eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.2هزار عکس
755 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز نوزدهم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۳ روز پنجـشـنـبـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد حـمـیـدرضـا سهیلیـان، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) ⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
اخلاص خلبانی که ناجی سر پُل ذهاب شد🥺✈️ 🌷شـهـیـد حـمـیـدرضـا سهیلیـان🌷 تاریخ تولد: ۱۳۳۳ تاریخ شهادت: ۲۱ / ۷ / ۱۳۵۹ محل تولد: نارمک تهران محل شهادت: سر پل ذهاب دشمن میخواست سرِپل‌ذهاب رو تصرف کنه و رسیده بود به سیم‌خاردارهای پشت پادگان💥دستور رسید که انبار مهمات رو از بین ببرید و هلی‌کوپترها رو برگردونید عقب تا چیزی دست دشمن نیفته⚡️اما حمیدرضا توی چمن وسط پادگان نشست و گفت: من نمیرم! هر کی‌ میخواد بره، بره؛ فقط حق ندارید حتی یک هلی‌کوپتر رو با خودتون ببرید...خلاصه شهید شیرودی و چند نفر دیگه کنار شهید سهیلیان موندند و مقاومت کردند، و بدون اینکه تلفات بدهند نذاشتند دشمن اونجا رو تصرف کنه✌️🏻یه عده‌ میگن حمیدرضا توی اون عملیات ۵۴ تانک و یه عده میگن ۹۰ تانک عراقی رو با مهارتش شکار کرد...جالبه که وقتی بعد از این شاهکار بزرگ اومدن باهاش مصاحبه کنن، به شهید شیرودی گفت: من مصاحبه نمیکنم؛خودت برو مصاحبه کن❗️کلا اونقدر مخلص بود که هیچوقت نشد بگه من فلان‌کار رو کردم، همه‌ش میگفت: کار خداست... شهید شیرودی میگفت: بطور معمول خلبان‌ها هدف رو از روبه‌رو منهدم کنند اما حمیدرضا هلیکوپتر رو سربالا میکرد و بصورت منحنی هدف رو می‌زد که کار هر کسی نیست؛ و مهارت و تسلط خیلی زیادی میخواد💥شهید شیرودی میگفت: وقتی ازش پرسیدم تو چطور اینطوری تانک میزنی؟ میگفت: کار من نیست،هر چه هست لطف خداست🙃 آخرین ماموریت او که منجر به شهادتش شد ۲۰ کیلومتری سر پل ذهاب بود که او و هم‌پروازش ۲۱ مهر ۱۳۵۹ به دلیل اصابت گلوله توپخانه دشمن به هلیکوپتر به مقام رفیع شهادت رسید🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم! شروع دلانه ی زرتاج 🌾🌾🌾
اینو که گفت حس کردم روح از تن بلقیس خانم رفت، رنگش شده بود عین گچ دیوار و مثل بید میلرزید سریع عطیه رو صدا زدم و با کمک زینب کمی آب قند به خوردش دادیم و مجبورش کردیم دراز بکشه. پشیمون بودم از گفتن ماجرا به بلقیس خانم اما واقعا راه چاره ای نداشتم... ستاره جز بلقیس خانم کسی رو نداشت که به دادش برسه... کمی که گذشت حال بلقیس خانم کمی بهتر شد، با کمک من نشست و يک دفعه انگار که منفجر شد و با صدای بلندی زد زیر گریه... گریه میکرد و بدری و اون دو جوون رو نفرین میکرد، حالش خیلی بد بود، واقعا ترسیده بودم بلایی سرش بیاد، هرچی با عطیه و زینب بهش دلداری میدادیم فایده ای نداشت. زینب که دید حال بلقیس خانم خیلی بده گفت +خانم شایدم من اشتباه کنم... تو رو خدا اینجوری نکنید با خودتون... فردا اول وقت این بچه رو ببرید دکتر، اونا درسش رو خوندن بهتر میتونن بهتون بگن... یا اینکه بگم ننه بزرگم بیاد ببینتش، ها؟ اون تجربه‌اش بیشتره، درسته خیلی ساله دیگه کار نمیکنه اما با یک نگاه میفهمه چی به سر این طفل معصوم اومده. بلقیس خانم با صدای گرفته ای گفت +لازم نکرده، نمیخوام بیشتر از این حرف دهن مردم بشیم. فرج امشب خونه نمیاد، جایی کار داشته گفت شب رو همونجا میمونه، فردا صبح که برگشت مریضی این بچه رو بهونه میکنم بهش میگم ما رو ببره شهر تا این بچه رو نشون دکتر بدیم...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
رضا دیشب به آقا جانت گفته می خواد از این خونه بره . گفته من نمی تونم با دو تا بچه زندگیم رو خراب کنم . گفته اگر آقا جانت سهمش رو نده تا برای خود‌ش خونه ای دست و پا کنه میره و از کسبه ی بازار پول جمع می کنه تا آبروی آقا جانت بره ! تو قکر می کنی رضا از این خونه بره اعظم می شینه و دست روی دست می گذاره ! نه جانم ‌! اون هم ببینه عروس کوچیک تر رفته و برای خودش جدا زندگی می کنه این قدر به گوش محمود می خونه و می خونه تا اون ها هم جل و پلاسشون رو جمع کنن و از این جا برن . این خونه خلوت بشه آقا جانت از غصه دق می کنه ! تمام صفای این خونه به شلوغیشه . با حسرت نگاهی به اتاق ها انداختم . حق با مادرم بود ! خونه ی ما اون قدر اتاق داشت که به چند تاش اصلا سر نمی زدیم و اگر محمود و رضا هم می رفتند این خونه شبیه متروکه می شد یا اصلا بعید نبود بعدش هم صنم ساز مخالف بزنه و بخواد از این جا بره . زیر چشمی نگاهی به مادرم که داشت ریز ریز اشک می ریخت انداختم و کمی خودم رو جلو کشیدم و همون طور که دست هاش رو توی دستم می گرفتم و با صدای آرومی که به مطبخ و گو‌ش محبوبه نرسه گفتم : من که فکر می کنم همه ی این آتیش ها از گور ایوب بلند می شه ! تا دیروز هر اتفاقی هم تو این خونه می افتاد کسی دم از رفتن و بردن آبروی آقا جان نمی زد . یعنی اصلا جرأت نمی کردن که حرفی بزنن ! اما حالا نه تنها می خوان برن بلکه چشم تو چشم آقا جان تهدیدش هم می کنن ! از من می شنوید یه جوری پای ایوب رو از خونه و زندگی و حجره ببرید تا بیشتر از این براتون مشکل‌ درست نشده . مادرم با غیظ دستش رو از توی دستم کشید و با صدای آروم و پر حرصی گفت : بس کن دیگه مهربانو . خسته م کردی . هیچ معلوم هست چته ! تا دیروز از شوهرت می نالیدی و می خواستی یار کشی کنی ، اما امروز دستبند انداختی دستت و نصف روز هم باهاش بیرون بودی و گل گفتی گل شنفتی ! خیال نکن برقی که موقع اومدن تو چشم هات بود رو ندیدم ! حالا هم که گشت و گذار رو کردی اومدی پات رو گذاشتی بیخ گلوی من که چی ! که پای ایوب رو از این ببر ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 خانما، یه اتفاقی توی خونه‌مون افتاد که هنوزم وقتی یادش می‌افتم 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 خانما، یه اتفاقی توی خونه‌مون افتاد که هنوزم وقتی یادش می‌افتم، دلم می‌لرزه. من و خواهرم همیشه با هم صمیمی بودیم، ولی هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز کاری کنه که همه خانواده این‌طوری به هم بریزیم. خواهرم مدتی بود با یه پسر آشنا شده بود. ما می‌دونستیم بهش علاقه داره، ولی خانواده‌مون با این رابطه موافق نبودن و چند بار هم باهاش صحبت کرده بودن که عجولانه تصمیم نگیره و حداقل اجازه بده بیشتر بشناسیمش. اونم هر بار می‌گفت چیزی نیست و ما داریم بی‌خودی حساسیت نشون می‌دیم. تا اینکه یه شب هرچی منتظر موندیم، نیومد خونه! اول فکر کردیم رفته خونه دوستش یا جایی کارش طول کشیده، ولی هرچی زنگ زدیم جواب درست‌وحسابی نگرفتیم. کم‌کم نگرانی‌مون تبدیل به ترس شد. مامانم گریه می‌کرد، بابام از شدت عصبانیت و نگرانی نمی‌تونست یه جا بند بشه و منم با دستای لرزون مدام به گوشی خواهرم زنگ می‌زدم. آخر شب فهمیدیم با همون پسر رفته و قصد نداره برگرده. باور کنین اون لحظه نه می‌تونستم درست فکر کنم، نه می‌دونستم باید به مامانم دلداری بدم یا خودم گریه کنم. تمام فکر و ذکرم این بود که خواهرم کجاست، حالش خوبه یا نه و چرا حتی یه خبر به ما نداده. صبح که شد، خونه‌مون دیگه اون خونه همیشگی نبود. مامانم از بی‌خوابی و گریه حال خوبی نداشت و بابام با کسی حرف نمی‌زد. من بیشتر از همه از این ناراحت بودم که خواهرم برای تصمیمی به این بزرگی، بدون اینکه مطمئن بشه چه آینده‌ای در انتظارشه، این‌طوری رفت و همه رو توی نگرانی گذاشت. من نمی‌گم آدم حق انتخاب نداره یا باید همیشه مطابق میل خانواده زندگی کنه؛ ولی کاش خواهرم می‌فهمید بین انتخاب کردن برای آینده خودش و بی‌خبر گذاشتن خانواده‌ای که دوستش دارن، فرق زیادی هست. می‌شد درباره این رابطه حرف بزنه، برای تصمیمش وقت بذاره و بدون این همه ترس و دل‌شکستگی قدم برداره. هنوزم وقتی به اون شب فکر می‌کنم، بیشتر از هر چیزی دلم برای مادرم می‌سوزه. 💔 خانما، شما اگه جای من بودین، بعد از چنین اتفاقی چطور با خواهرتون برخورد می‌کردین؟ می‌تونستین مثل قبل بهش اعتماد کنین یا زمان زیادی لازم داشتین تا دوباره رابطه‌تون درست بشه؟ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 یه چیزی توی دلم مونده که هر بار یادش می‌افتم، 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 یه چیزی توی دلم مونده که هر بار یادش می‌افتم، هم دلم می‌گیره هم از خودم عصبانی می‌شم که چرا به حرف‌های یه نفر این‌قدر اعتماد کردم. من و پسرعمه‌م از بچگی همدیگه رو می‌شناختیم. رفت‌وآمد خانوادگی داشتیم و هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم رابطه‌مون یه روز به اینجا برسه. چند وقت پیش خودش شروع کرد بهم پیام دادن. کم‌کم حرف‌هامون صمیمی‌تر شد و بهم گفت که دوستم داره و قصدش ازدواجه. چند بار هم قول داد با مادرش صحبت کنه و بیاد خواستگاری. منم چون فامیل بود و از بچگی می‌شناختمش، حرفاش رو باور کردم. فکر می‌کردم وقتی خودش این‌قدر از آینده حرف می‌زنه، حتماً تصمیمش جدیه. هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم یه روز همه‌چیز برگرده و من بشم آدم بده‌ی داستان. وقتی پسرعمه‌م موضوع ازدواج رو با مادرش مطرح کرد، عمه‌م مخالفت کرد. دلیلش رو درست نمی‌دونم، چون به‌جای اینکه بشینه با پسرش صحبت کنه یا حداقل محترمانه موضوع رو با خانواده‌م در میون بذاره، شروع کرد به حرف زدن پشت سر من. رفته به فامیل گفته دختره زیر پای پسرم نشسته، ولش نمی‌کنه و خودش رو به پسرم چسبونده! 💔 وقتی این حرف‌ها به گوشم رسید، انگار یه سطل آب سرد روم ریختن. منی که به امید ازدواج به حرف‌های پسرش اعتماد کرده بودم، حالا باید جلوی فامیل سرم رو پایین می‌انداختم و تحمل می‌کردم که درباره‌م قضاوت کنن. هیچ‌کس نمی‌پرسه اگه من دنبال پسرش بودم، پس اون همه پیام و ابراز علاقه و قول خواستگاری از طرف خودش چی بوده؟ چرا وقتی پسرش حرف ازدواج می‌زد، من دختر خوبی بودم، ولی حالا که مادرش مخالفه، تمام تقصیرها افتاده گردن من؟ قبول دارم اشتباه کردم که قبل از اینکه خانواده‌ها در جریان باشن، به وعده‌های ازدواج دل بستم. کاش بیشتر صبر می‌کردم و تا وقتی قدم جدی از طرفش برداشته نشده بود، به حرف‌هاش تکیه نمی‌کردم. ولی این دلیل نمی‌شه کسی هر حرفی دلش خواست درباره‌م بزنه و آبروی منو جلوی فامیل ببره. از اون روز نه دیگه مثل قبل به پسرعمه‌م اعتماد دارم، نه دلم می‌خواد برای رسیدن بهش تلاش کنم. فقط دلم می‌خواست عمه‌م می‌فهمید مخالفت با یه ازدواج، حقشه؛ اما خراب کردن اسم و اعتبار یه دختر، حق هیچ‌کس نیست. گاهی چیزی که آدم رو از یه رابطه پشیمون می‌کنه، به نتیجه نرسیدنش نیست؛ اینه که می‌بینه کسی که بهش اعتماد کرده، سکوت کرده و گذاشته تمام بار ماجرا روی دوش اون بیفته. 🖤 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7