🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
از بچگی پسرعمویم برای من یه آدم معمولی توی فامیل نبود. چون از بچگی با هم بزرگ شده بودیم، رفتوآمد خانوادهها زیاد بود و تقریباً همیشه همدیگه رو میدیدیم. اون موقع خودم نمیفهمیدم اسم این حس چیه، فقط وقتی میاومدن خونهمون، بیشتر از همیشه حواسم به خودم بود.
اگر قرار بود مهمونی داشته باشیم و میدونستم پسرعمو هم میاد، از چند ساعت قبل لباس انتخاب میکردم و جلوی آینه میایستادم. وقتی زنگ در میخورد، ناخودآگاه میرفتم ببینم کیه. اگر میدیدم اونه، یه ذوق بچگانه میگرفتم که خودمم نمیفهمیدم چرا.
سالها گذشت و اون حس کمکم برای من جدی شد. دیگه فقط خوشحال نمیشدم که میبینمش؛ ته دلم دوست داشتم یه روز واقعاً همسرش بشم. توی ذهنم برای آیندهمون کلی تصویر ساخته بودم، بدون اینکه هیچوقت مطمئن باشم خودش هم چنین حسی داره.
هر بار بزرگترها درباره ازدواج یکی از فامیل حرف میزدن، من ناخودآگاه منتظر بودم اسم ما هم یه روز وسط حرفها بیاد. حتی بعضی وقتها شوخیهای فامیلی درباره ما میشد و من از خجالت سرمو پایین میانداختم، ولی ته دلم خوشحال میشدم.
یه مدت فکر میکردم شاید خودش هم متوجه شده. بعضی رفتارهاش باعث میشد امیدوار بشم، ولی هیچوقت چیزی رو مستقیم نگفت. من هم از ترس اینکه جوابش چیزی نباشه که دلم میخواد، هیچوقت حرفی نزدم.
خواستگارهای دیگه که میاومدن، من اصلاً دلم نمیخواست جدیشون بگیرم. همیشه ته ذهنم میگفتم شاید این یکی قسمت من نیست، شاید قرار باشه آخرش پسرعمو بیاد. هر بار خانواده درباره ازدواج باهام حرف میزدن، من بهانه میآوردم و میگفتم فعلاً قصد ازدواج ندارم.
حتی یه بار مادرم خیلی جدی ازم پرسید که آیا کسی توی ذهنم هست یا نه. من چیزی نگفتم. خجالت کشیدم اسمش رو بیارم. فقط گفتم فعلاً نمیخوام ازدواج کنم.
سالها با همین امید گذشت.
تا اینکه یه روز فهمیدم برای پسرعمویم خواستگاری رفتهاند.
وقتی این خبر رو شنیدم، اولش باور نکردم. فکر کردم شاید فقط یه حرف خانوادگی باشه و هنوز چیزی قطعی نشده. ولی چند وقت بعد فهمیدم موضوع جدیه.
اون روز برای اولین بار فهمیدم تمام این سالها من توی ذهن خودم یه آینده ساخته بودم که شاید هیچوقت برای اون وجود نداشته.
ازدواج کرد.
من حتی سعی کردم عادی رفتار کنم. توی جمع لبخند زدم، تبریک گفتم و خودمو مشغول کردم. ولی وقتی برگشتم خونه، تازه فهمیدم چقدر دلم گرفته.
چیزی که بیشتر از خود ازدواجش اذیتم کرد این بود که هیچوقت نفهمیدم اگر من زودتر حرف میزدم، چیزی تغییر میکرد یا نه.
شاید جوابش منفی بود. شاید هم اصلاً چنین حسی به من نداشت. شاید اگر همان سالها یک بار حرف میزدم، زودتر تکلیف دلم روشن میشد.
الان سالها گذشته و من هنوز وقتی به اون روزها فکر میکنم، بیشتر از اینکه از انتخاب اون ناراحت باشم، از سکوت خودم ناراحتم.
من همیشه منتظر بودم خودش بفهمه.
منتظر بودم خودش جلو بیاد.
منتظر بودم یه روز خانوادهها حرفش رو بزنن.
و در نهایت فهمیدم بعضی آرزوها فقط چون ما خیلی دوستشون داریم، قرار نیست اتفاق بیفتن.
هنوز هم وقتی توی مهمونیهای فامیلی میبینمش، یه حس عجیبی دارم. نه اینکه بخوام زندگی الانش رو خراب کنم یا آرزو کنم چیزی تغییر کنه؛ فقط یاد اون دختری میافتم که سالها توی ذهنش خودش رو عروس پسرعموش میدید و هیچوقت جرئت نکرد حتی یک بار بگه که چقدر دوستش داشته.
شاید اگر آن روزها حرف زده بودم، امروز یا خاطره شیرینی از یک عشق قدیمی داشتم، یا حداقل یک جواب روشن.
اما چیزی که برای من موند، فقط یک «کاش» بزرگه؛ کاش آنقدر منتظر نمیماندم که یک روز بفهمم تمام این مدت فقط خودم در این خیال زندگی میکردم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه جان خوبی ان شاالله، ممنون از کانال خوبت که باعث شده ما خانم ها بهتر بتونیم تمام رنج های انباشته شده رو دلمون رو اینجا ب زبون بیاریم، خیلی دلم گرفته الانم پیام رو دارم با اشک می نویسم امروز شوهرم جلسه کاری داشت شبی ک اومد از همون دم در شروع کرد چرا چیزی آماده نکردی جوشانده برام درست میکردی سر صدا کرد نفرین من کرد گفتم بزا تا تو لباست عوض کنی نماز بخونی جوشانده هم زودی آماده میشه خلاصه هرچ دلش خواست به من گفت منم دوتا بچه کوچیک دارم روزا همش درگیر کارای خونه هستم بعدشم من اون لحظه ک اومد درگیر مسائل شخصی بچم بودم دستم بند بود تو چرا زودتر برا من نزاشتی، حداقل میزاشت برسه خونه شاید اصلا من مریض بودم مشکلی داشتم بعد شروع کنه منو نفرین کردن ،من چ گناهی کردم با همه چی دارم میسازم دور از خانواده دارم تحمل میکنم الان دوسال برام لباس نخریده میگم اشکال نداره حقوقش ب قسطا نمیخوره گناه داره رعایت کنیم کافیه بگم مثلا شال بخوام همچون باهام دعوا میکنه که نگو نپرس ب خداوندی خدا اصلا دلم نمیخا مهمونی عروسی چیزی باشه برم چون لباس درستی ندارم حتی لباسای تو خونه ،من که با همه شرایط دارم میسازم اینه جواب من اینه آدم تو غریبی همه حرفی بارش کنند تحمل کنه دم نزنه چقدر باید بریزم تو خودم بخدا موهام داره سفید میشه هر حرفی هم بزنم سریع جبهه میگیره، حرف ساده ای پیش پا افتاده ک بگم دعوا راه میندازه ،وقتی بیرونه ک هیچ وقتی هم تو خونه هست همش تو گوشی تا وقتی که بخوابه در حد ناهار شام غیر از این هیچ حرفی با من نمیزنه میگم یکم حرف بزن منم آدمم شب روز تو چاردیواری جایی نمیرم میگه حرف با باعث دعوا میشه خیلی حرفا تو دلمه خیلی ناراحتم ،شما دوستان بگید من چکار کنم من چطو تحمل کنم خسته ام خسته
منم باشم مامان دوتا بچهام😔
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
بعضی شبها هر دو نفر خستهان، ولی به جای اینکه خانه جای استراحت باشه، تبدیل میشه به جلسهی حسابکشی.
«امروز من این کارو کردم، تو چی؟»
«من بیشتر زحمت کشیدم.»
«تو فلان روز هم این کارو نکردی.»
کمکم حتی کارهای خوب هم تبدیل به طلب میشن.
قرار نیست زن و شوهر زحمتهاشون رو نادیده بگیرن، اما اگر قرار باشه هر محبت و کمکی با یک امتیاز ثبت بشه، صمیمیت جاش رو به حسابوکتاب میده.
اگر امروز همسرت بیشتر کار کرده، لازم نیست حتماً فردا جبرانش کنه.
اگر امروز تو بیشتر خسته شدی، ممکنه چند روز دیگه نوبت اون باشه که بیشتر هوات رو داشته باشه.
زندگی مشترک همیشه پنجاهپنجاه پیش نمیره.
گاهی سهم یکی بیشتره، گاهی سهم اون یکی.
مهم اینه که هیچکدوم احساس نکنن طرف مقابل عمداً داره از محبت و زحمتش سوءاستفاده میکنه.
خانه وقتی آرامتر میشود که کمک کردن بین زن و شوهر تبدیل به دفتر بدهکار و بستانکار نشود.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🔥بخور نخور های لاغری 📛
😱 بزن رو وزنت تا بگم چی بخوری تا خوش اندام بشی👇👇
🍏 60 📝 🍏 65 📝 🍏 70 📝
🍏 80 📝 🍏 85 📝 🍏 90 📝
🍏 95 📝 🍏 100 📝 🍏105 📝
🍏 110📝🍏 115 📝 🍏 120 📝
🍏 125 📝 🍏 130 📝🍏 135📝
مثل کوره چربی بسوزون 🔥
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام به ادمین و بقیه دوستان لطفا بهم مشورت بدین
من 32سالمه و دارای 4تا فرزندم من از 15سالگی شوهرم دادن بماند حالا با چ مشکلاتی روبرو شدم مشکل من اینه
ک همسرم ی زن عمو و مادر داره ک هرچی دلش خاست از اول پشت سرم گفتن و منم هیچ حرفی نمیزدم چون
کسی پشتم نبود فقت سکوت کردم همسرمم چیزی نمیگفت بهشون الان
ک بعد 18سال زندگی باز میبینم حرفا پشت سرم میگن من تو ی روستایی هستم ک حال روستا رو هم همه
میدونن حرف زود میپیچه من دیگ عادت کردم ب حرفا چند روز قبل یکی از دوستام گفت تو چرا طوری رفتار
میکنی ک ابروت ببرن برای خودت اهمیت نداره فردای بچه هات فکر کن میگن مامانت چی بود فکرم درگیر
شده ایا یعنی میشه اینجور بشه منی ک هیچی خطایی نکردم فقط حرف مردمه
اینم بگم من سپردم بخدا الان ک مادر شوهرم طوری زمین گیر شده ک هیچ کدوم از پسراش یا دختراش نمیان
برسن بهش منم نمیرم از اول زیاد نمیرفتم الانم نمیرم ولی دورا دور کمک حالشون هستم زن
عموی شوهرمم ک هرروز مریضه میشه کسی بهم بگه چیکار کنم ک فردا بچه هام حرف نشنون چند روزه فکرم درگیره
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🌱آینه تراپی
برین جلو آینه بایستید و اینارو به خودتون بگین :
۱. تو بدن خوبی هستی.
۲. تو کافی هستی.
۳. لازم نیست فلان جور باشی
۴. غذا دشمن تو نیست
۵. تو ارزش دوست داشتن رو داری
۶. من تو رو همونطور که الان هستی پذیرفتم.
۷. ازت ممنونم بابت کارایی که انجام دادی
۸. من امروز به نیازات رسیدگی میکنم .
۹. من ارزش تو رو با وزنت اندازه نمیگیرم
۱۰. رابطه من با تو خیلی مهمه
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7