🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خانوما20سالمه تازه باردار شدم اما هنوز نه سونوگرافی دادم نه آزمایش
دکتر گفت یکی دوهفته دیگه برو فقط آزمایش خون دادم گفتن اوایل بارداریته
الان شبوروز ندارم همش تهوع هرچی میخورم بالا میارم رفتم داروخونه بهم قرص ب6 و اندانسترون داد چندوقته
میخورم حالم خوبه همه چی میتونم بخورم دیگه تهوع ندارم اما به محض اینکه قرصو نخورم باز حالم خرابه
میترسم زیاد از این قرصا بخورم واسه جنین ضرر داشته باشه توروخدا
راهنماییم کنین سردرگمم قرص بخورم حالم خوبه ولی میترسم واسه بچه بد باشه نخورمم حال خودم خرابه چیکارکنم؟؟
خاهشا زود جوابمو بدین یه ثانیشم واسه من مثل یک سال میگذره انقدر اذیتم
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مامانجون(مادر بزرگ پدری) همیشه یه داستان قدیمی رو برای نو عروس ها تعریف میکرد. میگفت زمان های قدیم توی یک روستا دختری رو شوهر میدن که پدر دختر از داماد چیزی نمیخواد و میگه دخترم و چشم و دل سیر بار آوردم و چیزی احتیاج نداره. اون زمان عروس و با اسب میبردن. تو مسیر خونه داماد یه رودخونه بوده که باید از اون رد میشدن. وقتی به رودخونه میرسن پدر داماد داد میزنه که مواظب اسبها باشین مبادا اسب ها رو آب ببره.
#پدر عروس که این رو میشنوه میگه دخترم و برگردونید و نمیذاره عروس رو ببرن، میگه حالا شیربها بدین، عروسی مفصل بگیرین، طلا و هدیه براش بخرین و بعد ببرینش.
خانواده داماد کلی هزینه میکنن تا پدر عروس راضی میشه. موقع بردن عروس و رد شدن از رودخونه، پدر داماد داد میزنه که اسبها به جهنم، اسب ها رو ول کنید و مواظب عروس باشید اتفاقی براش نیوفته.
#نتیجه اخلاقی که هر زنی خرج داره ارج داره.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🍃🍃🍃🌸
سلام فاطمه بانو لطفا پیامم رو بگذار داخل کانال.
سلام دوستان دخترم ۱۳ سالشه قدش ۱۵۵ و دو ساله پریود میشه. دو سال پیش دکتر
افزایش قدش پیشنهاد آمپول داد من قبول نکردم .چون هورمونی هستن و عوارض زیادی داره. قد من ۱۷۰ و پدرش ۱۷۵ هست.
آیا بعد پریودی قد افزایش پیدا میکنه؟ کسی تجربه داره در این زمینه ؟چی خوبه بهش بدم مکمل و ....که نتیجه بگیره
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام عزیزم برا سق.ط که داشتید
تره رو بپز با اب خوب که جوشید چون یکم بد مزه هست با نبات بخور
بارهنگ هم عالیه هست از عطاری بگیر
دارچین چند بار زیاد بریز تو کتری با اب بجوشه غلیظ بشه بخور
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خیره ماندن چشمهایش برایم عادی بود. خودم میدانستم حالا چند لحظه ای به صورتم نگاه میکند و من طبق معمول باید خجالت بکشم و سرم را پایین بیاندازم.
بعد از این که این لحظه ها تکرار شد و تمام شد ، جلو رفتم و نامه را روی میز گذاشتم. پرسید:« نامه از کجاست؟»آب دهانم در گلویم پرت شد. چند بار پشت سرهم و خفیف سرفه کردم و گفتم :« از خانم افشانی.»
« صحیح ، صحیح!» و نامه را باز کرد و خواند. باز به من نگاه کرد و این بار دقیق تر. یاد فیلمهایی افتادم که سفیدها بردۀ سیاه می خریدند. دستش را زیر میز برد و بعد از این که کشو را کشید همان نامه ای را که به نام من نوشته بود را در آورد و روی میز گذاشت. هنوز زانوهایم می لرزیدند. این بار این نامه را باز کرد و گفت: « چرا این نامه را نوشتی؟»
« کدام نامه را؟»
لبخندی تمسخرآمیز زد و گفت:« مگر چندتا نامه نوشتی؟»
قاطع جواب دادم :« هیچی .»
« سال گذشته با معدل چند قبول شدی؟»
« بیست.»سکوت کرد.
فقط برای چند لحظه ، باز نگاهم کرد :« شاگرد ممتاز ، فکر می کنی امسال هم با معدل بیست قبول میشی؟»
با تردید گفتم :« نمیدانم ، شاید.»
« چرا شاید؟»
باز گفتم :« نمیدانم.»
و او گفت :« ولی من می دانم.»
بعد من پرسیدم :« به خاطر انضباط؟»
خندۀ مرموزانه سر داد و گفت:« نه ، نه ، ربطی به انضباط ندارد.»
کلافه شده بودم. چرا حرفش را نمیزند و خلاصم نیمکند؟
باز سکوت کردم و او سکوت را شکست و گفت:« بیا جلوتر ببینم.» جلو رفتم.
گفت:« جلوتر.» یک قدم دیگر جلو رفتم به میز رسیدم. پرسید:« چرا با بزرگترت نیامدی؟»
گفتم:« مادرم مریض بود.»
پرسید:« پدرت؟»
سرم را پایین انداختم و گفتم :« پدرم فوت کرده .»
باز پرسید:« برادری ، خواهری ، یعنی هیچ کس را نداری؟» برگشتم و به در نگاه کردم.
بعد گفتم:« دوستم آمده.»
متعجب پرسید:« دوست؟ کدام دوستت؟»
خنده ام گرفته بود. مگه او دوستان مرا می شناسد. خودم را کنترل کردم و باز سکوت کردم. به سیگارش پک زد و گفت:« بگو بیاید تو ببینم.»
رفتم و در را باز کردم. رئیس که چشمش به فرید و فرحناز افتاد گفت...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
هر کسی برای درد و مرضی پیشش اومده بود و از اون جایی که تقریبا مطب شلوغ بود ، خیلی طول کشید تا نوبت ما شه .
بعد از این که بهادر ماجرا رو تعریف کرد دکتر کلی ازم سوال پرسید و با اطمینان رو به بهادر گفت من کاملا سالم هستم و مشاعرم هیچ مشکلی نداره اما برای این که بهادر بیشتر مطمئن شه ، برام چند تا آزمایش نوشت و گفت هر وقت جواب آزمایش ها اومد دوباره بریم پیشش .
از مطب دکتر که بیرون اومدیم ، پیروزمندانه نگاهی به بهادر انداختم و گفتم : دیدی راست می گفتم ! من هیچ مشکلی ندارم ، باید وقتی برگشتیم روستا گیس های زبیده رو از بیخ بچینی .
با تموم شدن حرفم بهادر لبخندی زد و گفت : فعلا باید مژدگونیت رو بهت بدم که یه وقت بدهکارت نمونم ! بعد هم به سمت بازار طلا فروش ها رفت و برام یه دستبند درشت سکه ای خرید و بهم قول داد هر وقت دوباره پول اومد دستش برام چند تا النگوی درشت هم بخره .
اون قدر خوشحال بودم که دیگه روی پا بند نبودم . هم به بهادر ثابت شده بود که من هیچ مشکلی ندارم و سکینه دروغ گفته تا من رو مجنون جلوه بده ، هم وجود بچه ای که معلوم نبود هست یا نیست ، چنان من رو پیش بهادر عزیز کرده بود که یک لحظه هم ازم غافل نبود و مدام دلم به دلم می داد و هر چیزی دلم می خواست برام می خرید .
اون روز ناهار رو توی کبابی انتهای بازار خوردیم و تقریبا یکی دوساعتی از ظهر گذشته بود که به خونه رسیدیم .
بهادر من رو تا جلوی در رسوند و خودش رفت تا به حجره سر بزنه . دستم رو توی هوا تاب دادم ، دستنبدم توی دستم تکون خورد و سکه هاش جرینگ صدا دادو با خوشحالی وارد خونه شدم اما هنوز پام به پله ی اول نرسیده بود که ایوب از اتاق مهمونخونه بیرون اومد . با دیدن ایوب بند دلم پاره شد و قدمی که برداشته رو به عقب برگشتم .
پشت سر ایوب مادرم از اتاق بیرون اومد و همون طور که قربون صدقه ی ایوب می رفت به جونش دعا می کرد . دستم رو پشتم پنهون کردم و روسریم رو کمی جلوتر کشیدم . ایوب که از پله ها پایین اومد لبخند موذیانه ای زد و گفت : به به . دختر عمه . رسیدن بخیر . خیلی خوش اومدی . شوهرت خوبه ؟!
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸