eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.3هزار عکس
773 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 ازدواج به این معنی نیست که دو نفر باید تمام لحظه‌های زندگی همدیگه رو کنترل کنن. اینکه زن و شوهر صمیمی باشن خیلی قشنگه، اما صمیمیت با کنترل کردن فرق داره. قرار نیست برای هر تماس، هر پیام، هر دقیقه بیرون بودن یا هر ساعتی که طرف مقابل آنلاین بوده، بازجویی راه بیفته. همسر آدم حق داره گاهی با دوستش حرف بزنه، کمی تنها باشه، سرگرمی خودش رو داشته باشه یا حتی یک ساعت در سکوت استراحت کنه. از اون طرف، حریم شخصی هم نباید تبدیل به پنهان‌کاری درباره چیزهای مهم زندگی بشه. فرق زیادی هست بین «این بخش از زندگی شخصی منه» و «چیزی رو ازت پنهان می‌کنم که روی زندگی مشترکمون اثر داره». اعتماد یعنی لازم نباشه برای اثبات دوست داشتن، مدام در حال گزارش دادن باشیم. اگر نگرانی یا بی‌اعتمادی‌ای وجود داره، بهتره درباره ریشه‌اش حرف زده بشه، نه اینکه با کنترل بیشتر بخوایم آرامش پیدا کنیم. صمیمیت واقعی جاییه که هم به هم نزدیکیم، هم برای نفس کشیدن و داشتن دنیای شخصی، به همدیگه فضا می‌دیم. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 من هم فرزند طلاق بودم مادرم مرا پیش خودش نگه داشت مادرم ازدواج کرد که ۳۰ سال از خودش بزرگتر بود نا 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام دوستان من هم فرزند طلاق بودم مادرم مرا پیش خودش نگه داشت مادرم ازدواج کرد که ۳۰ سال از خودش بزرگتر بود نا پدریم یک فرشته بود تمام خصوصیات انسان خوب داشت ومن یاد گرفتم در۱۵ سالگی به اجبار مادرم ازدواج کردم در خانه مادر شوهرم دریک اتاق زندگی میکردم مربوط به سال هفتاد است تمام کارهای خانه با من وشوهری ۶ نفره را انجام می دادم اینقدر خوب بودم که همسایه ها فکر می کردند من دختر خانواده هستم پدر شوهرم گفت همن جا زندگی کنید نصف خانه مال شما من قبول نکردم وبا تلاش خودم وشوهری زمین خریدیم وطلاهام فروختم وخانه ساختیم الان ۳۰ سال از زندگیم می گذرد خدا شکر بچه هام خوب تربیت شدند اما دراین ۳۰ سال همسرم خیلی بهم خیانت کرده اما من نیمه پر لیوان زندگیم میبینم همینکه بچه هام با ابرو وعزت هستند دل خوشی زندگیمه شوهرم میگه فرشته نجات زندگیم برای خانواده خانه را با آرامش کردم زندگی می‌گذرد بهتر برای خانواده واطرافیان خاطره خوش بگذاریم پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 سلام، اونایی که میخوان مژه هاشون و ابروهاشون پرپشت یا بلند بشه از (روغن کرچک) استفاده کنن هرشب... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام، اونایی که میخوان مژه هاشون و ابروهاشون پرپشت یا بلند بشه از (روغن کرچک) استفاده کنن هرشب حداقل یه ماه رو استفاده کنید من خودم بیشتر از یه ماهه میزنم؛ اما دوباره یه محلولی درست کردم میزنم به مژه هام .. • ترکیباتش ایناست: روغن کرچک + روغن نارگیل + روغن کندوش + یک یا دوتا قرص ویتامین E + میخک + رزماری یه ظرف چیزی بردارید روغنارو که قاطی کردید قرص رو سوراخ کنید و روغن توش رو اضافه همون روغنا کنین بعدم دوسه تا میخک و یکم رزماری (رزماری هم نریختید واجب نیست) بعد با یه چیزی روی مژه و ابروهاتون بزنید به مدت یک ماه یا بیشتر هرشب بزنید. مراقب باشید توی چشمتون نره . پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 من یه مدت طولانیه که دیگه حوصله آشپزی ندارم. نه اینکه تنبلم یا کلاً دست به سیاه و سفید نمی‌زنم، اتفاقاً تقریباً همه کارای خونه با منه.🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 من یه مدت طولانیه که دیگه حوصله آشپزی ندارم. نه اینکه تنبلم یا کلاً دست به سیاه و سفید نمی‌زنم، اتفاقاً تقریباً همه کارای خونه با منه. صبح از خواب پا میشم، تخت‌ها رو مرتب می‌کنم، لباس‌ها رو جمع می‌کنم، لباسشویی می‌ذارم، ظرف‌ها رو می‌شورم، خونه رو جارو می‌کنم، گردگیری می‌کنم، سرویس رو تمیز می‌کنم، خریدای خونه رو انجام میدم، به بچه‌ها می‌رسم، آخر شب هم دوباره خونه رو جمع می‌کنم. ولی به محض اینکه می‌رسم به آشپزی، واقعاً دیگه مغزم خاموش میشه. بعضی روزا حتی حوصله فکر کردن به اینو ندارم که ناهار چی درست کنم. اینکه از صبح توی خونه راه بری، بعد بشینی مواد خرد کنی، چند تا قابلمه کثیف کنی، بوی غذا توی خونه بپیچه و آخرش دوباره کلی ظرف جمع بشه، برام شده یه کار خیلی سنگین. گاهی همه کارای خونه رو انجام دادم و فقط مونده غذا درست کنم، ولی همون یه کار باعث میشه احساس کنم دیگه هیچ توانی ندارم. بدتر از همه اینه که بعضیا فکر می‌کنن چون آشپزی نمی‌کنم یعنی کلاً کاری توی خونه انجام نمی‌دم. کسی نمی‌بینه چند ساعت درگیر جمع‌وجور کردن و تمیزکاری بودم؛ فقط سفره‌ای که آماده نیست به چشم میاد. الان خیلی وقت‌ها غذای ساده درست می‌کنم، بعضی روزا هم از بیرون می‌گیریم یا هرکسی یه چیزی برای خودش آماده می‌کنه. شاید از بیرون خیلی چیز بزرگی نباشه، ولی برای من یعنی چند ساعت کمتر فشار. واقعاً دلم می‌خواد یه مدت کسی ازم نپرسه ناهار چی داریم و شام چی درست کردی. دلم می‌خواد یه روز هم فقط کارای خونه رو انجام بدم و آخرش دیگه وظیفه‌ای برای آماده کردن غذا روی سرم نباشه. آشپزی تنها کاریه که این روزا دیگه ازش فرار می‌کنم، نه چون بلد نیستم؛ فقط چون دیگه انرژیِ فکر کردن و انجام دادنش رو ندارم. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
ظاهرا ایوب داشت یکی یکی اتاق ها رو می گشت که محبوبه با نگرانی گفت : چیزی شده ؟! دنبال چی داری می گردی ! ایوب وارد اتاقی که من توش بودم شد و بی توجه به سؤال محبوبه ، با کنجکاوی گفت : چرا دو تا چایی ریختی ! محبوبه بریده بریده جواب داد : دو تا.... هاااا . یکیش رو برای تو ریختم دیگه ! ایوب پوزخندی زد و دستش رو روی گلوی محبوبه گذاشت و همون طور که به دیوار می چسبوندش از لای دندون های کلید شده ش گفت : چی رو داری از من پنهون می کنی محبوبه ! تو که گفتی خبر نداشتی من دارم میام ! یالا بگو ببینم کی تو خونه ی من بوده . با این که هیلی دلم نی خواست از اون جا بیرون برم و اجازه ندم ایوب با محبوبه همچین رفتاری کنه ، اما از دیدن صحنه ی پیش روم و تصور این که ایوب بفهمه من اون جا هستم ، وحشت زده کمی خودم رو عقب تر کشیدم ، مبادا از لای پرده من رو ببینن و سعی کردم نفس هام رو حبس کنم ! منتظر بودم محبوبه دروغی سر هم کنه تا ایوب بیخیال شه اما محبوبه ی بیچاره از شدت فشاری که روی گلوش بود به خر خر افتاده بود و ایوب داشت به گناه کرده و نکرده محکومش می کرد که یهو دستش رو از گلوی محبوبه برداشت و اینطور که از صدای قدم هاش مشخص بود به سمت پرده اومد . با دیدن سایه ی ایوب که پشت پرده افتاده بود گریه م گرفت و با درموندگی به پرده خیره شدم . دست ایوب که به سمت پرده اومد محبوبه لا به لای سرفه هاش گفت : راستش... راستش.. پییش پای تو عمه ت این جا بود . اومده بود ما رو برای شام دعوت کنه . با تموم شدن حرف محبوبه ایوب دستش رو از روی پرده برداشت و همون طور که به سمت محبوبه می رفت با لحن خاصی گفت : چرا اولش دروغ گفتی ! منظورت از این دروغگویی چی بود ! می خواستی من رو گول بزنی ! نکنه تا من پام رو از در این خونه می گذارم بیرون دوست و دشمن رو راه میدی توی این خونه ! محبوبه با دستپاچگی گفت : نه به خدا ! منظور خاصی نداشتم فقط چون گفتی حق ندارم راهشون بدم این جا ، خواستم ازت پنهون کنم که یه وقت دلخوری پسش نیاد . به خدا من خبر نداشتم خاله مریم پشت دره ! اون هم زیاد نموند ! می بینی که چاییش رو هم نخورده ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 من دیگه از آخر هفته‌ها خسته شدم، چون برای من آخر هفته یعنی دوباره مهمون‌داری و جمع‌وجور کردن. از شنبه تا پنجشنبه سر کار و خونه و بچه و هزار تا کار دیگه دارم. تمام هفته منتظرم جمعه برسه، یه کم بیشتر بخوابم، خونه رو آروم کنم، با شوهرم و بچه‌م بشینم یه صبحونه درست‌وحسابی بخوریم، شاید یه جایی بریم یا حتی فقط تو خونه فیلم ببینیم و استراحت کنیم. ولی تقریباً هر هفته از پنجشنبه شب یا جمعه صبح، مادرشوهرم و یکی از خواهرشوهرها و گاهی بقیه خانواده شوهرم پیداشون میشه خونه ما. اولش خیلی هم با روی خوش استقبال می‌کردم. غذا درست می‌کردم، چای می‌آوردم، خونه رو مرتب می‌کردم، می‌نشستم پای حرفاشون. ولی کم‌کم دیدم دیگه توان ندارم. بدترش اینه که انگار همه فکر می‌کنن چون آخر هفته‌ست، منم بیکارم. از صبح باید چند مدل غذا درست کنم، خونه رو جمع کنم، ظرف بشورم، پذیرایی کنم و آخر شب هم دوباره آشپزخونه رو تمیز کنم. در حالی که شوهرم بعد از رفتنشون خیلی راحت میره استراحت می‌کنه و من تازه باید با کوهی از ظرف و لباس و کار خونه سر و کله بزنم. چند بار هم شده خودم از خستگی دلم می‌خواسته فقط بخوابم، ولی چون می‌دونم قراره بیان، از صبح مشغولم. حتی بعضی جمعه‌ها که صدای زنگ در میاد، به جای اینکه خوشحال بشم، استرس می‌گیرم که باز باید از صبح تا شب بدوم. من با خانواده شوهرم مشکلی ندارم. اتفاقاً دوستشون دارم و دلم نمی‌خواد بی‌احترامی بشه. ولی واقعاً چرا دیدن هم باید همیشه آخر هفته و دقیقاً توی خونه ما باشه؟ چرا هیچ‌کس حال منو نمی‌بینه؟ من زن این خونه‌ام، نه مسئول پذیرایی همیشگی خانواده شوهرم. دلم می‌خواد گاهی جمعه‌ها فقط برای خودمون باشه؛ بدون مهمون، بدون ظرف اضافه، بدون آشپزی چند ساعته... فقط یه روز آروم که آخرش حس کنم واقعاً استراحت کردم. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
فهمیدم حتماً فرحناز یک چیزهایی گفته ، دوباره گفت: « هرکاری از دستم بر بیاید کوتاهی نمیکنم.» پای راستم را روی تکه برگی میکشیدم و به رنگهای قرمز و زردش خیره شده بودم. نگاهش دزدانه بود و پیشانیش عرق کرده بود. هوا خنک بود . فهمیدم عرق شرم است. گفتم :« شما نگران نباشید . مشکل خاصی نیست . چه طور بگویم ، بچه ها برایم پاپوش درست کردند.» خوب میدانست. فرحناز برایش گفته بود. ولی وانمود کرد که چیزی از موضوع نیم داند. متعجب پرسید:« پاپوش؟ منظورتان چیه؟» در این لحظه در باز شد و فرحناز میان در نیمه باز کلاسور به دست ظاهر شد. دستش را تکان داد و گفت:«سلام ببخشید دیر کردم. داشتم با مادرم صحبت میکردم.» فرید به سویش چرخید و پرسید:«زنگ زد؟» فرحناز سرش را تکان داد و به سوی ماشین رفت. فرید هم جلوتر از من قدم برداشت و من هم پشت سرش سوار شدیم. فرید کاملا در فکر بود. در آینه نگاهی به من کرد و گفت:«خب داشتید میگفتید.» «گفتم که مهم نیست»و موضوع نامه را برایش تعریف کردم. پرسید:«حالا خانم افشانی را میخواهید چیکار کنید؟» گفتم:«قرار است نامه را ببرد آموزش و پرورش.» قیافه ام مصمم بود ولی در دلم آشوب برپا شده بود. فرحناز به طرف من برگشت و گفت:«نکند از دبیرستان اخراجت کند؟» ملتمسانه به فرید نگاه کردم و گفتم:«یعنی میتواند؟؟!..» «که اخراجت کند؟» «نه» «اگه ثابت کنه میتونه من نوشته ام چی؟» «مگه واقعا شما نوشتی؟» «نه به خدا من و از این غلطا؟» و فرحناز در ادامه حرفهای من گفت«آن هم هیچ کس نه پری؟که به عنوان شاگرد ممتاز دبیرستان شناخته شده چرا باید چنین عمل زشتی انجام بدهد.در ضمن اگر پری نوشته بود که اسم خودش را پایین نامه نمینوشت.» ناگهان فرید محکم زد روی ترمز و گفت..