eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.3هزار عکس
774 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 قشنگه بخونید🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 عصر پاییزی بود؛ از همان عصرهایی که هوا نه آن‌قدر سرد است که بخواهی بخاری روشن کنی، نه آن‌قدر گرم که دلت پنجره بسته بخواهد. برگ‌های زرد حیاط یکی‌یکی روی زمین می‌افتادند و صدای جارو کشیدن پیرزن همسایه از کوچه می‌آمد. آن سال‌ها هنوز خبری از گوشی و پیام و آنلاین شدن نبود. اگر کسی را دوست داشتی، باید برای دیدنش صبر می‌کردی. زن کنار پنجره نشسته بود و استکان چای را با دو دستش گرفته بود. مرد قرار بود عصر بیاید دنبالش تا با هم کمی در محله قدم بزنند. مادرش گفته بود زود برگردد، برای همین زن از همان ظهر بی‌قرار شده بود. مرد که رسید، یک کیسه کوچک کاغذی دستش بود. داخلش دو تا نان شیرمال تازه و یک بسته کوچک آبنبات بود؛ چیز ساده‌ای که آن روزها برای زن از هر هدیه‌ای باارزش‌تر بود. در راه، باد برگ‌ها را روی کفش‌هایشان می‌ریخت. مرد آرام راه می‌رفت تا زن مجبور نباشد تند قدم بردارد. سر کوچه که رسیدند، مرد نان شیرمال را از کیسه بیرون آورد و نصفش کرد. زن خندید و گفت: «بازم خریدی؟» مرد گفت: «دیدم دوست داری.» همین. نه حرف عجیب‌وغریبی زده شد، نه قول بزرگی داده شد. فقط دو نفر بودند که در یک عصر پاییزی، نان شیرمالی را نصف کرده بودند و از قدم زدن کنار هم خوشحال بودند. آن روز وقتی زن به خانه برگشت، مادرش متوجه شد چیزی در چهره دخترش عوض شده. لبخندش هنوز گوشه لبش مانده بود. سال‌ها گذشت... بیست‌وچند سال بعد، همان زن حالا مادر چند بچه بود. خانه‌شان شلوغ شده بود؛ صدای تلویزیون، تکالیف بچه‌ها، ظرف‌های روی سینک و هزار کار ریز و درشت. یک عصر پاییزی، وقتی بچه‌ها برای چند دقیقه خانه را ترک کرده بودند، زن کنار پنجره نشست و برای خودش چای ریخت. مرد از بیرون برگشت. موهایش کمی سفید شده بود و دیگر مثل آن سال‌ها جوان نبود. اما وقتی وارد خانه شد، دستش همان کیسه کاغذی آشنا بود. زن با تعجب نگاهش کرد. داخلش دو تا نان شیرمال تازه بود. مرد لبخند زد و گفت: «دیدمشون، یاد اون عصر افتادم.» زن چیزی نگفت. فقط خندید؛ همان لبخندی که بیست‌وچند سال پیش مادرش دیده بود. نان را روی بشقاب گذاشتند، چای ریختند و کنار پنجره نشستند. بیرون، برگ‌های زرد توی باد می‌چرخیدند. زن به دست‌های مرد نگاه کرد؛ دست‌هایی که حالا پر از خط و چین شده بود، اما هنوز همان دستی بود که سال‌ها پیش نان شیرمال را با او نصف کرده بود. گاهی عشق واقعی همین است؛ سال‌ها می‌گذرد، خانه عوض می‌شود، آدم‌ها پیرتر می‌شوند، بچه‌ها بزرگ می‌شوند، اما بعضی خاطره‌ها آن‌قدر آرام در دل آدم می‌مانند که یک عصر پاییزی و یک نان شیرمال کافی است تا همه‌چیز دوباره از اول زنده شود. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 در جواب خانمی که از کمک کردن به مادرشوهرش نوشته بود، راستش تجربه من کاملاً برعکس بود. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 در جواب خانمی که از کمک کردن به مادرشوهرش نوشته بود، راستش تجربه من کاملاً برعکس بود. منم یه مدت هر کاری از دستم برمی‌اومد براش انجام می‌دادم؛ از خرید و کارهای خونه گرفته تا اینکه هر وقت کاری داشت خودمو می‌رسوندم. فکر می‌کردم این محبت‌ها باعث می‌شه رابطه‌مون صمیمی‌تر بشه. ولی کم‌کم حس کردم کمک کردنم براش تبدیل شده به وظیفه. یه روز که نتونستم کاری که خواسته بود انجام بدم، ناراحت شد و طوری برخورد کرد که انگار کوتاهی بزرگی کردم. همون‌جا فهمیدم محبت وقتی قشنگه که دوطرفه باشه و آدم نباید برای ثابت کردن خوب بودن خودش، مدام از خودش بگذره. الان هنوز احترامش رو دارم و اگر واقعاً کاری از دستم بربیاد، کمک می‌کنم؛ ولی دیگه نمی‌خوام خوبی کردنم تبدیل به توقع دائمی بشه. به نظرم مهربونی خوبه، اما همراه با حد و مرز. 🤍 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 من هشت هفته باردارم ولی تا الان یه بارم تهوع نداشتم هیچ علائمی هم ندارم حالم خوبه به 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام و عرض ادب خدمت مدیر محترم و اعضای عزیز من هشت هفته باردارم ولی تا الان یه بارم تهوع نداشتم هیچ علائمی هم ندارم حالم خوبه به همین خاطر نگرانم که نکنه مشکلی باشه تا چند روز دیگه سونو میرم ولی نگرانم و اینکه بی اشتها خیلی شدم دارو ها رو هم که میخورم بیشتر گرسنم می‌کنه که خیلی اذیت میشم😣 از غذا ها متنفر شدم حتی میوه هم نمیتونم بخورم برعکس دلم طعمای ترش و سرکه ای میخواد همش دوغ میخورم یا تو غذا هام گوجه و بادمجون خیلی خوردم حالا هر چی من میخورم میگن بچه رو زشت میکنه😢 چیکار کنم؟ ممنون میشم راهنماییم کنیم پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 دیگه از مهمونی‌های خانوادگی بدم اومده؛ نه به خاطر خود مهمونی، به خاطر اتفاق‌هایی که هر بار بعدش توی خونه‌مون می‌افته. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 دیگه از مهمونی‌های خانوادگی بدم اومده؛ نه به خاطر خود مهمونی، به خاطر اتفاق‌هایی که هر بار بعدش توی خونه‌مون می‌افته. من و شوهرم با برادرش رابطه خوبی داشتیم. قبل از اینکه این مسائل شروع بشه، دو تا برادر با هم رفت‌وآمد می‌کردن، شوخی می‌کردن، گاهی بدون هیچ مناسبتی به هم زنگ می‌زدن و اگر یکی‌شون کاری داشت، اون یکی تا جایی که می‌تونست کمکش می‌کرد. منم با خانواده شوهرم مشکلی نداشتم و دوست داشتم همین صمیمیت بینشون بمونه. اما از وقتی رفتارهای جاری‌ام شروع شد، هر مهمونی برای ما شده یه ماجرای تازه. مثلاً همه دور هم نشستیم و داریم خوش می‌گذرونیم، یهو یه حرفی می‌زنه که انگار برادرشوهرم به شوهر من بی‌احترامی کرده یا حقش رو خورده. گاهی یه موضوع ساده رو اون‌قدر بزرگ می‌کنه که همه متوجه می‌شن و فضای مهمونی عوض می‌شه. بدتر اینه که وقتی شوهرم می‌خواد از کنارش رد بشه و بحثی درست نکنه، جاری‌ام بعد از مهمونی دوباره همون حرف‌ها رو پیش می‌کشه و جوری موضوع رو تعریف می‌کنه که انگار شوهرم باید حتماً جواب برادرش رو بده و نباید اجازه بده کسی ازش جلو بزنه. چند بار هم دیدم موضوعی که جلوی خودم یه جور اتفاق افتاده، بعداً با جزئیات متفاوتی تعریف شده و همین باعث شده دو برادر از هم دلخور بشن. هر کدوم فکر می‌کنن اون یکی قصد بی‌احترامی داشته، در حالی که اگر همون لحظه با هم حرف می‌زدن، شاید اصلاً سوءتفاهمی باقی نمی‌موند. من بارها سعی کردم شوهرم رو آروم کنم و بهش بگم هر حرفی رو جدی نگیره، ولی راستش خسته شدم. چون هر بار که فکر می‌کنم قضیه تموم شده، مهمونی بعدی از راه می‌رسه و دوباره یه حرف تازه، یه دلخوری تازه و یه بحث تازه. درد من فقط این نیست که با جاری‌ام اختلاف دارم؛ درد من اینه که می‌بینم شوهرم از برادر خودش دور شده. برادری که سال‌ها کنارش بوده و با هم خاطره دارن، حالا گاهی حتی توی یه جمع خانوادگی هم نمی‌تونن مثل قبل راحت باشن. من هیچ‌وقت انتظار نداشتم دو برادر همیشه با هم موافق باشن. اختلاف نظر توی هر خانواده‌ای پیش میاد، اما اینکه هر مسئله کوچیکی تبدیل به دلخوری بزرگ بشه، واقعاً آدم رو اذیت می‌کنه. از طرفی هم نمی‌خوام من وارد این ماجرا بشم و بعداً متهم بشم که دارم بین دو برادر یا دو تا خانواده اختلاف می‌اندازم. برای همین بیشتر وقت‌ها سکوت می‌کنم، ولی این سکوت هم باعث نشده چیزی درست بشه. الان دیگه قبل از هر مهمونی، به جای اینکه به فکر لباس پوشیدن و آماده شدن باشم، نگرانم که این بار چه اتفاقی قراره بیفته و شوهرم با چه دلخوری‌ای به خونه برگرده. دلم برای روزهایی تنگ شده که مهمونی خانوادگی فقط دور هم بودن بود؛ نه حساب‌وکتاب، نه مقایسه، نه حرف‌هایی که بعداً بشه بهونه دعوای دو نفر. کاش بعضی‌ها بفهمن که اختلاف انداختن بین دو برادر فقط ناراحتی همون روز نیست؛ گاهی کم‌کم رابطه‌ای رو خراب می‌کنه که سال‌ها برای شکل گرفتنش خاطره و محبت جمع شده. من دیگه دنبال این نیستم که ثابت کنم حق با کیه؛ فقط دلم می‌خواد این دو برادر بتونن بدون واسطه حرف همدیگه رو بشنون و نذارن هیچ سوءتفاهمی، هرچقدر هم بزرگ به نظر برسه، جای رابطه‌ای رو بگیره که از بچگی بینشون بوده. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 بعد از ازدواج، یه شب دلم خیلی برای خونه بابام تنگ شد. با خودم گفتم برم اونجا بمونم، مثل قدیما کنار خانواده باشم و یه شب بدون فکر و خیال رو باهاشون بگذرونم. اما از همون اول یه حس عجیبی داشتم. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 بعد از ازدواج، یه شب دلم خیلی برای خونه بابام تنگ شد. با خودم گفتم برم اونجا بمونم، مثل قدیما کنار خانواده باشم و یه شب بدون فکر و خیال رو باهاشون بگذرونم. اما از همون اول یه حس عجیبی داشتم. خواهر و برادر مجردم بیشتر مشغول کار و برنامه‌های خودشون بودن. وقتی رسیدم، نه اینکه رفتار بدی داشته باشن، ولی اصلاً اون صمیمیتی که قبل از ازدواج بینمون بود رو حس نکردم. هر کدوم سرشون توی گوشی خودشون بود و بیشتر با دوست‌هاشون پیام می‌دادن. موقع شام، وقتی یه حرفی از زندگی مشترکم زدم، یکی‌شون گفت: «حالا تو دیگه زندگی خودتو داری، این چیزا به ما ربطی نداره.» شاید جمله ساده‌ای بود، ولی خیلی به دلم نشست. بعد هم وقتی گفتم فردا صبح می‌خوام کمی بیشتر بمونم، با خنده گفتن: «فکر نکن اینجا مثل خونه خودته، ما برنامه داریم!» می‌دونستم شاید قصد بدی نداشتن، ولی شنیدنش از خواهر و برادرم برام سنگین بود. اون شب خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردم خوابیدم. صبح هم وقتی بیدار شدم، دلم نمی‌خواست مزاحم کسی باشم. وسایلم رو جمع کردم و برگشتم خونه خودم. توی راه مدام به این فکر می‌کردم که من فقط ازدواج کردم، نه اینکه خواهر و برادرشون نباشم. شاید بعد از ازدواج خیلی چیزها تغییر می‌کنه؛ ولی کاش بعضی آدم‌ها یادشون بمونه که محبت و صمیمیت، با ازدواج کردن آدم‌ها نباید تموم بشه. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روزی برسه که برای حرف زدن با برادر خودم هم مجبور باشم هزار بار فکر کنم چی بگم و چی نگم... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روزی برسه که برای حرف زدن با برادر خودم هم مجبور باشم هزار بار فکر کنم چی بگم و چی نگم... من و داداشم از بچگی با هم بزرگ شدیم. توی سختی‌های زندگی همیشه هوای همدیگه رو داشتیم. شاید گاهی بحثمون می‌شد، شاید از هم دلخور می‌شدیم، ولی هیچ‌وقت این دلخوری‌ها اون‌قدر بزرگ نبود که چند روز بیشتر طول بکشه. همیشه ته دلم مطمئن بودم هر اتفاقی بیفته، من و داداشم پشت همیم. تا اینکه ازدواج کرد. من از همون اول سعی کردم با زن داداشم خوب باشم. نه دخالتی توی زندگیشون می‌کردم، نه توقعی داشتم که داداشم همیشه در دسترس من باشه. می‌فهمیدم که بعد از ازدواج، مسئولیت‌هاش بیشتر شده و باید برای زندگی خودش وقت بذاره. اما کم‌کم رفتارها عوض شد. هر حرفی که به زن داداشم می‌زدم، یه جور دیگه به گوش داداشم می‌رسید. اگر از چیزی ناراحت بودم و درد دلم رو باهاش درمیون می‌ذاشتم، بعداً می‌فهمیدم همون حرف‌ها طوری تعریف شده که انگار من قصد دخالت توی زندگیشون رو داشتم. چند بار پیش اومد که داداشم به خاطر حرف‌هایی که اصلاً نزده بودم، ازم دلخور شد. هرچی توضیح می‌دادم، باور نمی‌کرد. زن داداشم هم هر بار خودش رو بی‌خبر نشون می‌داد و می‌گفت من نمی‌دونم چرا شما دوتا با هم مشکل پیدا کردید. دردش این بود که من از یه طرف می‌دیدم رابطه‌مون داره خراب می‌شه و از طرف دیگه نمی‌تونستم ثابت کنم چه چیزهایی پشت سرم گفته شده. یه بار حتی حرفی رو به من نسبت داد که اصلاً نگفته بودم. وقتی از داداشم خواستم اجازه بده موضوع رو روشن کنیم، به جای اینکه حرف‌هام رو بشنوه، گفت من همیشه دنبال بهونه‌ام که از زنش ایراد بگیرم. همون‌جا بود که احساس کردم دیگه برادرم منو نمی‌شناسه. کسی که سال‌ها اخلاق و رفتارم رو دیده بود، حالا حرف یه نفر رو راحت‌تر از توضیحات من قبول می‌کرد. من هیچ‌وقت از داداشم نخواستم بین من و همسرش یکی رو انتخاب کنه. اصلاً چنین چیزی نمی‌خوام. اون حق داره همسرش رو دوست داشته باشه و برای زندگی خودش تصمیم بگیره. حرف من فقط اینه که چرا باید برای حفظ آرامش خونه‌اش، من تبدیل بشم به آدم بد داستان؟ چند وقته رفت‌وآمدمون خیلی کمتر شده. دیگه مثل قبل زنگ نمی‌زنم، درد دل نمی‌کنم و حتی وقتی دلم براش تنگ می‌شه، با خودم می‌گم شاید تماس من دوباره باعث دلخوری بشه. مامانم چند بار سعی کرده بینمون آشتی برقرار کنه، ولی من دیگه نمی‌دونم چطور باید با کسی رفتار کنم که حرف‌هام رو باور نمی‌کنه و قبل از شنیدن من، درباره‌ام قضاوت می‌کنه. بیشتر از زن داداشم، از داداشم دلگیرم؛ چون اگر غریبه‌ای درباره من بد می‌گفت، شاید این‌قدر نمی‌سوختم. چیزی که اذیتم می‌کنه اینه که برادرم منو بهتر از هر کسی می‌شناخت، اما حالا انگار برای شناختن دوباره‌ام هیچ تلاشی نمی‌کنه. من دلم برای روزهایی تنگ شده که بدون ترس از سوءتفاهم با هم حرف می‌زدیم، می‌خندیدیم و لازم نبود برای هر جمله‌ای که می‌گفتم، نگران برداشت بقیه باشم. گاهی آدم‌ها از هم دور نمی‌شن چون دیگه همدیگه رو دوست ندارن؛ دور می‌شن چون حرف‌هایی که بینشون ردوبدل می‌شه، دیگه شبیه حقیقت نیست و هیچ‌کدوم فرصت نمی‌کنن بی‌واسطه صدای همدیگه رو بشنون. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7