🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نمیدونم چرا بعضی وقتها آدم از غریبهها کمتر زخم میخوره تا از نزدیکترین آدمهای زندگیش...
من و خواهرم از بچگی با هم بزرگ شدیم، توی یه خونه، سر یه سفره نشستیم و کلی خاطره مشترک داریم. ولی حالا که شرایط مالی اون خیلی خوب شده و من هنوز دارم با هزار تا مشکل مالی زندگیمو میچرخونم، احساس میکنم دیگه منو مثل خواهرش نمیبینه.
خواهرم وضع مالی خوبی داره. خونه و ماشین و زندگی مرتب خودش رو داره و خدا رو شکر که داره. منم هیچوقت از موفقیتش ناراحت نبودم؛ اتفاقاً همیشه خوشحال بودم که تونسته به چیزهایی که میخواسته برسه.
اما مشکل از جایی شروع شد که هر بار دور هم جمع میشیم، یه جوری بیپولی منو میکوبه توی سرم.
اگه حرف خرید لباس باشه، میگه تو که نمیتونی از این چیزا بخری. اگه صحبت سفر و تفریح بشه، یه جوری نگاهم میکنه که انگار من اصلاً حق ندارم دربارهش حرف بزنم. حتی شده جلوی بقیه درباره وضعیت مالی من صحبت کرده و طوری حرف زده که دلم خواسته همون لحظه از جمع بلند شم و برم.
دردناکتر از همه اینه که گاهی وقتی میخوام برای یه موضوع ساده ازش کمک یا راهنمایی بگیرم، طوری جوابم رو میده که پشیمون میشم اصلاً چرا چیزی گفتم.
من هیچوقت ازش نخواستم خرج زندگی منو بده یا مسئول مشکلاتم باشه. اگر هم روزی به کمکش احتیاج داشته باشم، انتظار دارم اگر نمیتونه کمک کنه، حداقل جوری رفتار نکنه که احساس کنم آدم بیارزشی هستم.
چند روز پیش توی یه جمع خانوادگی نشسته بودیم و همه درباره خریدهاشون حرف میزدن. منم گفتم فعلاً نمیتونم چیزی بخرم و باید بیشتر حسابوکتاب کنم. خواهرم یه حرفی زد که هنوزم وقتی یادم میافتم، دلم میگیره. جوری درباره وضعیت مالی من صحبت کرد که بقیه هم متوجه شدن و بعضیها فقط سکوت کردن.
از اون روز به بعد، دیگه دلم نمیخواد درباره زندگیم باهاش حرف بزنم. حتی وقتی چیزی لازم دارم، ترجیح میدم خودم یه جوری حلش کنم، ولی مجبور نشم دوباره اون حس بد رو تجربه کنم.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر جای ما عوض میشد و من وضع مالی بهتری داشتم، واقعاً میتونستم با خواهر خودم اینطوری رفتار کنم؟
مگه ما خواهر نیستیم؟ مگه روزهایی که هیچکدوممون چیزی نداشتیم، کنار هم نبودیم؟
من از پولدار بودن خواهرم ناراحت نیستم؛ از این ناراحتم که انگار پولدار شدنش باعث شده منو کمتر از قبل ببینه.
خانمها، شما اگر جای من بودید با خواهری که مدام بیپولیتون رو به روتون میاره و جلوی بقیه تحقیرتون میکنه، چطور رفتار میکردید؟ رابطهتون رو محدود میکردید یا سعی میکردید باهاش حرف بزنید؟
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خانوما20سالمه تازه باردار شدم اما هنوز نه سونوگرافی دادم نه آزمایش
دکتر گفت یکی دوهفته دیگه برو فقط آزمایش خون دادم گفتن اوایل بارداریته
الان شبوروز ندارم همش تهوع هرچی میخورم بالا میارم رفتم داروخونه بهم قرص ب6 و اندانسترون داد چندوقته
میخورم حالم خوبه همه چی میتونم بخورم دیگه تهوع ندارم اما به محض اینکه قرصو نخورم باز حالم خرابه
میترسم زیاد از این قرصا بخورم واسه جنین ضرر داشته باشه توروخدا
راهنماییم کنین سردرگمم قرص بخورم حالم خوبه ولی میترسم واسه بچه بد باشه نخورمم حال خودم خرابه چیکارکنم؟؟
خاهشا زود جوابمو بدین یه ثانیشم واسه من مثل یک سال میگذره انقدر اذیتم
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مامانجون(مادر بزرگ پدری) همیشه یه داستان قدیمی رو برای نو عروس ها تعریف میکرد. میگفت زمان های قدیم توی یک روستا دختری رو شوهر میدن که پدر دختر از داماد چیزی نمیخواد و میگه دخترم و چشم و دل سیر بار آوردم و چیزی احتیاج نداره. اون زمان عروس و با اسب میبردن. تو مسیر خونه داماد یه رودخونه بوده که باید از اون رد میشدن. وقتی به رودخونه میرسن پدر داماد داد میزنه که مواظب اسبها باشین مبادا اسب ها رو آب ببره.
#پدر عروس که این رو میشنوه میگه دخترم و برگردونید و نمیذاره عروس رو ببرن، میگه حالا شیربها بدین، عروسی مفصل بگیرین، طلا و هدیه براش بخرین و بعد ببرینش.
خانواده داماد کلی هزینه میکنن تا پدر عروس راضی میشه. موقع بردن عروس و رد شدن از رودخونه، پدر داماد داد میزنه که اسبها به جهنم، اسب ها رو ول کنید و مواظب عروس باشید اتفاقی براش نیوفته.
#نتیجه اخلاقی که هر زنی خرج داره ارج داره.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام فاطمه بانو لطفا پیامم رو بگذار داخل کانال.
سلام دوستان دخترم ۱۳ سالشه قدش ۱۵۵ و دو ساله پریود میشه. دو سال پیش دکتر
افزایش قدش پیشنهاد آمپول داد من قبول نکردم .چون هورمونی هستن و عوارض زیادی داره. قد من ۱۷۰ و پدرش ۱۷۵ هست.
آیا بعد پریودی قد افزایش پیدا میکنه؟ کسی تجربه داره در این زمینه ؟چی خوبه بهش بدم مکمل و ....که نتیجه بگیره
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام عزیزم برا سق.ط که داشتید
تره رو بپز با اب خوب که جوشید چون یکم بد مزه هست با نبات بخور
بارهنگ هم عالیه هست از عطاری بگیر
دارچین چند بار زیاد بریز تو کتری با اب بجوشه غلیظ بشه بخور
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خیره ماندن چشمهایش برایم عادی بود. خودم میدانستم حالا چند لحظه ای به صورتم نگاه میکند و من طبق معمول باید خجالت بکشم و سرم را پایین بیاندازم.
بعد از این که این لحظه ها تکرار شد و تمام شد ، جلو رفتم و نامه را روی میز گذاشتم. پرسید:« نامه از کجاست؟»آب دهانم در گلویم پرت شد. چند بار پشت سرهم و خفیف سرفه کردم و گفتم :« از خانم افشانی.»
« صحیح ، صحیح!» و نامه را باز کرد و خواند. باز به من نگاه کرد و این بار دقیق تر. یاد فیلمهایی افتادم که سفیدها بردۀ سیاه می خریدند. دستش را زیر میز برد و بعد از این که کشو را کشید همان نامه ای را که به نام من نوشته بود را در آورد و روی میز گذاشت. هنوز زانوهایم می لرزیدند. این بار این نامه را باز کرد و گفت: « چرا این نامه را نوشتی؟»
« کدام نامه را؟»
لبخندی تمسخرآمیز زد و گفت:« مگر چندتا نامه نوشتی؟»
قاطع جواب دادم :« هیچی .»
« سال گذشته با معدل چند قبول شدی؟»
« بیست.»سکوت کرد.
فقط برای چند لحظه ، باز نگاهم کرد :« شاگرد ممتاز ، فکر می کنی امسال هم با معدل بیست قبول میشی؟»
با تردید گفتم :« نمیدانم ، شاید.»
« چرا شاید؟»
باز گفتم :« نمیدانم.»
و او گفت :« ولی من می دانم.»
بعد من پرسیدم :« به خاطر انضباط؟»
خندۀ مرموزانه سر داد و گفت:« نه ، نه ، ربطی به انضباط ندارد.»
کلافه شده بودم. چرا حرفش را نمیزند و خلاصم نیمکند؟
باز سکوت کردم و او سکوت را شکست و گفت:« بیا جلوتر ببینم.» جلو رفتم.
گفت:« جلوتر.» یک قدم دیگر جلو رفتم به میز رسیدم. پرسید:« چرا با بزرگترت نیامدی؟»
گفتم:« مادرم مریض بود.»
پرسید:« پدرت؟»
سرم را پایین انداختم و گفتم :« پدرم فوت کرده .»
باز پرسید:« برادری ، خواهری ، یعنی هیچ کس را نداری؟» برگشتم و به در نگاه کردم.
بعد گفتم:« دوستم آمده.»
متعجب پرسید:« دوست؟ کدام دوستت؟»
خنده ام گرفته بود. مگه او دوستان مرا می شناسد. خودم را کنترل کردم و باز سکوت کردم. به سیگارش پک زد و گفت:« بگو بیاید تو ببینم.»
رفتم و در را باز کردم. رئیس که چشمش به فرید و فرحناز افتاد گفت...