🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
پدربزرگ هر شب رادیوی کوچکش را کنار دستش میگذاشت و منتظر برنامهی موردعلاقهاش میماند.
اما یک نفر برایش از خود برنامه مهمتر بود؛ مادربزرگ.
مادربزرگ موقع گوش دادن همیشه مشغول بافتن بود و پدربزرگ هر چند دقیقه یکبار به دستهای او نگاه میکرد.
یک شب، مادربزرگ گفت: «چرا هی منو نگاه میکنی؟»
پدربزرگ خیلی معمولی جواب داد: «هیچی، ببینم هنوز حواست به بافتنه یا نه.»
مادربزرگ خندید و گفت: «تو که خودت حواست به رادیو نیست!»
راست میگفت.
سالها گذشته بود و پدربزرگ هنوز بعضی شبها بیشتر از صدای رادیو، صدای نفس کشیدن و حرف زدن مادربزرگ را دوست داشت.
وقتی برنامه تمام میشد، رادیو را خاموش میکرد و میگفت: «خب، حالا چای بخوریم؟»
مادربزرگ هم بدون اینکه چیزی بگوید، بلند میشد.
همین قرار سادهی هر شب، سالها ادامه داشت.
نه گل و هدیهای در کار بود، نه جملههای بزرگ؛ فقط دو نفر که هنوز آخر شب، دلشان میخواست چند دقیقه بیشتر کنار هم بنشینند.
شاید بعضی عشقها همینطور پیر میشوند؛ آرام، بیادعا و آنقدر عمیق که حتی سکوت دو نفر هم شبیه یک گفتوگوی قدیمی میشود. 🤍📻☕
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
کنار دیوار ایستادم بی آن که حرفی بزنم. نگاهم به مرد چاق که بعدا فهمیدم بازرس اداره آموزش و پرورش است بود. او هم داشت به من نگاه میکرد. نگاه های کوتاه و مرموزانه. خانم افشانی وارد دفتر شد. بی آن که نگاهی به من بکنه همه جلوی پایش بلند شدند. مثل نردبان بود. لاغر و دراز. متنفر بودم. از خودش از رفتارش. خدا به داد کسی برسد که یک روز بخواهد با این عف.ریته زیر یک سقف زندگی کند. پشت میزش نشست و بی آن که نگاهم کند گفت:«آقای بازپرس آمدند با تو صحبت کنند.»
تا دیروز شما بودم حالا دیگر تو شدم. بازرس کیف چرمی کوچکی را که زیر بغل داشت روی میز گذاشت و بعد که در ان را باز کرد نامه ای را بیرون کشید و به طرفم گرفت:«خانم نجاتی این نامه مال شماست از شما دعوت شده تشریف بیاورید اداره آموزش و پرورش.»
چه عجب یک نفر مثل انسان صحبت کرد.
نامه را گرفتم و گفتم:«چشم کی بیایم؟»
گفت:«فردا صبح اول وقت.»
معترضانه گفتم:«ولی فردا صبح من امتحان فیزیک دارم تازه امروز هم نتوانستم مسأله ها را یادداشت کنم.»
خانم افشانی با تمسخر گفت:«لازم نیست تا اطلاع ثانوی شما دیگر به مدرسه نمی آیید.»
دوباره دلم فرو ریخت. دیگر حسابی ترسیده بودم. قضیه جدی بود و حتما باید فکر اساسی میکردم و تنها امیدم به خدا بود. از دفتر بیرون آمدم. کنار راهرو ایستادم و اشکم سرازیر شد. حالا چطور به خانه برگردم؟ به مادرم چه بگویم؟
بگویم به خاطر پاپوش مرا از مدرسه اخراج کردند؟ مادرم دق میکند. نباید حرفی بزنم. پس چیکار کنم؟ فردا با کی به آموزش و پرورش بروم؟ غیر از مادرم چه کسی را دارم؟ دانههای درشت اشکم پشت سرهم روی زمین میریخت. گاهی هم روی کفشهای کهنه قهوهایم. منتظر بودم زنگ بخورد و فرحناز را ببینم. باید به او میگفتم. شاید تنها فرید به دادم برسد.
خانم افشانی باز جلویم ظاهر شد.«هنوز که نرفتی؟جای تو دیگر در این دبیرستان نیست. عجب گستاخه هنوز وایستاده.»
و از کنار من گذشت. فقط اگر یک جفت شاخ داشت شکل بز بود. پوزه جلو و لبهای باریک صورت کرکی و دندانهای دراز. دلم میخواست با دستهایم آنقدر گلویش را فشار میدادم تا جان از دهانش بیرون میزد. زشت بیقواره واقعا که هرکس آن نامه را نوشته دستش درد نکند. من که ننوشتم ولی ایدهام همان است.
رفتم گوشه حیاط ایستادم. آنجا هم ولم نکرد. از پشت پنجره دفتر با آن دستهای زمخت اشاره کرد که بیرون بروم. ناامید و نگران مدرسه را ترک کردم...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
دم دمای غروب بود که بهادر و احمد و رضا به خونه اومدند . بهادر تو پاکت کمی شیرینی خریده بود و از ظاهرش معلوم بود خوشحاله .
با شادی جلو رفتم و پاکت شیرینی رو ازش گرفتم و گفتم : خسته نباشی بهادر خان . چی شده کبکت خروس می خونه ؟!
بهادر نگاه معناداری بهم انداخت و زیر لب گفت : قضیه ش مفصله . بعدا برات تعریف می کنم .
ابروهام رو بالا دادم و در حالی که سعی می کردم صدام به گوش کسی نرسه گفتم : من هم برات یه خبر خوب دارم و در برابر چشم های کنجکاو بهادر به سمت مطبخ رفتم .
وارد مطبخ که شدم پاکت رو به سمت اقدس گرفتم و گفتم : این شیرینی ها رو بهادر خریده . بگذارشون تو دیس تا با چایی بخوریم .
مادرم نگاه چپ چپی بهم انداخت و با غیظ گفت : بهادر خیلی بی جا کرده . اگر دیدی صبح این خرت و پرت ها رو ازش قبول کردم ، چون اسمش سوغاتی بود و خوبیت نداشت سوغاتی رو قبول نکنم . اما دلیلی نداره واسه خونه ی حاج غیاث شیرینی بیاره . بهش بگو زن حاج غیاث خودش چند نوع شیرینی درست می کنه انگشت هاش رو هم باهاش بخوره ، لازم نیست اون حاتم بخشی کنه .
می دونستم مادرم سر ماجرای قهر کردن طلعت و اعظم دلش پره و چون من رو مسبب همه ی این مشکلات می دونه مدام بهم نیش میزنه برای همین اهمیتی بهش ندادم و با بی تفاوتی چند تا چای ریختم و همراه با شیرینی ها برای آقا جانم و برادر هام بردم .
از پله ها که بالا رفتم آقا جانم طبق عادت همشگیش روی ایوون نشسته بود و داشت کتاب می خوند .
از دیدنش دلم قنج زد و بغض گلوم رو گرفت . حس می کردم از آخرین باری که دیدمش کمی شکسته تر و پیر تر شده . از این که هیچ کس اون جا نبود تا بخوام مراعاتش رو بکنم خیلی خوشحال شدم و با عجله به سمت آقا جانم رفتم و برای بار دوم سلام کردم تا بلکه آقا جانم جواب سلامم رو بده .
کمی طول کشید تا نگاهش رو تا صورتم بالا کشید و بعد از مکث کوتاهی ابروهاش در هم گره خورد و با بی میلی جواب داد : علیک .
از این که آقا جانم جواب سلامم رو داده بود ذوق کردم و با دستپاچگی کنارش نشستم و گفتم : خیلی دلم براتون تنگ شده بود آقا جون . می دونم ناراحتتون کردم اما باور کنید روزهای خیلی سختی رو گذروندم . به نظرم به اندازه ی کافی تنبیه شدم . تو رو خدا من رو ببخشید ، نگذارید بیشتر از این عذاب بکشم .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
میخواستن ستاره رو ببرن با خودشون، من که رسیدم منصرف شدن... ستاره با دیدنشون زد زیر گریه و تو بغلم قایم شد، منم به سختی از خودم دورشون کردم... لحظه ای که داشتن از کنارمون رد میشدن حس کردم دست اون جوونی که اسمش مرتضیاس روی... روی... یعنی دست کشید به ستاره و ترس بدی به جونم انداخت... به خدا من این دختر رو عین بچه ی خودم دوست دارم... وقتی حال و روزش رو دیدم به سختی زیر زبونش رو کشیدم و فهمیدم سه بار به بهونه های مختلف اون دو تا لجن این دختر بدبخت رو به بهونه ی سر زدن به ایل با خودشون میبردن صحرا... بعد... بعد ستاره گفت.. گفت اذیتم میکردن...
دیگه نتونستم ادامه بدم، بلقیس خانم انگار روحی به تن نداشت... با وحشت گفت
+که چی زرتاج؟ حرفت رو درست بزن تا سکته ام ندادی...
نفس عمیقی کشیدم و با احتیاط گفتم
+من که از این چیزا سر درنمیارم مادرجون، گفتم من که مادر این بچه نیستم، اختیاردارش شمایید... اگر صلاح بدونید قابله خبر کنی...
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز شانزدهم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۰ روز دوشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد مـسـلـم خـیـزاب، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃