ایوب نفس بلندی کشید و با ناباوری گفت : مهربانو هم باهاش بود ؟!
محبوبه هول زده گفت : نه من هیچ خبر نداشتم مهربانو هم اومده ! خاله مریم فقط گفت اگر بریم پیششون خوشحال می شن . همین !
از صدای شاپ شلوپ آب به نظر می رسید ایوب رفته پایین و توی آب حوض داره صورتش رو می شوره ! بعد از چند دقیقه ای گفت : تو که بهشون نگفتی میایم !
محبوبه سریع جواب داد : معلومه که نه . کار خوبی کردی پس من دیگه برم حجره . تو هم مِن بعد حواست رو جمع کن روی حرف شوهرت حرف نزنی و قوانین این خونه رو زیر پا نگذاری و گرنه جل و پلاست رو جمع می کنم و می فرستمت همون جایی که ازش اومدی !
خیال نکن برات خونه ی سوا گرفتم ، هر غلطی دلت خواست می تونی بکنی !. یادت نره این جا خونه ی منه و من تعیین می کنم کی بره و کی بیاد ! فهمیدی !
از صدای محبوبه مشخص بود غمگینه و بغضش بهش اجازه ی حرف زدن نمیده ، چون با صدای ضعیفی که بعید می دونستم به گوش ایوب رسیده باشه گفت : فهمیدم .
صدای لخ لخ کفش های ایوب که خسته و بی رمق روی زمین کشیده می شد به گوشم رسید و صدای کوبیده شدن در لرز به تنم انداخت .
کمی صبر کردم تا مطمئن بشم ایوب رفته و بعد با احتیاط از پشت پرده بیرون اومدم .
محبوبه بالای پله ها نشسته بود و سرش رو روی پاش گذاشت بود .
از لرزش خفیف شونه هاش مشخص بود داره گریه می کنه !
با ناراحتی کنارش نشستم و نوازش وار روی سرش دست کشیدم و گفتم : تو که گفتی باهات مهربونه و دوستت داره !
محبوبه سرش رو از روی پاش برداشت و با به لای هق هق خفه ش ، نفس نفس زنان گفت : چاره ای نداشتم . آدم وقتی مجبور به انجام کاری می شه ، خودش رو گول می زنه تا راحت با اون موضوع کنار بیاد ! هر چند رفتار ایوب تا قبل از عروسي با من خوب بود اما حالا به لطف تو و خاله مریم همه چیز خراب شده و من موندم و این بخت سیاه !
با ناراحتی ابرو هام رو در هم کشیدم و کنایه وار گفتم : من که بهت گفتم ، تمام تلاشم رو کردم تا اون بچه زنده بمونه ! اما خب چه می شه کرد ! عمرش به دنیا نبود ! اصلا گیریم اون بچه هم زنده می موند. تو می تونستی بچه ی یک نفر دیگه رو بزرگ کنی !
اصلا اگر ایوب منیژه رو می گرفت و سرت هوو می آورد چی ! می تونستی تحمل کنی ؟
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه مدته با یه چیزی درگیرم که شاید از بیرون خیلی ساده به نظر بیاد، ولی خودم واقعاً خسته شدم ازش.
من وقتی ناراحتم، وقتی استرس دارم، وقتی از کسی دلخورم یا حتی وقتی از صبح تا شب کارهای خونه و زندگی رو انجام میدم و آخر شب میشینم، ناخودآگاه میرم سراغ خوردن.
گاهی اصلاً گرسنه نیستم، ولی همین که چشمم به خوراکی میافته، دلم میخواد بخورم. یه چیزی میخورم، بعد دوباره میرم سراغ یه چیز دیگه. وسطش هم با خودم میگم دیگه بسه، ولی چند دقیقه بعد دوباره هوس میکنم.
بعضی وقتها حتی متوجه نمیشم چقدر خوردم. انگار موقع خوردن، ذهنم برای چند دقیقه از همه فکر و خیالهام فاصله میگیره. ولی بعدش دوباره همون فکرها برمیگردن و من میمونم و ناراحتی خودم.
چند بار تصمیم گرفتم همهچیز رو کنترل کنم. به خودم گفتم از فردا دیگه اینطوری نمیخورم، ولی وقتی روز سختی داشتم یا اعصابم به هم ریخته بود، دوباره همون اتفاق تکرار شد.
چیزی که اذیتم میکنه فقط خوردن نیست؛ اینه که حس میکنم بعضی وقتها غذا شده تنها چیزی که میتونه حالم رو برای چند دقیقه بهتر کنه.
از طرفی دلم میخواد بفهمم چرا اینقدر به خوردن پناه میبرم. واقعاً گرسنهام یا دارم با خستگی و ناراحتیهام کنار میام؟
نمیخوام مدام خودمو سرزنش کنم، ولی دلم میخواد یه راهی پیدا کنم که وقتی ناراحتم، تنها راه آروم شدنم خوردن نباشه.
کسی از شما هم این تجربه رو داشته که وقتی استرس یا ناراحتی داره، بیشتر از حالت عادی غذا بخوره؟ چی کمکتون کرده که این حالت رو بهتر بشناسین؟
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
هر وقت پدربزرگ میخواست از خانه بیرون برود، مادربزرگ تا دم در همراهش میآمد.
یک بار پرسیدم: «مگه قراره کجا بره؟ فقط میخواد نون بخره!»
مادربزرگ خندید و گفت: «خب بذار بره، منم بدرقهش میکنم.»
پدربزرگ کفشهایش را پوشید، بندش را بست و قبل از بیرون رفتن برگشت سمت مادربزرگ و گفت: «چیزی نمیخوای برات بگیرم؟»
مادربزرگ همیشه یک جواب داشت: «نه، فقط زود برگرد.»
پدربزرگ هم میگفت: «چشم.»
چند دقیقه بعد برمیگشت، نان را روی سفره میگذاشت و تازه یادش میافتاد که مادربزرگ گفته بود چیزی نمیخواهد، اما او باز هم یک خوراکی کوچک برایش خریده بود.
مادربزرگ اعتراض میکرد که «گفتم چیزی نمیخوام!»
پدربزرگ هم با خنده میگفت: «دیدم دوستش داری.»
سالها گذشت و همین رفتوآمدهای ساده شد بخش بزرگی از زندگیشان.
عشقشان نه در حرفهای عجیب بود، نه در کارهای نمایشی؛ در همین «زود برگرد»های سادهای بود که پشتشان یک دنیا دلتنگی پنهان شده بود.
گاهی دوست داشتن یعنی وقتی کسی از در خانه بیرون میرود، دلت بخواهد هرچه زودتر صدای کلیدش را دوباره بشنوی. 🤍🔑
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇
@mahi_882
🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇
https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69
🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام شبتون بخیر
من چند بار پیام گذاشتم ولی جوابای منو تو گروه نزاشتین منم دیگه میخونم اگه راهکاری بلد بودم هم پیام نمیزارم ولی امشب باز ی پیام دیگه در مورد لک بارداری دیدم دلم نیومد پیام نزارم امیدوارم این پیام منو بزارید
به خانمی ک صورتش لک بارداری داره
منم صورتم لک بارداری داشت
از انواع کرم استفاده کردم انواع ضد لک و مزو تراپی و همه کاری کردم لک بیشتر هم شد حتی پی آر پی هم کردم هیچ نتیجه ای نداشت الان یک ساله از هیچ کرمی استفاده نمیکنم فقط از روغن نارگیل و بادام شیرین استفاده میکنم هم پوستم روشن تر شده هم لکه ها محو شده تو برنامه صبحانه ایرانی حکیم خیراندیش گفتن از این دو تا روغن استفاده کنید تازگیا از روغن جوانه گندم هم استفاده میکنم واسه چین و چروک واقعاخوبه امیدوارم شما هم نتیجه بگیرین
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
هر صبح، قبل از اینکه مادربزرگ از خواب بیدار شود، پدربزرگ میرفت سراغ باغچهی کوچک حیاط.
گلها را آب میداد، برگهای خشک را جمع میکرد و اگر شاخهای خم شده بود، با حوصله درستش میکرد.
یک روز پرسیدم: «چرا هر روز اینهمه به این گلها میرسی؟»
لبخند زد و گفت: «مادربزرگت وقتی بیدار میشه دوست داره حیاط قشنگ باشه.»
همین یک جمله برای من از صدتا حرف عاشقانه قشنگتر بود.
مادربزرگ که بیرون آمد، اول نگاهی به باغچه انداخت و بعد چشمش افتاد به پدربزرگ که داشت شلنگ را جمع میکرد.
گفت: «باز زحمت کشیدی؟»
پدربزرگ شانهای بالا انداخت و گفت: «کاری نکردم.»
اما کرده بود.
هر روز، بیسروصدا، برای خوشحال شدن زنی که سالها کنارش زندگی کرده بود کاری میکرد؛ بدون اینکه انتظار تشکر داشته باشد.
آن روز فهمیدم بعضی آدمها عشقشان را برای گفتن نگه نمیدارند؛ تبدیلش میکنند به کارهای کوچکی که شاید هیچکس نبیند.
پدربزرگ سالها بعد هم وقتی از کنار باغچه رد میشد، اول گلهایی را نگاه میکرد که مادربزرگ بیشتر دوست داشت.
انگار هنوز هم داشت برای لبخند او حیاط را آماده میکرد. 🌿🤍
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام وقتتون بخیر
مادری گفته بودن ک میخان پسرشون رو داماد کنن اما خانواد عروس. جهیزیه نمیدن و عروسی و طلا بقیه چیزا ب عهده پسر هست. درسته رسم ما مردم بلوچ اینجوری هست اصلا جهیزیه نمیدیم مهریه سکه و طلا زمین هرچیزی دیگ میزنیم و مراسم ها هم ب عهده اقا پسر هست...
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7