eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.2هزار عکس
766 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 شوهرم خودش رفت با سوپری سر کوچه صحبت کرد و گفت برای ما حساب دفتری باز کنه. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 شوهرم خودش رفت با سوپری سر کوچه صحبت کرد و گفت برای ما حساب دفتری باز کنه. گفت هرچی برای خونه لازم داشتیم بردارم، آخر ماه خودش حساب می‌کنه. منم خیالم راحت شد، چون بعضی وقتا وسط ماه پول کم می‌آوردیم و نمی‌شد هر بار برای خرید ضروری از این و اون پول جور کنیم. از همون روز هرچی واقعاً برای خونه لازم بود از همون مغازه می‌گرفتم؛ شیر و ماست و تخم‌مرغ، نون، برنج، روغن، مواد شوینده، خوراکی بچه و چیزای ریز و درشتی که یه خونه هر روز لازم داره. اصلاً هم فکر نمی‌کردم قرار باشه آخر ماه بابت تک‌تک خریدها جواب پس بدم، چون خودش گفته بود هرچی لازم داشتی بردار. آخر ماه که حساب رو آوردن، مبلغش از چیزی که شوهرم توی ذهنش داشت بیشتر شده بود. من فکر می‌کردم میاد حساب می‌کنه و تموم میشه، ولی از همون لحظه شروع کرد به غر زدن که چرا این‌قدر خرید کردی و مگه خونه چی مصرف می‌کنه که حساب این‌قدر شده. من مونده بودم چی بگم. خب مگه من برای خودم خرید تجملاتی کرده بودم؟ بیشترش چیزای ضروری خونه بود. تازه اگر قرار بود محدودیت داشته باشم، چرا از اول گفت هرچی لازم داشتی بردار؟ حرف اصلی من پول نیست. اگه واقعاً شرایط مالی‌مون اجازه این مقدار خرید رو نمی‌ده، منم باید بدونم. می‌تونیم از اول مشخص کنیم چقدر در ماه برای خرید خونه داریم و بیشتر از اون برنداریم. ولی اینکه اول خودش راه رو باز کنه و بگه راحت خرید کن، بعد آخر ماه که مبلغ جمع شد، منو مقصر کنه که چرا زیاد شده، واقعاً آدمو ناراحت می‌کنه. من الان حتی برای خرید یه بسته ماست هم استرس می‌گیرم که نکنه آخر ماه دوباره حساب بالا بره و دعوا بشه. این حس خیلی بده که توی خونه خودت هم ندونی برای نیازهای روزمره چقدر اجازه خرج کردن داری. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 من با بی‌تفاوتی نسبت به هر چیزی موافق نیستم، ولی با کنجکاوی درباره زندگی مردم هم موافق نیستم🍃🍃 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 من با بی‌تفاوتی نسبت به هر چیزی موافق نیستم، ولی با کنجکاوی درباره زندگی مردم هم موافق نیستم. اگر کار اون محل مجوز لازم رو نداره یا فعالیت غیرقانونی مشخصی انجام می‌شه، رسیدگی بهش وظیفه مراجع مربوطه‌ست، نه اینکه همسایه‌ها خودشون حکم صادر کنن. ۶. به نظر من مهم‌ترین سؤال اینه که آیا واقعاً اتفاقی افتاده که به شما یا همسایه‌ها آسیب بزنه، یا صرفاً از نوع رفت‌وآمدها برداشت خاصی کردید؟ چون اگر فقط بر اساس ظاهر افراد قضاوت کنیم، ممکنه به کسی ظلم بشه. ۷. من اگر جای شما بودم، نه خودم رو درگیر رفت‌وآمدهای اونجا می‌کردم، نه اجازه می‌دادم این موضوع تبدیل به شایعه محله بشه. اگر نشونه مشخصی از فعالیت غیرقانونی وجود داشت، بدون درگیری و از راه رسمی گزارش می‌دادم. ۸. یه چیزی رو هم در نظر بگیرید؛ متأهل بودن یک زن یا مرد به‌تنهایی چیزی رو درباره نوع رابطه‌شون ثابت نمی‌کنه. شاید رفت‌وآمدها دلیل دیگه‌ای داشته باشه. بهتره تا وقتی حقیقت روشن نشده، زندگی خانوادگی کسی رو قضاوت نکنیم. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 خانم‌ها من واقعاً دیگه از دست همسایه‌مون خسته شدم، نمی‌دونم چیکار کنم که دست از سر ما برداره 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 خانم‌ها من واقعاً دیگه از دست همسایه‌مون خسته شدم، نمی‌دونم چیکار کنم که دست از سر ما برداره! 😩 ما یه همسایه داریم که انگار از صبح تا شب دنبال بهونه‌ست با یکی دعوا کنه. دو تا بچه دارم که مثل همه بچه‌ها بازی می‌کنن، می‌خندن، گاهی هم صدای شیطنتشون بلند می‌شه. نه اینکه بخوام بگم بچه‌های من هیچ‌وقت سر و صدا ندارن، بالاخره بچه‌ان دیگه، ولی من خودم حواسم هست که اذیت نکنن و هر وقت زیادی شلوغ می‌کنن، بهشون تذکر می‌دم. مشکل اینجاست که همسایه‌مون اصلاً اهل حرف زدن نیست. تا صدای بچه‌ها بلند می‌شه، در رو باز می‌کنه و شروع می‌کنه به داد و بیداد. اونم چه داد و بیدادی! طوری حرف می‌زنه که انگار ما اومدیم آرامش کل ساختمون رو از بین بردیم. چند بار سعی کردم باهاش آروم صحبت کنم و بگم اگر مشکلی هست، بیاد محترمانه بگه تا منم رسیدگی کنم؛ ولی مگه می‌شه باهاش حرف زد؟ وسط حرف آدم می‌پره، صدای خودش رو بلند می‌کنه و آخرش هم چند تا حرف می‌زنه که آدم از شنیدنش خجالت می‌کشه. دیروز بچه‌هام توی راهرو داشتن می‌رفتن داخل خونه، هنوز در رو کامل نبسته بودم که دوباره شروع کرد به غر زدن و دعوا کردن. بچه‌هام ترسیدن و اومدن پشت من قایم شدن. همون لحظه واقعاً دلم سوخت که چرا باید بچه‌های من به خاطر رفتار یه آدم بزرگ این‌طوری مضطرب بشن. من قبول دارم همسایه حق داره آرامش داشته باشه و اگر بچه‌های من واقعاً مزاحمتی ایجاد کنن، وظیفه منه که رسیدگی کنم؛ ولی مگه هر مشکلی رو نمی‌شه با چند کلمه محترمانه حل کرد؟ چرا بعضی‌ها فکر می‌کنن هرچی بلندتر حرف بزنن و بیشتر بی‌احترامی کنن، حق با اوناست؟ الان دیگه هر بار بچه‌هام می‌خوان بازی کنن، خودم استرس می‌گیرم که نکنه دوباره این خانم سر و کله‌اش پیدا بشه و شروع کنه به دعوا. از یه طرف نمی‌خوام بچه‌هام رو مدام ساکت کنم و از بچگی بهشون استرس بدم، از طرف دیگه هم نمی‌خوام هر روز با همسایه درگیر بشم. خانم‌ها، شما اگه جای من بودید با همچین همسایه‌ای چطور رفتار می‌کردید؟ سکوت می‌کردید که دعوا نشه یا یه بار برای همیشه جدی باهاش برخورد می‌کردید؟ 😔 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 قدیما پنجشنبه‌ها یه حال دیگه داشت... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 قدیما پنجشنبه‌ها یه حال دیگه داشت... مخصوصاً عصرای پاییز که بوی برگ خیس و نون تازه توی کوچه می‌پیچید و صدای فروشنده‌های دوره‌گرد از دور می‌اومد. اون موقع‌ها تازه نامزد کرده بودیم. قرارمون این بود که پنجشنبه‌ها، اگه هوا خیلی بد نبود، یه ساعتی همدیگه رو ببینیم. نه کافه‌ای بود، نه رستورانی، نه پول زیادی توی جیبمون؛ یه قدم زدن ساده توی خیابونای قدیمی شهر، همه دنیامون بود. اون پنجشنبه بارون گرفته بود. مامانم گفت هوا سرده و بهتره نرم، ولی من از صبح چشمم به ساعت بود. آخرش یه روسری گل‌دار سرم کردم و راه افتادم. وقتی رسیدم، دیدم کنار مغازه بستنی‌فروشی قدیمی ایستاده و یه پاکت کاغذی دستشه. تا منو دید، خندید و گفت: «می‌دونستم میای، واسه همین زودتر اومدم.» توی پاکت، دو تا لبو بود؛ از همون لبوهای داغی که توی سرما بخارش بلند می‌شد. کنار خیابون راه افتادیم. اون چتر رو بالای سر من گرفته بود و خودش هی از زیرش بیرون می‌رفت. هر بار می‌گفتم بیا زیر چتر، می‌خندید و می‌گفت: «من که لباس گرم پوشیدم!» آخر قرار، دم کوچه‌مون که رسیدیم، دستم رو گرفت و یه اسکناس تاخورده گذاشت توی دستم. گفتم: «این چیه؟» گفت: «برای خودت یه چیزی بخر. می‌دونم از صبح چیزی نخوردی.» اون روز اسکناس رو خرج نکردم. گذاشتمش لای دفتر خاطراتم، کنار بلیت سینما و کاغذ کوچیکی که شماره تلفنش رو روش نوشته بود. حالا سال‌ها گذشته... پنجشنبه‌ها دیگه مثل قدیم نیستن. اون خیابون عوض شده، بستنی‌فروشی بسته شده و ما هم موهامون سفید شده. اما بعضی عصرها که بارون می‌گیره، همسرم میاد خونه و یه پاکت لبو می‌ذاره روی میز. می‌خندم و می‌گم: «هنوزم فکر می‌کنی من از صبح چیزی نخوردم؟» می‌گه: «نه، ولی هنوزم دلم می‌خواد وقتی بارون می‌گیره، یه چیزی برات بخرم.» و من هر بار با خودم فکر می‌کنم، چقدر قشنگه که آدم بعد از این همه سال، هنوز کسی رو داشته باشه که یادش مونده باشه یه روزی با دو تا لبوی داغ، چقدر خوشحالش کرده بود... 🍂❤️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 خانم‌ها، من یه مشکلی دارم که هر بار یادش می‌افتم، هم ناراحت می‌شم هم از خودم حرصم می‌گیره که چرا نمی‌تونم جواب درست و حسابی بدم. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 خانم‌ها، من یه مشکلی دارم که هر بار یادش می‌افتم، هم ناراحت می‌شم هم از خودم حرصم می‌گیره که چرا نمی‌تونم جواب درست و حسابی بدم. عمه شوهرم از اون آدم‌هاست که تا توی جمع می‌شینه، انگار باید یه نفر رو پیدا کنه و با حرف‌هاش کوچیکش کنه. متأسفانه بیشتر وقت‌ها اون یه نفر منم! مثلاً دور هم نشستیم و همه دارن خوش می‌گذرونن، یهو یه حرفی درباره خونه‌داری یا آشپزی می‌زنه و یه جوری حرفش رو به من ربط می‌ده که همه متوجه می‌شن منظورش چیه. یه وقت‌هایی هم جلوی بقیه درباره ظاهر و لباس پوشیدنم نظر می‌ده یا از کارهای من ایراد می‌گیره، طوری که انگار من هیچ کاری رو درست انجام نمی‌دم. دردم اینه که حرف‌هاش رو با خنده و شوخی می‌گه. یعنی اگر من ناراحت بشم و جواب بدم، سریع می‌گه وای بابا، شوخی کردم! چقدر زودرنجی! بعد هم همه نگاه‌ها برمی‌گرده سمت من و من می‌مونم که چطور از خودم دفاع کنم، بدون اینکه بگن عروس خانواده بی‌ادبه. چند بار تصمیم گرفتم دیگه باهاش رفت‌وآمد نکنم، ولی خب عمه شوهرمه و توی مهمونی‌های خانوادگی بالاخره همدیگه رو می‌بینیم. نمی‌خوام به خاطر رفتار اون، رابطه‌ام با بقیه خانواده شوهرم خراب بشه. از همه بیشتر هم از شوهرم دلخورم. چون بعضی از این حرف‌ها رو خودش هم می‌شنوه، ولی معمولاً سکوت می‌کنه یا بعداً می‌گه عمه‌مه دیگه، اخلاقش همینه، به دل نگیر! آخه چطور به دل نگیرم؟ وقتی جلوی ده نفر تحقیر می‌شم، با گفتن اینکه اخلاقش همینه، ناراحتی من از بین می‌ره؟ من هیچ‌وقت انتظار نداشتم همه دوستم داشته باشن یا ازم تعریف کنن. فقط دلم می‌خواد وقتی توی جمع خانواده شوهرم هستم، مجبور نباشم حواسم به تک‌تک حرف‌هام باشه که مبادا دوباره سوژه خنده و کنایه بشم. الان دیگه قبل از هر مهمونی با خودم فکر می‌کنم امروز قراره چه چیزی بشنوم و چطور جواب بدم. حتی بعضی وقت‌ها از رفتن به مهمونی پشیمون می‌شم، چون می‌دونم آخرش با یه دلخوری برمی‌گردم خونه. خانم‌ها، شما جای من بودید، جلوی جمع جوابش رو می‌دادید یا به خاطر حفظ احترام بزرگ‌ترها سکوت می‌کردید؟ چطور می‌شه به کسی فهموند که شوخی کردن با تحقیر کردن فرق داره؟ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 نمی‌دونم چرا بعضی وقت‌ها آدم از غریبه‌ها کمتر زخم می‌خوره تا از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگیش... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 نمی‌دونم چرا بعضی وقت‌ها آدم از غریبه‌ها کمتر زخم می‌خوره تا از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگیش... من و خواهرم از بچگی با هم بزرگ شدیم، توی یه خونه، سر یه سفره نشستیم و کلی خاطره مشترک داریم. ولی حالا که شرایط مالی اون خیلی خوب شده و من هنوز دارم با هزار تا مشکل مالی زندگی‌مو می‌چرخونم، احساس می‌کنم دیگه منو مثل خواهرش نمی‌بینه. خواهرم وضع مالی خوبی داره. خونه و ماشین و زندگی مرتب خودش رو داره و خدا رو شکر که داره. منم هیچ‌وقت از موفقیتش ناراحت نبودم؛ اتفاقاً همیشه خوشحال بودم که تونسته به چیزهایی که می‌خواسته برسه. اما مشکل از جایی شروع شد که هر بار دور هم جمع می‌شیم، یه جوری بی‌پولی منو می‌کوبه توی سرم. اگه حرف خرید لباس باشه، می‌گه تو که نمی‌تونی از این چیزا بخری. اگه صحبت سفر و تفریح بشه، یه جوری نگاهم می‌کنه که انگار من اصلاً حق ندارم درباره‌ش حرف بزنم. حتی شده جلوی بقیه درباره وضعیت مالی من صحبت کرده و طوری حرف زده که دلم خواسته همون لحظه از جمع بلند شم و برم. دردناک‌تر از همه اینه که گاهی وقتی می‌خوام برای یه موضوع ساده ازش کمک یا راهنمایی بگیرم، طوری جوابم رو می‌ده که پشیمون می‌شم اصلاً چرا چیزی گفتم. من هیچ‌وقت ازش نخواستم خرج زندگی منو بده یا مسئول مشکلاتم باشه. اگر هم روزی به کمکش احتیاج داشته باشم، انتظار دارم اگر نمی‌تونه کمک کنه، حداقل جوری رفتار نکنه که احساس کنم آدم بی‌ارزشی هستم. چند روز پیش توی یه جمع خانوادگی نشسته بودیم و همه درباره خریدهاشون حرف می‌زدن. منم گفتم فعلاً نمی‌تونم چیزی بخرم و باید بیشتر حساب‌وکتاب کنم. خواهرم یه حرفی زد که هنوزم وقتی یادم می‌افتم، دلم می‌گیره. جوری درباره وضعیت مالی من صحبت کرد که بقیه هم متوجه شدن و بعضی‌ها فقط سکوت کردن. از اون روز به بعد، دیگه دلم نمی‌خواد درباره زندگی‌م باهاش حرف بزنم. حتی وقتی چیزی لازم دارم، ترجیح می‌دم خودم یه جوری حلش کنم، ولی مجبور نشم دوباره اون حس بد رو تجربه کنم. گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر جای ما عوض می‌شد و من وضع مالی بهتری داشتم، واقعاً می‌تونستم با خواهر خودم این‌طوری رفتار کنم؟ مگه ما خواهر نیستیم؟ مگه روزهایی که هیچ‌کدوممون چیزی نداشتیم، کنار هم نبودیم؟ من از پولدار بودن خواهرم ناراحت نیستم؛ از این ناراحتم که انگار پولدار شدنش باعث شده منو کمتر از قبل ببینه. خانم‌ها، شما اگر جای من بودید با خواهری که مدام بی‌پولی‌تون رو به روتون میاره و جلوی بقیه تحقیرتون می‌کنه، چطور رفتار می‌کردید؟ رابطه‌تون رو محدود می‌کردید یا سعی می‌کردید باهاش حرف بزنید؟ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7