eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
782 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 روی صحبتم با مادر مهربانی هست که عروس اینده شون ترانه خانم دیابت دارن 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه جان روی صحبتم با مادر مهربانی هست که عروس اینده شون ترانه خانم دیابت دارن مادر عزیز من در جایگاه مادری که دخترش از کودکی دیابت داره با شما صحبت میکنم رفتار و منش شما بسیار بسیار تو موفقیت زندگی پسرتون تاثیر داره همایت شما بزرگترین دلگرمی برای ترانه هست یکی از کابوس های من مادر اینه که دخترم رو به خاطر بیماریش پس بزنن و این همه زیبای و کمال و متانتش رو نادیده بگیرن 😭 بچه های دیابتی خودشون هیچ نقشی تو به وجود امدن این شرایط نداشتن تمام زندگیشون به درد سوزن و ازمایش و استرس گذشت حالا نوبت شماست که فرستاده خداوند هستید این همه سختی که تو این سالها کشیده رو جبران کنید با محبت با مهربانی با کلام خوش به دور از نیش و کنایه افراد دیابتی هم مثل بقیه شرایط ارومی دارن فقط کمی همراهی نیاز دارن مثلا نباید توقع داشته باشید از صبح تاااااا شب برای کارهای میهمانی کمک دست تان باشن چون مثل افراد سالم نیستند کم میارن وقتی افت قند میکنن کلافه و عصبی میشن زود خسته میشن نباید انتظار داشته باشید تمام وقت سرپا باشن پابه پای شما بتونن کار کنن زود انرژی شون تمام میشه کمی استراحت کنن تو جای ارام باشن کمی مواد غذایی بخورن دوباره انرژی شون بر میگرده و هیچ مشکلی ندارن برای بچه دارشودنشون هم صرف بیماری مادر بچه ها دچار دیابت نمیشن در بستگان داشتیم مادر دیابتی که فرزندانشون سالم بودن جای نگرانی نیست و در اخر یک کلام هر چی زندگی این افراد در ارامش و به دور از استرس باشه همراه با تغذیه سالم و انجام از مایش های روتین حالشون بهتره وسلام فقط و فقط تورو به جان اقام صاحب زمان با این دختر مثل فرزند خودتون رفتار کنید امیدوارم با مهربانی که از سمت شما میبینه تمام سختی های که تو این سالها کشیده از تنش دور بشه برای پسرگلتون و ترانه عزیز بختی بلند ارزو میکنم خوشبخت و عاقبت بخیر باشن امیدوارم از نسلشون سرباز اقام صاحب زمان متولد بشه ان شاالله 🤲 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 در جواب این پیام دخترم 21ساله در مشهد دنبال کارم هر در زدم نشد 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 در جواب این پیام دخترم 21ساله در مشهد دنبال کارم هر در زدم نشد عزیزم به جای عوض کردن شغل و دوباره از اول کارآموزی رو گذروندن دو سال رو بذار رو افزایش مهارت و مشتری و استاد شدن تو همون رشته اولی ،هر کاری تو ماه و سال اول که جواب نمیده با ادامه دادن به راه میوفته مثل بچه که دوسال شیر میخوره پوشک داره هزار تا دردسر داره ولی ۲ سالش که رد شد حرف میزنه میدوعه غذا میخوره دسشویی میره ،مهم اینه رو اون کار حداقل ۲ سال مداوم تلاش کنی بعد میوفته رو غلتک آبی‌ روشن پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 یک روز رادیوی قدیمی خانه خراب شد. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 یک روز رادیوی قدیمی خانه خراب شد. پدربزرگ نشست کنارش و چند دقیقه با حوصله دکمه‌هایش را امتحان کرد، اما هر کاری کرد صدایی از آن درنیامد. مادربزرگ گفت: «ولش کن، دیگه عمرش رو کرده.» پدربزرگ لبخند زد و گفت: «نه، درستش می‌کنم.» رادیو را برد پیش تعمیرکار، اما وقتی برگشت، مادربزرگ بیشتر از خود رادیو خوشحال شد. گفت: «این همه راه رفتی فقط برای یه رادیو؟» پدربزرگ جواب داد: «برای رادیو نه... برای عصرهایی که با هم گوشش می‌دادیم.» مادربزرگ چیزی نگفت؛ فقط چای ریخت و استکان پدربزرگ را آرام جلو گذاشت. رادیو دوباره روشن شد، اما آن روز هیچ‌کدام زیاد به برنامه گوش ندادند. بیشتر درباره خاطراتشان حرف زدند؛ از روزهای اول زندگی‌شان، از خانه‌های قبلی، از بچه‌ها و از آدم‌هایی که دیگر بینشان نبودند. من همان‌جا فهمیدم بعضی وسایل برای آدم‌ها فقط وسیله نیستند؛ تکه‌ای از زندگی‌اند. و شاید قشنگ‌ترین قسمت ماجرا این بود که پدربزرگ هنوز برای چیزی که خاطره‌ی مشترکشان بود، وقت می‌گذاشت. آدم وقتی کسی را واقعاً دوست داشته باشد، فقط خودِ آن آدم برایش عزیز نیست؛ چیزهایی هم که با او خاطره ساخته‌اند، ارزش پیدا می‌کنند. 🤍📻 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
هدایت شده از آرشیو آرام و دلبرونه
🍃🌸🍃 بعضی زن و شوهرها بعد از هر بحث، بیشتر از اینکه دنبال حل مسئله باشن، دنبال اینن که ثابت کنن تقصیر چه کسی بوده. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 بعضی زن و شوهرها بعد از هر بحث، بیشتر از اینکه دنبال حل مسئله باشن، دنبال اینن که ثابت کنن تقصیر چه کسی بوده. یکی میگه: «تو شروع کردی.» اون یکی جواب میده: «نه، تو اول این حرف رو زدی.» بعد بحث اصلی گم میشه و دعوا تبدیل میشه به پیدا کردن مقصر. گاهی اصلاً لازم نیست مشخص بشه چه کسی «بیشتر» مقصر بوده. اگر هر دو نفر از یک اتفاق ناراحت شدن، بهتره به جای باز کردن پرونده‌ی تقصیرها، ببینن از این به بعد چطور می‌تونن همون اتفاق رو تکرار نکنن. مثلاً اگر مشکل از این بوده که یکی بدون خبر دیر کرده، درباره خبر دادن به هم توافق کنید. اگر بحث به خاطر دخالت دیگران بوده، درباره مرزها تصمیم بگیرید. اگر از فشار مالی شروع شده، بشینید و درباره خرج‌ها برنامه بریزید. حل کردن مسئله مهم‌تر از بردن دعواست. البته اگر یکی واقعاً رفتار اشتباهی کرده، پذیرفتن مسئولیت و عذرخواهی ارزش خودش رو داره؛ اما زندگی مشترک قرار نیست دادگاه باشه که هر شب حکم صادر بشه. گاهی به جای اینکه بپرسیم «چه کسی مقصر بود؟»، بهتر است بپرسیم «چطور کاری کنیم دوباره به این نقطه نرسیم؟» پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 یه خواستگار داشتم که واقعاً همه‌چی داشت خوب پیش می‌رفت. از همون جلسه اول خانواده‌ها با هم جور بودن، 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 یه خواستگار داشتم که واقعاً همه‌چی داشت خوب پیش می‌رفت. از همون جلسه اول خانواده‌ها با هم جور بودن، خودش هم خیلی محترمانه رفتار می‌کرد و منم کم‌کم داشتم بهش حس خوبی پیدا می‌کردم. چند بار با هم صحبت کردیم، درباره آینده و اخلاق و زندگی و این چیزا حرف زدیم و هر بار که می‌گذشت، بیشتر مطمئن می‌شدم که شاید این همون آدمیه که می‌تونم کنارش یه زندگی آروم داشته باشم. حتی خانواده‌ش هم انگار از من خوششون اومده بود. همه‌چی داشت جدی‌تر می‌شد و قرار بود یه جلسه دیگه هم خانواده‌ها صحبت کنن که یه دفعه رفتار خودش عوض شد. اول فکر کردم شاید چیزی از حرف‌های من ناراحتش کرده، ولی بعد فهمیدم یکی از دوستاش منو می‌شناخته. رفته بود پیشش و درباره من یه سری حرف زده بود؛ حرف‌هایی که اصلاً واقعیت نداشت. از اخلاقم گرفته تا گذشته‌م، چیزایی گفته بود که واقعاً وقتی شنیدم فقط موندم که چرا باید یه نفر این‌جوری درباره من حرف بزنه. بدتر از همه این بود که اون پسر به جای اینکه بیاد از خودم بپرسه، حرف دوستش رو باور کرده بود. کم‌کم فاصله گرفت و اون رابطه‌ای که داشت با آرامش جلو می‌رفت، یه‌دفعه تموم شد. من بیشتر از اینکه ناراحت به‌هم خوردن خواستگاری باشم، از این ناراحتم که حتی فرصت نداشتم از خودم دفاع کنم. یه نفر فقط با چند تا حرف بی‌اساس، تصویری از من ساخت که اصلاً خود واقعی من نبود و یه آدم دیگه هم بدون اینکه از خودم چیزی بپرسه، همون تصویر رو باور کرد. هنوزم نمی‌فهمم چرا دوستش باید همچین کاری بکنه. حسادت بود، دشمنی بود، یا هر چیز دیگه‌ای، نمی‌دونم. فقط می‌دونم گاهی یه نفر می‌تونه با چند جمله، چیزی رو که ماه‌ها منتظرش بودی خراب کنه. من هنوز با خودم فکر می‌کنم کاش حداقل یه بار می‌اومد و حرف‌هایی که شنیده بود رو از خودم می‌پرسید. شاید جوابم براش مهم نبود، ولی حداقل دلم نمی‌سوخت که بدون اینکه منو بشناسه، درباره‌م تصمیم گرفته... پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
با دیدن محبوبه تردید تمام وجودم رو گرفت و از این که به دیدنش اومده بودم پشیمون شدم ! اما چاره ای نبود . به خاطر پنهون کاریم عذاب وجدان داشتم و باید مطمئن می شدم حال محبوبه خوبه و از ازدواجش راضیه . چشمم که به محبوبه افتاد بغص گلوم رو گرفت و عذاب وجدانم بیشتر شد . به نظر می اومد یه هوا لاغرتر شده و زیر چشم هاش گود افتاده بود . از دیدنم اصلا خوشحال نشد اما برای حفظ ظاهر لبخند کج و کوله ای رو لبش نشوند و در حالی که سعی می کرد خودش رو خوشحال نشون بده گفت : توئی مهربانو ! انتظار دیدنت رو نداشتم . خوش اومدی . بیا تو . کِی اومدی که من خبردار نشدم ؟! نگاهم رو تو دالون کوچک خونه چرخوندم و همون طور که وارد حیاط می شدم با صدایی که سعی داشتم از شدت بغض و ناراحتی نلرزه گفتم : امروز صبح رسیدیم . خیلی دلم برات تنگ شده بود گفتم تا نرفتم روستا بیام ببینمت ! با اتفاقی که روز عروسی افتاد فرصت نکردم ازت درست و حسابی خداحافظی کنم . محبوبه ناباورانه نگاهش رو توی صورتم چرخوند و همون طور که از جلوی در کنار می رفت گفت : کار خوبی کردی . بیا تو . بی میل وارد خونه شدم . از اون خونه ، از اون دالون ، از درخت هاش و حتی از خشت خشت اون خونه بدم می اومد و خاطره ی اون روز تلخ رو تو ذهنم تداعی می کرد . شاید اگر اون روز پا به این خونه نمی گذاشتم این همه اتفاق بد برام نمی افتاد و زندگی آروم تری داشتم . به پله ها که رسیدم حالم بد شد اما به روی خودم نیاوردم و برای این که وارد اتاق ها نشم گفتم : بالا نمیام ، باید زود برگردم خونه . کسی خبر نداره من اومدم این جا ! هر چند از چهره ی در هم و گرفته ی محبوبه پیدا بود دوست نداره پا به خونه ش بگذاره اما به رسم مهمون نوازی لبخند نصفه نیمه ای زد و گفت : کار خوبی کردی ! این طوری که نمی شه . نیای بالا دلخور می شم . بعد هم پاکت شیرینی رو از دستم گرفت و گفت : تا تو بری بالا و یه نفسی تازه کنی ، من هم دو تا لیوان چای تازه دم می ریزیم که با این شیرینی ها بخوریم بعد هم با عجله به سمت مطبخ پا تند کرد . دل پا گذاشتن به اتاق ها رو نداشتم و احساس می کردم ایوب گوشه کنار خونه پنهون شده و داره من رو تماشا می کنه . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸