eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
780 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
کلافه چنگی به موهام زدم و گفتم +به ننه ات گفتی ستاره؟ به ننه بدری گفتی اذیتت کردن؟ سری تکون داد و گفت +نه... بهش گفتم عروس مرتضی شدم، گفت همه ی دخترا باید عروس بشن. با نگرانی رو به عطیه گفتم +ببین... وقتی بهت میگفتم ننه اش عقل درست درمونی نداره و باید یکی درست و حسابی حواسش به این بچه باشه میگفتی بچه اس دیگه! کسی کاری بهش نداره... بیا عطیه خانم، تحویل بگیر... بیخود نبود از اون دو نفر بدم میومد. کلافه بودم، حرف های ستاره ترس بدی به جونم انداخته بود و نمیدونستم تو این شرایط باید چیکار کنم. عطیه با احتیاط نزدیک شد و گفت +به بلقیس خانم بگیم؟ شاید راهی جلوی پامون بذاره... آهسته گفتم +برو بیرون حواست باشه بچه ها داخل نیان. میخوام باهاش حرف بزنم ببینم اجازه میده ببینمش یا نه... عطیه با غصه از جا بلند شد و بیرون رفت، با رفتنش دست ستاره رو گرفتم و کشوندمش سمت خودم، روی پام نشوندمش و بو.سه ای به صورتش زدم و گفتم +خاله رو دوست داری ستاره؟ سری تکون داد و گفت +خیلی... کاش جای ننه بدری شما ننه ام بودی... ننه بدری اصلا منو دوست نداره، همش با اونا حرف میزنه.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
محبوبه با نفرت نگاهش رو توی صورتم چرخوند و دستش رو از توی دست هام بیرون کشید و گفت : اما باز هم حق نداشتی سکوت کنی ! مخصوصا وقتی می دونستی که منه سیاه بخت قراره عروس همچین آدمی بشم ! لب باز کردم که حرفی بزنم اما با شنیدن صدای در هر دو ساکت شدیم . ترسیده نگاهی به محبوبه انداختم و گفتم : منتظر کسی بودی ؟! محبوبه اشک هاش رو پاک کرد و گفت : نه ، زندایی برای زیارت رفته قم ، بی بی هم روستاست ! من هم کسی رو تو این شهر ندارم که به دیدنم بیاد ! ایوب رفت و آمد با خاله مریم رو هم قدغن کرده ! به گمونم ایوبه ! با شنیدن اسم ایوب رنگم پرید و وحشت زده از جا بلند شدم و گفتم : تو رو خدا یه جایی من رو پنهون کن ! دوست ندارم ایوب بفهمه پا به خونه ش گذاشتم . محبوبه نگاه هراسونش رو دور تا دور ایوون چرخوند و گفت : پاشو بریم توی انباری قایم شو تا ایوب بره . هول زده از جا بلند شدم و خواستم از اتاق بیرون برم که صدای ایوب از پایین پله ها به گوشم رسید : محبوبه جان ! دلبر محبوب من ! کجایی ؟! محبوبه با شنيدن صدای ایوب از اتاق بیرون رفت و در حالی که سعی می کرد کفش های من رو لا به لای کفش های جا کفشی فلزی کنار در پنهون کنه با دستپاچگی گفت : من این جام . خیر باشه ! این وقت روز اومدی خونه ! خبری شده ؟! ایوب که از دیدن محبوبه حسابی کیفش کوک شده بود و گل از گلش شکفته بود گفت : نه چه خبری شده . اومدم بهت سر بزنم ! تو چرا هول کردی ؟! محبوبه همون طور که از پشت بهم اشاره می کرد برم و یه جایی پنهون شم با بی خیالی ناشیانه ای گفت : نه ! هول نکردم . فقط کمی غافلگیر شدم آخه هیچ وقت پیش نمیاد این وقت روز بیای خونه . بیا بنشین تا برات چایی بیارم . از صدای قدم های ایوب مشخص بود داره از پله ها بالا میاد با کلافگی جواب داد : باید برم حجره . کلی کار دارم ! شنیدم مهربانو اومده شهر . اومدم بهت بگم یه وقت عمه دعوتت کرد یا اون ها خواستن بیان این جا قبول نکنی ها ! محبوبه با دستپاچگی گفت : نه یادم هست گفته بودی رفت و آمد با خاله مریم ممنوعه . صدای قدم های ایوب قطع شد و هر لحظه صداش نزدیک و نزدیک تر می شد . ترسیده نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم و به سمت پرده ای که توی اتاق بود و پشتش صندوقچه ها رو گذاشته بودن دویدم و خودم رو اون جا پنهون کردم ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 خانمی ک گفتن لکه رنگ مو پاک نمیشه از روی پوست 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سپاس از کانال عالیتون از رسومات روستاهای ساری مازندران رسم مجمه برون شب قبل از عروسی،جشنی توسط خانواده عروس گرفته میشه که خانمای فامیلای داماد و عروس با پوشیدن لباس محلی و بر سر گرفتن یک سینی بزرگ(مجمه) که داخلش رو با مواد غذایی خوراکی انواع مربا و شیرینی و ترشیجات و...پر می‌کنند و می‌رقصند در پایان اون وسایل رو به عروس و داماد هدیه میکنند که داماد میتونه باهاش یه سوپرمارکت باز کنه😂 تا چند ماه از خریدای فروشگاه راحتن رسم بعدی سر تراشان(سر تاشی) داماد دوستانش رو دعوت میکند و به صورت نمادین یکی از دوستاش با قیچی و شونه و آینه و پیش‌بند اصلاح که توسط خواهر عروس به داماد هدیه میشه،سر داماد رو اصلاح میکند دوستای داماد هم به داماد پول هدیه میکنند که این پول به آرایشگرش میرسه که تو روز عروسی باید همون پولو به دوستای داماد برگردونه به عنوان شیرینی که جشن مفصلی هم گرفته میشه دوستای داماد میترکونن اون شب رو واسه داماد😍 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 شما بگید چیکار کنم 🍃 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام خدمت شما من ۴سال پیش با خانمم تو محل کار آشنا شدم یک سال بعد عقد کردیم و به خاطر اینکه هنوز شرایطمون مناسب نیست،فعلا عروسی نگرفتیم مشکل من اینه که خانمم یه برادر حدودا ۱۳ ساله داره که شدیدا به همسرم وابسته‌ست در حدی که ما هرجا بریم اونم میاد و اصلا دونفره نمی‌تونیم جایی بریم حتی داشتیم می‌رفتیم مسافرت،از همه خداحافظی کردیم،تازه از شهرمون خارج شده بودیم که زنگ زدن گفتن‌«آروین گریه میکنه برگردید»! مجبور شدیم برگردیم و آقا رو با خودمون ببریم!! اوایل مشکلی نداشتم چون خیلی بچه‌ی مودب و خوبیه،ولی الان واقعا دیگه نمیتونم این وضعیت رو تحمل کنم میدونم که اگه بریم سر زندگی‌مون،باز این پسر نمیذاره ما راحت زندگی کنیم تنها بحثی که بین من و همسرم پیش میاد به خاطر داداششه خانمم خودشم اذیته ولی نمیتونه چیزی بهش بگه و اگه داداشش ناراحت بشه عذاب‌وجدان زیادی میگیره پدر و مادرشون در قید حیات هستن و یه برادر ۱۸ ساله هم دارن اینجوری نیست که کسی رو جز خواهرش نداشته باشه اگه ممکنه راهنمایی کنید چجوری این وابستگی رو کم کنیم رابطه و زندگی‌مون داره آسیب می‌بینه! با تشکر از کانال و برخورد عالی شما🙏🏻🌹 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 رادیوی قدیمی گوشه‌ی طاقچه بود؛ جعبه‌ای ساده که صبح تا شب صدای خانه را همراهی می‌کرد. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 رادیوی قدیمی گوشه‌ی طاقچه بود؛ جعبه‌ای ساده که صبح تا شب صدای خانه را همراهی می‌کرد. صبح‌ها صدای گوینده با بوی چای قاطی می‌شد و ظهرها وقتی بزرگ‌ترها مشغول کار بودند، رادیو همچنان آرام برای خودش حرف می‌زد. عصرها اما حال و هوایش فرق می‌کرد. پدربزرگ عینکش را می‌زد و نزدیک رادیو می‌نشست، صدایش را کمی بلند می‌کرد و همه کم‌کم دورش جمع می‌شدند. ما بچه‌ها خیلی از حرف‌های برنامه را نمی‌فهمیدیم؛ سرگرمی‌مان این بود که دکمه‌های رادیو را نگاه کنیم و با خودمان فکر کنیم این صداها از کجا می‌آیند! گاهی هم صدای رادیو خش‌خش می‌کرد و پدربزرگ با حوصله آنتن را جابه‌جا می‌کرد تا صدا واضح‌تر شود. خانه پر از صدا بود؛ صدای ظرف‌ها، قل‌قل کتری، حرف زدن بزرگ‌ترها و موسیقی آرامی که از همان جعبه‌ی قدیمی می‌آمد. امروز هزار جور وسیله داریم که هر لحظه می‌تواند برایمان موسیقی و برنامه پخش کند، اما آن رادیوی کوچک انگار فقط صدا پخش نمی‌کرد؛ صدای یک دوره از زندگی را نگه داشته بود. دوره‌ای که برای شنیدن یک برنامه، همه کنار هم می‌نشستند و همین کنار هم بودن، خودش بهترین قسمت ماجرا بود. 📻🤍 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 خدمت دوست عزیزی که میگن قلب تشکیل نشده باشه... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام عزیز جان خدمت دوست عزیزی که میگن قلب تشکیل نشده باشه س.قط گناه داره یا نه بله عزیزم از زمانی که نط.فه تشکیل میشه دیگه س.قط حکم قتل داره چرا سق‌ط کنن نعمتی که خدا الان بهشون داده شاید با گناه سق.ط دیگه هیچ وقت بهشون نده درسته اولش سخته نگهداری بچه شیر به شیر حالا فکر کنن اینا دو قلو هستن بعدش این قدر شیرینی دارن که سختی با کمک خدا و ائمه به چشمشون نمیاد بعضیا آرزوی بارداری دارن ولی نمیشه 🌺 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 اون خواهری که دخترش بارداره : 🍃