eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
775 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
عطیه با دیدن ما هول کرده جلو اومد و ستاره رو از بغلم گرفت و گفت +خدا مرگم بده، چی شده؟ رنگ به صورت ندارید... ستاره چرا گریه میکنه؟ اشاره کردم تا ستاره رو ببره داخل و خودمم پشت سرش رفتم تو اتاق، تو سرم هزار جور فکر بود، ستاره رو که به زور آبنبات کمی آروم شده بود نشوندم روبه روم و با ملایمت گفتم +ستاره جان، خاله به من میگی این دو نفر چیکارت میکردن؟ ستاره با چشم های غرق اشکش و صدای گرفته اش گفت +اذیتم میکنن +چیکارت میکنن ستاره، درست به من بگو... ستاره دست گذاشت روی پاهاش و گریه اش شدت گرفت و گفت +دست میزنن به پاهام... با وحشت به عطیه نگاه کردم، احساس میکردم هر لحظه ممکنه از حال برم، عطیه با صدایی که به سختی از گلوش خارج میشد گفت +ستاره... کی این کارو باهات کردن؟چند بار این کارو کردن؟ ستاره هق هق کنان انگشت های دستش رو بالا آورد و عدد سه رو نشون داد و گفت +بهم گفتن بریم صحرا پیش گله گوسفندها، من خیلی گوسفندها رو دوست دارم.. ننه بدری هم گفت باهاشون برم... اونجا... تازه گوسفندم نشونم ندادن... فقط اذیتم کردن...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
از اون شب به بعد همش منتظر بودم خودت در موردش باهام حرف بزنی و بهم بگی چه دلیلی داشته که وقتی می خواستی با شوهرت خلوت کنی ، ایوب رو هم توی اتاقت راه دادی . اما تو نه تنها بهم هیچی نگفتی ، بلکه همش سعی می کردی این موضوع رو ازم پنهون کنی ! من هم هیچی بهت نگفتم چون فکر می کردم بلاخره به حرف میای و بهم می گی موضوع از چه قراره ! یا حداقل با خودم می گفتم زندگیمون از هم جداست ، راهمون از هم جداست . کمتر همدیگه رو می بینیم و این دلبستگی از یاد میره . سکوت کردم چون دردم درد ناچاری بود ! اما نمی دونستم تو این قدر تو قلب و روح ایوب رخنه کردی که نمی تونه به این راحتی ها فراموشت کنه ! محمد مخالف این ازدواج بود و بی بی می گفت ما یه عمره زیر دین حاجی هستیم حالا بی چشم و روییه که روی حرفش حرف بیاریم و با تصمیمش مخالفت کنیم . می گفت حتما حاجی یه چیزی می دونه که ایوب رو مناسب ازدواج با من دیده ! بی بی خودش رو مدیون آقا جانت می دونست و من خودم رو مدیون بی بی که از چهار سالگی ما رو به دوندن گرفت و با هزار سختی و بدبختی بزرگمون کرد . اصلا برای همین سکوت کردم و تن به این ازدواج دادم ! از یه طرف به بی بی حق میدادم بخواد با قربانی کردن من ذره ای از لطف های آقا جانت رو جبران کنه و از طرف دیگه با خودم می گفتم من فقط یک بار متولد شدم و حقم این نیست با کسی که دوستش ندارم و میدونم عشق توعه ازدواج کنم ! هر چی که بود ما به لطف کمک های آقا جانت سر پا بودیم و به قول بی بی اگر آقا جانت ما رو زیر پر و بال خودش نمی گرفت معلوم نبود تا الان چه بلایی سرمون می اومد اما به تو نه ! به تو حق نمی دادم و نمی دم این طوری فریبم بدی و با دست پیش بکشی و با پا پس بزنی ! تو دوست من هستی . برام عین خواهر نداشته می ! من بهت حق نمیدم این طوری زندگیم رو به بازی بگیری مهربانو . از وقتی عروسی کردیم شبی نیست که ایوب با آوردن اسم تو از خواب نپره و تا صبح تو حیاط قدم نزنه . فکر تو خواب و خوراک رو ازش گرفته و دیوونه ش کرده ! گاهی وقت ها با خودم فکر می کنم ایوب برای این که دل تو رو بسوزونه یا یه جوری به تو نزدیک تر شه با من ازدواج کرده و گرنه دلیلی نداره تو سرش فکر کس دیگه ای باشه ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 الان یک ماهه فهمیدم شوهرم م.عتاده قرص مت.ادون مصرف می‌کنه 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام دوستان الان یک ماهه فهمیدم شوهرم م.عتاده قرص مت.ادون مصرف می‌کنه سر یک قضیه خیلی اعصابش خورده و نقطه ضعف دستش دارم نمیتونم جلوشو بگیرم یا نصیحتش کنم سریع اون بحثو وسط می‌کشه و میگه بخاطر تو معتاد شدم روزی یه پاکت سیگار میکشه و اصلا به فکر خودش نیست راهنماییم کنین چکار کنم چجوری جلوش بگیرم یا کمکش کنم ترک کنه ؟؟ خیلی ناراحتم خودشم اظهار پشیمونی می‌کنه ولی روز به روز بیشتر مصرف می‌کنه به جای اینکه کمترش کنه هرکس هر تجربه ای داره خواهشاً بهم بگه شاید کمکی به من شد ممنون 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 دختری۲۰ساله هستم ۴سال ازدواج کردم و الان اومدم خونه پدرم ۲۰روزی میشه 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام وقت بخیر دختری۲۰ساله هستم ۴سال ازدواج کردم و الان اومدم خونه پدرم ۲۰روزی میشه قصد جدا شدن دارم و اینکه چجوری شکایت کنم یا مهریه اجرا بذارم خودم باید تنهایی کارهامو انجام بدم خانواده پشتم نیست و اینکه من دیپلم دارم ۴۰۳دیگه ادامه ندادم الان میخام برم دانشگاه پیام نور برای روانشناسی آیا تصمیمم درسته اینکه خونه پدرمم و هنوز جدا نشدم تو دانشگاه رفتنم تاثیر داره میشه راهنماییم کنید بخدا کسیو ندارم اونایی که روانشناس خوندین مشورت بدین و اونایی ک مهرشو اجرا گذاشتن و طلاق گرفتن لطفاً راهنماییم کنید😭😭😭😭😭😭😭😭😭 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 برای دختر خانمی مینویسم که خواستگاراش بعد جلسه اول دگه برنمیگردند 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام برای دختر خانمی مینویسم که خواستگاراش بعد جلسه اول دگه برنمیگردند پیام هات که خوندم چقدر دلم گرفت خواهر گلم شاید ان که قسمت شماست هنوز نیومده خواستگاری وقتی چندین بار اینطوری شده یک جای کار میلنگه اینبار قرار خواستگاری خونه خواهر یا برادر یا یک اشنا دلسوز بزار به کسی هم نگو فلانی اومده خواستگاری همچی مخفیانه برگزار کنید شاید کسی داره کارت خراب میکنه چون منطقه ما اینجوری اگه کسی بفهمه برای ی دختر خواستگار خوب اومده حتما کارش خراب میکنه اگه تونستند دختر خودشون بهش میدن پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 📙حکایت پند آموز 🍃 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 📙حکایت پند آموز مدرسه‌ای اقدام به بردن دانش آموزانش به اردو میکنه، که در مسیر حرکت اتوبوس به یک تونل نزدیک می‌شوند که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می‌شود که حداکثر ارتفاع سه متر، و ارتفاع اتوبوس هم سه متر. ولی چون راننده قبلا این مسیر رو اومده بود با کمال اطمینان وارد تونل می‌شود؛ ولی سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده شد و در اواسط تونل توقف کرد. پس از آروم شدن اوضاع مسولین و راننده پیاده شدند. پس از بررسی اوضاع مشخص شد که یک لایه آسفالت جدیدی روی جاده کشیده شده که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند. یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و ... اما هیچکدام چاره ساز نبود. پسر بچه‌ای از اتوبوس پیاده شد و گفت که راه حل این مشکل را من میدانم... یکی از مسوولین اردو به او گفت برو پیش بچه‌ها و و از دوستات جدا نشو!! پسر بچه با اطمینان کامل گفت که به خاطر کوچک بودنم، مرا دست کم نگیرید و یادتان باشد که سر سوزن با آن همه کوچکی چه بلایی سر بادکنک بزرگ در می‌آورد مرد از حاضر جوابی کودک تعجب کرد و راه حل او را پرسید. بچه گفت که پارسال در یک نمایشگاهی، معلممان یادمان داد که چگونه از یک مسیر تنگ عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درونمان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در این صورت می‌توانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم. مسئول به او گفت که بیشتر توضیح بدهد. پسر بچه گفت : اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیک‌های اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند. پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد. خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت؛ رمز عبور از مسیرهای تنگ زندگی است . پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 پارسال پسرم کلاس چهارم بود و یکی از شاگرد زرنگای کلاس در ابتدا دوستی داشت که اونم مثل خودش زرنگ و درسخون بود بعد از مدتی اذیتای اون آقا پسر به اشکال مختلف شروع شد 🍃