🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
گاهی اونقدر به قوی بودن همسرمون عادت میکنیم که یادمون میره اون هم ممکنه کم بیاره.
مردی که همیشه برای حل مشکلات خانواده تلاش میکنه، ممکنه خودش هم گاهی نگران آینده باشه.
زنی که همیشه حواسش به همه هست، ممکنه بعضی روزها دلش بخواد یکی ازش بپرسه: «خودت خوبی؟»
وقتی کسی همیشه مسئولیتپذیر بوده، ممکنه اطرافیانش فراموش کنن که اون هم به توجه و حمایت نیاز داره.
مثلاً اگر همسرت همیشه پیگیر کارهای خونهست، اینطور نباشه که چون همیشه از پسشون برمیاد، دیگه هیچوقت ازش نپرسیم خسته نشده؟
اگر همیشه مشکلات مالی رو مدیریت میکنه، فکر نکنیم پس هیچ نگرانیای نداره.
آدمها حتی وقتی چیزی نمیگن، ممکنه درگیر فکرهای زیادی باشن.
گاهی به جای اینکه فقط از همسرمون انتظار داشته باشیم محکم باشه، بهش نشون بدیم که لازم نیست همیشه همهچیز رو به تنهایی مدیریت کنه.
میتونیم بگیم:
«میدونم این روزها خیلی درگیری. اگر کاری هست که میتونم از دوشت بردارم، بهم بگو.»
و مهمتر از اون، واقعاً برای کمک کردن قدم برداریم.
قشنگی زندگی مشترک اینه که آدم بدونه لازم نیست همیشه قویترین آدم دنیا باشه؛ گاهی میتونه خسته باشه و باز هم دوست داشته بشه.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
پاییز سال ۱۳۷۴ بود... من بیستودو سالم بود و هر روز عصر، وقتی از کلاس خیاطی برمیگشتم، از جلوی یه گلفروشی قدیمی رد میشدم که صاحبش همیشه یه رادیوی کوچیک روی پیشخونش داشت و آهنگای قدیمی پخش میکرد.
یه پسر جوون اونجا کار میکرد که از همون روزای اول، فهمیده بود من گل یاس دوست دارم. نمیدونم از کجا فهمیده بود، ولی هر بار از جلوی مغازه رد میشدم، یه شاخه یاس توی یه کاغذ سفید میپیچید و میذاشت کنار گلدون دم در.
اوایل فکر میکردم اتفاقیه، تا اینکه یه روز بارونی، وقتی خواستم از کنارش رد بشم، صدام زد و گفت:
«خانم، این گل امروز مال شماست.»
خندیدم و گفتم:
«من که چیزی نخریدم!»
گفت:
«میدونم... بعضی چیزا رو آدم نباید بفروشه.»
از اون روز، قصه ما شروع شد؛ با شاخههای یاس، سلامهای کوتاه و قدم زدنهایی که آخرش همیشه به یه خداحافظی طولانی ختم میشد.
وقتی به خواستگاری اومدن، خانوادهام نگران بودن که پسر گلفروش بتونه زندگی خوبی برام بسازه یا نه. ولی من چیزی توی رفتارش دیده بودم که با هیچ پولی نمیشد خریدش؛ بلد بود حواسش به دل آدم باشه.
ازدواج کردیم و سالها گذشت. مغازه کوچیکش تبدیل شد به یه گلفروشی بزرگتر و زندگیمون کمکم سر و سامون گرفت.
یه عصر پاییزی، وقتی داشتم کمد قدیمی رو مرتب میکردم، یه دسته کاغذ سفید پیدا کردم؛ همون کاغذهایی که سالها پیش گلهاش رو توشون میپیچید.
همسرم از پشت سر اومد و گفت:
«هنوز نگهشون داشتی؟»
گفتم:
«آره، چون اولین هدیههات همینا بودن.»
چند دقیقه بعد رفت بیرون و وقتی برگشت، یه شاخه یاس دستش بود.
با تعجب گفتم:
«الان که فصل یاس نیست! از کجا آوردی؟»
خندید و گفت:
«از گلفروشی دوستم گرفتم. گفتم یه بار دیگه همون گل قدیمی رو برات بیارم.»
گل رو گرفتم و بوش کردم. عطرش منو برد به همون کوچه قدیمی، به روزهایی که با یه شاخه گل، تا آخر شب خوشحال بودم.
سرم رو بالا آوردم و گفتم:
«تو هنوزم بلدی منو با چیزای کوچیک خوشحال کنی.»
گفت:
«آخه من از اولم قرار نبود دنیا رو برات بخرم؛ فقط میخواستم هر روز یه دلیلی داشته باشی که از زندگی کنارم خوشحال باشی.»
اون شب شاخه یاس رو گذاشتم توی یه لیوان آب، کنار پنجرهای که بارون روش میزد.
بعضی عشقها با گذشت زمان کمرنگ نمیشن... فقط از یه شاخه گل توی کوچه قدیمی، تبدیل میشن به یه عمر مراقبت و مهربونی؛ به کسی که بعد از سالها هنوز یادشه یه روزی، تمام دنیای تو بوی یاس میداد. 🤍🍂
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خوبی من خواهر دارم هشت سال ازواج کرده اول بچشون یک ماه
بچش خیلی گریه میکنه گوش درد میکنه و بچه خواهرم شیر مادرش
نمیخوره و شیر خشک بهش میدن بچش یبوست میشه چی کار کنه
خواهرم تا خوب بشه ممنون تورخدا جواب بدین
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
پاییز سال ۱۳۷۰ بود... اون موقعها خونهها هنوز حیاط داشتن، عصرها بوی هیزم و برگ خیس توی کوچه میپیچید و صدای فروشندهای که از سر کوچه داد میزد، با صدای بارون قاطی میشد.
من تازه عروس شده بودم و هر روز عصر، پشت پنجره آشپزخونه میایستادم و به کوچه نگاه میکردم. نه اینکه کار خاصی داشته باشم... فقط منتظر بودم شوهرم از سر کار برگرده.
اون روز بارون شدیدی میبارید. داشتم استکانها رو جمع میکردم که دیدم از ته کوچه پیداش شد؛ با همون چتر قرمز قدیمی که مال خواهرش بود و همیشه مسخرهش میکردم که چرا یه چتر مردونه نمیخره!
وقتی رسید دم در، دیدم چتر رو بسته و خودش تا کمر خیس شده. با تعجب گفتم:
«آخه مرد حسابی، چرا زیر چتر نرفتی؟»
کاپشنش رو درآورد و گفت:
«یه خانم مسن سر راه ایستاده بود، چتر نداشت. رسوندمش تا دم خونهشون.»
من غر زدم که سرما میخوره و چرا اینقدر به فکر بقیهست، ولی رفتم حوله آوردم و موهاش رو خشک کردم.
اون شب شام سادهای داشتیم؛ سیبزمینی و تخممرغ با گوجههایی که از باغ پدرم آورده بودیم. بخاری نفتی گوشه اتاق روشن بود و پنجره از بخار چای مات شده بود.
وسط شام، یهو گفت:
«راستی، چتر قرمزه رو نگه دار.»
گفتم: «واسه چی؟ دیگه از این چترای قدیمی خسته شدم!»
گفت:
«شاید یه روزی من نبودم که بیام دنبالت، این چتر رو برداری و یادت بیاد یه نفر همیشه دلش میخواست تو زیر بارون خیس نشی.»
اون موقع خندیدم و گفتم:
«حرفای عجیب نزن، تازه اول زندگیمونه!»
سالها گذشت...
خونهمون عوض شد، بچههامون بزرگ شدن و چتر قرمز کمکم رنگوروش رو از دست داد. یه روز خواستم بندازمش دور که دیدم همسرم از پشت سر گفت:
«نندازش، هنوز سالمه!»
حالا هر وقت عصر پاییزی بارون میگیره، چتر رو از کمد درمیارم و میذارم کنار در.
دیروز همسرم از سر کار برگشت، چتر رو دید و خندید:
«هنوز نگهش داشتی؟»
گفتم:
«آره... چون بعضی چیزا رو آدم به خاطر خودشون نگه نمیداره، به خاطر خاطرهای نگه میداره که بهش وصلن.»
اومد کنارم ایستاد، از پنجره به بارون نگاه کرد و گفت:
«پس فردا عصر، اگه بارون گرفت، با همین چتر بریم یه دوری بزنیم؟»
من لبخند زدم و گفتم:
«فقط این دفعه قول بده خودت هم زیر چتر بمونی!»
خندید و دستم رو گرفت.
و من با خودم فکر کردم، چه خوبه آدم بعد از این همه سال، هنوز کسی رو داشته باشه که قرارهای عاشقانهشون به جای تموم شدن، فقط شکلشون عوض شده باشه... 🍂❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
دخترم به سن ازدواج رسیده و یه خواستگار خوب هم براش پیدا شده. خانوادهشون اومدن و صحبتها هم بد نبوده، خدا رو شکر خود دخترم هم نسبت بهش حس خوبی داره. منِ مادر فقط موندم با یه عالمه فکر و خیال که از کجا باید جهیزیه دخترم رو جور کنم.
از همون روزی که صحبت ازدواجش شد، افتادم به حسابکتاب. یخچال، لباسشویی، اجاق، سرویس خواب، ظرف و ظروف، فرش، پرده و هزار تا چیز دیگه. هرچی قیمت میگیرم، میبینم رقمها سر به فلک کشیده.
مشکل اصلی من حتی خود جهیزیه نیست؛ مشکلم اینه که شوهرم انگار اصلاً خودش رو مسئول این قضیه نمیدونه. هر بار حرف خرید وسایل میشه، میگه حالا ببینیم چی میشه، خودشون باید یه کاری بکنن، ما که نمیتونیم همهچیز رو بدیم.
منم نمیگم همه بار زندگی دخترمون باید روی دوش پدرش باشه، ولی بالاخره این بچه فقط دختر من که نیست. من چرا باید شب تا صبح بشینم فکر کنم چطوری فلان وسیله رو تهیه کنم، از کجا پول جور کنم، کدومو حذف کنم، کدومو دستدوم بگیرم، بعد پدرش انگار اصلاً موضوع بهش مربوط نیست؟
از اون طرف هم دلم نمیاد دخترم رو با یه مشت وسایل نصفهنیمه راهی خونه بخت کنم و بعد خودش اول زندگی خجالت بکشه که مثلاً فلان چیز رو نداریم. از طرفی هم نمیخوام برای چند قلم وسیله، خودمون رو زیر بار قرض و قسطی ببریم که بعد سالها کمرمون زیرش خم بشه.
دخترم فقط دنبال یه زندگی خوبه. خودش هم اصلاً توقع جهیزیه آنچنانی نداره. چند بار بهم گفته لازم نیست همهچیز نو و گرون باشه، ولی خب من مادرم... دلم میخواد وقتی میفرستمش خونه خودش، حداقل چیزهای ضروری رو داشته باشه.
بیشتر از قیمت جهیزیه، از این ناراحتم که حس میکنم توی این تصمیم بزرگ، تنها موندم. کاش همسرم حداقل یه بار مینشست کنارم، با هم حساب میکردیم ببینیم چقدر توان داریم و چطور میشه بدون فشار و قرض، یه جهیزیه آبرومند و ساده برای دخترمون آماده کنیم.
من دنبال چشموهمچشمی نیستم؛ فقط دلم میخواد وقتی دخترم از خونهمون میره، خیالم راحت باشه که برای شروع زندگی، هر کاری از دستمون برمیاومده با هم انجام دادیم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
به فرید گفت:«خواهش میکنم بفرمایید.»
بعد یک پک به سیگارش زد. فرید دو دستش را به میز معاون تکیه داد و به جلو خم شده بعد آهسته گفت:«راجع به موضوع دیروز که با رضا آمده بودم.»
اول یک دست را داخل موهایش برد بعد چند بار با نوک خودنویس روی میز ضربه زد و آهسته تر از فرید گفت:
« متاسفانه جناب رئیس فرمودند می خواهند ایشان را از نزدیک ببینم. گویا امروز صبح هم از ایشان دعوت شده.» و نگاهی به فرحناز انداخت. بعد فرحناز برگشت و به من نگاه کرد. و با این حرکت معاون متوجه شد که فرد مثلاً خطاکار من هستم. تازه که چشمش به من افتاد، خیره ماند. دقیق و مانند خریدارها نگاه میکرد. سرخ شدم و سرم را پایین انداختم.
از فرید پرسید: « ایشان هستند؟» و به من نگاه کرد. فرید هم به من نگاه کرد و گفت:«بله.»
مانند محکومی در محکمۀ قاضی به من نگاه می کردند. آخه چرا؟ من که گناهی مرتکب نشدم.
مگه قتل کردم که این طور نگاهم میکنند. دلم میخواست زمین دهان باز میکرد و ظرف کمتر از یک لحظه مرا میبلعید.
معاون چند بار سرش را تکان داد. بعد یک سیگار روشن کرد و گفت:« عجب؟ این چهرۀ معصوم و زیبا چه طور می تواند چنین توهینی به...»
نمی دانم چرا کنترلم را از دست دادم و با صدای بلند گفتم:« ولی من آن نامه را ننوشته ام.»
همه یکباره ساکت شدند و به من نگاه کردند. هنوز صدای خودم در گوشم می پیچید. پشیمان شدم. صدایم را پایین آوردم و این بار خیلی آهسته گفتم:« برایم پاپوش درست کرده اند.» و چون مطمئن شدم از دست او کاری بر نمی آید خطاب به فرید و فرحناز گفتم:« برویم اطاق رئیس من از حق خودم دفاع میکنم.» و در حالی که از دفتر معاون خارج می شدم زیر لب افزودم :« طلایی که پاک باشد چرا منتش به خاک باشد؟ »
بعد خودم را دلداری دادم:« نترس پری، وقتی تو ننوشتی از چی می ترسی؟ مطمئن باش حقیقت روشن میشه»
خودم را جلوی در اتاق رئیس دیدم. فرید و فرحناز این طرف و آن طرفم ایستاده بودند. انگار پاهایم قدرت پیدا کرده بودند. دیگر نمی ترسیدم. تمام دل و جراتم را جمع کردم و رو به فرحناز گفتم: « شما دیگر زحمت نکشید. تنها میرم تو.»
بعد در زدم و با شنیدن صدای بفرمایید وارد شدم. این یکی هم چهارشانه و قدبلند بود و سبیلهایی پرپشت داشت. سیگار می کشید. هنوز سرش روی پرونده بود. آهسته
گفتم:« سلام.» جوابم را نداد. شاید نشنید. این بار کمی صدایم را صاف کردم و دوباره گفتم:« سلام.»
گفت: « سلام جانم.» و سرش را بالا کرد..