eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
753 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 من وقتی به چیزی که توذهنم قلبم به مشگلی که دارم فکرمیکنم یهو... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام یه سوال از خانوم های گروه داشتم من وقتی به چیزی که توذهنم قلبم به مشگلی که دارم فکرمیکنم یهو عطسه میگنم یا خودم یا خانوادم یدون عطسه میاد سوالم این وقتی عطسه میاد یعنی چی درمورد مشگلم چی میگه اگه توگروه گسی عتقادی داره یه چیزی میدون بگه یعنی من خواستگار دارم وقتی بهش فکرمیکنم یهو عطسه میگنم یدونه میاد؟ نمیدونم خوب یابد چی میشه گلانه وقتی به یه چیزی فکر میکنی عطسه کنی یدونه اون مشگل خوب میشه یا باید فراموش کنی پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 در جواب اون خواهرمون که میگه شوهرش هرماه مبلغی رو برای خواهرش میزنه... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام در جواب اون خواهرمون که میگه شوهرش هرماه مبلغی رو برای خواهرش میزنه اول اینکه فعلا به روش نیار که فهمیدی ولی از خواسته های خودت هم نزن و هرچیزی که میدونی واجبات و قبلا ازش میگذشتی رو بگیر تا شوهرت فکر نکنه همون اندازه که خرج میکنه برا زندگیت کافیه و تو موقعیت مناسب هم سربسته بهش بگو زندگی مشترک یعنی هرچیزی که هست باید دوطرف درجریان باشن حتی اگه پیش پا افتاده باشه و اگر یه روز من یا تو متوجه بشیم که چیز پنهانی هست واقعا ناراحت میشیم دوتامون پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 برای مادر شوهر مهربون...🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 من اگه جای این خانم بودم شاید خود دعوا رو فراموش می‌کردم ولی رفتار مادرشوهرم رو هیچ‌وقت یادم نمی‌رفت. اینکه یه مادر جلوی عروسش به پسر خودش بفهمونه رفتارش درست نبوده، کار هر کسی نیست. این یعنی واقعاً عدالت رو رعایت کرده. 🍃🌸 بعضی مادرشوهرها فکر می‌کنن هرچی پسرشون بگه درسته و عروس باید همیشه کوتاه بیاد. این مادرشوهر اما برعکس عمل کرده. به نظرم همین رفتارهاست که باعث میشه عروس واقعاً به مادرشوهرش احترام بذاره، نه از روی اجبار، از روی دل. 🌸🍃 من فقط امیدوارم این شوهر هم از رفتار مادرش چیزی یاد گرفته باشه. چون مادرش خیلی واضح فهمونده که زن خونه قرار نیست هر شب غذا رو طبق میل آقا آماده کنه و اگر یه شب نتونست، باید سرش داد کشید. واقعاً مادرشوهر محترمی بوده. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 از رسومات عروسی میخواستم بگم ... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه جان وقت بخیر🌹 از رسومات عروسی میخواستم بگم ما یه رسم «جاهل‌نشین» داریم که دو سه شب قبل از عروسی،داماد دوستاش رو برای شام دعوت میکنه و تا پاسی از شب رقص و پایکوبی میکنن یه روز قبل از عروسی دوستاش داماد رو حمام می‌برن و یه عده‌ای از مردای آشنا و فامیل براشون میوه و شیرینی می‌برن و با شادی داماد رو به منزل میارن رسم «رخت‌بران» هم داریم که خیلی قدمت داره فامیل جمع میشن برای عروس چادر یا لباس اندازه می‌زنن،دعوتی‌ها هم هدیه میدن بعد بزن و برقص میکنن یه رسم هم برای عروسی که عقد باشه داریم به نام«کاهو خوران» خانواده‌ی داماد کاهو و سکنجبین فراوانی می‌برن خونه‌ی عروس،هردو خانواده فامیل رو دعوت می‌کنن و سفره پهن می‌کنن بعد از پذیرایی بازم با بزن و برقص همه کادو میدن و کادوها رو اعلام میکنن عروس هم میرقصه و شاباش میگیره مهمونی‌های دوره‌ای آش هم داریم به همین روش کاهو خوران این رسوم از خمین،شهرستانی از استان مرکزی هست امیدوارم براتون جالب باشه ممنونم از سایه عزیزم🙏🌹 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 برای خانومی که شوهرش برنج میخوره.... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 خیلی وقتا آدم از مادرشوهرش می‌ترسه که نکنه وقتی دعوا رو ببینه، فردا بره برای بقیه تعریف کنه یا طرف پسرش رو بگیره. اینجا برعکس، مادرشوهر خودش اومده وسط و جلوی رفتار پسرش وایساده. به نظرم این خانم باید از داشتن همچین مادرشوهر فهمیده‌ای خوشحال باشه. 🍃🌸 اینکه مادرشوهر وقتی فهمیده عروسش از صبح حالش بد بوده، خودش جمع‌وجور کرده و گفته تو برو استراحت کن، برای من از هزار تا حرف قشنگ باارزش‌تره. آدم توی زندگی مشترک بیشتر از غذای خوب، گاهی به همین توجه‌های ساده احتیاج داره. 🍃🌸 واقعاً دم مادرشوهرش گرم که نگذاشته این دعوا تبدیل بشه به اینکه آخرش همه تقصیرها بیفته گردن عروس. بعضی وقتا حمایت یه نفر بزرگ‌تر، مخصوصاً وقتی از خانواده همسر باشه، خیلی به دل آدم می‌شینه. این خانم شاید از اتفاق دیشب ناراحت شده باشه، ولی حداقل فهمیده مادرشوهرش انصاف داره و این خودش خیلی چیز بزرگیه. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
بیشتر که فکر کردم متوجه شدم من زبیده رو از پشت دیدم و از لباس هاش شناختمش ! اما لباس های زبیده که تنش بود ! اصلا صنوبر تو پستوی نیم سوخته چی کار داشت ! چرا باید به سمت پستو می رفت . اون جا که چیزی نبود که بخواد به دردش بخوره ! حتما یه کاسه ای زیر نیم کاسه بود و همه با هم دست به یکی کرده بودند تا من رو دیوونه و مجنون نشون بدن ! برای همین با حرص دستم رو از دست سکینه بیرون کشیدم و همون طور که به سمت مطبخ می رفتم با عصبانیت گفتم : الان معلوم می شه کی مجنون شده و تو این خراب شده چه خبره ! با بیرون کشیدن خودم از دست سکینه پارچه از دستم رها شد و موهام روی زمین ریخت . توجهی نکردم و همون طور که صنوبر رو صدا میزدم به سمت مطبخ رفتم . خیلی طول نکشید که صنوبر و دو سه تا کلفتی که تو عمارت کار می کردند از مطبخ بیرون اومدند . با دیدن صنوبر با التماس نگاهش کردم و گفتم : تو لباس زبیده رو پوشیده بودی ! درسته ؟! اصلا چرا رفتی توی پستو ؟! اون جا که چیزی نیست که به کارت بیاد ! صنوبر هیچ حرفی نمی زد و ساکت و صامت به من خیره بود اما حس می کردم ته چشم هاش ترسی هست که مانع حرف زدنش می شه . با دیدن حس ترسی که تو چشم های صنوبر بود ، کمی جرات گرفتم و همون طور که کنار پاش زانو می زدم با التماس گفتم : به خاطر خدا حرف بزن صنوبر . بگو که من اشتباه ندیدمت . بگو که سکینه ازت خواسته این کار رو بکنی بعد هم روسریم رو عقب تر دادم تا کچلی سرم مشخص شه و با درموندگی گفتم : ببین چه بلایی سرم آوردن . می خوان یه طوری نشون بدن که انگار من دیووونه شدم و خودم همچین بلایی سر خودم آوردم ! رنگ نگاه صنوبر با دیدن سرم ، رنگ غم گرفت و خواست جیزی بگه که سکینه پیش دستی کرد و گفت : چرا لالمونی گرفتی صنوبر ! خب حرف بزن مگه نمی بینی این دختره عمارت رو گذاشته روی سرش . جوابش رو بده ! با تموم شدن حرف سکینه ، صنوبر با تردید گفت : چرا من باید لباس زبیده رو بپوشم ! اصلا اگر پوشیده باشم هم کی عوضش کردم ! کجا عوض کردم ! هنوز حرف صنوبر تموم نشده بود که بهادر با صدای بلندی گفت : بسه دیگه مهربانو . تمومش کن . تا بیشتر از این عمارت رو بهم نریختی بیا بالا . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸