eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.2هزار عکس
764 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 بعد از ازدواج، یه شب دلم خیلی برای خونه بابام تنگ شد. با خودم گفتم برم اونجا بمونم، مثل قدیما کنار خانواده باشم و یه شب بدون فکر و خیال رو باهاشون بگذرونم. اما از همون اول یه حس عجیبی داشتم. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 بعد از ازدواج، یه شب دلم خیلی برای خونه بابام تنگ شد. با خودم گفتم برم اونجا بمونم، مثل قدیما کنار خانواده باشم و یه شب بدون فکر و خیال رو باهاشون بگذرونم. اما از همون اول یه حس عجیبی داشتم. خواهر و برادر مجردم بیشتر مشغول کار و برنامه‌های خودشون بودن. وقتی رسیدم، نه اینکه رفتار بدی داشته باشن، ولی اصلاً اون صمیمیتی که قبل از ازدواج بینمون بود رو حس نکردم. هر کدوم سرشون توی گوشی خودشون بود و بیشتر با دوست‌هاشون پیام می‌دادن. موقع شام، وقتی یه حرفی از زندگی مشترکم زدم، یکی‌شون گفت: «حالا تو دیگه زندگی خودتو داری، این چیزا به ما ربطی نداره.» شاید جمله ساده‌ای بود، ولی خیلی به دلم نشست. بعد هم وقتی گفتم فردا صبح می‌خوام کمی بیشتر بمونم، با خنده گفتن: «فکر نکن اینجا مثل خونه خودته، ما برنامه داریم!» می‌دونستم شاید قصد بدی نداشتن، ولی شنیدنش از خواهر و برادرم برام سنگین بود. اون شب خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردم خوابیدم. صبح هم وقتی بیدار شدم، دلم نمی‌خواست مزاحم کسی باشم. وسایلم رو جمع کردم و برگشتم خونه خودم. توی راه مدام به این فکر می‌کردم که من فقط ازدواج کردم، نه اینکه خواهر و برادرشون نباشم. شاید بعد از ازدواج خیلی چیزها تغییر می‌کنه؛ ولی کاش بعضی آدم‌ها یادشون بمونه که محبت و صمیمیت، با ازدواج کردن آدم‌ها نباید تموم بشه. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روزی برسه که برای حرف زدن با برادر خودم هم مجبور باشم هزار بار فکر کنم چی بگم و چی نگم... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روزی برسه که برای حرف زدن با برادر خودم هم مجبور باشم هزار بار فکر کنم چی بگم و چی نگم... من و داداشم از بچگی با هم بزرگ شدیم. توی سختی‌های زندگی همیشه هوای همدیگه رو داشتیم. شاید گاهی بحثمون می‌شد، شاید از هم دلخور می‌شدیم، ولی هیچ‌وقت این دلخوری‌ها اون‌قدر بزرگ نبود که چند روز بیشتر طول بکشه. همیشه ته دلم مطمئن بودم هر اتفاقی بیفته، من و داداشم پشت همیم. تا اینکه ازدواج کرد. من از همون اول سعی کردم با زن داداشم خوب باشم. نه دخالتی توی زندگیشون می‌کردم، نه توقعی داشتم که داداشم همیشه در دسترس من باشه. می‌فهمیدم که بعد از ازدواج، مسئولیت‌هاش بیشتر شده و باید برای زندگی خودش وقت بذاره. اما کم‌کم رفتارها عوض شد. هر حرفی که به زن داداشم می‌زدم، یه جور دیگه به گوش داداشم می‌رسید. اگر از چیزی ناراحت بودم و درد دلم رو باهاش درمیون می‌ذاشتم، بعداً می‌فهمیدم همون حرف‌ها طوری تعریف شده که انگار من قصد دخالت توی زندگیشون رو داشتم. چند بار پیش اومد که داداشم به خاطر حرف‌هایی که اصلاً نزده بودم، ازم دلخور شد. هرچی توضیح می‌دادم، باور نمی‌کرد. زن داداشم هم هر بار خودش رو بی‌خبر نشون می‌داد و می‌گفت من نمی‌دونم چرا شما دوتا با هم مشکل پیدا کردید. دردش این بود که من از یه طرف می‌دیدم رابطه‌مون داره خراب می‌شه و از طرف دیگه نمی‌تونستم ثابت کنم چه چیزهایی پشت سرم گفته شده. یه بار حتی حرفی رو به من نسبت داد که اصلاً نگفته بودم. وقتی از داداشم خواستم اجازه بده موضوع رو روشن کنیم، به جای اینکه حرف‌هام رو بشنوه، گفت من همیشه دنبال بهونه‌ام که از زنش ایراد بگیرم. همون‌جا بود که احساس کردم دیگه برادرم منو نمی‌شناسه. کسی که سال‌ها اخلاق و رفتارم رو دیده بود، حالا حرف یه نفر رو راحت‌تر از توضیحات من قبول می‌کرد. من هیچ‌وقت از داداشم نخواستم بین من و همسرش یکی رو انتخاب کنه. اصلاً چنین چیزی نمی‌خوام. اون حق داره همسرش رو دوست داشته باشه و برای زندگی خودش تصمیم بگیره. حرف من فقط اینه که چرا باید برای حفظ آرامش خونه‌اش، من تبدیل بشم به آدم بد داستان؟ چند وقته رفت‌وآمدمون خیلی کمتر شده. دیگه مثل قبل زنگ نمی‌زنم، درد دل نمی‌کنم و حتی وقتی دلم براش تنگ می‌شه، با خودم می‌گم شاید تماس من دوباره باعث دلخوری بشه. مامانم چند بار سعی کرده بینمون آشتی برقرار کنه، ولی من دیگه نمی‌دونم چطور باید با کسی رفتار کنم که حرف‌هام رو باور نمی‌کنه و قبل از شنیدن من، درباره‌ام قضاوت می‌کنه. بیشتر از زن داداشم، از داداشم دلگیرم؛ چون اگر غریبه‌ای درباره من بد می‌گفت، شاید این‌قدر نمی‌سوختم. چیزی که اذیتم می‌کنه اینه که برادرم منو بهتر از هر کسی می‌شناخت، اما حالا انگار برای شناختن دوباره‌ام هیچ تلاشی نمی‌کنه. من دلم برای روزهایی تنگ شده که بدون ترس از سوءتفاهم با هم حرف می‌زدیم، می‌خندیدیم و لازم نبود برای هر جمله‌ای که می‌گفتم، نگران برداشت بقیه باشم. گاهی آدم‌ها از هم دور نمی‌شن چون دیگه همدیگه رو دوست ندارن؛ دور می‌شن چون حرف‌هایی که بینشون ردوبدل می‌شه، دیگه شبیه حقیقت نیست و هیچ‌کدوم فرصت نمی‌کنن بی‌واسطه صدای همدیگه رو بشنون. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 چهار ساله مامانم رو از دست دادیم، ولی هنوز بعضی روزها وقتی از سر کار یا بیرون برمی‌گردم، ناخودآگاه دلم می‌خواد برم... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 چهار ساله مامانم رو از دست دادیم، ولی هنوز بعضی روزها وقتی از سر کار یا بیرون برمی‌گردم، ناخودآگاه دلم می‌خواد برم سراغش و یه چیزی براش تعریف کنم. بعد یادم میاد دیگه نیست و یه جای خالی توی دلم دوباره تازه می‌شه. بابام توی این چهار سال خیلی تنها بوده. اوایل بیشتر خودش رو با کار و رفت‌وآمد مشغول می‌کرد، ولی کم‌کم متوجه شدم شب‌ها که خونه ساکت می‌شه، حالش عوض می‌شه. بعضی وقت‌ها می‌دیدم بی‌دلیل توی اتاق می‌شینه و به یه گوشه خیره می‌شه. وقتی هم ازش می‌پرسیدم چیزی شده، می‌گفت نه، خسته‌ام. منم دلم می‌خواست کاری براش بکنم، اما مگه می‌شد جای مامان رو براش پر کرد؟ چند وقتیه فهمیدم به ازدواج دوباره فکر می‌کنه. اولش باورم نمی‌شد. وقتی مطمئن شدم، یه حس عجیبی پیدا کردم؛ انگار یه چیزی توی دلم فرو ریخت. خودم هم از این احساسم ناراحت شدم، چون می‌دونم بابام حق داره دوباره خوشحال باشه و کسی رو کنار خودش داشته باشه. من نمی‌خوام تا آخر عمرش تنها بمونه. نمی‌خوام هر بار که از خونه بیرون می‌رم، نگران باشم که وقتی برمی‌گرده، توی اون خونه ساکت چه حالی داره. دلم می‌خواد یکی باشه که باهاش حرف بزنه، حالش رو بپرسه، وقتی مریضه کنارش باشه و روزهای معمولی زندگی رو باهاش بگذرونه. ولی وقتی به ازدواجش فکر می‌کنم، ذهنم پر از تصویرهاییه که تحملشون برام سخته. اینکه یه زن دیگه توی خونه‌ای باشه که مامانم سال‌ها توش زندگی کرده، کنار وسایلی بشینه که هنوز منو یاد مامان می‌ندازن، یا جای اون آدمی رو بگیره که خاطرات بچگی من باهاش گره خورده. می‌دونم هیچ‌کس نمی‌تونه مامانم رو از خاطرم پاک کنه، ولی انگار یه گوشه از دلم می‌ترسه که با اومدن یه نفر جدید، کم‌کم همه‌چیز تغییر کنه. حتی گاهی از خودم خجالت می‌کشم که چرا نمی‌تونم راحت با این موضوع کنار بیام. از طرفی، وقتی می‌بینم بابام هنوز برای تصمیمش جدیه، دلم نمیاد مخالفت کنم و احساس کنه حتی دخترش هم تنهایی‌اش رو درک نمی‌کنه. از طرف دیگه، نمی‌دونم چطور باید با احساسات خودم کنار بیام. من هنوز دلم برای مامانم تنگ می‌شه و بعضی وقت‌ها حتی شنیدن اسمش بغضم رو می‌گیره. شاید چهار سال برای اینکه بابام دوباره به زندگی فکر کنه، زمان کمی نباشه؛ اما برای من، دختری که هنوز نبودن مادرش رو توی خیلی از لحظه‌ها حس می‌کنه، کنار اومدن با این تغییر آسون نیست. نمی‌خوام مانع خوشبختی بابام بشم، اما نمی‌تونم هم وانمود کنم که این تصمیم هیچ اثری روی من نداره. فعلاً فقط دارم سعی می‌کنم بین دلتنگی برای مامانم و نگرانی برای تنهایی بابام، جایی برای احساسات خودم هم پیدا کنم؛ بدون اینکه بخوام کسی رو مقصر بدونم یا مجبور کنم از خواسته‌اش بگذره. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 من و همسرم فامیلیم، قبل از ازدواج هم خانواده‌هامون همدیگه رو می‌شناختن و همین باعث شد خیلی از نگرانی‌هایی که برای ازدواج داشتم، از بین بره. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 من و همسرم فامیلیم، قبل از ازدواج هم خانواده‌هامون همدیگه رو می‌شناختن و همین باعث شد خیلی از نگرانی‌هایی که برای ازدواج داشتم، از بین بره. البته اوایلش یه عده می‌گفتن ازدواج فامیلی دردسر خودش رو داره، ولی برای ما شناختی که از خانواده هم داشتیم، اتفاقاً خیلی کمک‌کننده بود. اخلاق خانواده‌ها، طرز رفتارشون و حتی خیلی از حساسیت‌هاشون رو از قبل می‌دونستیم و چیزی برامون غریبه نبود. بعد از ازدواج هم وقتی مشکلی پیش اومده، خانواده‌ها بیشتر سعی کردن با آرامش رفتار کنن و نذارن یه ناراحتی کوچیک تبدیل به دعوای بزرگ بشه. یکی از چیزهایی که خیلی دوست دارم اینه که وقتی دور هم جمع می‌شیم، همسرم فقط همسر من نیست؛ با خیلی از آدم‌های فامیل خاطره قدیمی داره و این باعث شده دورهمی‌هامون یه حس آشنای قشنگ داشته باشه. البته به نظرم فامیلی بودن به‌تنهایی دلیل خوب بودن یک ازدواج نیست؛ مهم‌تر از نسبت فامیلی، اخلاق، شناخت، تفاهم و احترام دوطرفه‌ست. ولی من شخصاً از انتخابم راضی‌ام و خوشحالم که آدمی وارد زندگیم شد که قبل از ازدواج هم تا حدی می‌شناختمش و خانواده‌اش برای من غریبه نبودن. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام وقتتون بخیر عزیزان تر وخدا یه راهنمایی کنید من صورتم میخوام تپل شه بدنمم یکم تپل شه نمیدونم چی بخورم دختر بختیاری یا خانمای کانال اگر پودری محصولی بدون عوارض از عطاری خریده باشن واقعا تاثیر بزاره معرفی کنید بهم .دعا گوی شما میشم بخدا پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 در جواب خانمی که از کمک کردن به مادرشوهرش نوشته بود، دلم خواست بگم چقدر حس قشنگی داشت... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 در جواب خانمی که از کمک کردن به مادرشوهرش نوشته بود، دلم خواست بگم چقدر حس قشنگی داشت... منم همیشه فکر می‌کنم رابطه عروس و مادرشوهر قرار نیست حتماً پر از حساسیت و رودربایستی باشه. گاهی یه کمک ساده، یه سر زدن بی‌خبر یا حتی یه «بذار من انجامش بدم» می‌تونه کلی محبت بین دو نفر بسازه. مخصوصاً وقتی آدم بدون چشم‌داشت کاری برای مادرشوهرش انجام می‌ده و بعد برق رضایت رو توی چهره‌ش می‌بینه، خودش هم حال خوبی می‌گیره. کاش توی خانواده‌ها بیشتر حواسمون به همین محبت‌های کوچیک باشه؛ خیلی وقت‌ها چیزی که رابطه‌ها رو قشنگ می‌کنه، همین کارهای ساده‌ست. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7