eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.4هزار عکس
777 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 یه مدته با یه چیزی درگیرم که شاید از بیرون خیلی ساده به نظر بیاد، ولی خودم واقعاً خسته شدم ازش. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 یه مدته با یه چیزی درگیرم که شاید از بیرون خیلی ساده به نظر بیاد، ولی خودم واقعاً خسته شدم ازش. من وقتی ناراحتم، وقتی استرس دارم، وقتی از کسی دلخورم یا حتی وقتی از صبح تا شب کارهای خونه و زندگی رو انجام می‌دم و آخر شب می‌شینم، ناخودآگاه میرم سراغ خوردن. گاهی اصلاً گرسنه نیستم، ولی همین که چشمم به خوراکی می‌افته، دلم می‌خواد بخورم. یه چیزی می‌خورم، بعد دوباره میرم سراغ یه چیز دیگه. وسطش هم با خودم می‌گم دیگه بسه، ولی چند دقیقه بعد دوباره هوس می‌کنم. بعضی وقت‌ها حتی متوجه نمی‌شم چقدر خوردم. انگار موقع خوردن، ذهنم برای چند دقیقه از همه فکر و خیال‌هام فاصله می‌گیره. ولی بعدش دوباره همون فکرها برمی‌گردن و من می‌مونم و ناراحتی خودم. چند بار تصمیم گرفتم همه‌چیز رو کنترل کنم. به خودم گفتم از فردا دیگه این‌طوری نمی‌خورم، ولی وقتی روز سختی داشتم یا اعصابم به هم ریخته بود، دوباره همون اتفاق تکرار شد. چیزی که اذیتم می‌کنه فقط خوردن نیست؛ اینه که حس می‌کنم بعضی وقت‌ها غذا شده تنها چیزی که می‌تونه حالم رو برای چند دقیقه بهتر کنه. از طرفی دلم می‌خواد بفهمم چرا این‌قدر به خوردن پناه می‌برم. واقعاً گرسنه‌ام یا دارم با خستگی و ناراحتی‌هام کنار میام؟ نمی‌خوام مدام خودمو سرزنش کنم، ولی دلم می‌خواد یه راهی پیدا کنم که وقتی ناراحتم، تنها راه آروم شدنم خوردن نباشه. کسی از شما هم این تجربه رو داشته که وقتی استرس یا ناراحتی داره، بیشتر از حالت عادی غذا بخوره؟ چی کمکتون کرده که این حالت رو بهتر بشناسین؟ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 هر وقت پدربزرگ می‌خواست از خانه بیرون برود، مادربزرگ تا دم در همراهش می‌آمد... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 هر وقت پدربزرگ می‌خواست از خانه بیرون برود، مادربزرگ تا دم در همراهش می‌آمد. یک بار پرسیدم: «مگه قراره کجا بره؟ فقط می‌خواد نون بخره!» مادربزرگ خندید و گفت: «خب بذار بره، منم بدرقه‌ش می‌کنم.» پدربزرگ کفش‌هایش را پوشید، بندش را بست و قبل از بیرون رفتن برگشت سمت مادربزرگ و گفت: «چیزی نمی‌خوای برات بگیرم؟» مادربزرگ همیشه یک جواب داشت: «نه، فقط زود برگرد.» پدربزرگ هم می‌گفت: «چشم.» چند دقیقه بعد برمی‌گشت، نان را روی سفره می‌گذاشت و تازه یادش می‌افتاد که مادربزرگ گفته بود چیزی نمی‌خواهد، اما او باز هم یک خوراکی کوچک برایش خریده بود. مادربزرگ اعتراض می‌کرد که «گفتم چیزی نمی‌خوام!» پدربزرگ هم با خنده می‌گفت: «دیدم دوستش داری.» سال‌ها گذشت و همین رفت‌وآمدهای ساده شد بخش بزرگی از زندگی‌شان. عشقشان نه در حرف‌های عجیب بود، نه در کارهای نمایشی؛ در همین «زود برگرد»های ساده‌ای بود که پشتشان یک دنیا دلتنگی پنهان شده بود. گاهی دوست داشتن یعنی وقتی کسی از در خانه بیرون می‌رود، دلت بخواهد هرچه زودتر صدای کلیدش را دوباره بشنوی. 🤍🔑 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 به خانمی ک صورتش لک بارداری داره منم صورتم لک بارداری داشت 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام شبتون بخیر من چند بار پیام گذاشتم ولی جوابای منو تو گروه نزاشتین منم دیگه میخونم اگه راهکاری بلد بودم هم پیام نمیزارم ولی امشب باز ی پیام دیگه در مورد لک بارداری دیدم دلم نیومد پیام نزارم امیدوارم این پیام منو بزارید به خانمی ک صورتش لک بارداری داره منم صورتم لک بارداری داشت از انواع کرم استفاده کردم انواع ضد لک و مزو تراپی و همه کاری کردم لک بیشتر هم شد حتی پی آر پی هم کردم هیچ نتیجه ای نداشت الان یک ساله از هیچ کرمی استفاده نمیکنم فقط از روغن نارگیل و بادام شیرین استفاده میکنم هم پوستم روشن تر شده هم لکه ها محو شده تو برنامه صبحانه ایرانی حکیم خیراندیش گفتن از این دو تا روغن استفاده کنید تازگیا از روغن جوانه گندم هم استفاده میکنم واسه چین و چروک واقعاخوبه امیدوارم شما هم نتیجه بگیرین پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 هر صبح، قبل از اینکه مادربزرگ از خواب بیدار شود، پدربزرگ می‌رفت سراغ باغچه‌ی کوچک حیاط. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 هر صبح، قبل از اینکه مادربزرگ از خواب بیدار شود، پدربزرگ می‌رفت سراغ باغچه‌ی کوچک حیاط. گل‌ها را آب می‌داد، برگ‌های خشک را جمع می‌کرد و اگر شاخه‌ای خم شده بود، با حوصله درستش می‌کرد. یک روز پرسیدم: «چرا هر روز این‌همه به این گل‌ها می‌رسی؟» لبخند زد و گفت: «مادربزرگت وقتی بیدار می‌شه دوست داره حیاط قشنگ باشه.» همین یک جمله برای من از صدتا حرف عاشقانه قشنگ‌تر بود. مادربزرگ که بیرون آمد، اول نگاهی به باغچه انداخت و بعد چشمش افتاد به پدربزرگ که داشت شلنگ را جمع می‌کرد. گفت: «باز زحمت کشیدی؟» پدربزرگ شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «کاری نکردم.» اما کرده بود. هر روز، بی‌سروصدا، برای خوشحال شدن زنی که سال‌ها کنارش زندگی کرده بود کاری می‌کرد؛ بدون اینکه انتظار تشکر داشته باشد. آن روز فهمیدم بعضی آدم‌ها عشقشان را برای گفتن نگه نمی‌دارند؛ تبدیلش می‌کنند به کارهای کوچکی که شاید هیچ‌کس نبیند. پدربزرگ سال‌ها بعد هم وقتی از کنار باغچه رد می‌شد، اول گل‌هایی را نگاه می‌کرد که مادربزرگ بیشتر دوست داشت. انگار هنوز هم داشت برای لبخند او حیاط را آماده می‌کرد. 🌿🤍 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 مادری گفته بودن ک میخان پسرشون رو داماد کنن اما خانواد عروس 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام وقتتون بخیر مادری گفته بودن ک میخان پسرشون رو داماد کنن اما خانواد عروس. جهیزیه نمیدن و عروسی و طلا بقیه چیزا ب عهده پسر هست. درسته رسم ما مردم بلوچ اینجوری هست اصلا جهیزیه نمیدیم مهریه سکه و طلا زمین هرچیزی دیگ میزنیم و مراسم ها هم ب عهده اقا پسر هست... پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 من یه خانم ۳۲ساله هستم که،۴تاخواهروبرادردارم، درخانواده ای بزرگ شدم که نسبت به خواهر وبرادرای بزرگم، ۹سال، ۱۰سال کوچکترم 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه مشکل منم بذارلطفا من یه خانم ۳۲ساله هستم که،۴تاخواهروبرادردارم، درخانواده ای بزرگ شدم که نسبت به خواهر وبرادرای بزرگم، ۹سال، ۱۰سال کوچکترم اونا ازدواج کردن ومن وخواهرکوچکترم توخونه بودیم باپدرومادری که مادراکثرابیمار و پدری درگیرکار تفریحی نداشتیم مگراینکه حالابرادرم بخوادماروباخودش ببره بیرون، یاحتی گاهی من زن برادرم و بچه ها میرفتیم چون هیچ کس رونداشتم هیییییچ کس ومجبوربودم با ایشون برم،مادرم که اصلاحاضرنبود از خونه تکون بخوره فقططط توخونه بود حتی بازارهم دربه درمیشدیم تابریم، رابطم بازن داداشم خوب بود ها ولی خب بحثهایی هم پیش میومد،گاهی چپ میکرد باهام گاهی تیکه مینداخت،ولی من خیلی جاها کنارش بودم هرجا تنهابود اونم همینطور ولی خبببببب........... رابطم با زن برادرم از خود داداشم بهتربود داداشم که اصلانمیتونستم بهش بگم بالاچشمت ابرو میپریدبهم، اون یکی برادرم هم که اصلا بفکرمصلحت وزندگی خودش بود و اکثر من روتحقیر میکرد درکل آدم حسابمون نمیکردن من وخواهرکوچیکترم آرزوم این بود که ازدواج کنم و از زیر منت اینا خارج بشم،زن برادرم که باهاش خوب بودم بعدازازدواجم باهام چپ کرد حتی تبریک ازدواجم نیومد بخاطرحسادت (چون اینقدرمن روکوچیک میدیدن، اکثراتحقیر میکردن همیشه که حتی باورشون نمیشدمن یه روزی ازدواج کنم اصلااا، یااصلا خواستگاری بیادبرام، همش فکرمیکردن من بعدازدواج دچارمشکل میشم و باهمسرم نمیسازم و....) درآخرالان گذشت ومن هم ازدواج کردم هم مادرشدم و رابطم باهاشون خیییلی کم کردم، الان گاهی میبنمشون یا هم صحبت میشم یاد اون روزامیوفتم دلم میگیره چرا اینااینقدر از من وخواهرکوچکترم دورن چراباخانواده زنشون خوبن فقط بامن وخواهرم وحتی پدرومادرم دورن، از زنهاشون نمیبینم ها ازخودشون مگر برادر نبایدهوای خواهرش داشته باشه چراما سالی یه باریامیبینمش یانه نمیدونم اصلاحقی دارم یانه ولی رابطه بقیه خواهروبرادرارو میبینم حسرت میخورم یادمه یه بار شنیدم که برادر، زن داداشم به مادرش گفته هوای خواهرم روداشته باش (موقع زایمانش بود)گناه داره و تنهانذارش و...... تا صبحش گریه کردم که کاش برادرمم هوای منوداشت اصلاسراغی از من میگرفت شما رابطه برادراتون باهاتون چطوووره؟ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7