eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
780 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 هر کاری کردیم و هر شکلی شدیم، پشت سرمون حرف زدن... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 هر کاری کردیم و هر شکلی شدیم، پشت سرمون حرف زدن... خودمونی شدیم... گفتن جلفه سر سنگین شدیم... گفتن مغروره تا خندیدیم... گفتن سبکه تا اخم کردیم... گفتن خودشو میگیره ساده شدیم... گفتن احمقه تحویل نگرفتیم... گفتن خودشیفته س خاکی شدیم... گفتن داره آمار میده وقتی حرف زدن و جوابشونو دادیم... گفتن دیدی حق با ماست لجش گرفته وقتی حرف زدن جوابشونو ندادیم... گفتن دیدی حق با ماست لال شده هرجور شدیم این جماعت بیکار یه چیزی گفتن... این مردم هیچ وقت احترام گذاشتن به عقاید دیگران را یاد نمیگیرن. «پس فقط برای خودت زندگی کن» 🌹 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 حکایت نخ قرمز🧵 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 حکایت نخ قرمز🧵 خیاطی پیر، شاگرد جوانی داشت که همیشه از کارهای سخت فرار می‌کرد. یک روز پیرمرد تکه پارچه‌ای به او داد و گفت: «این پارچه را برای مشتری آماده کن.» شاگرد نگاهی انداخت و گفت: «این که فقط یک تکه پارچه است!» پیرمرد چیزی نگفت. شاگرد شروع به بریدن کرد، اما حواسش پرت شد و پارچه را اشتباه برید. وقتی فهمید دیگر نمی‌تواند آن را درست کند، ترسید و پارچه را زیر میز پنهان کرد. چند ساعت بعد، مشتری آمد. پیرمرد پارچه را خواست. شاگرد با شرمندگی حقیقت را گفت. پیرمرد عصبانی نشد. فقط پارچه را برداشت و گفت: «اشتباهت از خراب کردن پارچه بزرگ‌تر نیست؛ چیزی که خطرناک است، پنهان کردن اشتباه است.» سپس تکه‌های بریده‌شده را کنار هم گذاشت و از آن‌ها یک کیف کوچک دوخت. مشتری آن را دید و پسندید. شاگرد با تعجب پرسید: «چطور توانستید از یک اشتباه، چیزی قابل استفاده بسازید؟» پیرمرد لبخند زد: «همه اشتباه‌ها قابل جبران نیستند؛ اما بیشترشان می‌توانند چیزی به تو یاد بدهند.» حکایت: اشتباه، پایان راه نیست؛ گاهی فقط شکلی متفاوت از شروع دوباره است. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 میخواستم در جواب اون خانمی که بچه کوچیک دارن و دوباره باردارشدن بگم منم پسر اولم نه🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام به همه مامانهای گل میخواستم در جواب اون خانمی که بچه کوچیک دارن و دوباره باردارشدن بگم منم پسر اولم نه ماهه بود و دوباره باردار شدم اونم دوقلو.پسرم مجبورشدم یکسالگی از شیر بگیرم خیلی بهم سخت گذشت واس اینکه با سه تا بچه نمیتونستم جایی برم و تنهایی از پسشون بر بیام  ولی حالا دوقلوهام ششم تیر دوساله میشن سختیهای منم اخراشه پسرم با وجود محبتهای من و پدرش بازم خیلی حسادت میکرد خب البته حق داشت سن حساسی بود ولی عزیزم تو هم نگران نباش باهم بزرگ میشن فقط سعی کن به بچه اولت بیشتر محبت کنی هرچیزی هم واس دومی میخری بهترشو اول واسه بچه اولت بخر ما الان همه چیز سه تا میخریم و عین هم تا دعوا نشه امیدوارم نی نی به سلامت دنیا بیاد. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 وقتی بچه بودم کنار پدرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو میکردم ! 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 وقتی بچه بودم کنار پدرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو میکردم ! مثلا آرزو میکردم برایم اسباب بازی بخرد ؛ میگفت : میخرم به شرط اینکه بخوابی  یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازی دنیا ؛ میگفت : میبرمت به شرط اینکه بخوابی ! یک شب پرسیدم : اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم میرسم؟ گفت : میرسی به شرط اینکه بخوابی ... هر شب با خوشحالی میخوابیدم ؛ انقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند ! دیشب پدرمو خواب دیدم ؛ پرسید : هنوز هم شب‌ ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر میکنی؟ گفتم : شب‌ ها نمیخوابم ... گفت : مگر چه آرزویی داری؟ گفتم : تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم ! گفت : سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی ... 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 🔻ازدواج، مُسکنِ تنهایی نیست حضور یک نفر، تمام خلأهای ما را پر نمیکند. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🔻ازدواج، مُسکنِ تنهایی نیست حضور یک نفر، تمام خلأهای ما را پر نمیکند. اما واقعیت کمی متفاوت است. ازدواج مشکلات حل‌نشده را لزوماً از بین نمی‌برد .... گاهی آن‌ها را پررنگ‌تر می‌کند. 🔻اگر پیش از ازدواج، تنهایی برایتان غیرقابل‌ تحمل باشد، ممکن است بیش از حد به همسرتان وابسته شوید و از ترس از دست دادن او، خواسته‌های خودتان را نادیده بگیرید. 🔻اگر احساس ارزشمندی‌تان به تأیید دیگران وابسته باشد، ممکن است کوچک‌ترین بی‌توجهی همسرتان را به معنای «دوستم ندارد» یا «برای او مهم نیستم» تجربه کنید. 🔻اگر از رها شدن می‌ترسید، ممکن است در رابطه بیش از اندازه نگران فاصله گرفتن طرف مقابل باشید و مدام به دنبال اطمینان گرفتن باشید. 🔻اگر بلد نباشید نیازها و احساساتتان را بیان کنید، ممکن است حتی در یک رابطه خوب هم احساس کنید «کسی من را نمی‌فهمد». 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
فرحناز پرسید:« کی میرن آمریکا؟» خوشحال گفتم: « شکر خدا همین روزها.» دوباره پرسید:« ناراحت نیستی؟» پوزخندی زدم و گفتم : « هر امامزاده یک شمع نذر میکنم که برود. حالا ناراحت باشم؟ تو چی ؟ خیلی ناراحتی؟» نگاهش را دور حیاط چرخاند و گفت:« ای همچین.» « راستی فرحناز به بهرام گفتی که دوستش داری؟ راستش را بگو بدجنس!» « زیر زبانم را میکشی؟» « نه به خدا ، کنجکاو شدم. به من اطمینان نداری؟» « راستش رو بخواهی گفتم.» « خب؟» « گفت اشتباه کردم و دیگر به او فکر نکنم . گفت دوست ندارد نه به کسی وابسته باشد نه کسی به او وابسته باشد.» « یعنی چه؟ منظورش چه بود؟» « چه میدانم ، من اگر شانس داشتم ...» ناگهان چشمم به خانم افشانی افتاد. روی پله ها ایستاده بود و با دست راست به من اشاره میکرد. خودم را مرتب کردم و به فرحناز گفتم :« همین جا بمان تا ببینم چه کارم داره.» بعد با قدم‌هایی سست به سویش رفتم. پایین پله ها رسیدم. گفت:« بیا بالا ببینم. » قلبم ریخت. یعنی چه کار کردم که خودم خبر ندارم. از پله ها بالا رفتم. مقابلش ایستادم و سرم را پایین انداختم. زیر چانه ام را گرفت و گفت: « چشم ما روشن . شما شاگرد اول این مدرسه هستی؟» با شک گفتم : « بله.» « شاگرد ممتاز ولی بی ادب.» چه می شنیدم؟ من ؟ چرا من؟ برگشت و راه افتاد ، گفت:« بیا ببینم.» دست و پایم می‌لرزید. یعنی چه اتفاقی افتاده؟ من که نه با کسی دعوا کردم ، نه به کسی حرفی زدم. در دفتر رسیدیم. داخل شد ، گفتم : « اجازه می دهید؟» با لحنی تند گفت :« بیا تو .» رفتم. صدای قدم‌هایم مانند پتک بر سرم کوبیده می شدند. هیچ کس در دفتر نبود. بینی عقابی و ابروهای پرپشت چهره‌اش را ترسناک تر کرده بود. جرات نمیکردم سرم را بالا کنم. دستش را برد در کشوی میزش را باز کرد و پاکت نامه‌ای در آورد. بعد دستش را دراز کرد و پاکت را دست من داد و گفت: « بگیر» وقتی گرفتم دستم می لرزید . آب دهانم را قورت دادم و آهسته و با احتیاط در پاکت را گشودم . این بار جدی تر گفت:«بخوان !» خواندم.