🍃🍃🌸
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز هفدهم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۱ روز سـهشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد رسـول پـور مـراد، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃
شهیدی که چشمان رنگیاش را کسی ندید🥺👀
🌷شـهـیـد رسـول پـور مـراد🌷
تاریخ تولد: ۲۶ / ۱۲ / ۱۳۶۷
تاریخ شهادت: ۲۰ / ۷ / ۱۳۹۴
محل تولد: تاکستان،قزوین
محل شهادت: سوریه
خواهر شهید←رسول در رشته مهندسی الکترونیک فارغ التحصیل شد📚چند ماهی بود که با دخترعمه ۱۹ ساله ام عقد کرده💍و قرار بود بعد از بازگشت از سوریه مراسم عروسی نیز برگزار شود اما لباس شهادت را بر تن کرد🥀نماز اول وقتش هیچ وقت ترک نشد و همیشه در طول شبانه روز با وضو بود📿صبحهای جمعه ندای یا صاحب الزمان(عج) در دعای ندبهاش بلند بود و هیچ وقت آن را ترک نمیکرد🥺به ما چیزی در خصوص کارهایش نمیگفت اما چند روز قبل از رفتنش به زیارت امام رضا(ع) رفت و بعد هم از همه حلالیت طلبید و گفت: برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) به سوریه میرود💛
راوی←آقا رسول چند سال مسئول برگزاری دعای ندبه تو مسجد محل بودن و بعد دعا صبحونه میدادن🍳خانمی میگفت چند وقتی ایشون صبحونه برا خانوما میاوردن و نکته اینکه خانوم میگفت بعد شهادتشون وقتی عکسشون دیدم تازه فهمیدم چشاشون رنگیه👀
خواهر شهید←رسول به محرم و نامحرم بسیار اهمیت میداد و به دختران و بانوان فامیل و دوستان توصیه میکرد در معرض نگاه و دید نامحرم قرار نگیریم⚡️او از بس سر به زیر بود و به محرم و نامحرم توجه میکرد چشمان رنگیاش را کسی ندید❗️میگفت اگر من هم نبودم دعای ندبه را ترک نکنید و باشکوه آن را برگزار کنید🌱 او از تک تیراندازهای ماهر سپاه بود با تخصص و هوش بالایی که داشت میدرخشید🌙عاقبت با اصابت تیر مستقیم💥۲۰ مهر ۱۳۹۴ به مقام شهادت نائل شد🕊️
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
کمی که خشمش فروکشی شد گفت
+نمیخوام کسی چیزی بفهمه، میام خونه ی شما عطیه رو میفرستم قابله رو خبر کنه ببینیم چه خاکی به سرمون شده
باشه ای گفتم و از جا بلند شدم و از عمارت بیرون زدم و سریع به سمت خونه رفتم، صدای شعر خوندن عطیه از تو اتاق میومد، آهسته در اتاق رو باز کردم. ستاره روی پاش خوابیده بود و عطیه با گریه داشت براش شعر میخوند. اشاره ای به ستاره کردم و گفتم
+خوابه؟
عطیه صورت خیس از اشکش رو پاک کرد و گفت
+بله خانم، انقدر گریه کرد که خوابش برد
با غصه نشستم کنارش و آهسته گفتم
+دیگه چیزی بهت نگفت؟ حرفی نزد؟
گریه ی عطیه شدت گرفت، با دست جلوی دهنش رو گرفت تا صداش بالا نره، سریع ستاره رو بلند کردم و بردم گوشه ی اتاق خوابوندم، دختر بیچاره انقدر گریه کرده بود که بیهوش شده بود انگار.
از خواب بودنش که مطمئن شدم برگشتم سمت عطیه
+چی شده عطیه؟ چیزی گفت من که رفتم؟
عطیه با هق هق گفت
+خدا منو مرگ بده... دارم دق میکنم زرتاج خانم، به خدا خودم رو تو این ماجرا مقصر میدونم، چند بار شما بهم گفتید حواسم به این دختر باشه منتهی من احمق فکر کردم شما بیخود حساسیت به خرج میدید... از کجا میدونستم آخه؟
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
همون طور که داشتم توی دلم حرص می خوردم لب هام رو بهم فشار دادم و با لحن سردی گفتم : ایوب موذی و فریبکاره . از من می شنوی ازش فاصله بگیرید تا یه گندی نزده ! آقا جانم هم اگر بهش کار داده و رو حرفش حساب کرده فقط به خاطر محبوبه ست . لابد می خواد وسط این بده بستون با فرنگیها ، یه چیزی هم نصیب اون ها بشه تا زندگیشون جون بگیره و گرنه ایوب رو چه به این غلط ها !
بهادر خنده ی کوتاهی کرد و گفت : یادم باشه به آقا جانت بگم مهربانو خانوم این قدر صاحب نظر شده که دیگه به آقا جانش هم اعتماد نداره و فکر می کنه کاسه ای زیر کاسه ی دایی زاده ش هست . فکر کنم آقا جانت اگر حرف هات رو بشنوه ، کله ت رو بکنه و بندازه جلوی گربه .
عصبانیت لب هام رو بهم فشار دادم و گفتم : اگر این کار باعث می شه دست ایوب براتون رو شه و ازش فاصله بگیرید من مشکلی ندارم . حتما حرف هام رو به آقا جانم بگو ! یه جوری هم بگو که بی برو برگرد دُم ایوب رو بگیره و از حجره پرتش کنه بیرون !
بهادر تو خواب و بیدار چشم کشداری و گفت و من با فکری که به شدت آشفته و پریشون بود تا خود صبح ، خواب به چشم هام نیومد .
هوا گرگ و میش بود که صدای ترق توروق رو از حیاط شنیدم . از این که بلاخره صبح شده بود خیلی خوشحال بودم و حس می کردم همین اول کاری می تونم دم ایوب رو قیچی کنم و شرش رو از سر همه کم کنم.. برای همین با عجله بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم
مادرم کنار حوص نشسته بود و اقدس داشت توی مطبخ ظرف و ظروف مهمونی شب گذشته رو جاگیر می کرد .
سلام کوتاهی کردم و کنار مادرم نشستم .
بدون این که نگاهم کنه گفت : علیک سلام . زود بیدار شدی ! دختر خونه که بودی تا لنگ ظهر می خوابیدی !
آه سردی کشیدم و گفتم : می خواستم بخوابم اما خوابم نبرد ، نگران بودم .
مادرم زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و گفت : خوبه که بلاخره توام فهمیدی فکر و خیال چیه و چطور آدم رو دیوونه می کنه و خواست از جا بلند شه که هول زده گفتم : خبر دارید ایوب می خواد تو کار تجارت با آقا جان و حاج مراد شراکت کنه ؟!
مادرم چینی به پیشونیش انداخت و گفت : آقا جانت یه چیزهایی بهم گفته ، اما این حرف ها چه دخلی به تو داره !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
در جواب خانمی که حوصله آشپزی نداره عزیزم اول از همه خودتو سرزنش نکن. وقتی آدم همه کارای خونه رو انجام میده، طبیعیه یه کاری براش سنگین بشه. آشپزی رو فعلاً ساده کن؛ غذاهای کمدردسر درست کن و لازم نیست هر روز غذای مفصل داشته باشین.
🍃🌸
من خودم یه مدت دقیقاً همینطوری بودم. فهمیدم مشکل از غذا درست کردن نیست، از اینه که همه کارها افتاده روی دوش خودم. وقتی کارها رو بین اعضای خونه تقسیم کردم، کمکم حالم بهتر شد. آشپزی هم نباید فقط وظیفه زن خونه باشه.
🍃🌸
به نظرم چند روز اصلاً دنبال غذای جورواجور نباش. عدسی، املت، کوکو، ماکارونی، سیبزمینی و تخممرغ یا یه غذای ساده هم غذاست. قرار نیست هر روز سفره رستورانی پهن کنی.
🍃🌸
یه چیزی که خیلی کمک میکنه اینه که مواد اولیه رو یه روز آماده کنی. مثلاً پیاز و سبزی و بعضی چیزها رو از قبل آماده بذاری. روزی که خستهای، همین آماده بودن مواد کلی از فشار آشپزی کم میکنه
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه جان وقت شما و دیگر اعضا بخیر
من یه پسر ۱۸ ساله دارم که تازگیا میگه عاشق دختر همسایه شده!
سن پسرم خیلی کمه،هنوز دانشگاه نرفته، سربازی نرفته،کار و خونه و...نداره
هیچ موقعیتی برای ازدواج نداره و هنوز بچهست!!
ولی پاشو کرده تو یه کفش که«الان برام زن بگیرید»
با مادر دختر صحبت کردم و گفتم که شرایطمون اینجوریه و اصلا من و پدرش الان صلاح نمیدونیم همچین کاری بکنه
مادرش گفت«همدیگه رو دوست دارن،گناه دارن»!!
دلم خوش بود به مادرش بگم کمک میکنه جلو دخترش میگیره ما هم پسرمون دور میکنیم ولی انگار اونا هیچ مشکلی با این وصلت ندارن!!
واقعا درمونده شدیم،نمیتونیم از پسش بربیایم، شرایط انجام خواستهش رو هم نداریم
به نظرتون چیکار کنیم بیخیال بشه؟
ممنون میشم راهنمایی کنید
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
در جواب زنی که فهمیده شوهرش هر ماه به خواهرش پول میده میخوام بگم، کاملاً میفهمم چرا دلت گرفته.
مسئله فقط پول نیست؛ مسئله اینه که تو توی خونه حساب و کتاب میکنی، از بعضی چیزها میگذری و
فکر میکنی واقعاً دستتون تنگه، بعد میفهمی بخشی از همون پولی که میتونسته برای زندگی خودتون خرج
بشه، جای دیگه میره. تازه وقتی این موضوع بدون اطلاع تو اتفاق افتاده، طبیعیه حس کنی توی تصمیم مالی زندگی مشترکت شریک نبودی. از
طرفی کمک به خواهر هم ذاتاً چیز بدی نیست، مخصوصاً اگر واقعاً گرفتار باشه. به نظرم ناراحتی تو بیشتر از
پنهانکاری و نبودن توافقه و این حس کاملاً قابل درکه.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7