eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.5هزار عکس
789 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز یازدهم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۵ روز چـهارشـنـبـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد حسینعلی سبحانیان، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید 🍃
دو رکعت نمازی که از این شهید نیروی انتظامی خریدند...🥺 🌷شهید حسینعلی سبحانیان🌷 ✍🏻متن خاطره: حسینعلی هر روز دو رکعت نماز مستحبی به نیت سلامتی و ظهور امام زمان(عج) ‌می‌خوند، ظاهراً یه ‌روز نتونسته بود بخونه... توی جمع نشسته بودیم که مادرش گفت: حسین! تو غیر از نمازهای واجب، نماز دیگری هم می‌خونی؟ حسینعلی گفت: چرا اینو می‌پرسید؟ مادرش گفت: دیشب توی خواب دیدم که بهم گفتند: به حسینعلی بگو چرا اون دو رکعت رو نخوندی؟ شهید حسینعلی سبحانیان، چهل و دو روز بعد از ازدواج به شهادت رسید...🕊 مادرش ایام بارداری خواب دید که گروهی از اهل‌بیتِ امام‌حسین(ع) توی آسمون بالای سرش می‌چرخند، از خواب که بیدار شد، با خدا عهد بست اسم پسرش رو بذاره حسین...🥀 حسینعلی به دوستاش می‌گفت: نگید ما ماموران نیروی انتظامی هستیم، ما سبزپوشان نیروی انتظامی از سربازان امام‌زمان (عج) هستیم که مردم ما رو می‌بینند... [ جلو چشم مردمیم] حسین‌علی تنها ۴۲ روز بعد از ازدواجش توسط ضد انقلاب ترور شد...💔
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
خجسته تو گذشته ثابت کرده برای نابود کردن من دست به هرکاری میزنه... از خیلی کارهاش خبر دارید و از خیلی هاش بی خبرید... من میترسم با کینه ای که داره بلایی سر من و شما بیاره و بچه‌هام آواره بشن +خجسته غلط کرده با هفت جد و آبادش... وقتی فرستادمش خونه باباش حساب کار دستش میاد با ملایمت گفتم +من نمیخوام اون زن رو بیشتراز این با خودم دشمن کنم خان... میخوام این بار از در سیاست وارد بشم و باهاش سازش کنم... تجربه نشون داده دشمنی با خجسته فقط به ضرر خودمه... برای همین فکر کردم... یعنی به ذهنم رسید که... چطور بگم... بلقیس خانم کلافه گفت +حرفت رو بزن زرتاج، چرا انقد مِن مِن میکنی؟ مکثی کردم و گفتم +پسرها ماشاالله بزرگ شدن، نه فقط به خاطر تهدیدهای خجسته بلکه به خاطر آینده‌ی خودشون من گفتم اگر بشه خان زمینی به نامشون بزنه. حرفم رو زدم و نفس راحتی کشیدم، نیم نگاهی به خان انداختم که غرق در فکر بود... بعد از سکوتی طولانی گفت +اموال من مال پسرامه... شکی داری تو این؟ سریع گفتم +نه! البته که نه... خدا عمر با عزت به شما بده! انشاالله سایه‌تون تا ابد بالای سر بچه‌ها باشه اما کی از آینده خبر داره خان؟ خودتون خجسته رو می‌شناسید! پدرش کم آشنا نداره، از کجا معلوم زبونم لال بعد صد سال وقتی شما نبودید با کمک پدرش املاک شما رو به نام خودشون نزنن؟ به خدا من به فکر خودم نیستم، که اگر بودم طلب ملک برای خودم میکردم. من فقط به بچه‌هام فکر میکنم. نمیخوام فردا روز اسیر دست این قوم ظالم بشم... اشک نشست روی گونه‌ام و با گریه گفتم +خودتون میدونید من خانواده‌ی درست و درمونی ندارم، نه میتونن ازم دفاع کنن نه میتونن حقم رو بگیرن... برای همین خیلی نگران بچه‌هام هستم... خان که مشخص بود تحت تاثیر حرف‌های من قرار گرفته با صدای گرفته‌ای گفت +خودم یک فکری برای این موضوع میکنم. مملکت انقدرم بی قانون نیست که کسی بتونه مال و ملک من رو از بچه‌هام دریغ کنه... غصه‌شون رو نخور، اونا پسرای منم هستن و من بیشتر از تو به فکرشون هستم +یعنی... یعنی چیزی به نامشون می‌کنید؟ خان اخمی کرد و گفت +به نام نه... اما ترتیبی میدم تا از لحاظ قانونی بعد من خجسته در حد حق و حقوق خودش بهش سهم برسه و باقیش بین بچه‌هام تقسیم بشه... لبخند محوی زدم و برای اینکه دلش رو به دست بیارم گفتم...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
نزدیک ظهر بود که به خونمون رسیدیم ، عطر غذا کوچه رو پر کرده بود و در حیاط مثل همیشه نیمه باز بود . ذوق زده در رو هول دادم و وارد حیاط شدم . بچه های محمود و احمد و رضا وسط حیاط دنبال هم می دویدند و انگار بقیه توی مطبخ بودند ! با دیدن حیاط بغض گلوم رو گرفت و یک راست به سمت مطبخ رفتم . مادرم و اقدس توی مطبخ بودند و از ظاهر مادرم پیدا بود غمگینه . هیچ کدوم متوجه ی حضور من نشده بودند برای همین سرفه ی مصلحتی کردم و با صدایی که از شدت بغض می لرزید سلام کردم . مادرم هول زده نگاهش سمت من چرخید و با تعجب گفت : علیک سلام . رسیدن بخیر . با کی اومدی ؟ چرا بی خبر اومدی ؟! چیزی شده ؟ به سختی بغضم رو قورت دادم و همون طور که مادرم رو در آغوش می گرفتم گفتم : با بهادر اومدم . اومدیم بهتون سر بزنیم ! مادرم پشت چشمی نازک کرد و با غیظ گفت : باید قبلش خبر میدادی . این درست نیست که هر وقت دلت خواست سرت رو بندازی پایین و بیای تو ! سعی کردم جلوی ناراحت شدنم رو بگیرم . چون می دونستم مادرم اگر بفهمه چه بلایی سرم اومده شرمنده می شه و جدا از این حرف ها چه بخواد و چه نخواد مجبوره پیش بهادر آبروداری کنه و تحویلم بگیره ! برای همین لبخند تلخی زدم و گفتم : اومدنم ماجرا داره . یهویی شد ! با تموم شدن حرفم مادرم دستش رو به کمرش زد و گفت : لا الله الا الله . مگه چه خبر شده که ماجرا داره ؟! ببین مهربانو از همین حالا گفته باشم ها ! من حال و حوصله ی یه بدبختی دیگه رو ندارم . بعد هم همون طور که به سمت بیرون مطبخ می رفت با صدای آرومی گفت : اگر اومدی قهر سنگین و رنگین راهت رو بکش و با شوهرت برگرد خونه ت . این جا این قدر بدبختی ریخته که دیگه جایی واسه ادا اطوارهای تو نیست . صدای خوش و بش مادرم و بهادر که از بیرون مطبخ به گوش رسید اقدس رو بغل گرفتم و گفتم : این جا چه خبر شده ؟! چرا مامان این قدر ناراحته ! اقدس ابروهاش رو بالا داد و گفت : والا چی بگم . از وقتی اون آبرو ریزی به بار اومد انگار خیر و خوشی و هم از این خونه رفت . از اون روز تا حالا این خونه رنگ و روی آسایش به خودش ندیده ! بدبختی پشت بدبختی ! با کنجکاوی چشم هام رو جمع کردم و گفتم : کدوم بدبختی !؟ من که تاوان اشتباهم رو خودم دادم . هیچ کسی هم پشتم رو نگرفت ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 دختر 24 ساله هستم که خجالتی و استرسی واعتماد بنفس ندارم و... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه خانم خسته نباشید دستمریزاد برای کانال فوق العاده عالیییییییی تون دختر 24 ساله هستم که خجالتی و استرسی واعتماد بنفس ندارم و همیشه بخاطر این اخلاقم دارم عذاب میکشم فن بیانم برای اینکه استرس دارم خوب نیست زود هول میشم وخیلی حرف ک باید بگم فراموش میکنم که بعدا یادم میاد کلی پشیمان میشم چرا نگفتم وخودم‌و سرزنش میکنم عزیزان ایده معنوی یا همچنین تجربه داشتید ک خوب شدید و روان شناس می‌شناسید لطفا بهم بگید پیشاپیش از راهنمایی تونم ممنونم ❤️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 در جواب مامانی که دخترش مهد می‌ره 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 مامان قشنگم عزیزم خودتو سرزنش نکن. یه روز پول همراهت نبوده، اتفاق خاصی نیفتاده. دخترت هم با یه خوراکی کمتر چیزی ازش کم نمی‌شه. فقط امیدوارم شوهرت بفهمه طرز حرف زدنش چقدر می‌تونه دل آدم رو بشکنه. 🌸🍃 در جواب مامانی که دخترش مهد می‌ره آخه آدم برای بچه خودش پول می‌خواد، نه برای خرید اضافه و بی‌خودی. اینکه سر یه خوراکی بچه دعوا راه بیفته واقعاً ناراحت‌کننده‌ست. زندگی مشترک یعنی همین روزهای کوچیک رو برای هم سخت نکنیم. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
من دلوانم؛ یه دختر از تبار کردستان. شبی که روزبه—همون مردی که ادعای عاشقی داشت—پاش لغزید، دنیا رو سر من و مریم خراب شد. هاشم‌خان برا اینکه این ننگ رو پاک کنه، مریم رو بی‌رحمانه کشت و جنازه‌شو انداخت جلو گرگ‌ها. روزبه فرار کرد و داییم هم برا پاک کردن این بدنامی، مجبورم کرد عروس یه خانِ زن‌مرده بشم. شب عروسی، دخترداییم که خودش رو مقصر این روزگار سیاهم می‌دونست، برا ادا کردن دینش، خودش رو زیر تورِ سرخ عروس جا زد تا من بتونم با کمک مادرم تو دل تاریکی شب بزنم به چاک. خبر فرارم که پیچید، کل ایل برا گرفتن جونم صف کشیدن. تو اوج آوارگی و ناامیدی، پناه بردم به عمارت مرموز «خان بختیاری»؛ اما زهی خیال باطل! نمی‌دونستم از چاله افتادم تو چاه. اونجا به یه راز هولناک رسیدم و فهمیدم مرگ مریم هزار بار شرف داشت به زنده موندن تو این جهنم... اونجا کسی رو دیدم که...😱😱😱 برای خواندن ادامه داستان روی لینک زیر بزنید👇 https://eitaa.com/joinchat/1630798236C39949ec03b