eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.3هزار عکس
778 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 کنار تلفن خانه یک دفترچه کوچک بود که اسم نصف فامیل و همسایه‌ها توی آن نوشته شده بود. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 کنار تلفن خانه یک دفترچه کوچک بود که اسم نصف فامیل و همسایه‌ها توی آن نوشته شده بود. جلدش از بس ورق خورده بود، گوشه‌هایش خم شده بود و بعضی شماره‌ها چند بار با خودکارهای مختلف اصلاح شده بودند. اگر می‌خواستیم به خاله زنگ بزنیم، اول باید سراغ دفترچه می‌رفتیم. شماره را پیدا می‌کردیم، انگشت‌مان را روی دکمه‌های تلفن می‌گذاشتیم و با هر بوق، منتظر می‌ماندیم یکی آن طرف خط جواب بدهد. گاهی هم تلفن که زنگ می‌خورد، همه با هم می‌گفتند: «کیه؟» مادرم گوشی را برمی‌داشت و بعد از چند دقیقه، خبرهای کل فامیل را می‌فهمیدیم؛ چه کسی مهمان دارد، چه کسی مریض شده، چه کسی قرار است فردا بیاید و چه کسی تازه از سفر برگشته. آن روزها یک تماس تلفنی می‌توانست کلی آدم را به هم وصل کند. نه پیام «کجایی؟» داشتیم، نه آنلاین و آخرین بازدید؛ اگر کسی را دوست داشتی، واقعاً شماره‌اش را می‌گرفتی و صدایش را می‌شنیدی. حالا دفترچه تلفن‌ها تقریباً از خانه‌ها رفته‌اند، اما هنوز بعضی شماره‌ها توی ذهنمان مانده‌اند؛ شماره‌هایی که شاید سال‌هاست گرفته نشده‌اند، ولی صاحب صدایشان هنوز جایی در خاطره‌مان زندگی می‌کند. ☎️🤍 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 من این هفته به امید خدا قراره اسم دخترمو که ۱۷سالشه می‌خوام عوض کنم ...🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام سایه جان خوبی عزیزم ممنونم بابت سرگذشتایه قشنگی که میذارین🙏❤️ 🌸🌺 من این هفته به امید خدا قراره اسم دخترمو که ۱۷سالشه می‌خوام عوض کنم هم یه اسم قشنگ به جای کوثر پیشنهاد بدین هم چطوری اقدام کنم چون هیچی نمی‌دونم بچمو خیلی مسخرش میکنن حتی داییش خیلی بد اسم بچمو صدا میزنه و فیلم و جوک ساختن با اسمش دوست ندارم هر چی باهاش حرف میزنم اصلا فایده نداره ممنونم از هم گروهیای عزیزم ندیده دوستتون دارم ❤️😍 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 ✅امام علی: کسی که سخت گیری کند، پشمان، خسته و بیمار می گردد. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 ✅امام علی: کسی که سخت گیری کند، پشمان، خسته و بیمار می گردد. ❌اگر شما سخت گیری بی جا به خرج دهید و طرف مقابل در بیان آن سکوت کند؛ این سکوت و گذشت ها بسیار خطرناک است. 💔چرا که به مرور زمان روی هم انباشته شده و زمانی بروز می کند و فرد، بهانه گیری می کند و محیط خانواده ناآرام می شود. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 بلدی بگو 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام دوستان شبتون بخیر اینجا کسی هست که تجربه سرباز فراری بودن داشته باشه خودش یا اطرافیانش؟یکی از دوستا سرباز فراریه و میخواد بدونه در چه حد اومدنشون به در خونه احتمال داره؟هفت ماهه نرفته.. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 امشب زدیم بیرون، همین‌جوری بی‌برنامه… یه آهنگ گذاشتیم، از این حرف به اون حرف پریدیم، وسط راه هم کلی خندیدیم 😄❤️ گاهی لازم نیست برای خوشحال بودن اتفاق بزرگی بیفته؛ همین که دلت با یکی خوش باشه و از کنار هم بودن خسته نشین، خودش قشنگ‌ترین اتفاقه .. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... .. ‌
با کنجکاوی نگاهی به بهادر انداختم ! از شنیدن اسم ایوب قلبم  تالاپ و تلوپ صدا داد و  حس کردم  از ترس  بند دلم پاره شد . برای این که بهادر متوجه ی تغییر حالتم نشه ، نگاهم رو ازش دزدیدم و در حالی که سعی می کردم خونسرد  جلوه کنم  گفتم : ایوب !  پسر دایی مصطفی رو میگی ؟؟ بهادر گفت : آره دیگه . مگه چند تا ایوب هست که تو می شناسیش ؟! تو اون لحظه اون قدر ذهنم پریشون شده بود که  قدرت تمرکز نداشتم و حس می کردم  بهادر ممکنه صدای ضربان قلبم رو بشنوه و بهم شک کنه  اما  به هر جون کندنی بود با بی تفاوتی گفتم :  میدونم کی رو گفتی ! تعجبم از این جهت بود که ایوب نه تنها از تجارت هیچ  سر رشته ای نداره ، بلکه  هر بار می خواد کاری کنه ، یه گندی می زنه که خرابکاریش فقط با معجزه  درست می شه . یه وقت کاری رو به اون نسپرید ها بیچاره می شیم . اصلا به نظرم  شما دیگه نیاز به وردست و پادو و شریک  ندارید ! ماشالا چند تا برادردید ! احمد و محمود و رضا هم که هستن ! پشت هم رو بگیرید و به هم کمک کنید از پس همه چيز بر می‌آید ! بهادر چشم هاش رو بست و با لحن خواب آلودی گفت : بحث این مه ما چند نفریم نیست !  ایوب فکرش خوب کار می کنه ، لااقل با حرف هایی که امروز زد این طور نشون داد ! از این حرف ها گذشته آقا جانت آوردتش تو کار ! گویا  اول پیشنهادش رو به خود آقا جانت داده . آقا جانت هم وقتی دیده  بی راه نمی گه  با خودش شریکش  کرده .  به نظرم کسی رو که آقا جانت تایید کنه ، کار بلده !  در ضمن ایوب و رضا خیلی با هم رفیقن ، رضا امروز خیلی پشت ایوب دراومد !  تجارت که شوخی نیست ! به نظرم اگر رضا می دونست ایوب  هیچی بارش نیست اون طوری پشتش در نمی اومد ! از اولش هم باید حدس می زدم ایوب یه کاره و بیکاره این طوری عرض اندام نمی کنه ! پس پای رضا و منافعش در میون بود و خدا می دونه چه حقه ای توی کارش بود و با چه دروغ و دغلی آقا جان رو پخته بود تا پای ایوب رو به این ماجرا باز کنه ! اما مطمئنم پشت این شراکت یه منفعت بزرگ برای رضا بود و گرنه تا جایی که یادم می اومد رضا همیشه  ادعای بزرگی می کرد و  می خواست اختیار همه چیز رو خودش دست بگیره و حتی سر این موضوع گاهی با احمد و محمود که از اون بزرگ تر بودن هم بحث می کرد 🌸 ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃