eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.3هزار عکس
776 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 تجربه ارسالی 🌱: 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام ، اگر موهات یکی دو ساعت بعد از حموم که درمیای چرب میشه ، هر روشی انجام دادی نشده ، برو روغن درخت چای اصل بگیر ، با یه هلال دیگه که اونم روغن باشه هفته ای یه بار بزن به سرت بزار یک الی دو ساعت بمونه ، بعدم بستگی به حجم شامپوت 30 الی 40 قطره بریز تو شامپوت ، فقط اینم بگم یک روز درمیون با یک شامپوی دیگه سرتونو بشورید چون روغن چای پوست سر رو هم خشک میکنه و باعث خارش سر میشه ، ولی هم باعث میشه شوره و پوسته ی مو کم بشه هم موهارو خوش رنگ و خوش حالت میکنه پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 یه صحنه آشنا توی خیلی از خونه‌ها هست؛ زن و شوهر کنار هم نشستن، تلویزیون روشنه، چای روی میزه، ام 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 یه صحنه آشنا توی خیلی از خونه‌ها هست؛ زن و شوهر کنار هم نشستن، تلویزیون روشنه، چای روی میزه، اما یکی توی گوشی می‌چرخه و اون یکی هم مشغول گوشی خودشه. چند ساعت کنار هم بودن، بدون اینکه حتی یک گفت‌وگوی درست‌وحسابی شکل بگیره. نه اینکه استفاده از گوشی کار بدی باشه؛ همه‌مون گاهی به استراحت و سرگرمی نیاز داریم. مسئله از جایی شروع می‌شه که این عادت، مدام فرصت‌های باهم بودن رو می‌گیره. وقتی همسرت چیزی تعریف می‌کنه، لازم نیست همیشه گوشی رو کنار بذاری و با دقت کامل گوش بدی؟ وقتی بعد از یک روز شلوغ کنار هم نشستید، خوب نیست چند دقیقه رو فقط به خودتون اختصاص بدید؟ می‌تونید قرار بذارید موقع چای خوردن، غذا خوردن یا قبل از خواب، برای چند دقیقه گوشی‌ها رو کنار بذارید و با هم حرف بزنید. شاید اولش خیلی ساده به نظر برسه، اما همین چند دقیقه می‌تونه کم‌کم فاصله‌ای رو که بینتون افتاده کمتر کنه. گاهی آدم کنار همسرش نشسته، ولی دلش برای توجه همسرش تنگ شده. مهم نیست چند ساعت در یک خانه کنار هم هستیم؛ مهم این است که در بخشی از این زمان، واقعاً حواسمان به یکدیگر باشد. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 گاهی اون‌قدر به قوی بودن همسرمون عادت می‌کنیم که یادمون می‌ره اون هم ممکنه کم بیاره.🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 گاهی اون‌قدر به قوی بودن همسرمون عادت می‌کنیم که یادمون می‌ره اون هم ممکنه کم بیاره. مردی که همیشه برای حل مشکلات خانواده تلاش می‌کنه، ممکنه خودش هم گاهی نگران آینده باشه. زنی که همیشه حواسش به همه هست، ممکنه بعضی روزها دلش بخواد یکی ازش بپرسه: «خودت خوبی؟» وقتی کسی همیشه مسئولیت‌پذیر بوده، ممکنه اطرافیانش فراموش کنن که اون هم به توجه و حمایت نیاز داره. مثلاً اگر همسرت همیشه پیگیر کارهای خونه‌ست، این‌طور نباشه که چون همیشه از پسشون برمیاد، دیگه هیچ‌وقت ازش نپرسیم خسته نشده؟ اگر همیشه مشکلات مالی رو مدیریت می‌کنه، فکر نکنیم پس هیچ نگرانی‌ای نداره. آدم‌ها حتی وقتی چیزی نمی‌گن، ممکنه درگیر فکرهای زیادی باشن. گاهی به جای اینکه فقط از همسرمون انتظار داشته باشیم محکم باشه، بهش نشون بدیم که لازم نیست همیشه همه‌چیز رو به تنهایی مدیریت کنه. می‌تونیم بگیم: «می‌دونم این روزها خیلی درگیری. اگر کاری هست که می‌تونم از دوشت بردارم، بهم بگو.» و مهم‌تر از اون، واقعاً برای کمک کردن قدم برداریم. قشنگی زندگی مشترک اینه که آدم بدونه لازم نیست همیشه قوی‌ترین آدم دنیا باشه؛ گاهی می‌تونه خسته باشه و باز هم دوست داشته بشه. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 پاییز سال ۱۳۷۴ بود...🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پاییز سال ۱۳۷۴ بود... من بیست‌ودو سالم بود و هر روز عصر، وقتی از کلاس خیاطی برمی‌گشتم، از جلوی یه گل‌فروشی قدیمی رد می‌شدم که صاحبش همیشه یه رادیوی کوچیک روی پیشخونش داشت و آهنگای قدیمی پخش می‌کرد. یه پسر جوون اونجا کار می‌کرد که از همون روزای اول، فهمیده بود من گل یاس دوست دارم. نمی‌دونم از کجا فهمیده بود، ولی هر بار از جلوی مغازه رد می‌شدم، یه شاخه یاس توی یه کاغذ سفید می‌پیچید و می‌ذاشت کنار گلدون دم در. اوایل فکر می‌کردم اتفاقیه، تا اینکه یه روز بارونی، وقتی خواستم از کنارش رد بشم، صدام زد و گفت: «خانم، این گل امروز مال شماست.» خندیدم و گفتم: «من که چیزی نخریدم!» گفت: «می‌دونم... بعضی چیزا رو آدم نباید بفروشه.» از اون روز، قصه ما شروع شد؛ با شاخه‌های یاس، سلام‌های کوتاه و قدم زدن‌هایی که آخرش همیشه به یه خداحافظی طولانی ختم می‌شد. وقتی به خواستگاری اومدن، خانواده‌ام نگران بودن که پسر گل‌فروش بتونه زندگی خوبی برام بسازه یا نه. ولی من چیزی توی رفتارش دیده بودم که با هیچ پولی نمی‌شد خریدش؛ بلد بود حواسش به دل آدم باشه. ازدواج کردیم و سال‌ها گذشت. مغازه کوچیکش تبدیل شد به یه گل‌فروشی بزرگ‌تر و زندگی‌مون کم‌کم سر و سامون گرفت. یه عصر پاییزی، وقتی داشتم کمد قدیمی رو مرتب می‌کردم، یه دسته کاغذ سفید پیدا کردم؛ همون کاغذهایی که سال‌ها پیش گل‌هاش رو توشون می‌پیچید. همسرم از پشت سر اومد و گفت: «هنوز نگهشون داشتی؟» گفتم: «آره، چون اولین هدیه‌هات همینا بودن.» چند دقیقه بعد رفت بیرون و وقتی برگشت، یه شاخه یاس دستش بود. با تعجب گفتم: «الان که فصل یاس نیست! از کجا آوردی؟» خندید و گفت: «از گل‌فروشی دوستم گرفتم. گفتم یه بار دیگه همون گل قدیمی رو برات بیارم.» گل رو گرفتم و بوش کردم. عطرش منو برد به همون کوچه قدیمی، به روزهایی که با یه شاخه گل، تا آخر شب خوشحال بودم. سرم رو بالا آوردم و گفتم: «تو هنوزم بلدی منو با چیزای کوچیک خوشحال کنی.» گفت: «آخه من از اولم قرار نبود دنیا رو برات بخرم؛ فقط می‌خواستم هر روز یه دلیلی داشته باشی که از زندگی کنارم خوشحال باشی.» اون شب شاخه یاس رو گذاشتم توی یه لیوان آب، کنار پنجره‌ای که بارون روش می‌زد. بعضی عشق‌ها با گذشت زمان کم‌رنگ نمی‌شن... فقط از یه شاخه گل توی کوچه قدیمی، تبدیل می‌شن به یه عمر مراقبت و مهربونی؛ به کسی که بعد از سال‌ها هنوز یادشه یه روزی، تمام دنیای تو بوی یاس می‌داد. 🤍🍂 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 بلدی بگو 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام خوبی من خواهر دارم هشت سال ازواج کرده اول بچشون یک ماه بچش خیلی گریه میکنه گوش درد میکنه و بچه خواهرم شیر مادرش نمیخوره و شیر خشک بهش میدن بچش یبوست میشه چی کار کنه خواهرم تا خوب بشه ممنون تورخدا جواب بدین پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 پاییز سال ۱۳۷۰ بود... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پاییز سال ۱۳۷۰ بود... اون موقع‌ها خونه‌ها هنوز حیاط داشتن، عصرها بوی هیزم و برگ خیس توی کوچه می‌پیچید و صدای فروشنده‌ای که از سر کوچه داد می‌زد، با صدای بارون قاطی می‌شد. من تازه عروس شده بودم و هر روز عصر، پشت پنجره آشپزخونه می‌ایستادم و به کوچه نگاه می‌کردم. نه اینکه کار خاصی داشته باشم... فقط منتظر بودم شوهرم از سر کار برگرده. اون روز بارون شدیدی می‌بارید. داشتم استکان‌ها رو جمع می‌کردم که دیدم از ته کوچه پیداش شد؛ با همون چتر قرمز قدیمی که مال خواهرش بود و همیشه مسخره‌ش می‌کردم که چرا یه چتر مردونه نمی‌خره! وقتی رسید دم در، دیدم چتر رو بسته و خودش تا کمر خیس شده. با تعجب گفتم: «آخه مرد حسابی، چرا زیر چتر نرفتی؟» کاپشنش رو درآورد و گفت: «یه خانم مسن سر راه ایستاده بود، چتر نداشت. رسوندمش تا دم خونه‌شون.» من غر زدم که سرما می‌خوره و چرا این‌قدر به فکر بقیه‌ست، ولی رفتم حوله آوردم و موهاش رو خشک کردم. اون شب شام ساده‌ای داشتیم؛ سیب‌زمینی و تخم‌مرغ با گوجه‌هایی که از باغ پدرم آورده بودیم. بخاری نفتی گوشه اتاق روشن بود و پنجره از بخار چای مات شده بود. وسط شام، یهو گفت: «راستی، چتر قرمزه رو نگه دار.» گفتم: «واسه چی؟ دیگه از این چترای قدیمی خسته شدم!» گفت: «شاید یه روزی من نبودم که بیام دنبالت، این چتر رو برداری و یادت بیاد یه نفر همیشه دلش می‌خواست تو زیر بارون خیس نشی.» اون موقع خندیدم و گفتم: «حرفای عجیب نزن، تازه اول زندگی‌مونه!» سال‌ها گذشت... خونه‌مون عوض شد، بچه‌هامون بزرگ شدن و چتر قرمز کم‌کم رنگ‌وروش رو از دست داد. یه روز خواستم بندازمش دور که دیدم همسرم از پشت سر گفت: «نندازش، هنوز سالمه!» حالا هر وقت عصر پاییزی بارون می‌گیره، چتر رو از کمد درمیارم و می‌ذارم کنار در. دیروز همسرم از سر کار برگشت، چتر رو دید و خندید: «هنوز نگهش داشتی؟» گفتم: «آره... چون بعضی چیزا رو آدم به خاطر خودشون نگه نمی‌داره، به خاطر خاطره‌ای نگه می‌داره که بهش وصلن.» اومد کنارم ایستاد، از پنجره به بارون نگاه کرد و گفت: «پس فردا عصر، اگه بارون گرفت، با همین چتر بریم یه دوری بزنیم؟» من لبخند زدم و گفتم: «فقط این دفعه قول بده خودت هم زیر چتر بمونی!» خندید و دستم رو گرفت. و من با خودم فکر کردم، چه خوبه آدم بعد از این همه سال، هنوز کسی رو داشته باشه که قرارهای عاشقانه‌شون به جای تموم شدن، فقط شکلشون عوض شده باشه... 🍂❤️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7