحت نمی نشست که من دستش رو رو کنم ! از طرفی هم
فکر می کردم شاید زبیده فکرش رو نمی کرده موقع پنهون شدن توی پستو دیده باشمش و به همین دلیل سکینه این طور نگاهم می کرد تا با نگاهش بهم بفهمونه که اگر حرف اضافه بزنم برام گرون تموم می شه و بلایی سرم میاره .
بهادر که از جا بلند شد و به نرده ی ایوون تکیه داد ، سکینه داد زد. : حتما خیالاتی شدی دختر ! زبیده کجا بود ! گفتم که زبیده صبح رفته ده بالا . بعد هم با تشر رو به بهادر اضافه کرد. : تو هم بیا بنشین پسر جان . تو چرا عقلت رو دادی دست این دختره !
نگاه مردد و غمگینم بین پستو و چهره ی بهادر در گردش بود که سکینه گفت : زبیده تو عمارت نیست دختر . این قدر سر به سر منه پیرزن نگذار دختر !
نگذار کاری کنم که برای همه مون پشیمونی به بار بیاره !
همین که سکینه اصرار داشت دارم اشتباه می کنم ، بیشتر مطمئنم می کرد که درست دیدم . برای همین همون طور که بدون معطلی به سمت پستو می رفتم گفتم : حالت که رسوا شدی بهت می گم کی خیالاتی شده !
اما هنوز به پستو نرسیده بودم که صنوبر یکی دیگه از کلفت ها از پستو بیرون اومد و بی توجه به من به سمت مطبخ رفت .
با دیدن صنوبر پاهام برای رفتن سست شد و کمی ایستادم . سکینه پوزخند صدا داری زد و بهادر با نا امیدی سر جاش نشست .
گیج و حیرون نگاهی به جای خالی صنوبر انداختم و گفتم : خودم دیدم زبیده رفت توی پستو . حتما همون گوشه کنار ها قایم شده که من نبینمش .
با تموم شدن حرف هام سکینه با صدای بلندی که به گوش من برسه گفت : دیگه شک ندارم زنت مجنون شده بهادر . از روز اولی هم که پا به این خونه گذاشت حال و احوال درست و حسابی نداشت و حالش یه جوری بود . از من می شنوی ببرش پیش طبیب ! و گرنه یه کاری دست خودش میده و ما رو توی درد سر می ندازه .
دیگه نموندم تا ادامه ی حرف سکینه رو بشنوم . نفس پر حرصی کشیدم و با قدم های بلندی وارد پستو شدم و تو تاریک و روشن پستو دنبال زبیده گشتم
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸