🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
دخترم به سن ازدواج رسیده و یه خواستگار خوب هم براش پیدا شده. خانوادهشون اومدن و صحبتها هم بد نبوده، خدا رو شکر خود دخترم هم نسبت بهش حس خوبی داره. منِ مادر فقط موندم با یه عالمه فکر و خیال که از کجا باید جهیزیه دخترم رو جور کنم.
از همون روزی که صحبت ازدواجش شد، افتادم به حسابکتاب. یخچال، لباسشویی، اجاق، سرویس خواب، ظرف و ظروف، فرش، پرده و هزار تا چیز دیگه. هرچی قیمت میگیرم، میبینم رقمها سر به فلک کشیده.
مشکل اصلی من حتی خود جهیزیه نیست؛ مشکلم اینه که شوهرم انگار اصلاً خودش رو مسئول این قضیه نمیدونه. هر بار حرف خرید وسایل میشه، میگه حالا ببینیم چی میشه، خودشون باید یه کاری بکنن، ما که نمیتونیم همهچیز رو بدیم.
منم نمیگم همه بار زندگی دخترمون باید روی دوش پدرش باشه، ولی بالاخره این بچه فقط دختر من که نیست. من چرا باید شب تا صبح بشینم فکر کنم چطوری فلان وسیله رو تهیه کنم، از کجا پول جور کنم، کدومو حذف کنم، کدومو دستدوم بگیرم، بعد پدرش انگار اصلاً موضوع بهش مربوط نیست؟
از اون طرف هم دلم نمیاد دخترم رو با یه مشت وسایل نصفهنیمه راهی خونه بخت کنم و بعد خودش اول زندگی خجالت بکشه که مثلاً فلان چیز رو نداریم. از طرفی هم نمیخوام برای چند قلم وسیله، خودمون رو زیر بار قرض و قسطی ببریم که بعد سالها کمرمون زیرش خم بشه.
دخترم فقط دنبال یه زندگی خوبه. خودش هم اصلاً توقع جهیزیه آنچنانی نداره. چند بار بهم گفته لازم نیست همهچیز نو و گرون باشه، ولی خب من مادرم... دلم میخواد وقتی میفرستمش خونه خودش، حداقل چیزهای ضروری رو داشته باشه.
بیشتر از قیمت جهیزیه، از این ناراحتم که حس میکنم توی این تصمیم بزرگ، تنها موندم. کاش همسرم حداقل یه بار مینشست کنارم، با هم حساب میکردیم ببینیم چقدر توان داریم و چطور میشه بدون فشار و قرض، یه جهیزیه آبرومند و ساده برای دخترمون آماده کنیم.
من دنبال چشموهمچشمی نیستم؛ فقط دلم میخواد وقتی دخترم از خونهمون میره، خیالم راحت باشه که برای شروع زندگی، هر کاری از دستمون برمیاومده با هم انجام دادیم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
به فرید گفت:«خواهش میکنم بفرمایید.»
بعد یک پک به سیگارش زد. فرید دو دستش را به میز معاون تکیه داد و به جلو خم شده بعد آهسته گفت:«راجع به موضوع دیروز که با رضا آمده بودم.»
اول یک دست را داخل موهایش برد بعد چند بار با نوک خودنویس روی میز ضربه زد و آهسته تر از فرید گفت:
« متاسفانه جناب رئیس فرمودند می خواهند ایشان را از نزدیک ببینم. گویا امروز صبح هم از ایشان دعوت شده.» و نگاهی به فرحناز انداخت. بعد فرحناز برگشت و به من نگاه کرد. و با این حرکت معاون متوجه شد که فرد مثلاً خطاکار من هستم. تازه که چشمش به من افتاد، خیره ماند. دقیق و مانند خریدارها نگاه میکرد. سرخ شدم و سرم را پایین انداختم.
از فرید پرسید: « ایشان هستند؟» و به من نگاه کرد. فرید هم به من نگاه کرد و گفت:«بله.»
مانند محکومی در محکمۀ قاضی به من نگاه می کردند. آخه چرا؟ من که گناهی مرتکب نشدم.
مگه قتل کردم که این طور نگاهم میکنند. دلم میخواست زمین دهان باز میکرد و ظرف کمتر از یک لحظه مرا میبلعید.
معاون چند بار سرش را تکان داد. بعد یک سیگار روشن کرد و گفت:« عجب؟ این چهرۀ معصوم و زیبا چه طور می تواند چنین توهینی به...»
نمی دانم چرا کنترلم را از دست دادم و با صدای بلند گفتم:« ولی من آن نامه را ننوشته ام.»
همه یکباره ساکت شدند و به من نگاه کردند. هنوز صدای خودم در گوشم می پیچید. پشیمان شدم. صدایم را پایین آوردم و این بار خیلی آهسته گفتم:« برایم پاپوش درست کرده اند.» و چون مطمئن شدم از دست او کاری بر نمی آید خطاب به فرید و فرحناز گفتم:« برویم اطاق رئیس من از حق خودم دفاع میکنم.» و در حالی که از دفتر معاون خارج می شدم زیر لب افزودم :« طلایی که پاک باشد چرا منتش به خاک باشد؟ »
بعد خودم را دلداری دادم:« نترس پری، وقتی تو ننوشتی از چی می ترسی؟ مطمئن باش حقیقت روشن میشه»
خودم را جلوی در اتاق رئیس دیدم. فرید و فرحناز این طرف و آن طرفم ایستاده بودند. انگار پاهایم قدرت پیدا کرده بودند. دیگر نمی ترسیدم. تمام دل و جراتم را جمع کردم و رو به فرحناز گفتم: « شما دیگر زحمت نکشید. تنها میرم تو.»
بعد در زدم و با شنیدن صدای بفرمایید وارد شدم. این یکی هم چهارشانه و قدبلند بود و سبیلهایی پرپشت داشت. سیگار می کشید. هنوز سرش روی پرونده بود. آهسته
گفتم:« سلام.» جوابم را نداد. شاید نشنید. این بار کمی صدایم را صاف کردم و دوباره گفتم:« سلام.»
گفت: « سلام جانم.» و سرش را بالا کرد..
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
با تردید گفتم : بهرحال یک سر این ماجرا پای بهادر و حاج مراد در میون هست ! حق دارم نگران باشم ! این وسط هر اتفاقی بیافته خواهی نخواهی عواقبش دامن ما رو هم می گیره ! اما از این حرف ها گذشته به نظرم ایوب یه فکر و خیال هایی تو سرش داره ! احتمالا می خواد به آقا جان ضربه ای بزنه که یهو یادش افتاده تو تجارت دستی بر آتش داشته باشه . و گرنه پسر خامه فروش رو چه به تجارت قالی و زعفران !
با تموم شدن حرفم مادرم ابرو در هم کشید و گفت : حیا هم خوب چیزیه والا ! شوهرم شوهرم ! تو جز بدنام کردن ایوب کار دیگه ای نداری دختر ! به قول خودت شب تا صبح چشم رو هم نگذاشتی که سر صبحی بیای بد ایوب رو پیش من بگی ! ایوب از ما ناراحته درست ! کینه به دل گرفته درست ! اما اون قدر بچه و احمق نیست که به خاطر یه اشتباه کوچیک تو سرش نقشه بکشه و دست از پا خطا کنه . از این حرف ها گذشته رضا میگه خودش حواسش به همه چیز هست و حساب کتاب همه جا رو کرده ! بعد هم آه سردی کشید و گفت : خدا رو چه دیدی شاید این تجارت سبب خير شد و ناراحتی ایوب برطرف شد . والا دلم برای دیدن محبوبه پر می زنه. بی بی بیچاره این دختر رو به امید ما گذاشته و رفته ! اما خبر نداره از فردای عروسی ، نه ما اون رو دیدیم ، نه اون ما رو دیده .
با تموم شدن حرف مادرم پوزخندی زدم و گفتم :
خوبه والا ، غم غریبه ها رو می خورید اما از دیروز تا حالا که من با این سر و شکل اومدم خونتون عین خیالتون نیست ! حتی از دیشب تا حالا یک کلام به بهادر نگفتید این چه بلاییه سر دختر من آوردید ، حساب کار دستشون بیاد و فکر نکنن من بی کس و کارم !
مادرم با حرص نگاهی به ایوون انداخت و با صدای آروم و پر حرصی گفت : آخه محبوبه دوره نیافتاد دنبال شوهر و خانواده ش رو بی آبرو نکرد . محبوبه دوست و دشمن رو به ننه باباش نخندوند و ایل و تبارش رو رسوا نکرد ! محبوبه سنگین و رنگین نسشت تا بخت در خونه ش رو زد و رفت سر خونه و زندگیش ! اما تو چی کار کردی ! با گندی که بالا آوردی فقط زبون طلعت و اعظم رو سر من بیچاره دراز تر کردی !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
این دختر اون موقع فقط چهارسال و خوردی سن داشته...شما که رفتید یکم سوال جوابش کردم، من خاک بر سر از کجا باید میدونستم همچین بلایی سرش آوردن؟ خدا ازشون نگذره... الهی همین بلا سر عزیزشون بیاد... چطور تونستن خانم؟ این دختر عین فرشته هاست... چطور تونستن؟
به سختی جلوی گریه کردنم رو گرفتم و با صدای گرفته ای گفتم
+اتفاقیه که افتاده، با گریه کردن و غصه خوردن دردی از این دختر دوا نمیشه. بلقیس خانم قراره بیاد اینجا، پاشو برو دنبال قابله... یکی رو که میدونی دهنش چفت و بست داره و حرف این خونه رو بیرون نمیبره بردار بیار، حالیش کن که اگر این ماجرا پخش بشه خان دودمانش رو به باد میده... برو تا بلقیس خانم نیومده و پشیمون نشده یک قابله بیاد این بچه رو نگاه کنه بیینه چه خاکی به سرمون شده.
عطیه با گریه از جا بلند شد و بیرون رفت و من خیره شدم به دختر معصوم و مظلومی که رد اشک روی صورتش جیگرم رو آتیش میزد... کاش بدری هیچ وقت بچه دار نمیشد... کاش این بچهشم عین بچه های دیگه اش مرده به دنیا میومد...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..