🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام عزیزم برا سق.ط که داشتید
تره رو بپز با اب خوب که جوشید چون یکم بد مزه هست با نبات بخور
بارهنگ هم عالیه هست از عطاری بگیر
دارچین چند بار زیاد بریز تو کتری با اب بجوشه غلیظ بشه بخور
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خیره ماندن چشمهایش برایم عادی بود. خودم میدانستم حالا چند لحظه ای به صورتم نگاه میکند و من طبق معمول باید خجالت بکشم و سرم را پایین بیاندازم.
بعد از این که این لحظه ها تکرار شد و تمام شد ، جلو رفتم و نامه را روی میز گذاشتم. پرسید:« نامه از کجاست؟»آب دهانم در گلویم پرت شد. چند بار پشت سرهم و خفیف سرفه کردم و گفتم :« از خانم افشانی.»
« صحیح ، صحیح!» و نامه را باز کرد و خواند. باز به من نگاه کرد و این بار دقیق تر. یاد فیلمهایی افتادم که سفیدها بردۀ سیاه می خریدند. دستش را زیر میز برد و بعد از این که کشو را کشید همان نامه ای را که به نام من نوشته بود را در آورد و روی میز گذاشت. هنوز زانوهایم می لرزیدند. این بار این نامه را باز کرد و گفت: « چرا این نامه را نوشتی؟»
« کدام نامه را؟»
لبخندی تمسخرآمیز زد و گفت:« مگر چندتا نامه نوشتی؟»
قاطع جواب دادم :« هیچی .»
« سال گذشته با معدل چند قبول شدی؟»
« بیست.»سکوت کرد.
فقط برای چند لحظه ، باز نگاهم کرد :« شاگرد ممتاز ، فکر می کنی امسال هم با معدل بیست قبول میشی؟»
با تردید گفتم :« نمیدانم ، شاید.»
« چرا شاید؟»
باز گفتم :« نمیدانم.»
و او گفت :« ولی من می دانم.»
بعد من پرسیدم :« به خاطر انضباط؟»
خندۀ مرموزانه سر داد و گفت:« نه ، نه ، ربطی به انضباط ندارد.»
کلافه شده بودم. چرا حرفش را نمیزند و خلاصم نیمکند؟
باز سکوت کردم و او سکوت را شکست و گفت:« بیا جلوتر ببینم.» جلو رفتم.
گفت:« جلوتر.» یک قدم دیگر جلو رفتم به میز رسیدم. پرسید:« چرا با بزرگترت نیامدی؟»
گفتم:« مادرم مریض بود.»
پرسید:« پدرت؟»
سرم را پایین انداختم و گفتم :« پدرم فوت کرده .»
باز پرسید:« برادری ، خواهری ، یعنی هیچ کس را نداری؟» برگشتم و به در نگاه کردم.
بعد گفتم:« دوستم آمده.»
متعجب پرسید:« دوست؟ کدام دوستت؟»
خنده ام گرفته بود. مگه او دوستان مرا می شناسد. خودم را کنترل کردم و باز سکوت کردم. به سیگارش پک زد و گفت:« بگو بیاید تو ببینم.»
رفتم و در را باز کردم. رئیس که چشمش به فرید و فرحناز افتاد گفت...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
هر کسی برای درد و مرضی پیشش اومده بود و از اون جایی که تقریبا مطب شلوغ بود ، خیلی طول کشید تا نوبت ما شه .
بعد از این که بهادر ماجرا رو تعریف کرد دکتر کلی ازم سوال پرسید و با اطمینان رو به بهادر گفت من کاملا سالم هستم و مشاعرم هیچ مشکلی نداره اما برای این که بهادر بیشتر مطمئن شه ، برام چند تا آزمایش نوشت و گفت هر وقت جواب آزمایش ها اومد دوباره بریم پیشش .
از مطب دکتر که بیرون اومدیم ، پیروزمندانه نگاهی به بهادر انداختم و گفتم : دیدی راست می گفتم ! من هیچ مشکلی ندارم ، باید وقتی برگشتیم روستا گیس های زبیده رو از بیخ بچینی .
با تموم شدن حرفم بهادر لبخندی زد و گفت : فعلا باید مژدگونیت رو بهت بدم که یه وقت بدهکارت نمونم ! بعد هم به سمت بازار طلا فروش ها رفت و برام یه دستبند درشت سکه ای خرید و بهم قول داد هر وقت دوباره پول اومد دستش برام چند تا النگوی درشت هم بخره .
اون قدر خوشحال بودم که دیگه روی پا بند نبودم . هم به بهادر ثابت شده بود که من هیچ مشکلی ندارم و سکینه دروغ گفته تا من رو مجنون جلوه بده ، هم وجود بچه ای که معلوم نبود هست یا نیست ، چنان من رو پیش بهادر عزیز کرده بود که یک لحظه هم ازم غافل نبود و مدام دلم به دلم می داد و هر چیزی دلم می خواست برام می خرید .
اون روز ناهار رو توی کبابی انتهای بازار خوردیم و تقریبا یکی دوساعتی از ظهر گذشته بود که به خونه رسیدیم .
بهادر من رو تا جلوی در رسوند و خودش رفت تا به حجره سر بزنه . دستم رو توی هوا تاب دادم ، دستنبدم توی دستم تکون خورد و سکه هاش جرینگ صدا دادو با خوشحالی وارد خونه شدم اما هنوز پام به پله ی اول نرسیده بود که ایوب از اتاق مهمونخونه بیرون اومد . با دیدن ایوب بند دلم پاره شد و قدمی که برداشته رو به عقب برگشتم .
پشت سر ایوب مادرم از اتاق بیرون اومد و همون طور که قربون صدقه ی ایوب می رفت به جونش دعا می کرد . دستم رو پشتم پنهون کردم و روسریم رو کمی جلوتر کشیدم . ایوب که از پله ها پایین اومد لبخند موذیانه ای زد و گفت : به به . دختر عمه . رسیدن بخیر . خیلی خوش اومدی . شوهرت خوبه ؟!
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز هجدهم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۲ روز چـهارشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد سـعـیـد بـیـاضـی زاده، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
طلبهی شهید دهه هفتادی🥺🧔🏻♂
🌷شـهـیـد سـعـیـد بـیـاضـی زاده🌷
تاریخ تولد: ۵ / ۴ / ۱۳۷۳
تاریخ شهادت: ۲۲ / ۷ / ۱۳۹۵
محل تولد: حجتآباد،انار،کرمان
محل شهادت: سوریه
تو حوزه طلبهها غذا که میخوردن ظرفاشونو میزاشتن کنار تا یه خورده جمع بشه و بعد بشورن 🍽سعید ظرفای بچهها رو وقتی کسی حواسش نبود میبرد و میشست و به بقیه میگفت یه نفر دیگه ظرفا رو شسته هیچوقت هم کسی نفهید که این سعید بوده که ظرفارو میشسته🌱
مادر شهید←حاج آقایی تعریف میکرد: متوجه شدم مدتی است که همه کفش ها تمیز، روبه رو در مسجد گذاشته میشود❗️از هر کس پرسیدم چه کسی تمیز کرده نمیدانست... تا اینکه به پسرم گفتم شب هنگام برو در تاریکی بایست و ببین چه کسی این کار را انجام میدهد⁉️پسرم دیده بود که شیخ سعید در تاریکی بیرون می آید با دستمال جیبش کفش ها را تمیز میکند، بعد دستمال را تا میکند و در جیبش میگذارد و دوباره میرود داخل مسجد که کسی متوجه این قضیه نشود🥺از آنجا که سعید جزو نخبگان بود، یک مرتبه به دیدار رهبری رفت و از آنجا که عبای خود را نبرده بود، رهبری به او عبایی هدیه کردند🌱شب از او پرسیدم عبا را بیاور تا ببینیم،گفت: عبا را به استادم هدیه کردم،من لیاقت آن عبا را نداشتم🥀
همرزم شهید←هر چه به شیخ سعید میگفتیم به خط نرو، شما مبلّغ هستی، گوش نمیداد و میگفت: من هم دوست دارم همراه بچه ها بجنگم💥او حتی با فرماندهان برای شناسایی میرفت، در همین شناسایی ها حاج قاسم را میبیند و ایشان به سعید، یک انگشتر هدیه میدهد و عاقبت ۲۲ مهر ماه ۱۳۹۵ در درگیری با داعش بر اثر اصابت گلوله خمپاره به شهادت رسید🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾